👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
#نها_دختری_از_تبار_بی_کسی #قسمت_پنجم 🌸🍃احساس کردم که تمام دردهام دارن تموم میشن و آرزویی که داشتم به راحتی به دست آوردم با خوشحالی به خونه برگشتم حتی مامانم از قیافم فهمید که خوشحالم گفت چیه نها خیر باشه امروز خوشحالی؟ گفتم اره مامان جان امروز خیلی خوشحالم…
#نها_دختری_از_تبار_بی_کسی:
#قسمت_ششم
🌸🍃ولی مثل اینکه بابام نمیخواد واقعیت رو قبول کنه شاید اون حرف هام روش تاثیر داشته باشه شایدم فقط بخاطر اینکه بهم قول داده بود که حرفم رو گوش کنه سرم داد نکشه سکوت کرد اون شب شبی آرومی بود خیلی خوب خوابیدم انگار سالها بود اینجوری نخوابیده بودم صدای زنگ تلفن به گوشم رسید بیدار شدم همه خواب بودن من بلند شدم گوشی تلفن را برداشتم با صدای خواب آلود گفتم الو بفرمایید گفت سلام بر #ملکه خودم بر #ملکه قلبم خواب از چشام پرید دست و پای خودم رو گم کردم به پتُ پت افتادم گفت نترس چته؟ گفتم الهی خفه شی بهزاد خندید گفت چیه ترسیدی؟خواستم یه خبر خوش بهت بدم. گفتم بگو دیوونه ؛ گفت امروز بلند شدم #نماز_صبح رو خودندم😍وایی خیلی خوشحال شدم آفرین بهزاد افرین الان بهت میگن یه پسر مسلمان خندید گفت خیالت راحت اگه اینجوری پیش بره میشم یه #ماموستا که تو دوست داری من ذوق کردم گفتم جدی میگی بهزاد؟ گفت تو بخوای بخدا اینکار رو میکنم گفتم پس خانواده ات چی؟ گفت تو برام مهمی از تمام دنیا دست میکشم بخاطر تو👩❤️👨دلم یهو ریخت یه لحظه یه جوری شدم گفتم بهزاد گفت جانم گفتم از تمام دنیا دست کشیدی ولی از عبادت و بندگیت دست نکشی گفت تورو داشته باشم دست نمیکشم گفتم بهزاد دیوونه تو باید #عبادت_الله را از ته دل و بخاطر الله انجام بدی نه بخاطر کس دیگه شاید من مردم بهزاد حرفم رو قطع کرد گفت خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر اون روز من هم میریم منم خندیدم گفتم باشه نترس بادمجون بم آفت نداره از بهزاد خداحافظی کردم گوشی رو گذاشتم به اتاقم رفتم تو فکر حرفهای بهزاد بودم رو تختم دراز کشیدم نمیدانستم برای بهزاد خوشحال باشم یا ناراحت تو این فکرها بودم که خوابم برد خواب عجیبی دیدم تو خوابم یه جای خیلی زیبا بودم یه مکان چهارگوش که تمام دیوارهایش از الماس و طلا بود سرم رو بالا گرفتم فقط نور و زیبایی را میدیدم دور خودم میچرخیدم دو نفر سمت چپ و راستم بودن ولی نمیدیدمشون گفتم اینجا کجاست؟ یکیشون جواب داد گفت: اینجا خونه خداست من با تعجب گفتم مگر خدا خونه داره؟ گفت اره کعبه قبله همه مسلمانان اینجا داخل کعبه است من از خوشحالی نمیدانستم چی بگم یکیشون گفت این دوتا صندوق رو میبینی؟ گفتم اره میبینم خیلی زیبا بودن هر دوتاشون مثل هم بودن هیچ فرقی باهام نداشتن گفت میتونی بگی این صندوق ها کدامش بهشت توشه و کدوم جهنم؟! من نمیتونستم تشخیص بدم چون هر دو مثل هم بودن با اشاره انگشت گفتم این #بهشت و اون یکی #جهنم است.گفتن اشتباه کردی منم از ترس به گریه افتادم فقط میگفتم توبه خدایا توبه با گریه و زاری... گفت الله همه بندگانش را میبخشد با گریه و زاری که میکردم از خواب پریدم انقدر گریه کرده بودم بالشم رو خیس کرده بودم بلند شدم نشستم نمیتوانستم جلوی اشکام رو بگیرم مُهنا تو اتاق خودش صدای گریه ام رو شنید اومد گفت چته نها چی شده😳 ؟ کمی برام آب آورد خوردم دستش رو خیس کرد رو صورتم کشید گفت چی شده خواب بد دیدی گفتم نمیدونم بد بود یا خوب بلند شدم از اتاقم بیرون اومدم... نگاه کردم هنوز بابا و مامانم خواب بودن ساعت رو نگاه کردم نزدیک هشت و نیم بود فاصله تلفن حرف زدن من با بهزاد و خواب که دیده بودم نزدیک ده دقیقه ای میشد انگار فاصله طول شب روز بود خوابی که دیده بودم.به آرومی رفتم وضو گرفتم که بابام نفهمه ، بعدش تو اتاقم خواستم نماز بخونم ولی بازم به خودم گفتم ولی الان وقت نماز نیست ولی دلم #بی_قرار بود نمتونستم آروم بگیرم در اتاق رو قفل کردم دو رکعت نماز خوندم ولی نمیدونستم چه نیتی کنم فقط گفتم خدایا میخوام از گناه هام بگذری نماز خوندم قرانم رو آوردم شروع کردم قرآن خوندن فقط عربیش رو میخوندم نمیدونستم معنیش چیه موقع قرآن خوندنم فقط کارم شده بود گریه اشکام نمیگذاشت کلمه های قرآن رو ببینم یک دفعه صدای در اتاقم اومد خواست در رو باز کنه منم با صدای گریون سعی کردم کسی نفهمه گفتم بله بابام بود یاالله بابامه هول شدم گفتم باباجون وایسا اومدم اونم پشت در میگفت چته نها چرا گریه میکنی؟😰منم جانمازم رو بلند کردم هولکی زیر تختم قایم کردم و قرآن روگذاشتم تو لباس هام در کشو رو بستم سعی کردم چشام رو پاک کنم بابام نفهمه در رو باز کردم بابام اومد تو اتاق گفت چرا گریه میکنی دخترم؟ گفتم هیچی بابایی کمی مریضم گفت چرا هیچی بهم نگفتی زود باش برو لباست رو بپوش بریم دکتر دستش رو پیشونیم گذاشت گفت تب که نداری گفتم نه دل درد دارم ولی الان بهترم خیلی خوبم... بابام گفت باید الان بریم دکتر ببینم چرا دختر گلم مریضه منم گفتم باباجون الان نمیتونم با مامان میرم تو برو سرکارت
#ادامه دارد انشاءالله
@admmmj123
#قسمت_ششم
🌸🍃ولی مثل اینکه بابام نمیخواد واقعیت رو قبول کنه شاید اون حرف هام روش تاثیر داشته باشه شایدم فقط بخاطر اینکه بهم قول داده بود که حرفم رو گوش کنه سرم داد نکشه سکوت کرد اون شب شبی آرومی بود خیلی خوب خوابیدم انگار سالها بود اینجوری نخوابیده بودم صدای زنگ تلفن به گوشم رسید بیدار شدم همه خواب بودن من بلند شدم گوشی تلفن را برداشتم با صدای خواب آلود گفتم الو بفرمایید گفت سلام بر #ملکه خودم بر #ملکه قلبم خواب از چشام پرید دست و پای خودم رو گم کردم به پتُ پت افتادم گفت نترس چته؟ گفتم الهی خفه شی بهزاد خندید گفت چیه ترسیدی؟خواستم یه خبر خوش بهت بدم. گفتم بگو دیوونه ؛ گفت امروز بلند شدم #نماز_صبح رو خودندم😍وایی خیلی خوشحال شدم آفرین بهزاد افرین الان بهت میگن یه پسر مسلمان خندید گفت خیالت راحت اگه اینجوری پیش بره میشم یه #ماموستا که تو دوست داری من ذوق کردم گفتم جدی میگی بهزاد؟ گفت تو بخوای بخدا اینکار رو میکنم گفتم پس خانواده ات چی؟ گفت تو برام مهمی از تمام دنیا دست میکشم بخاطر تو👩❤️👨دلم یهو ریخت یه لحظه یه جوری شدم گفتم بهزاد گفت جانم گفتم از تمام دنیا دست کشیدی ولی از عبادت و بندگیت دست نکشی گفت تورو داشته باشم دست نمیکشم گفتم بهزاد دیوونه تو باید #عبادت_الله را از ته دل و بخاطر الله انجام بدی نه بخاطر کس دیگه شاید من مردم بهزاد حرفم رو قطع کرد گفت خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر اون روز من هم میریم منم خندیدم گفتم باشه نترس بادمجون بم آفت نداره از بهزاد خداحافظی کردم گوشی رو گذاشتم به اتاقم رفتم تو فکر حرفهای بهزاد بودم رو تختم دراز کشیدم نمیدانستم برای بهزاد خوشحال باشم یا ناراحت تو این فکرها بودم که خوابم برد خواب عجیبی دیدم تو خوابم یه جای خیلی زیبا بودم یه مکان چهارگوش که تمام دیوارهایش از الماس و طلا بود سرم رو بالا گرفتم فقط نور و زیبایی را میدیدم دور خودم میچرخیدم دو نفر سمت چپ و راستم بودن ولی نمیدیدمشون گفتم اینجا کجاست؟ یکیشون جواب داد گفت: اینجا خونه خداست من با تعجب گفتم مگر خدا خونه داره؟ گفت اره کعبه قبله همه مسلمانان اینجا داخل کعبه است من از خوشحالی نمیدانستم چی بگم یکیشون گفت این دوتا صندوق رو میبینی؟ گفتم اره میبینم خیلی زیبا بودن هر دوتاشون مثل هم بودن هیچ فرقی باهام نداشتن گفت میتونی بگی این صندوق ها کدامش بهشت توشه و کدوم جهنم؟! من نمیتونستم تشخیص بدم چون هر دو مثل هم بودن با اشاره انگشت گفتم این #بهشت و اون یکی #جهنم است.گفتن اشتباه کردی منم از ترس به گریه افتادم فقط میگفتم توبه خدایا توبه با گریه و زاری... گفت الله همه بندگانش را میبخشد با گریه و زاری که میکردم از خواب پریدم انقدر گریه کرده بودم بالشم رو خیس کرده بودم بلند شدم نشستم نمیتوانستم جلوی اشکام رو بگیرم مُهنا تو اتاق خودش صدای گریه ام رو شنید اومد گفت چته نها چی شده😳 ؟ کمی برام آب آورد خوردم دستش رو خیس کرد رو صورتم کشید گفت چی شده خواب بد دیدی گفتم نمیدونم بد بود یا خوب بلند شدم از اتاقم بیرون اومدم... نگاه کردم هنوز بابا و مامانم خواب بودن ساعت رو نگاه کردم نزدیک هشت و نیم بود فاصله تلفن حرف زدن من با بهزاد و خواب که دیده بودم نزدیک ده دقیقه ای میشد انگار فاصله طول شب روز بود خوابی که دیده بودم.به آرومی رفتم وضو گرفتم که بابام نفهمه ، بعدش تو اتاقم خواستم نماز بخونم ولی بازم به خودم گفتم ولی الان وقت نماز نیست ولی دلم #بی_قرار بود نمتونستم آروم بگیرم در اتاق رو قفل کردم دو رکعت نماز خوندم ولی نمیدونستم چه نیتی کنم فقط گفتم خدایا میخوام از گناه هام بگذری نماز خوندم قرانم رو آوردم شروع کردم قرآن خوندن فقط عربیش رو میخوندم نمیدونستم معنیش چیه موقع قرآن خوندنم فقط کارم شده بود گریه اشکام نمیگذاشت کلمه های قرآن رو ببینم یک دفعه صدای در اتاقم اومد خواست در رو باز کنه منم با صدای گریون سعی کردم کسی نفهمه گفتم بله بابام بود یاالله بابامه هول شدم گفتم باباجون وایسا اومدم اونم پشت در میگفت چته نها چرا گریه میکنی؟😰منم جانمازم رو بلند کردم هولکی زیر تختم قایم کردم و قرآن روگذاشتم تو لباس هام در کشو رو بستم سعی کردم چشام رو پاک کنم بابام نفهمه در رو باز کردم بابام اومد تو اتاق گفت چرا گریه میکنی دخترم؟ گفتم هیچی بابایی کمی مریضم گفت چرا هیچی بهم نگفتی زود باش برو لباست رو بپوش بریم دکتر دستش رو پیشونیم گذاشت گفت تب که نداری گفتم نه دل درد دارم ولی الان بهترم خیلی خوبم... بابام گفت باید الان بریم دکتر ببینم چرا دختر گلم مریضه منم گفتم باباجون الان نمیتونم با مامان میرم تو برو سرکارت
#ادامه دارد انشاءالله
@admmmj123
👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
❤️#نسیم_هدایت ❣ #قسمت_پنجم ✍🏼توی کلاس عقیدتی من #اول شدم خدارو شکر خیلی عالی بود خیلی #علاقه داشتم که متن عربی درس رو حفظ کنم همینطور هم شد و توانستم حفظ کنم.... استادم خیلی کیف میکرد که من از حفظ متن عربیش رو میخونم سبحان الله چنین دورانی هیچوقت…
❤️ #نسیم_هدایت
💌 #قسمت_ششم
✍🏼هر جوری بود خودم رو رسوندم به اتاق دیگه ؛ نیومدم بشینم اصلا نمیخواستم بیام اما مادرش صدام زد گفت بیا بشین پیش خودم....
😭گفتم الآن چه موقع صدا زدن بود من با چه رویی بیام بشینم توکل کردم بر الله رفتم نشستم و سرم رو اصلا بلند نکردم اما #احساس کردم همه دارن نگاهم میکنن #یاالله الان چیکار کنم بازم عموجان به دادم رسید و سر بحث رو باز کردن و از شرق به طرف غرب و از غرب به طرف شرق میرفتن و بحث از همه چیز و همه کس رو میگفتن...
ساعت 11 شد و گفتن دیگه دیر شد و الحمدلله مراعات کردن و زود رفتن
و خداحافظی کردن... آخر شب داشتم خونه رو جمع وجور میکردم پدرم اومد و گفت خوب نظرت چیه منم که مثل همیشه گفتم بیخیال اینا که نیومدن واسه #خواستگاری نسشتیم دو کلوم حرف زدیم ، خوش گذشت تموم شد....
یه دفعه خواهرم گفت ولی تا حالا از هیچ صحنه ای مثل صحنه مچل شدن تو لذت بخش نبود منم یه نگاه خشم گین بهش کردم و رفتم که دیگه بخوابم....
فرداش در #مدرسه هم درسهام خوب شد و هم بعد از ظهرش رفتم کلاس #عقیده اون روز هم باید درس قبلی رو حفظ میکردم و هم باید درس جدید رو میدادم یاالله منو چه به #تدریس کردن توکل کردم بر الله سبحان و شروع کردم به حرف زدن ودرس دادن...
درس اون روز در مورد لااله الا الله بود اثبات و نفی بود و تمام شروطش هم بود هی گفتم و هی گفتم فهمیدم بچه ها همه یه جور #خاصی نگام میکنن بعدا گفتن کارت #عالی بود....
😳اصلا فکرش رو هم نمیکردیم تا این حد عالی باشی تو دلم گفتم #الحمدلله پروردگارا این #فضل تو بود که من تونستم امروز رو بدون هیچ اشکالی درس بدم وگرنه منکه خودم هنوز یک بچه ام...
خدارو شکر برای تمام نعمتهایی که به من داد و در اونجا بود که یاد قبل افتادم اون وقتا که با خانوادم همیشه #دعوا و #نزاع داشتیم ، والله #ایمان داشتم به اینکه :
💫 #فان_مع_العسری_یسری
☝️🏼️پروردگارا ایمان دارم به تک تک آیه هایی که فرستادی به تک تک وعده هات وبه تک تک نامهای مبارکت پروردگارا #زندگی رو برام آسان کردی یاالله ازت میخوام در #ایمانم #برکت بندازی و #ثابت_قدم باشم و در هیچ مرحله ای از زندگیم لغزش نداشته باشم آمین....
😱بعد از یه هفته و نیم بازم سر و کله ی #خواستگارم پیدا شد ای داد بیداد منکه فکر کردم تموم شد و رفت پی کارش... پدرم گفت زنگ زدن گفتن امشب میان اونجا منم گفتم باشه خیلی هم خوشحال میشیم...
😢منم گفتم بابا آخه شما نباید به من چیزی بگی تا منم بدونم پدرم گفت منکه جواب #مثبت و #منفی رو ندادم این دست خودته اونا گفتن بیاییم اونجا منم گفتم باشه فقط همین....
شب شد و من باز بیخیال بودم از دفعه قبل بدتر بودم مادرم بازم #دعوام کرد برو لباس بپوش اما این دفعه یه چیز خوب بپوش #لباس زرشکی توره رو بپوش...منم گفتم نخیر حوصله اون لباس رو ندارم هر چند من با لباس قرمزی بیام پیش #نامحرم بشینم که چی مثلا پیش خودم دیندارم مامانم حریفم نشد و هیچی نگفت...
رفتم اون اتاق که لباس بپوشم بازم یهو لباس ساده پوشیدم اما لباسی که خیلی خیلی #گشاد بود رو تنم کردم اون لباس اندازه مادرم بود ولی من بردم واس خودم گفتم برای جلوی چشم #نامحرم خوبه رنگش هم آبی تیره بود خیلی عالی....
☺️بزار پشیمون بشن دیگه برن و برنگردن تو دلم #عروسی بود نرفتم اون اتاق در رو هم بستم تا کسی نیاد ببینه چیکار کردم گفتم کار دارم.....
زنگ در رو زدن و داداشم در رو باز کرد همینکه صدای پاشون رو شنیدم که از پله ها اومدن بالا منم رفتم خوش آمد گویی مادرم چشماش رو درشت کرد و قرمز شد از عصبانیت منم که بیخیال یکباره چشمم خورد به دوتا چشم عسلی ای وای اینکه #پسره بود....
و من سلام و احوال پرسی کردم اصلا متوجه نشدم اون پشت سر خواهرشه وای عجب چشمایی داره چه خوشکله...
منکه قبلا ندیده بودمش خلاصه رفتیم نشستیم و یه دفعه خواهرش گفت این لباس مال خودته...؟ با #ترس و #لرز مادرم رو نگاه کردم تو دلم گفتم آخه این چه سوالی بود الان مادرم چشماش قرمز شده... ای داد الان بیچاره از #حرص میترکه....
منم جواب دادم بله مال خودمه ،پا شدم #چای بریزم اگه یکم بیشتر اونجا نشسته بودم اوضاع بیخ پیدا میکرد....
