گزافه گویی
15 subscribers
34 photos
3 videos
Download Telegram
زیر پتو دراز کشیدم، کاش کسی نور به چشمام نرسونه. از صدای کلیدبرق وحشت دارم. از وقتی رفتی هیچ‌جارو دقیق نگاه نکردم. طاقت ندارم که زندگیمو بدون حضور تو ببینم. چند وقته که رفتی؟هوم؟ دوست ندارم به عکسی نگا کنم که توش نباشی. اصلا قاشقی که دست تو نباشه به چه دردی میخوره؟ سیگاری که تو‌ نصفشو نکشیدی به چه کارم‌‌میاد؟
دیوونه شدم! من هنوزم نمیدونم از چی ناراحتم. از رفتنت؟ تحقیر شدنم؟ از زندگی بدون تو؟
در هر صورت جای ‌من زیر پتو و دور از نور بهتره.
اونجای‌ که دلتنگت ( من حتی نمیدونم دلم واسه چی تنگ‌ میشه) میشم میزنم تو دهنم و صدای موزیکو زیاد‌ میکنم : بزن بریم به سرعت برق و باد/بزن بریم از این جا/بزن بریم عشقه و داد و بی داد/بزن بریم از اینجا


۲ اردیبهشت ۱۴۰۱
2
به هر حال من‌ هنوزم دوس دارم فقط تو صدام کنی!
بین این آدمایی که توی پیاده رو از کنارم رد میشن، چند نفر ممکنه شبیه تو باشن؟ اسمشون شبیه تو باشه یا حتی هم اسمت باشن؟ چندتاشون مث تو میخندن؟
باید بهت بگم که من هنوزم از شنیدن اسمت دلم میگیره.
دلخوش بودم كه از تمام دنيا قراره يه اتاق مال من و تو باشه ،مال ما! واسه تنهایای گاه و بيگاهمون. خونه درست شده. من هيچ، اتاق منتظرته نمياى؟
سخت‌تر از همه‌چی اینه‌ که باید عادت کنم به دیدنت ولی نه کنار خودم.

پ،ن؛ من نمیخوام دلتنگ بمیرم.


۳ اردیبهشت ۱۴۰۱
4
از دست‌هایم خسته شدی
و از چشم‌هایم
و از سایه‌ام
رنج‌های بسیاری کشیده‌ام
چرا دل انگشت‌هایم
برای تنت تنگ می‌شود؟
دست‌هایم را
جوری به تنهایی گره زده‌ای
که خودت هم نمی‌توانی بازشان کنی.
هنوز زنده‌ام؛ زنده‌ام اما
بیهوده‌تر از
تئاتری بی‌تماشاگر…
5
میان ما رابطه‌ی عجیبی برقرار شده است که با توجه به نخوت و نفرتی که در رفتارش نسبت به همه آشکار است از بسیاری جهات برای من نامفهوم است. مثلا می‌داند که من دیوانه‌وار دوستش دارم و حتا اجازه می‌دهد که از این عشق سودایی برایش حرف بزنم. و البته هیچ‌چیز بیش از همین آزاد گذاشتن من، که بی‌هیچ مانع یا ملاحظه‌ای از عشق خود با او حرف بزنم، گواه نفرتش از من نیست.


(قمارباز – صفحه ۲۹)
2
هر روزی که بیدار میشم لباس شادی میپوشم و نقاب بی‌تفاوتی به صورتم میزنم و میرم بیرون شبشو با عذاب وجدان این تظاهر میگذرونم. اگه میشد تا ابد توی اتاقم میموندم و سعی میکردم کنار بیام با اینکه تنهام؛ چون تنهایی وقتی که تنهایی راحت‌تره. توی تنهاییام تنها چیزی که یادم‌ میفته اینه که تو به من فکر می‌کنی؟
دلم‌ میخواد بهت بگم اگه دلت گرفت بیا پیش من. من ساکت میشم تا تو‌ حرفاتو بزنی، میشینم تا گریه هاتو‌ بکنی و فقط بغلت کنم.
اگه‌ بخوای فقط برات شعر میخونم تا آروم بگیری.
دلم‌ میخواد بهت بگم هرچقدرم بد باشی من قضاوتت نمیکنم و پیش من برات امن‌ترین‌ جاست.
میخوام بهت بگم ته این نفرت و‌ خستگی و دوری، تهِ تهِ ته همش فقط توی و خنده‌هات (۱)

(۱) : من متوجه شدم که، در اعماق نفرت درونم، عشقی بی پایان وجود دارد.
من متوجه شدم که، در انتهای گریه درونم، لبخندی بی‌مانند وجود دارد.
من متوجه شدم که، در پیچیده‌ترین آشوب‌های درونم، آرامشی عمیق وجود دارد. /آلبر کامو/

۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
3
مود :|
👍3
«گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم من مرده‌ام و در برزخ گرفتارم که هم یادِ گذشته هستم و اضطراب آینده را هم نیز دارم… خوشا به بردباران.»
2👍1
دو هفته‌ای ست که روزهای بحرانی بدی را میگذرانم. سنگین وغم زده‌ام. هروقت غمی به من هجوم می‌آورد سنگین و لخت می‌شوم، انگار همه نیروی حیاتی مرا خشک می‌کند. و این هجوم مثل سیل نیست که ناگهان فرارسد و هر چیز را با خشم و خروش درهم بریزد. سیلابی است که انگار دشتی را فرا میگیرد، اندک‌اندک بالا می‌آید و همه چیز را در بر می‌گیرد و غرق می‌کند، آب از سر می‌گذرد. من هرگز چاره‌ای جز صبر نداشته‌ام باید تحمل کنم.
خدا میداند چقد دلم برایت تنگ شده است. امروز تمام بعدازظهر تا سرشب پنج شش ساعت در این شهر راه رفتم ولی جایی را نمی دیدم.
همه اش به یاد تو بودم و فکر می کردم که آیا برایت نامه بنویسم یا نه؟
شاید فکر کنی که دیوانه شده‌ام.نامه‌ام را به کجا بفرستم آخر من که نشانی تو را ندارم.
چه روز و شب بدی است. قلبم خفه شده‌ است. چنان سنگین و افسرده‌ام که انگار مرگ در رگ‌هایم جریان دارد. احساس مرگ می‌کنم؛ نه تلخ است نه اندوهگین و جانگزاست، سنگین است و مثل سنگی که به پای مردی در دریا بسته شده باشد مرا به اعماق می‌کشد، فرو می‌روم، از آفتاب و هوا دور می‌شوم در ظلماتی بی هیچ امیدِ آب حیاتی. این است احساس وصف ناپذیرِ من...
👍3
نشستم،
باده خوردم،
خون گریستم،
کنجی افتادم
تحمل می‌رود
اما شبِ غم سر نمی‌آید

#مهدی_اخوان_ثالث
👍2
گزافه گویی
Photo
از شبم رخت‌بربند
و از زخمم خارج شو...
بگذار بخوابم!

#غاده_السمان
👍3
چه قشنگ میگه؛ میشنوی صدای قلبم؟ واسه تو‌ میزنه هر بار
4
خدایا من منتظر شادی بزرگی هستم که قلبم را خوشحال و چشمانم را گریان کند، پس آن را به من بشارت ده.

- لاادری
👍5
Forwarded from tootimag
آنان که درگیر چنین افکاری نیستند که: او به من بددهنی کرد، مرا حقیر کرد، بر من غلبه کرد و به یغمایم برد؛ از دست ِ نفرت خویش در امان هستند.
نقاشی ی ژانگ شائوگانگ
@tootim1
ساعت که از یک شب میگذره چقدر سخته در مقابل حال بد و بیقراری‌های شبونه مقاومت کرد. تموم افکاری که تمام روز پسشون میزدی و مینداختی اون تَه‌مَه‌های ذهنت، یهو آوار میشن روی سرت.
شبی رو یادمه که از ترس اینکه فرداش امتحانمو خوب ندم تا خود صبح بیدار بودم؛‏ الان که به اون شب فکر میکنم خندم میگیره.
دنیام چقد کوچیک بود.
ولی‌ من‌می‌ترسم از اینکه یه روزی به این اشکای که‌ واست ریختم بخندم.


پ،ن؛ من دلم‌‌میخواد اونقدر بخوابم که‌ وقتی بیدار‌‌ میشه اسمتو یادم رفته باشه


۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
👍5
3
گزافه گویی
Photo
زمانی بود که همین مغز آدمی از هم می‌درید، جان می‌سپرد و همه‌چیز پایان می‌یافت.ولی اینک، مردگان، با بیست زخمِ‌کاری بر سر، باز از جای می‌خیزند و ما را از جایگاهمان می‌رانند: این از چنین قتلی نیز شگفت‌انگیزتر است.
آسمان و تمامی جهان پُر‌اند از نیاکانم. کجا خود را پنهان‌ کنم؟ در شبِ دوزخی! اما چه می‌گویم؟ پدرم قاضی سرنوشت‌ساز دوزخ است.
زندگی رنج است و راز آلود و با این همه حتی در گور نیز ادامه می‌یابد..
خودکشتن بیهوده است، شکلْ دیگر می‌شود و ویران ناشدنی همچنان می‌پاید...‌
مرگی نیست، بیهوده در طلب مرگ فریاد بر‌می‌آوری...
جان‌ها از امید تهی‌اند.

| خیلی کم...تقریبا هیچ |
4
آنچه اکنون هستم به وسیله نیرویى که گلایه‌ها را از درونم به بیرون مى‌کشد به روشنى براى خودم آشکار مى‌شود. یک وقتى در درونم چیزى جز گلایه‌هایى که محرکشان خشم بود، وجود نداشت، تا جایى که، اگرچه از لحاظ جسمانى وضعم خوب بود، ولى در خیابان دست اشخاص ناشناس را مى‌گرفتم زیرا گلایه‌هاى درونى همچون آب در تشتى که با عجله حمل مى‌شود در تلاطم بود.

گزیده ای از دفتر یادداشتهاى روزانه کافکا
2
آخر این تیره شب هجر به پایان آید
آخر این درد مرا نوبت درمان آید

چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟
آخر این گردش ما نیز به پایان آید

آخر این بخت من از خواب درآید سحری
روز آخر نظرم بر رخ جانان آید

#عراقی
👍2