کاش این احساس شرحدادنی بود تا به شما میگفتم که یک انسان (که منم)، چطور میتونه به این اندازه از خودش متنفر باشه. چطور از بودنش و وجودش نفرت داره؛ از هیکلش، از صداش، از بیانش، از موی دماغش، از سوراخ نافش، از انگشت شصتش و از هرچیزی که متعلق به این تنِ رنجور و بیقوارهست. کاش اونقدر قدرت وجود داشت که میشد گفت این تفاله که به قامت یک انسان درومده، چقدر از نفسکشیدن و بودنش، شرمگین و خجالتزدهست؛ که احساس شرم و گناهِ تمام انسانهای گناهکار رو به دوش میکشه و خودش رو متهم میدونه. که از بودن، خجالتزده و از نبودن، هراس داره. از بیفایدگی به ستوه اومده و تاب شرحدادن نداره. کاش میشد هرچه در درون این تن هست رو قی کرد.
👍2
گزافه گویی
Sadegh, Ho3ein – Sangin (feat. Ho3ein)
من مُرده ام یا زنده ام؟ دقیق نمی دونم
یه زمین خورده، خاکی، از دنیا به دورم
یه زمین خورده، خاکی، از دنیا به دورم
👍2
میشینم روی زمین سرد، صفحه جدیدی باز میکنم و بالاخره مینویسم اما قراره خسته شم.اين روزا خستم.زود عصبانى ميشم.بيقرارم. ميخوام داد بزنم.
سنگينِ هزار هزار خروار خاطره ام و تهى از هر آرزويی.
اين روزا عجيب خسته و بیقرارم.
بالاخره هر آدمی خسته میشه، از حسِ اضافی بودن، از جنگیدن واسه موندن، از قهر و آشتی مکرر، از دیده نشدن و کم توجهی شما، از توضیحدادنِ خودش...
سسسسس! این قسمتشو خیلی دوس دارم، صداشو بیشتر میکنم ؛
تو منو ندیدی و دیدم تو رو
از هر مسیری رسیدم تو رو
تا همین دیشب تموم عمرمو
تووی رویاهام بوسیدم تو رو
اگه فردا بی من شروع شد
...
پ.ن: ۲۴ هم گذشت
۲۷ فروردین ۱۴۰۱
سنگينِ هزار هزار خروار خاطره ام و تهى از هر آرزويی.
اين روزا عجيب خسته و بیقرارم.
بالاخره هر آدمی خسته میشه، از حسِ اضافی بودن، از جنگیدن واسه موندن، از قهر و آشتی مکرر، از دیده نشدن و کم توجهی شما، از توضیحدادنِ خودش...
سسسسس! این قسمتشو خیلی دوس دارم، صداشو بیشتر میکنم ؛
تو منو ندیدی و دیدم تو رو
از هر مسیری رسیدم تو رو
تا همین دیشب تموم عمرمو
تووی رویاهام بوسیدم تو رو
اگه فردا بی من شروع شد
...
پ.ن: ۲۴ هم گذشت
۲۷ فروردین ۱۴۰۱
❤5👍1
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم، اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفتهی تمام خواهم گریست.
سیلویا پلات
سیلویا پلات
👍3😢1
من هم تمام دیروز با همان دلهرهای که میگویی اینور و آنور رفتم. خیالپردازی نکردهام و تو هم خیلی دور نبودهای، امّا من فقط یک چیز را حس میکردم؛ فراق و سیاهی، مثل چشمهای خشکیده و خاموش. خودم را سر و بیثمر حس میکردم. ناتوان از هر میل و رغبت و عشق. امّا در واقع همه به خاطر انتظاری بود که برای نامهات میکشیدم.
آلبر کامو به ماریا کاسارس
آلبر کامو به ماریا کاسارس
در نام من برای تو چیست ای رفیق؟
دیریست فراموش شده مانده است نامم در تشویش های تازه و عصیانی
و به جانت دیگر خاطره ای پاک و لطیف نمیبخشد او
در نام من برای تو چیست؟
در روزگار غصه اما در خاموشی ات
غمناک نجوا کن نامم را
و بدان که از تو یادی هست
و بدان که در دنیا قلبی هست
قلبی که تو در آن زنده ای...
#الکساندرپوشکین
دیریست فراموش شده مانده است نامم در تشویش های تازه و عصیانی
و به جانت دیگر خاطره ای پاک و لطیف نمیبخشد او
در نام من برای تو چیست؟
در روزگار غصه اما در خاموشی ات
غمناک نجوا کن نامم را
و بدان که از تو یادی هست
و بدان که در دنیا قلبی هست
قلبی که تو در آن زنده ای...
#الکساندرپوشکین
اما بگو چگونه فرو بنشانم
این جهنمی را که در درونم زبانه میکشد
چاره چیست؟
انگار وقت آن رسیده است که با استخوانهایم، نیلبک بنوازم.