✍🏼 #ادامه_دارد.... ان شاءالله😍2
@admmmj123
💌 #قسمت_ششم
✍🏼هر جوری بود خودم رو رسوندم به اتاق دیگه ؛ نیومدم بشینم اصلا نمیخواستم بیام اما مادرش صدام زد گفت بیا بشین پیش خودم....
😭گفتم الآن چه موقع صدا زدن بود من با چه رویی بیام بشینم توکل کردم بر الله رفتم نشستم و سرم رو اصلا بلند نکردم اما #احساس کردم همه دارن نگاهم میکنن #یاالله الان چیکار کنم بازم عموجان به دادم رسید و سر بحث رو باز کردن و از شرق به طرف غرب و از غرب به طرف شرق میرفتن و بحث از همه چیز و همه کس رو میگفتن...
ساعت 11 شد و گفتن دیگه دیر شد و الحمدلله مراعات کردن و زود رفتن
و خداحافظی کردن... آخر شب داشتم خونه رو جمع وجور میکردم پدرم اومد و گفت خوب نظرت چیه منم که مثل همیشه گفتم بیخیال اینا که نیومدن واسه #خواستگاری نسشتیم دو کلوم حرف زدیم ، خوش گذشت تموم شد....
یه دفعه خواهرم گفت ولی تا حالا از هیچ صحنه ای مثل صحنه مچل شدن تو لذت بخش نبود منم یه نگاه خشم گین بهش کردم و رفتم که دیگه بخوابم....
فرداش در #مدرسه هم درسهام خوب شد و هم بعد از ظهرش رفتم کلاس #عقیده اون روز هم باید درس قبلی رو حفظ میکردم و هم باید درس جدید رو میدادم یاالله منو چه به #تدریس کردن توکل کردم بر الله سبحان و شروع کردم به حرف زدن ودرس دادن...
درس اون روز در مورد لااله الا الله بود اثبات و نفی بود و تمام شروطش هم بود هی گفتم و هی گفتم فهمیدم بچه ها همه یه جور #خاصی نگام میکنن بعدا گفتن کارت #عالی بود....
😳اصلا فکرش رو هم نمیکردیم تا این حد عالی باشی تو دلم گفتم #الحمدلله پروردگارا این #فضل تو بود که من تونستم امروز رو بدون هیچ اشکالی درس بدم وگرنه منکه خودم هنوز یک بچه ام...
خدارو شکر برای تمام نعمتهایی که به من داد و در اونجا بود که یاد قبل افتادم اون وقتا که با خانوادم همیشه #دعوا و #نزاع داشتیم ، والله #ایمان داشتم به اینکه :
💫 #فان_مع_العسری_یسری
☝️🏼️پروردگارا ایمان دارم به تک تک آیه هایی که فرستادی به تک تک وعده هات وبه تک تک نامهای مبارکت پروردگارا #زندگی رو برام آسان کردی یاالله ازت میخوام در #ایمانم #برکت بندازی و #ثابت_قدم باشم و در هیچ مرحله ای از زندگیم لغزش نداشته باشم آمین....
😱بعد از یه هفته و نیم بازم سر و کله ی #خواستگارم پیدا شد ای داد بیداد منکه فکر کردم تموم شد و رفت پی کارش... پدرم گفت زنگ زدن گفتن امشب میان اونجا منم گفتم باشه خیلی هم خوشحال میشیم...
😢منم گفتم بابا آخه شما نباید به من چیزی بگی تا منم بدونم پدرم گفت منکه جواب #مثبت و #منفی رو ندادم این دست خودته اونا گفتن بیاییم اونجا منم گفتم باشه فقط همین....
شب شد و من باز بیخیال بودم از دفعه قبل بدتر بودم مادرم بازم #دعوام کرد برو لباس بپوش اما این دفعه یه چیز خوب بپوش #لباس زرشکی توره رو بپوش...منم گفتم نخیر حوصله اون لباس رو ندارم هر چند من با لباس قرمزی بیام پیش #نامحرم بشینم که چی مثلا پیش خودم دیندارم مامانم حریفم نشد و هیچی نگفت...
رفتم اون اتاق که لباس بپوشم بازم یهو لباس ساده پوشیدم اما لباسی که خیلی خیلی #گشاد بود رو تنم کردم اون لباس اندازه مادرم بود ولی من بردم واس خودم گفتم برای جلوی چشم #نامحرم خوبه رنگش هم آبی تیره بود خیلی عالی....
☺️بزار پشیمون بشن دیگه برن و برنگردن تو دلم #عروسی بود نرفتم اون اتاق در رو هم بستم تا کسی نیاد ببینه چیکار کردم گفتم کار دارم.....
زنگ در رو زدن و داداشم در رو باز کرد همینکه صدای پاشون رو شنیدم که از پله ها اومدن بالا منم رفتم خوش آمد گویی مادرم چشماش رو درشت کرد و قرمز شد از عصبانیت منم که بیخیال یکباره چشمم خورد به دوتا چشم عسلی ای وای اینکه #پسره بود....
و من سلام و احوال پرسی کردم اصلا متوجه نشدم اون پشت سر خواهرشه وای عجب چشمایی داره چه خوشکله...
منکه قبلا ندیده بودمش خلاصه رفتیم نشستیم و یه دفعه خواهرش گفت این لباس مال خودته...؟ با #ترس و #لرز مادرم رو نگاه کردم تو دلم گفتم آخه این چه سوالی بود الان مادرم چشماش قرمز شده... ای داد الان بیچاره از #حرص میترکه....
منم جواب دادم بله مال خودمه ،پا شدم #چای بریزم اگه یکم بیشتر اونجا نشسته بودم اوضاع بیخ پیدا میکرد....
✍🏼 #ادامه_دارد.... ان شاءالله😍2
@admmmj123
👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
#همسفر_دردها♥️... #قسمت_پنجم🍀 یک مرد اومد تو اتاق گفت تو همون دختری که پدر و مادرت پیرن و هر روز #اشک میریزن برای تو... همینو که گفت اشکم در اومد گفتم یا الله به #قلب پدر و مادرم #رحم کن من فکر میکردم به هوش بیام دق میکنم میمیرم و اصلا انتظار نداشتم…
#همسفر_دردها♥️...
#قسمت_ششم🍀
این بار هم شیمی درمانی شدم ولی خیلی #بدتر از بار قبل بود 35 کیلو وزنم کم شد 15 روز یک #قطره آب هم نمیتونستم بخورم هیچکس انتظار نداشت #زنده بمونم مردم دسته دسته میاومدن خونهمون که اواخر عمرم پیشم باشن موهام #ریخته بود دور چشمام #سیاه و #کبود شده بود انگار 60 سال سن داشتم....
پدر و مادرم برای نهار و شام ده نوع غذا حاضر میکردن میگفتن فقط یک لقمه بخور ولی من هر #لقمه که میخوردم بالا میآوردم ، دکترا گفتن این اصلا خوب نمیشه... خیلی وقتا تا صبح #شهادتین میگفتم و با پروردگارم حرف میزدم انتظار نداشتم خوب بشم دیگه اکثر اوقات میگفتم تموم میمیرم دیگه...
هرکی میاومد بالای سرم #اشک میریخت اما در آن سختیها و دردها میگفتم #یاالله_دوستت_دارم ذکر میکردم و درمانم رو ادامه دادم... کم کم رو به بهبودی رفتم هیچکس نمیدونه چطور شد ولی من حالم بهتر شد #اراده الله متعال بود تا 21 سالگی بیماریم #کنترل شد اما رفتم برای پای مصنوعی متاسفانه انقدر از بالا قطع شده بود که گفتن پای مصنوعی نمیتونم بزارم و فعلا دو تا عصا #جور من رو میکشن...
یکبار #استاد تجویدم من رو بعد از شیمی درمانی دید اولش منو نشناخت بعد گفت تو آسیه هستی؟ گفتم بله... گفت الان با عصا راه میری و سخت از الله میخام دوان دوان وارد #بهشت شوی...
اشکم در اومد از #شدت خوشحالی برای این دعای زیبا... در یکی از مساجد شروع به #تدریس کردم بچهها و بزرگا قرآن میخواندن و من #لذت میبردم سبحان الله چقدر لذت داشت گوش دادن به صدای #بندگان خدا وقتی کلامش را میخوانند و روزای خوبی داشتم با #شاگردان و #دوستان عزیزم... اما خادم مسجد در طول یک سال و نیم سر وقت مشخص در رو برام باز نمیکرد و من #مجبور بودم با دردهای طاقت فرسا جلوی در مسجد بایستم و درد بکشم باز میگفتم اشکالی نداره....
رسیدم به سن 22 سالگی دیگه خبر بهبودی و کنترل بیماریم به همه رسید از طرفی خودمم کلاس گذاشته بودم #مشخص بود حالم بهتره دیگه #خواستگار ها زیاد شدند مسئله دین و بعد از اون پام خیلی مهم بود
با همه خواستگارا در مورد پام حرف میزدم این سوالات رو میکردن پای مصنوعی میتونید بزارید یا نه؟با پای مصنوعی و عصا هم دارید ؟ با یک عصا میتونید راه برید یا نه؟ میدیدم که مسئله پام براشون بی نهایت مهمه در حقیقت هم خیلی مهمه ولی همه چیز نبود...
