Third script (خط سوّم)
4 subscribers
1.53K photos
800 videos
48 files
4 links
آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر. یکی را هم او خواندی هم غیر او. یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من...
#شمس
Download Telegram
حکایتِ شکر نعمت

از ابراهیم خوّاص می‌آید که گفت:
به دیهی رسیدم، به قصد زیارتِ بزرگی که آنجا بود به خانه‌ی وی رفتم.
خانه‌یی دیدم پاکیزه ـ چنانکه معبدِ اولیا بوَد، و اندر دو زاویه‌ی آن خانه دو محراب ساخته و در یک محراب پیری نشسته و اندر دیگر یک عجوزه‌ی پاکیزه‌ی روشن، و هر دو ضعیف گشته از عبادت بسیار.
به آمدن من شادی نمودند.
سه روز آنجا ببودم.
چون بازخواستم گشت از آن پیر پرسیدم که این
عفیفه تو را که باشد؟
گفت: از یک جانب دخترعم، و از دیگر جانب عیال.
گفتم: اندرین سه روز سخت بیگانه‌وار دیدمتان -اندر صحبت.
گفت: آری، شصت‌و‌پنج سال است که چنان است. علت آن پرسیدم، گفت: بدان که ما به کودکی عاشق یکدیگر بودیم، و پدر وی، وی را به من نمی‌داد؛ که دوستی ما یکدیگر را معلوم گشته بود. مدتی رنج آن بکشیدیم تا پدرش را وفات آمد.
پدر من، عمّ وی بود، او را به من داد.
شب اوّل که اتفاق ملاقات شد وی مرا گفت: دانی که خدای تعالی بر ما چه نعمت کرده است که ما را به یکدیگر رسانیده و دلهای ما را از بند و آفت‌های ناخوب فارغ گردانید؟
گفتم: بلی.
گفت: پس ما امشب خود را از هوای نفش بازداریم و مُرادِ خود را در زیر پای آریم و خداوند را عبادت کنیم - شکر این نعمت را.
گفتم: صواب آید.
دیگر شب همان گفت.
شبی سه دیگر من گفتم:
دو شب از برای تو شکر بگزاردیم، امشب از برای من عبادت کنیم.
اکنون شصت‌و‌پنج برآمد که ما یکدیگر را ندیده‌ایم.

*اِبْراهیم‌ِ خَوّاص‌
(د ۲۹۱ق‌/۹۰۴م‌)، یکی‌ از مشایخ‌ صوفیه
*عفیفه: پاکدامن
*عجوزه: پیرزن
*عم: عمو

کشف المحجوب
علی‌بن عثمان هُجویری
#حکایت
🔶️🔸️🔶️🔸️@third_script
Audio
هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد
خستهٔ من نیم جانی داشت احوالش چه شد

هیچ می‌پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه
می‌رسید و نامه‌ای می‌بود بربالش چه شد

هیچ کلک فکر می رانی بر این کان خسته را
جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد

در ضمیرت هیچ می‌گردد که پار افتاده‌ای
مرغ روحش گرد من می‌گشت امسالش چه شد

پیش چشمت هیچ می‌گردد که در دشت خیال
آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد

پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین
مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد

ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون
گشت بختش واژگون برگشت اقبالش چه شد

محتشم کاشانی
🔶🔸@third_script
1
وگفت:
اُنس به کسی گیر
که به نزدیک اوست
هر چه تو را می‌باید...

تذكرة الاولياء
ذكر سهل بن تُستَرى
🔶️🔸️🔶️🔸️@third_script
Audio
ابو هُرَیره* (رض) گفت که یک روز رسول(ص) گفت: نخواهی که دنیا به جملگی به تو نمایم؟
و مرا دست گرفت و برِ سرگین‌دان برد که اندر وی استخوان مردم و گوسفند و چهارپایان بود و خرقه‌های پلید و پلیدی‌های مردم بود و گفت: یا ابا هریره، این سرها پر از آز و حرص بوده است همچون سرهای شما و امروز استخوان شده است بی پوست، و زود خاکستر شود؛ و این پلیدی‌های طعام‌های الوان بوده است که به جهدِ بسیار به دست آوردند و چنین بینداختند، همه از وی همی‌گریزند؛ و این خرقه‌ها جامه‌های تجمل ایشان است که باد می‌برد؛ و این استخوان‌ها استخوان ستوران ایشان است که بر نشستندی و گردِ جهان همی‌گردیدندی؛ این است جمله دنیا، هر که خواهد که بر دنیا بگرید گو بگریید که جای آن است.
پس هر که حاضر بودند، همه بگریستند.