ولادمیر مایاکوفسکی
این جهنمی را که در درونم زبانه میکشد
چاره چیست؟
انگار وقت آن رسیده است که با استخوانهایم، نیلبک بنوازم.
ولادمیر مایاکوفسکی
اگه دست من بود همه قاصدکای خبر خوب رو میفرستادم سمت تو، هرچی پیراهن چهارخونه بود رو برات میخریدم، هروقت میخواستی میگفتم بارون بباره، اگه دست من بود میبردمت روی رنگین کمون سرسره بازی کنی.
من ترجیح میدادم خودم حوصله نداشته باشم تا اینکه تو نداشته باشی.
ترجیح میدادم خار تو دست من بره.
ترجیح میدادم همهی غم و مشکلات روی دوش من باشه.
دلم میخواست تا وقتی که پیر میشیم و خاک لا به لای چروکای صورتمون میشینه، هیچ غصهای توی چشمات نشینه!
اما حالا یه بخشی از وجود من با اینکه دوست داره داره که از کنارت میره. بخشی از من همیشه بود که هر بار بخشیدمت، دلش میخواد تمام غم و عصبانیتش رو سر تو خالی کنه. بخشی از من قطعا از تو متنفره.
و من دیگه نمیذارم که اون سیاهی بهم غلبه کنه،همه وجودمو خفه میکنم و یادم میره چقد خندههاتو دوس داشتم.
۳۰ فروردین ۱۴۰۱
من ترجیح میدادم خودم حوصله نداشته باشم تا اینکه تو نداشته باشی.
ترجیح میدادم خار تو دست من بره.
ترجیح میدادم همهی غم و مشکلات روی دوش من باشه.
دلم میخواست تا وقتی که پیر میشیم و خاک لا به لای چروکای صورتمون میشینه، هیچ غصهای توی چشمات نشینه!
اما حالا یه بخشی از وجود من با اینکه دوست داره داره که از کنارت میره. بخشی از من همیشه بود که هر بار بخشیدمت، دلش میخواد تمام غم و عصبانیتش رو سر تو خالی کنه. بخشی از من قطعا از تو متنفره.
و من دیگه نمیذارم که اون سیاهی بهم غلبه کنه،همه وجودمو خفه میکنم و یادم میره چقد خندههاتو دوس داشتم.
۳۰ فروردین ۱۴۰۱
❤3
من کوچیکترین چیزارو از تو به یاد دارم. زخمهایی که روی تنت داری. چینهای کنارچشمت وقتی میخندی. جای چنگهای نوزادیت. همهرو به یاد دارم. کافیه چشمامو ببندم و تصورت کنم.
تازه فقط این نیست. اون برگی که از درخت کندی موقع حرف زدنت؛ من نگهش داشتم.
رفتن اون شبت؛ من میتونم برای بار هزارم به این موضوع فکرکنم و برام ذرهای عادی نشه؛ مثل روز اول با یادآوریش درد بکشم و مثل لاکپشت برم توی لاکخودم...
متروک، ترک شده... متروکم.
لازم نیست که بگین ایستادنم به زمینلرزهای بنده. خودم در جریانم. ولی استوارم.. و به درد نخور. راستشو بخواین زیاد هم نه. میتونم همینجوری شکسته بمونم. کی گفته که باید وجودمو وقف غیر کنم؟!
متروکم و استوار؛ صرفا برای حفظِ وجود بی وجودم.
۳۱ فروردین ۱۴۰۱
تازه فقط این نیست. اون برگی که از درخت کندی موقع حرف زدنت؛ من نگهش داشتم.
رفتن اون شبت؛ من میتونم برای بار هزارم به این موضوع فکرکنم و برام ذرهای عادی نشه؛ مثل روز اول با یادآوریش درد بکشم و مثل لاکپشت برم توی لاکخودم...
متروک، ترک شده... متروکم.
لازم نیست که بگین ایستادنم به زمینلرزهای بنده. خودم در جریانم. ولی استوارم.. و به درد نخور. راستشو بخواین زیاد هم نه. میتونم همینجوری شکسته بمونم. کی گفته که باید وجودمو وقف غیر کنم؟!
متروکم و استوار؛ صرفا برای حفظِ وجود بی وجودم.
۳۱ فروردین ۱۴۰۱
❤2
درست آنجا که ترکم کردهای، ایستادهام
اما همانند زمانی که ترکم کردی، نیستم
بسیار تغییر کردهام و یاد گرفتهام انسانها
برای جمع شدن پیکرشان، نیاز مبرم به فروپاشی عمیق دارند.
برای فروپاشیدنم از تو بسیار ممنونم.
#جمال_ثریا
اما همانند زمانی که ترکم کردی، نیستم
بسیار تغییر کردهام و یاد گرفتهام انسانها
برای جمع شدن پیکرشان، نیاز مبرم به فروپاشی عمیق دارند.
برای فروپاشیدنم از تو بسیار ممنونم.
#جمال_ثریا
❤2