بعد از مدتی یکی از #علما یک پسری به اسم #عبدالله معرفی کرد گفت باهم حرف بزنید عبدالله در کشوری دیگر بود اما فارسی زبان و هم مذهب بودیم با پیام حرف زدیم #شرح کامل زندگیم رو دادم و نظرش در مورد پام خیلی برام مهم بود... فقط گفت حیفه آدمی مثل شما با #سختی زندگی کنه اگر قسمت هم بشیم ان شاالله تلاش میکنم بهترین پای مصنوعی برات تهیه کنم فقط و فقط برای #راحتی خودت... سبحان الله با این حرفش فهمیدم عبدالله #تنها کسی است که به #ظاهر اهمیت نمیده ؛ گفتم با کسی ازدواج میکنم به #فرائض پایبند باشه و #اخلاقش خوب باشه #رزق_حلال سر سفره ش باشه اونم گفت باید خانم من هم باید به فرائض پایبند باشه مطیعم باشه بهم احترام بزاره و...
میدونستم عبدالله با همه #فرق داره ولی زیاد اهمیت نمیدادم تا اینکه به خواهرش پیام دادم گفتم خبری از عبدالله دارید گفت عبدالله #تصادف کرده و توی #کما است اون روز فهمیدم چقدر دوستش دارم اشکم بند نمیاومد جلوی همه حتی پدر و مادر و برادرام بلند بلند گریه میکردم
خیلی #دوستش_داشتم و همش دعا میکردم و نماز استخاره هم میخوندم برای #ازدواج با عبدالله که یک شب خواب دیدم استاد تفسیرم گفت این پسر جدا از اینکه خیلی دوستت داره ایمانت رو #قوی میکنه...
با خواهرش حرف میزدم حالشو میپرسیدم ؛ بعد از 15 روز خواهرش پیام داد عبدالله به هوش اومده و همش میگه #آسیه و هیچی یادش نمونده گفت کمکم حالش بهتر شده گفته آسیه چطوره بهش گفته بودن که آسیه تو این مدت ازدواج کرده گفته بود #باور نمیکنم دیگه خودش شماره م رو گرفت گفت بگو که ازدواج نکردی؟ وقتی صداش رو شنیدم فقط گریه میکردم گفتم نه #ازدواج نکردم....
الحمدلله کم کم بهتر شد #تقدیر الله بر این شد که بعد از سه ماه اومد شهرمون...
بهش گفتم قبل از خواستگاری من رو از نزدیک با یک پا ببین که تو رو در بایسی گیر نکنی #رک بگو اگر منو نخواستی... گفت کجا بیام؟ گفتم بیا مسجد جلو در مسجد دیدمش رفتیم تو مسجد هردومون #نماز_سنت خوندیم به استاد تفسیر هم گفتیم بیاد #نصیحتمون کنه... استاد تفسیر اومد گفتم آقا عبدالله این از ظاهرم و اینکه هر کاری میتونم انجام بدم الا #پذیرایی که به عهده #مرد خونه خواهد بود.. گفت کی بیام خواستگاری؟ و استادم هردومون رو نصیحت کرد....
فردا شبش #عبدالله با #استاد به #خواستگاری اومد...
✨#ادامهداردانشاءالله
@admmmj123
#قسمت_ششم🍀
این بار هم شیمی درمانی شدم ولی خیلی #بدتر از بار قبل بود 35 کیلو وزنم کم شد 15 روز یک #قطره آب هم نمیتونستم بخورم هیچکس انتظار نداشت #زنده بمونم مردم دسته دسته میاومدن خونهمون که اواخر عمرم پیشم باشن موهام #ریخته بود دور چشمام #سیاه و #کبود شده بود انگار 60 سال سن داشتم....
پدر و مادرم برای نهار و شام ده نوع غذا حاضر میکردن میگفتن فقط یک لقمه بخور ولی من هر #لقمه که میخوردم بالا میآوردم ، دکترا گفتن این اصلا خوب نمیشه... خیلی وقتا تا صبح #شهادتین میگفتم و با پروردگارم حرف میزدم انتظار نداشتم خوب بشم دیگه اکثر اوقات میگفتم تموم میمیرم دیگه...
هرکی میاومد بالای سرم #اشک میریخت اما در آن سختیها و دردها میگفتم #یاالله_دوستت_دارم ذکر میکردم و درمانم رو ادامه دادم... کم کم رو به بهبودی رفتم هیچکس نمیدونه چطور شد ولی من حالم بهتر شد #اراده الله متعال بود تا 21 سالگی بیماریم #کنترل شد اما رفتم برای پای مصنوعی متاسفانه انقدر از بالا قطع شده بود که گفتن پای مصنوعی نمیتونم بزارم و فعلا دو تا عصا #جور من رو میکشن...
یکبار #استاد تجویدم من رو بعد از شیمی درمانی دید اولش منو نشناخت بعد گفت تو آسیه هستی؟ گفتم بله... گفت الان با عصا راه میری و سخت از الله میخام دوان دوان وارد #بهشت شوی...
اشکم در اومد از #شدت خوشحالی برای این دعای زیبا... در یکی از مساجد شروع به #تدریس کردم بچهها و بزرگا قرآن میخواندن و من #لذت میبردم سبحان الله چقدر لذت داشت گوش دادن به صدای #بندگان خدا وقتی کلامش را میخوانند و روزای خوبی داشتم با #شاگردان و #دوستان عزیزم... اما خادم مسجد در طول یک سال و نیم سر وقت مشخص در رو برام باز نمیکرد و من #مجبور بودم با دردهای طاقت فرسا جلوی در مسجد بایستم و درد بکشم باز میگفتم اشکالی نداره....
رسیدم به سن 22 سالگی دیگه خبر بهبودی و کنترل بیماریم به همه رسید از طرفی خودمم کلاس گذاشته بودم #مشخص بود حالم بهتره دیگه #خواستگار ها زیاد شدند مسئله دین و بعد از اون پام خیلی مهم بود
با همه خواستگارا در مورد پام حرف میزدم این سوالات رو میکردن پای مصنوعی میتونید بزارید یا نه؟با پای مصنوعی و عصا هم دارید ؟ با یک عصا میتونید راه برید یا نه؟ میدیدم که مسئله پام براشون بی نهایت مهمه در حقیقت هم خیلی مهمه ولی همه چیز نبود...
بعد از مدتی یکی از #علما یک پسری به اسم #عبدالله معرفی کرد گفت باهم حرف بزنید عبدالله در کشوری دیگر بود اما فارسی زبان و هم مذهب بودیم با پیام حرف زدیم #شرح کامل زندگیم رو دادم و نظرش در مورد پام خیلی برام مهم بود... فقط گفت حیفه آدمی مثل شما با #سختی زندگی کنه اگر قسمت هم بشیم ان شاالله تلاش میکنم بهترین پای مصنوعی برات تهیه کنم فقط و فقط برای #راحتی خودت... سبحان الله با این حرفش فهمیدم عبدالله #تنها کسی است که به #ظاهر اهمیت نمیده ؛ گفتم با کسی ازدواج میکنم به #فرائض پایبند باشه و #اخلاقش خوب باشه #رزق_حلال سر سفره ش باشه اونم گفت باید خانم من هم باید به فرائض پایبند باشه مطیعم باشه بهم احترام بزاره و...
میدونستم عبدالله با همه #فرق داره ولی زیاد اهمیت نمیدادم تا اینکه به خواهرش پیام دادم گفتم خبری از عبدالله دارید گفت عبدالله #تصادف کرده و توی #کما است اون روز فهمیدم چقدر دوستش دارم اشکم بند نمیاومد جلوی همه حتی پدر و مادر و برادرام بلند بلند گریه میکردم
خیلی #دوستش_داشتم و همش دعا میکردم و نماز استخاره هم میخوندم برای #ازدواج با عبدالله که یک شب خواب دیدم استاد تفسیرم گفت این پسر جدا از اینکه خیلی دوستت داره ایمانت رو #قوی میکنه...
با خواهرش حرف میزدم حالشو میپرسیدم ؛ بعد از 15 روز خواهرش پیام داد عبدالله به هوش اومده و همش میگه #آسیه و هیچی یادش نمونده گفت کمکم حالش بهتر شده گفته آسیه چطوره بهش گفته بودن که آسیه تو این مدت ازدواج کرده گفته بود #باور نمیکنم دیگه خودش شماره م رو گرفت گفت بگو که ازدواج نکردی؟ وقتی صداش رو شنیدم فقط گریه میکردم گفتم نه #ازدواج نکردم....
الحمدلله کم کم بهتر شد #تقدیر الله بر این شد که بعد از سه ماه اومد شهرمون...
بهش گفتم قبل از خواستگاری من رو از نزدیک با یک پا ببین که تو رو در بایسی گیر نکنی #رک بگو اگر منو نخواستی... گفت کجا بیام؟ گفتم بیا مسجد جلو در مسجد دیدمش رفتیم تو مسجد هردومون #نماز_سنت خوندیم به استاد تفسیر هم گفتیم بیاد #نصیحتمون کنه... استاد تفسیر اومد گفتم آقا عبدالله این از ظاهرم و اینکه هر کاری میتونم انجام بدم الا #پذیرایی که به عهده #مرد خونه خواهد بود.. گفت کی بیام خواستگاری؟ و استادم هردومون رو نصیحت کرد....
فردا شبش #عبدالله با #استاد به #خواستگاری اومد...
✨#ادامهداردانشاءالله
@admmmj123
👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
💥 #تنهایی؟؟☝️🏼️ #نه_الله_با_من_است... #قسمت_پنجم ✍🏼از اون روز بعد مهناز همیشه باهم حرف میزد بعضی وقتا حرف عوض میکردم گاهی وقتا انقد بحث اسلام برام شیرین بود دیگه بدون اختیار گوش میدادم... ولی میترسیدم نمیدونم از چی الان فکر میکنم تنها دلیلم خواهرم بود…
💥 #تنهایی؟؟☝️🏼️ #نه_الله_با_من_است...