* ابوهریره (زادهٔ سال ۲۰ پیش از هجرت - درگذشتهٔ ۵۹ قمری /۶۸۱ میلادی)
از علمای اسلام و یاران محمد و معاویه، حاکم اموی شام بود.

کیمیای سعادت
امام محمو غزالی
🔶️🔸️@third_script
Audio
و حُذَیفۀ عَدْوی گوید که:
روز جنگ تبوک، خلق بسیار از مسلمانان شهید شدند، من آب برگرفتم و پسر عمّ خویش را طلب کردم، بیافتم وی را یک نفس مانده، گفتم: آب خواهی؟ گفت: خواهم. یکی دیگر گفت: آه از تشنگی! وی اشارت کرد که «به نزدیک وی بر». آنجا بردم هشام‌بن العاص بود به جان دادن نزدیک شده. گفتم: آب بگیر. دیگری گفت: آه. هشام گفت به اشارت "فرا وی ده". به نزدیک وی شدم، جان داده بود، تا به نزدیک هشام آمدم وی نیز جان داده بود، با نزدیک پسر عم خویش آمدم، بمرده بود.

کیمیای سعادت
امام محمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد.
چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست.
گفتند: چرا می‌گریی؟
گفت: آن بیچاره برفت و آن خوی بد، همچنان با وی.

#تذكرة_الاوليا
ذکر عبدالله بن مبارک
🔶️🔸️@third_script
جهان را قفل فرا‌گرفته بود.
می‌خواستم خودم را در فضا رها کنم.
فضایی که می‌خواستم
به گندم و چراغ بدل سازم.
آوازی که از سرزمین‌ها بر‌می‌خاست
همخوانی زنجیرهایی بود
که مردمان با خود می‌کشیدند...

فریدون رهنما
( ۲ خرداد ۱۳۰۹ – ۱۷ مرداد ۱۳۵۴)
🔶️🔸️@third_script
چه کسی داند جز تو،
این که بی تو من چونم؟
وایِ من!
کو آن دلِ هشیار
کو آن‌ جانِ ژرف‌اندیش؟
با که گویم شرحِ این هجران
و این خون جگر خوردن؟
کِی که بازت بینم
ای من بی تو دور از خویش...

اسماعیل خویی
(۹ تیر ۱۳۱۷ – ۴ خرداد ۱۴۰۰)
🔶️🔸️@third_script
Audio
صدای صادق صبا و محمدرضا شجریان
در مستند: شجریان؛ پژواک روزگار
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایت کفشگر دمشقی

تذکرة الاولياء
ذكر عبدالله بن مبارك

*فِریشته: فرشته
*مِن کُلِّ فَجٍّ عَميق: از هر راه دور.
(بخشی از آیه ۲۲/۲۷)
* بازِ هوش آمدن: به هوش آمدن
* سرپوشیده: زنی که چادر بر سر دارد.
* صَدَق المَلِکُ فی الرویا، صَدَقَ المَلِکُ فی الحُکم و القضا: راست گفت خداوند در خواب و رویا، و راست است فرمان و قضاء او.
🔶️🔸️@third_script
همه‌ی بهونه‌ها دروغه دوست من
کسی‌که تو رو بخواد میتونه...