#قسمت_ششم
✍🏼هیچ کاری از دستم بر نمی اومد واقعا تو حالی که احساس میکردم که تو کما بودم وقتی به دوستام نگاه میکنم تو حال دعا بودن وقتی به مهناز نگاه کردم مغزم هنگ کرده بودم بی اختیار منم دستامو بلند کردم شروع کردم به دعا کردن نمیدونم ولی واقعا حسه خیلی خوبی بود وقتی دستامو بلند کردم بلد نبودم دعا کنم فقط میگفتم دعای اونارو قبول کن ولی اشکام اجازه دیدن رو بهم نمیداد خجالت میکشیدم چشامو باز کنم احساس میکنم باز کنم خدا رو میبینم و بخاطر دوستای مسلمانم نمیدونم چقدر گذشته بود فقط یادمه که مهناز داشت صدام میکرد روژین این ماشین تو نیست وقتی چشامو باز کردم ماشینم بود خدای من جای ماشین رو اشتباهی رفته بودیم اما من میگم هنوزم میگم معجزه_خداوند بود....
🌸🍃خیلی خوشحال شدیم منکه شاخ در آورده بودم برام مثل تو فیلم ها بود مهناز بهم نگاه میکرد چشای پرشده ش گفتم دیگه تموم شد اونم گفت روژین هیچ وقت تو زندگیم انقد خوشحال نبودم منم سریعا فهمیدم چی داره میگه حرفو عوض کردم برگشتیم اون شب تا صبح خوابم نبرد رفتم پایین به اتاق مامانو و بابا سرزدم خواب بودن دیدم نفس میکشن من عادت بدی داشتم هر شب یه چند باری سر به خانوادم میزدم که نفس میکشن یانه...
✨در رو بستم بابام آومد بیرون معذرت خواهی کردم که بیدارشون کردم گفت اشکالی نداره دیگه عادت کردیم بابا امروز کجا بودی منم همه چی رو به بابا گفتم اونم گفت عزیزم چرا انقد خودتو اذیت کردی ماشین چیه فدای چشای آبی ت خب گم شده گم شده بهترشو براش میخردم بعدش گفتم بابا تو تا حالا دعا کردی اونم گفت اره منم گفتم بابا خیلی حس خوبو جالبیه بابام گفتی مگه تجربه کردی❓
نم گفتم امروز با دوستای مسلمانم بودم بابام گفت دخترم مامانت بدونه.......منم گفتم خب بدونه منکه اشتباهی نکردم یه لیوان آب سرد بهم دادگفت برو بخواب منم لبخند زدم رفتم اما نخوابیدم همش تو فکر اون دعا کردنم بودم روزها میگذشت من هر روز میرفتم به مسجد پیش مهناز و فرشته تا یه روز که یه دختر اشتباهی قرآنو خوند من بهش گفتم اشتباه بود انقد پیش اونا بودم یکم یاد گرفته بودم البته اگه ناراحت میشدم صوت قرآن آرامش رو بهم برمیگردون فرشته تعجب کرد همه سکوت کردن بعد کلاس فرشته گفت روژین میتونی قرآن بخونی منم گفتم نه نمیتونم گفت تو بخون منم شروع کردم به خوندن فرشته متعجب مونده بود خدای من خیلی عالی میخونی تو بعضی جاها تجویدم رعایت میکنی..
🌸🍃 منم تو دلم شور_و_شادی بزرگی بود قرآنو خیلی دوست داشتم تنها آرامش_زندگیم بود دلم میخواست قرآن داشته باشم غرورمو شکستم به مهناز گفتم میشه یه قرآن ببرم خونه فرشته شنید گفت البته هر دو کدوم که دوس داری... بردمش خونه تا رسیدم اتاقم انگار صد سال گذشت در رو قفل کردم یه کاغذ یه خودکار آوردم رو کاغذ نوشتم من *شام نمیخورم خیلی خستم میخوابم لطفا در نزنید* به در اتاقم زدم در رو دوباره قفل کردم شروع کردم به خوندن تو دلم که کسی نشنوه یه ساعتی گذشته بود انگار یه دقیقه بود
🌹 رفتم سر بالکن سوژینو دیدم برمیگشت خونه خودمو بهش نشون دادم فکر کنم یه سره اومدم دم اتاقم در زد روژین میشه در رو باز کنی من امروز ندیدمت دلم برات تنگ شده من از اون بدتر بودم خواهرم مهمترین کس زندگیم بود نمیتونستم باز کنم بخاطر قرآنم میتونستم پنهان کنم
➖ ولی سوژین عادت داشت که وقتی من چیزیو پنهان میکردم زود میفهمید منم تو دلم گفتم فدات بشم خواهرم منو ببخش نمیتونم خودمو به نشنیدن زدم انگار خوابم دو بار دیگه در زد منم صدام در اومد گفتم بابا من انگار گفتم در نزنید چرا در میزنید اونم هیچی نگفت رفت چن دقیقه دیگه قرآن خوندم درست یادم نیست کدوم سوره بود که نمیتونستم بخونم من یکم فکر کردم به مهناز زنگ زدم جواب نداد پیام دادم گفتم آبجی میشه به منم قرآن یاد بدی میخوام همه چیو بدونم اونم سریع زنگ زد لرزش صداش معلوم بود روژین خودتی منم گفتم اره مگه اشکالی داره آدم باید علم همه چیو بدونه.....
#ادامه_دارد_انشاءالله
@admmmj123
#قسمت_ششم
✍🏼هیچ کاری از دستم بر نمی اومد واقعا تو حالی که احساس میکردم که تو کما بودم وقتی به دوستام نگاه میکنم تو حال دعا بودن وقتی به مهناز نگاه کردم مغزم هنگ کرده بودم بی اختیار منم دستامو بلند کردم شروع کردم به دعا کردن نمیدونم ولی واقعا حسه خیلی خوبی بود وقتی دستامو بلند کردم بلد نبودم دعا کنم فقط میگفتم دعای اونارو قبول کن ولی اشکام اجازه دیدن رو بهم نمیداد خجالت میکشیدم چشامو باز کنم احساس میکنم باز کنم خدا رو میبینم و بخاطر دوستای مسلمانم نمیدونم چقدر گذشته بود فقط یادمه که مهناز داشت صدام میکرد روژین این ماشین تو نیست وقتی چشامو باز کردم ماشینم بود خدای من جای ماشین رو اشتباهی رفته بودیم اما من میگم هنوزم میگم معجزه_خداوند بود....
🌸🍃خیلی خوشحال شدیم منکه شاخ در آورده بودم برام مثل تو فیلم ها بود مهناز بهم نگاه میکرد چشای پرشده ش گفتم دیگه تموم شد اونم گفت روژین هیچ وقت تو زندگیم انقد خوشحال نبودم منم سریعا فهمیدم چی داره میگه حرفو عوض کردم برگشتیم اون شب تا صبح خوابم نبرد رفتم پایین به اتاق مامانو و بابا سرزدم خواب بودن دیدم نفس میکشن من عادت بدی داشتم هر شب یه چند باری سر به خانوادم میزدم که نفس میکشن یانه...
✨در رو بستم بابام آومد بیرون معذرت خواهی کردم که بیدارشون کردم گفت اشکالی نداره دیگه عادت کردیم بابا امروز کجا بودی منم همه چی رو به بابا گفتم اونم گفت عزیزم چرا انقد خودتو اذیت کردی ماشین چیه فدای چشای آبی ت خب گم شده گم شده بهترشو براش میخردم بعدش گفتم بابا تو تا حالا دعا کردی اونم گفت اره منم گفتم بابا خیلی حس خوبو جالبیه بابام گفتی مگه تجربه کردی❓
نم گفتم امروز با دوستای مسلمانم بودم بابام گفت دخترم مامانت بدونه.......منم گفتم خب بدونه منکه اشتباهی نکردم یه لیوان آب سرد بهم دادگفت برو بخواب منم لبخند زدم رفتم اما نخوابیدم همش تو فکر اون دعا کردنم بودم روزها میگذشت من هر روز میرفتم به مسجد پیش مهناز و فرشته تا یه روز که یه دختر اشتباهی قرآنو خوند من بهش گفتم اشتباه بود انقد پیش اونا بودم یکم یاد گرفته بودم البته اگه ناراحت میشدم صوت قرآن آرامش رو بهم برمیگردون فرشته تعجب کرد همه سکوت کردن بعد کلاس فرشته گفت روژین میتونی قرآن بخونی منم گفتم نه نمیتونم گفت تو بخون منم شروع کردم به خوندن فرشته متعجب مونده بود خدای من خیلی عالی میخونی تو بعضی جاها تجویدم رعایت میکنی..
🌸🍃 منم تو دلم شور_و_شادی بزرگی بود قرآنو خیلی دوست داشتم تنها آرامش_زندگیم بود دلم میخواست قرآن داشته باشم غرورمو شکستم به مهناز گفتم میشه یه قرآن ببرم خونه فرشته شنید گفت البته هر دو کدوم که دوس داری... بردمش خونه تا رسیدم اتاقم انگار صد سال گذشت در رو قفل کردم یه کاغذ یه خودکار آوردم رو کاغذ نوشتم من *شام نمیخورم خیلی خستم میخوابم لطفا در نزنید* به در اتاقم زدم در رو دوباره قفل کردم شروع کردم به خوندن تو دلم که کسی نشنوه یه ساعتی گذشته بود انگار یه دقیقه بود
🌹 رفتم سر بالکن سوژینو دیدم برمیگشت خونه خودمو بهش نشون دادم فکر کنم یه سره اومدم دم اتاقم در زد روژین میشه در رو باز کنی من امروز ندیدمت دلم برات تنگ شده من از اون بدتر بودم خواهرم مهمترین کس زندگیم بود نمیتونستم باز کنم بخاطر قرآنم میتونستم پنهان کنم
➖ ولی سوژین عادت داشت که وقتی من چیزیو پنهان میکردم زود میفهمید منم تو دلم گفتم فدات بشم خواهرم منو ببخش نمیتونم خودمو به نشنیدن زدم انگار خوابم دو بار دیگه در زد منم صدام در اومد گفتم بابا من انگار گفتم در نزنید چرا در میزنید اونم هیچی نگفت رفت چن دقیقه دیگه قرآن خوندم درست یادم نیست کدوم سوره بود که نمیتونستم بخونم من یکم فکر کردم به مهناز زنگ زدم جواب نداد پیام دادم گفتم آبجی میشه به منم قرآن یاد بدی میخوام همه چیو بدونم اونم سریع زنگ زد لرزش صداش معلوم بود روژین خودتی منم گفتم اره مگه اشکالی داره آدم باید علم همه چیو بدونه.....
#ادامه_دارد_انشاءالله
@admmmj123
👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
#یتیمی_در_دیار_غربت❤️🩹🥀 #قسمت_پنجم گوزل وقت سحر، برای خلوت با خالق خود جانماز را پهن کردم. قلبم عجیب میلِ باریدن داشت. اشکها بیمحابا رها شدند و سر بر سجده نهادم. بعد از درددل با ربّم، احساس سبکی کردم. بلند شدم و بهسوی رختخواب رفتم و بهاستراحت…
#یتیمی_در_دیار_غربت❤️🩹🥀
#قسمت_ششم
وقتی خبر شهادتِ مظلومانهی شوهرِ زنهمسایهمان در محله پیچید، بسیار ناراحت شدیم.
بعد از چند روز پدرم زنگ زد. با خوشحالی گفت:
«الحمدلله تا الآن مجاهدین چنان پیشروی داشتن که خیلی از کافرا و مزدوراشو از پای درآوردن. انشاءالله بهزودی به یاریِ روستای خودمون میاییم تا دست قمندانقادر و افرادش رو از ظلمکردن کوتاه کنیم.»
در حین توصیه، از مادرم خواسته بود تا منصور را برای خواندنِ درس دینی به روستای تربت در شهر المار بفرستد.
چند روز بعد منصور راهی آن مدرسه شد. دوری از او چون وزنهایی بر قلبم سنگینی میکرد.
زندگی در این روستا با وجود دولتیها و نبودِ پدر و برادرم سختتر شده بود.
روزی خاله به خانه ما آمد. با مادر مشغول صحبت بود. بیرون از اتاق مشغول کاری بودم و ناخواسته صدایشان را میشنیدم.
خاله رو به مادرم گفت:
«این دختره رو بلایِ جونتون کردین! تو خودت نیازمندی، باز دختر مردمو تو باید بزرگ کنی؟!»
مادر آهسته جواب داد:
«خواهر! بارِ آخرت باشه این حرفا رو میزنی. گوزل از بچههای خودم برام عزیزتره! از شیر خودم بهش دادم و بزرگش کردم... لطف کن دیگه از این حرفا نزن. اگه گوزل بشنوه دلش میشکنه...»
هضم این حرفها اگرچه برایم سخت بود اما زندگی با چنین انسانهای بزرگواری را از الطافِ الهی نسبت به خودم میدانستم. هر لحظه شاکرِ الله بودم. اگر اینها نبودند خدا میداند چه بر سرم میآمد.
چند روزی از این ماجرا گذشته بود که احسان رو به من و فاطمه گفت:
«بریم بالای کوه؟»
مادر با شنیدنِ حرفش اخم کرد و گفت:
«دیگه گوزل و فاطمه اونقدری بزرگ شدن که نباید تو کوچه برن، چه برسه به کوهنوردی!»
جلو رفتیم و التماسش کردیم، که برای آخرینبار اجازه دهد. بعد از راضیشدن مادر، سرخوشان به سمتِ کوه راهی شدیم.
وقتی به بالای کوه رسیدیم، منظرهی چشمگیرِ روستا در مقابل چشمانمان خودنمایی میکرد. احساسِ زیبایی از خوشی در وجودم لبریز شد؛ خود را در حالِ پرواز در اوج آسمانها میدیدم.
در حال بازی و دویدن بودیم که ناگهان سروکلهی یک سرباز پیدا شد. تا ما را دید با عتاب گفت:
«اینجا چیکار میکنید؟ برید گُمشید.»
احسان با این فکر که او از مجاهدین است باهیجان پرسید: «شما مجاهدی؟»
سرباز با آبروهای گره خورده گفت:
«نه دشمنِ مجاهدام! اگه یه مجاهدی رو ببینم تمام گلولههای اسلحهام رو تو سینهاش خالی میکنم.»
با شنیدن این حرف خونمان بهجوش آمد. احسان از شدت خشم به صورتش تُف کرد. سرباز عصبانی شد و سیلی محکمی به او زد. تحملِ دیدن این صحنه را نداشتم؛ سنگی را از زمین برداشتم به سمتِ سربازِ نجس پرتاب کردم. سنگ به پیشانیاش خورد و خونش جاری شد. وحشیانه با اسلحهاش به سمت ما هجوم آورد که همان لحظه چند نفر از راه رسیدند. در میانشان همان پسرِ قمندان، عثمان بود. سرباز با دیدن او ادای احترام کرد.
عثمان نگاهی به ما انداخت. سرباز را مخاطب قرار داد و گفت: «اینجا چه خبره؟!»
با اشاره به پیشانیاش ادامه داد:
«چرا داره از سرت خون میاد؟! چی شده؟!»
سرباز با شرمندگی و سری افکنده جواب داد:
«این دخترهی وحشی با سنگ زده!...»
عثمان قهقهای زد و با تمسخر گفت:
«حیف از مَردیت نیست که از یه دختربچه ضربه خوردی؟! اونم به حدی که سرتو خونین کرده!»
به سمت من برگشت و حقبهجانب گفت:
«ببینم، تو همون دخترهی خِیرهسر نیستی؟! اینجا چیکار دارین؟ شماها رو تا حالا تو روستا ندیدم؛ انگاری تازهواردین. میشه بگی از کجا و چرا اینجا اومدین؟!»
احسان جلو رفت و گفت:
«ما خودمون اصالتأ فاریابی هستیم. مدتی رو تو یه شهر دیگه زندگی میکردیم. حالا هم به روستای خودمون برگشتیم.»
_ «آهان... پس که اینطور! خُب اسم پدرت چیه؟!»
_ «عبدالله»
_ بسیار خُب... حالا پدرت کجاست؟»
قبل از اینکه احسان جواب دهد سریع گفتم:
«یه جایی هست که رفتن به اونجا آرزوی همهی ماست!»
منظورم از این حرف میدانِ جهاد بود. نمیتوانستم به اینها که دشمن ما هستند بگویم که پدرم از مجاهدین است. اگر بیگُدار به آب میزدیم، زندگی را برایمان سخت میکردند.
احسان با ترس گفت:
« زود باشین. دیر شده. تا الآن مادر دلنگران شده.»
از کنارشان گذشتیم و راهمان را به سمت خانه کج کردیم. در مسیر بازگشت رو به فاطمه گفتم:
«هیچی به مادر نمیگی، باشه؟ اگه بفهمه دیگه اجازه نمیده از خونه بیرون بریم.»
عثمان
باز آن دختر را دیدم و حرفهای عجیبش فکرم را مغشوش کرد. چرا باید با جوابهایش سردرگُمم میکرد!
گویا این دختر را سالهاست میشناسم و صدایش برایم بسیار آشناست. چرا اینطور حس میکنم؟!
خدایا چه بلایی دارد سرم میآید!
برای آرامشدن و منحرفکردنِ ذهنم به سمت ضبط صوت رفتم و آن را روشن کردم. آرامم که نکرد هیچ، بیشتر به حالِ خرابم دامن میزد.
انشاءالله ادامه دارد...
✍نویسنده: مجاهده فاریابی
@admmmj123
#قسمت_ششم
وقتی خبر شهادتِ مظلومانهی شوهرِ زنهمسایهمان در محله پیچید، بسیار ناراحت شدیم.
بعد از چند روز پدرم زنگ زد. با خوشحالی گفت:
«الحمدلله تا الآن مجاهدین چنان پیشروی داشتن که خیلی از کافرا و مزدوراشو از پای درآوردن. انشاءالله بهزودی به یاریِ روستای خودمون میاییم تا دست قمندانقادر و افرادش رو از ظلمکردن کوتاه کنیم.»
در حین توصیه، از مادرم خواسته بود تا منصور را برای خواندنِ درس دینی به روستای تربت در شهر المار بفرستد.
چند روز بعد منصور راهی آن مدرسه شد. دوری از او چون وزنهایی بر قلبم سنگینی میکرد.
زندگی در این روستا با وجود دولتیها و نبودِ پدر و برادرم سختتر شده بود.
روزی خاله به خانه ما آمد. با مادر مشغول صحبت بود. بیرون از اتاق مشغول کاری بودم و ناخواسته صدایشان را میشنیدم.