#عربیات
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایت مَلِک و گُلخَن‌تاب

آن مَلِک که *گُلخَن‌تابی بر وی عاشق شد و وزیر با او گفت، مَلِک می‌خواست که او را *سیاست کند. وزیر گفت: تو به عدل معروفی این لایق نبوَد که سیاست کنی بر کاری که آن در اختیار نیاید.
از اتفاق راه گذرِ ملک بر گلخَنِ آن گدا بود و او هر روز بر راه نشسته بودی منتظر تا ملک کِی برگذرد. و ملک چون آنجا رسیدی، کرشمه معشوقی پیوندِ کرشمه جمال کردی. تا روزی که ملک می‌آمد و او نشسته نبود، و ملک کرشمه معشوقی *در پیوسته بود. آن کرشمه معشوقی را نظاره نیازِ عاشقی *دربایست. چون نبود او برهنه بماند - که محلِ قبول نیافت. بر ملک *تغیّری ظاهر گشت. وزیر زیرک بود، به فراست آن را دریافت. خدمتی بکرد و گفت: که ما گفتیم که او را سیاست کردن
هیچ معنی ندارد که از او زیانی نیست؛ اکنون خود بدانستیم که نیاز او درمی‌باید.

* گُلخَن‌تاب: آنکه حمام را گرم کند.
*سیاست کردن: عقوبت کردن، مجازات کردن.
درپیوستن: ملحق کردن، همراه کردن.
در‌می‌باید: لازم است، ضروری است.
تغیُّر: از حال خود برگشتن، دگرگون شدن.

سَوانح العُشّاق
احمد غزالی

🔶️🔸️@third_script
بیچاره من به هر که دل آویختم به مهر
روزی دو سوخت جانم و پنداشتم که اوست
دردا که ناسپرده دو گامی به نیمراه
دیدم سرابِ چشمه‌ی جوشان آرزوست...

فریدون تَوَلَّلی
(۱۲۹۸، شیراز – ۹ خرداد ۱۳۶۴، تهران)
🔶️🔸️@third_script
Shoemaker’s Lunch, 1944.
#photo by Bernard Cole
🔶️🔸️@third_script
در امتدادِ تمامِ پنجره‌های رو به بهار
ای رفته با خزانِ برگ
آمدنت را
انتظار می‌کشم هنوز...

— Man at the Window, n.d.
#painting by Etienne Drian
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایت عبدالله بن مبارک و کافر
تذکرة الاولیاء

[نقل است که] یک‌بار به غزو رفته بود و با کافری جنگ می‌کرد. وقتِ نماز درآمد. از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر درآمد، کافر نیز مهلت خواست. چون روی به بت آورد، عبدالله گفت: این ساعت بر وی ظفر یافتم. با تیغی کشیده به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبدالله اوفوا بالعهد انّ العهدَ كان مسؤولاً - از وفا بر عهد خواهند پرسید - عبدالله بگریست. کافر، سر برآورد. عبدالله را دید با تیغی کشیده، گریان. گفت: «تو را چه افتاد؟».
عبدالله حال، بازگفت که: از برای تو با ما عِتابی چنین رفت. کافر نعره‌یی بـزد و گفت: ناجوانمردی بوَد در چنین خدایی طاغی و عاصی گشتن، که با دوست از برای دشمن عتاب کند.
مسلمان شد و عزیزی گشت در راه دین.
🔶️🔸️@third_script
من جسم و جان ندانم
من این و آن ندانم
من در جهان ندانم
جز چشمِ پرخمارش

آن روی همچو روزش
وان رنگِ دلفروزش
وان لطفِ توبه سوزش
وان خُلقِ چون بهارش...

#مولانا
🔶️🔸️@third_script
هر روز که می‌رسد شبی دنبالش
چون نیک کنی تفحّصِ احوالش

مرگ است که می‌رسد ز اقلیم وجود
عمر است که می‌رود به استقبالش...

استرآبادی
#رباعیات
🔶️🔸️@third_script
گفتم به دل: « بار دگر رفتی درین خون جگر »
گفتا: « خمش باری بیا یکبار روی او ببین »

از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مو
از چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبین

حاصل، گرفتار ویم، مست و خراب آن میم
شب تا سحر یارب زنان، کالمستغاث، ای مسلمین

#مولانا
🔶️🔸️@third_script