خاله رو به مادرم گفت:
«این دختره رو بلایِ جونتون کردین! تو خودت نیازمندی، باز دختر مردمو تو باید بزرگ کنی؟!»
مادر آهسته جواب داد:
«خواهر! بارِ آخرت باشه این حرفا رو میزنی. گوزل از بچههای خودم برام عزیزتره! از شیر خودم بهش دادم و بزرگش کردم... لطف کن دیگه از این حرفا نزن. اگه گوزل بشنوه دلش میشکنه...»
هضم این حرفها اگرچه برایم سخت بود اما زندگی با چنین انسانهای بزرگواری را از الطافِ الهی نسبت به خودم میدانستم. هر لحظه شاکرِ الله بودم. اگر اینها نبودند خدا میداند چه بر سرم میآمد.
چند روزی از این ماجرا گذشته بود که احسان رو به من و فاطمه گفت:
«بریم بالای کوه؟»
مادر با شنیدنِ حرفش اخم کرد و گفت:
«دیگه گوزل و فاطمه اونقدری بزرگ شدن که نباید تو کوچه برن، چه برسه به کوهنوردی!»
جلو رفتیم و التماسش کردیم، که برای آخرینبار اجازه دهد. بعد از راضیشدن مادر، سرخوشان به سمتِ کوه راهی شدیم.
وقتی به بالای کوه رسیدیم، منظرهی چشمگیرِ روستا در مقابل چشمانمان خودنمایی میکرد. احساسِ زیبایی از خوشی در وجودم لبریز شد؛ خود را در حالِ پرواز در اوج آسمانها میدیدم.
در حال بازی و دویدن بودیم که ناگهان سروکلهی یک سرباز پیدا شد. تا ما را دید با عتاب گفت:
«اینجا چیکار میکنید؟ برید گُمشید.»
احسان با این فکر که او از مجاهدین است باهیجان پرسید: «شما مجاهدی؟»
سرباز با آبروهای گره خورده گفت:
«نه دشمنِ مجاهدام! اگه یه مجاهدی رو ببینم تمام گلولههای اسلحهام رو تو سینهاش خالی میکنم.»
با شنیدن این حرف خونمان بهجوش آمد. احسان از شدت خشم به صورتش تُف کرد. سرباز عصبانی شد و سیلی محکمی به او زد. تحملِ دیدن این صحنه را نداشتم؛ سنگی را از زمین برداشتم به سمتِ سربازِ نجس پرتاب کردم. سنگ به پیشانیاش خورد و خونش جاری شد. وحشیانه با اسلحهاش به سمت ما هجوم آورد که همان لحظه چند نفر از راه رسیدند. در میانشان همان پسرِ قمندان، عثمان بود. سرباز با دیدن او ادای احترام کرد.
عثمان نگاهی به ما انداخت. سرباز را مخاطب قرار داد و گفت: «اینجا چه خبره؟!»
با اشاره به پیشانیاش ادامه داد:
«چرا داره از سرت خون میاد؟! چی شده؟!»
سرباز با شرمندگی و سری افکنده جواب داد:
«این دخترهی وحشی با سنگ زده!...»
عثمان قهقهای زد و با تمسخر گفت:
«حیف از مَردیت نیست که از یه دختربچه ضربه خوردی؟! اونم به حدی که سرتو خونین کرده!»
به سمت من برگشت و حقبهجانب گفت:
«ببینم، تو همون دخترهی خِیرهسر نیستی؟! اینجا چیکار دارین؟ شماها رو تا حالا تو روستا ندیدم؛ انگاری تازهواردین. میشه بگی از کجا و چرا اینجا اومدین؟!»
احسان جلو رفت و گفت:
«ما خودمون اصالتأ فاریابی هستیم. مدتی رو تو یه شهر دیگه زندگی میکردیم. حالا هم به روستای خودمون برگشتیم.»
_ «آهان... پس که اینطور! خُب اسم پدرت چیه؟!»
_ «عبدالله»
_ بسیار خُب... حالا پدرت کجاست؟»
قبل از اینکه احسان جواب دهد سریع گفتم:
«یه جایی هست که رفتن به اونجا آرزوی همهی ماست!»
منظورم از این حرف میدانِ جهاد بود. نمیتوانستم به اینها که دشمن ما هستند بگویم که پدرم از مجاهدین است. اگر بیگُدار به آب میزدیم، زندگی را برایمان سخت میکردند.
احسان با ترس گفت:
« زود باشین. دیر شده. تا الآن مادر دلنگران شده.»
از کنارشان گذشتیم و راهمان را به سمت خانه کج کردیم. در مسیر بازگشت رو به فاطمه گفتم:
«هیچی به مادر نمیگی، باشه؟ اگه بفهمه دیگه اجازه نمیده از خونه بیرون بریم.»
عثمان
باز آن دختر را دیدم و حرفهای عجیبش فکرم را مغشوش کرد. چرا باید با جوابهایش سردرگُمم میکرد!
گویا این دختر را سالهاست میشناسم و صدایش برایم بسیار آشناست. چرا اینطور حس میکنم؟!
خدایا چه بلایی دارد سرم میآید!
برای آرامشدن و منحرفکردنِ ذهنم به سمت ضبط صوت رفتم و آن را روشن کردم. آرامم که نکرد هیچ، بیشتر به حالِ خرابم دامن میزد.
انشاءالله ادامه دارد...
✍نویسنده: مجاهده فاریابی
@admmmj123
👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨
👩❤️👨♡حُب حلال♡ 👩❤️👨: 📜🪶 #خاطرات_خونین 🥀 #قسمت_پنجم محمد بعد از تحقیق دانستیم عزیز پسردایی اسما و از مزدوانِ درجه یک آمریکاییهاست. بهخاطر جایگاه و ثروتِ هنگفتش، سِمت فرماندهایی قشون دشمن را به خود اختصاص داده بود. پدر اسما جزء افرادِ زیردست او به…
📜🪶 #خاطرات_خونین 🥀
#قسمت_ششم
محمد گفت:
«اعصاب مامانم داغونه. حرفی زد ناراحت نشو، فقط سعی کن عادت کنی.»
_ «چشم.»
لختی بعد پرسیدم:
«پدرتون کجاست؟»
_ «چند سالی میشه فوت کرده. یه برادر دارم که الآن اینجا نیست و سه خواهر، که دو تاشون، یعنی فریده و فصیحه ازدواج کردن. فریحه رو هم دیدی.»
فریحه از پشت در محمد را برای شام صدا زد.
او بلند شد و گفت:
«بیا بریم تا شام سرد نشده. میدونم که خیلی گرسنهای.»
_ «شما برو؛ نمیخوام با دیدنم مادر سر سفره ناراحت بشه.»
_ «حالا که نمیری پس منم نمیرم.»
رفت دراز کشید. میدانستم او هم گرسنه است برای همین نخواستم پاسوز من شود. از او خواهش کردم تا برود. سر جایش نشست و گفت:
«اول اینکه گفتم تو نیایی منم نمیرم. بعدشم، اینقد شما شما نکن اگه اسممو برازنده من نمیدونی لااقل بگو مجاهد!»
_ «استغفرالله این چه حرفیه! این اسم لایق شما نباشه پس لایق کیه؟!... باشه مجاهد! حالا بریم.»
خندید و گفت:
«فقط مجاهد نیستم!»
خجالتزده بلند شدم که آهسته گفت:
«باشه به اینم راضیم. بریم.»
شام در سکوت صرف شد. بهمحض جمعکردن سفره محمد رو به من گفت:
«اسما برو تو اتاق.»
مادر با غیض گفت:
«نه دختر وایسا و به سوالام جواب بده. بعد هرجا خواستی برو. بگو ببینم با پسرم چطوری آشنا شدی و ازدواج کردی؟»
مُهر سکوت بر لبهایم زده شد. چه میگفتم؟ اگر واقعیت را میشنید بیشتر از الآن از من متنفر میشد. سرم پایین بود و با انگشتهای دستم ور میرفتم.
محمد گفت:
«چطور باشه مادرِ من! با خواست و رضایت الله نکاح کردیم.»
مادر بیقرار و درمانده پرسید:
«محمد به خالهات چی بگم؟! ها...؟! تو روی مردم در مورد دختری که یه شبه عروسم شده چی جواب بدم؟! معلومم نیست که از کجا اومده!»
روی پایش زد و با خود حرف میزد. لحظهای بعد به سیم آخر زد و با لحن کوبنده گفت:
«محمد بهت بگم اگه این دخترو طلاق ندی و با دخترخالهات عروسی نکنی باید دست زنتو بگیری و ازینجا برین... دیگه نمیخوام ببینمتون!»
محمد آشفته گفت:
«مامان متوجه هستی داری چی میگی؟!»
تحملم سرآمد و سریع آنجا را ترک کردم. محمد با تأسف سری تکان داد. بلند شد و دنبالم به اتاق آمد. چشمهایم میباریدند. با صدای مرتعش گفت:
_ «اسما! به حرفهای مادرم فکر نکن، بزار بگه... خواهش میکنم گریه نکن.»
صورتم را پاک کردم. گفتم:
«با دختر خالهات ازدواج کن. من هیچمشکلی ندارم. اگه سبب رنجش خونوادهات میشم میتونی طلاقم بدی! ولی قبلش برام شرایط استشهادی رو جور کن مجاهد. من جز شهادت دیگه چیزی نمیخوام.»
نفسی سرداد و بیحوصله گفت:
«ازت انتظار این حرفها رو نداشتم.»
دستی به موهای بلندش کشید. انگشت اشارهاش را بالا آورد و با جدیت ادامه داد:
«اولأ من هیچوقت با دخترخالهم ازدواج نمیکنم؛ چون خودم زن دارم. با شناختی که از اون دارم میدونم نمیتونه یه هوو رو تحمل کنه. ثانیأ بار آخرت باشه در مورد طلاق حرف میزنی! الکی که نیست! این ازدواج با رضایت الله صورت گرفته. تمام...»
نگاه خیسم را به او دوختم. ادامه داد:
«تو این دنیا رفیق و همسفرم فقط توئی. در آخرت هم یار بهشتیام هستی انشاءالله... در مورد شهادت هم بگم که از الله میخوام هر دومونو یهجا شهید کنه.»
نم اشک را پاک کردم و آمین گفتم. در دل گفتم:
"کاش شهادت را باهم تجربه کنیم؛ تا در سرای ابدی بدون دغدغه زندگی کنیم."
با دلخوری گفت:
«اسما با این حرفات احساس میکنم منو دوست نداری!»
_ «اصلا اینطور نیست...»
خجالتزده اعتراف کردم:
«اگه دوستت نداشتم این حرفها رو نمیگفتم؛ چون نمیخوام بهخاطر من فامیلت سرزنشت کنن.»
چشمهایش درخشید. با متانت گفت:
_ «تو بهخاطر حفظ عقیدهات از خونواده و زندگی و راحتیت گذشتی. اونوقت من اینقدر ضعیفم که بهخاطر مجاهدهام نتونم چند تا حرفو تحمل کنم؟!»
_ «ببخشبد...»
تبسم ملیحی کرد. لحظهای بعد گفت:
«امروز با برادرای مجاهد حرف زدم، قرار شد فردا به مدت چند روزی به عملیاتی برم.»
با اسم عملیات صاف نشستم. بلند گفتم: «چی؟!...»
ملتمسانه ادامه دادم:
«خب منم ببر! تیراندازیم خیلی خوبه.»
خندید. گفت:
«اوه... احسنت! ولی این دفعه نمیشه. نیت دارم باهم بریم شام. فقط دعا کن تا یه ماه دیگه شرایطش فراهم بشه.»
_ «باشه.»
باز گفت:
«حالا که نشونهگیریت خوبه فردا میبرمت یه جایی تا نشونم بدی در چه سطحی هستی.»
با خوشحالی پرسیدم:
«واقعا؟!»
_ «اره. قراره فردا یه برادر برام سلاح بیاره، بعدش میبرمت.»
مسرورانه سر بر بالین گذاشتم. سرزمین مبارک شام در نظرم ترسیم شد. خود و مجاهد را در حال پیکار با دشمنان قسمخوردهٔ اسلام میدیدم. با صورت و لباسی خاکی و زخمهای خونین در کنار هم شهد شهادت را میچشیدیم. با این اوهام به خواب رفتم.
صبح محمد قبل از خروج از اتاق گفت:
«آمادهشو که بریم.»
پیش مادرش رفت و او را مطلع کرد.
#قسمت_ششم
محمد گفت:
«اعصاب مامانم داغونه. حرفی زد ناراحت نشو، فقط سعی کن عادت کنی.»
_ «چشم.»
لختی بعد پرسیدم:
«پدرتون کجاست؟»
_ «چند سالی میشه فوت کرده. یه برادر دارم که الآن اینجا نیست و سه خواهر، که دو تاشون، یعنی فریده و فصیحه ازدواج کردن. فریحه رو هم دیدی.»
فریحه از پشت در محمد را برای شام صدا زد.
او بلند شد و گفت:
«بیا بریم تا شام سرد نشده. میدونم که خیلی گرسنهای.»
_ «شما برو؛ نمیخوام با دیدنم مادر سر سفره ناراحت بشه.»
_ «حالا که نمیری پس منم نمیرم.»
رفت دراز کشید. میدانستم او هم گرسنه است برای همین نخواستم پاسوز من شود. از او خواهش کردم تا برود. سر جایش نشست و گفت:
«اول اینکه گفتم تو نیایی منم نمیرم. بعدشم، اینقد شما شما نکن اگه اسممو برازنده من نمیدونی لااقل بگو مجاهد!»
_ «استغفرالله این چه حرفیه! این اسم لایق شما نباشه پس لایق کیه؟!... باشه مجاهد! حالا بریم.»
خندید و گفت:
«فقط مجاهد نیستم!»
خجالتزده بلند شدم که آهسته گفت:
«باشه به اینم راضیم. بریم.»
شام در سکوت صرف شد. بهمحض جمعکردن سفره محمد رو به من گفت:
«اسما برو تو اتاق.»
مادر با غیض گفت:
«نه دختر وایسا و به سوالام جواب بده. بعد هرجا خواستی برو. بگو ببینم با پسرم چطوری آشنا شدی و ازدواج کردی؟»
مُهر سکوت بر لبهایم زده شد. چه میگفتم؟ اگر واقعیت را میشنید بیشتر از الآن از من متنفر میشد. سرم پایین بود و با انگشتهای دستم ور میرفتم.
محمد گفت:
«چطور باشه مادرِ من! با خواست و رضایت الله نکاح کردیم.»
مادر بیقرار و درمانده پرسید:
«محمد به خالهات چی بگم؟! ها...؟! تو روی مردم در مورد دختری که یه شبه عروسم شده چی جواب بدم؟! معلومم نیست که از کجا اومده!»
روی پایش زد و با خود حرف میزد. لحظهای بعد به سیم آخر زد و با لحن کوبنده گفت:
«محمد بهت بگم اگه این دخترو طلاق ندی و با دخترخالهات عروسی نکنی باید دست زنتو بگیری و ازینجا برین... دیگه نمیخوام ببینمتون!»
محمد آشفته گفت:
«مامان متوجه هستی داری چی میگی؟!»
تحملم سرآمد و سریع آنجا را ترک کردم. محمد با تأسف سری تکان داد. بلند شد و دنبالم به اتاق آمد. چشمهایم میباریدند. با صدای مرتعش گفت:
_ «اسما! به حرفهای مادرم فکر نکن، بزار بگه... خواهش میکنم گریه نکن.»
صورتم را پاک کردم. گفتم:
«با دختر خالهات ازدواج کن. من هیچمشکلی ندارم. اگه سبب رنجش خونوادهات میشم میتونی طلاقم بدی! ولی قبلش برام شرایط استشهادی رو جور کن مجاهد. من جز شهادت دیگه چیزی نمیخوام.»
نفسی سرداد و بیحوصله گفت:
«ازت انتظار این حرفها رو نداشتم.»
دستی به موهای بلندش کشید. انگشت اشارهاش را بالا آورد و با جدیت ادامه داد:
«اولأ من هیچوقت با دخترخالهم ازدواج نمیکنم؛ چون خودم زن دارم. با شناختی که از اون دارم میدونم نمیتونه یه هوو رو تحمل کنه. ثانیأ بار آخرت باشه در مورد طلاق حرف میزنی! الکی که نیست! این ازدواج با رضایت الله صورت گرفته. تمام...»
نگاه خیسم را به او دوختم. ادامه داد:
«تو این دنیا رفیق و همسفرم فقط توئی. در آخرت هم یار بهشتیام هستی انشاءالله... در مورد شهادت هم بگم که از الله میخوام هر دومونو یهجا شهید کنه.»
نم اشک را پاک کردم و آمین گفتم. در دل گفتم:
"کاش شهادت را باهم تجربه کنیم؛ تا در سرای ابدی بدون دغدغه زندگی کنیم."
با دلخوری گفت:
«اسما با این حرفات احساس میکنم منو دوست نداری!»
_ «اصلا اینطور نیست...»
خجالتزده اعتراف کردم:
«اگه دوستت نداشتم این حرفها رو نمیگفتم؛ چون نمیخوام بهخاطر من فامیلت سرزنشت کنن.»
چشمهایش درخشید. با متانت گفت:
_ «تو بهخاطر حفظ عقیدهات از خونواده و زندگی و راحتیت گذشتی. اونوقت من اینقدر ضعیفم که بهخاطر مجاهدهام نتونم چند تا حرفو تحمل کنم؟!»
_ «ببخشبد...»
تبسم ملیحی کرد. لحظهای بعد گفت:
«امروز با برادرای مجاهد حرف زدم، قرار شد فردا به مدت چند روزی به عملیاتی برم.»
با اسم عملیات صاف نشستم. بلند گفتم: «چی؟!...»
ملتمسانه ادامه دادم:
«خب منم ببر! تیراندازیم خیلی خوبه.»
خندید. گفت:
«اوه... احسنت! ولی این دفعه نمیشه. نیت دارم باهم بریم شام. فقط دعا کن تا یه ماه دیگه شرایطش فراهم بشه.»
_ «باشه.»
باز گفت:
«حالا که نشونهگیریت خوبه فردا میبرمت یه جایی تا نشونم بدی در چه سطحی هستی.»
با خوشحالی پرسیدم:
«واقعا؟!»
_ «اره. قراره فردا یه برادر برام سلاح بیاره، بعدش میبرمت.»
مسرورانه سر بر بالین گذاشتم. سرزمین مبارک شام در نظرم ترسیم شد. خود و مجاهد را در حال پیکار با دشمنان قسمخوردهٔ اسلام میدیدم. با صورت و لباسی خاکی و زخمهای خونین در کنار هم شهد شهادت را میچشیدیم. با این اوهام به خواب رفتم.
صبح محمد قبل از خروج از اتاق گفت:
«آمادهشو که بریم.»
پیش مادرش رفت و او را مطلع کرد.