تموم طول روز منتظرم شب شه چون شبارو دوس دارم. شب که میشه از شدت خستگی و دلتنگی توی خودم میپیچم. همهی شخصیتای درونمو صدا میکنم که کل وجودمو تیکه پاره کنن...
هیچکس نمیتونه بگه چقدر دلتنگه! حد و اندازه نداره که... یهو به خودت میای میبینی یه چیزی درونت کم شده! میفهمی دلت تنگ شده...
اصلا کی واقعا میدونه چقدر دلم تنگ شده؟! خیلی؛ خیلی رو چجوری بنویسم که خیلی به نظر بیاد؟
کاش جایِ دلتنگ مردنم، یه بار دیگه رو شونهی من خوابت ببره.
وایت هِون میگه که:
ولی من دوست دارم فکر کنم اون هم مثل من شونههاش زیر بار این دوری خم شدن، اون هم کمبودم رو احساس میکنه و اون هم درست شبیه من لبخندهاش واقعی نیستن...شبها با فکر کردن به من و دلتنگی برای زمانهایی که توی آغوشش به خواب میرفتم، میخوابه و صبحها با دیدن جای خالیم روزش رو هم مثل قهوهش تلخ شروع میکنه... دلم میخواد به خودش دروغ بگه که حالش بهتر شده اما درد تا مغز استخونش نفوذ کنه و وسط روز اون رو به گریه بندازه...و داشتن دوبارهی من بزرگترین حسرت زندگیش باشه!
پ،ن؛ من مُردم يا زندهم دقیق نمیدونم
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
هیچکس نمیتونه بگه چقدر دلتنگه! حد و اندازه نداره که... یهو به خودت میای میبینی یه چیزی درونت کم شده! میفهمی دلت تنگ شده...
اصلا کی واقعا میدونه چقدر دلم تنگ شده؟! خیلی؛ خیلی رو چجوری بنویسم که خیلی به نظر بیاد؟
کاش جایِ دلتنگ مردنم، یه بار دیگه رو شونهی من خوابت ببره.
وایت هِون میگه که:
ولی من دوست دارم فکر کنم اون هم مثل من شونههاش زیر بار این دوری خم شدن، اون هم کمبودم رو احساس میکنه و اون هم درست شبیه من لبخندهاش واقعی نیستن...شبها با فکر کردن به من و دلتنگی برای زمانهایی که توی آغوشش به خواب میرفتم، میخوابه و صبحها با دیدن جای خالیم روزش رو هم مثل قهوهش تلخ شروع میکنه... دلم میخواد به خودش دروغ بگه که حالش بهتر شده اما درد تا مغز استخونش نفوذ کنه و وسط روز اون رو به گریه بندازه...و داشتن دوبارهی من بزرگترین حسرت زندگیش باشه!
پ،ن؛ من مُردم يا زندهم دقیق نمیدونم
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
❤4👍1
خۆت لێرە نیت
بەڵام دوای خۆت
ڕەنگی قژت و
تۆنی دەنگت و
بۆنی لەشت
بۆ تەنیاییـم و ژوورەکەم جێهێشتـووە
شێرکۆ بێکەس
بەڵام دوای خۆت
ڕەنگی قژت و
تۆنی دەنگت و
بۆنی لەشت
بۆ تەنیاییـم و ژوورەکەم جێهێشتـووە
شێرکۆ بێکەس
❤3
خوب خوابم می برد، اما پس از یک ساعت بیدار می شوم،گویی که سرم را در سوراخی نادرست کرده باشم. کاملا بیدارم، احساس می کنم که ابدا نخوابیده ام یا فقط چشمی برهم گذاشته ام، آنچه پیش رو دارم زحمتِ دوباره خوابیدن است و این احساس که خواب مرا پس می زند. و باقی شب،تا حدود پنج، همین طور است، به طوری که می خوابم اما در عین حال رویاهای واضح بیدارم نگه می دارد، من به اصطلاح کنار خودم میخوابم، در حالی که خودم باید با رویاها دست و پنجه نرم کنم. حدود پنج، آخرین رد پایِ خواب محو می شود، فقط رویا می بینم که بسیار خسته کننده تر از بیداری است.
#یادداشت_ها
#یادداشت_ها
👍2
گزافه گویی
Photo
تو را به خدا، آخر چرا نامهای برایم نمیفرستی؟
یک هفتهٔ تمام بدونِ یک کلمه حرف. واقعاً هولناک است.
پس این پایانِ کار است، فلیسه، تو با سکوتِ خود مرا کنار میگذاری و به تمامِ امیدی که به تنها نوعِ شادمانی مقدورم در این دنیا دارم خاتمه میدهی.
ولی چرا این سکوتِ وحشتناک، چرا نه یک کلمهٔ بیغل و غش؛
چرا هفتههاست آشکارا، تا این حد آشکار به من کجخلقی نشان میدهی؟
دیگر از رحم و مروتِ تو خبری نیست،
چون اگر من حتی بهکُلی هم غریبه بودم قطعاً تشخیص میدادی که بلاتکلیفی چنان رنجم میدهد که گاه کارم را به دیوانگی میکشاند...
طبیعت جریانِ خودش را طی میکند، کاری برایش نمیشود کرد، هرچه من بیشتر تو را شناختم بیشتر عاشقت شدم و هرچه تو بیشتر مرا شناختی تحملناپذیرترم دانستی...
مغزم از تعادل خارج میشود. من نمیتوانم زندگی را به این صورت ادامه بدهم.
نامه به فلیسه
یک هفتهٔ تمام بدونِ یک کلمه حرف. واقعاً هولناک است.
پس این پایانِ کار است، فلیسه، تو با سکوتِ خود مرا کنار میگذاری و به تمامِ امیدی که به تنها نوعِ شادمانی مقدورم در این دنیا دارم خاتمه میدهی.
ولی چرا این سکوتِ وحشتناک، چرا نه یک کلمهٔ بیغل و غش؛
چرا هفتههاست آشکارا، تا این حد آشکار به من کجخلقی نشان میدهی؟
دیگر از رحم و مروتِ تو خبری نیست،
چون اگر من حتی بهکُلی هم غریبه بودم قطعاً تشخیص میدادی که بلاتکلیفی چنان رنجم میدهد که گاه کارم را به دیوانگی میکشاند...
طبیعت جریانِ خودش را طی میکند، کاری برایش نمیشود کرد، هرچه من بیشتر تو را شناختم بیشتر عاشقت شدم و هرچه تو بیشتر مرا شناختی تحملناپذیرترم دانستی...
مغزم از تعادل خارج میشود. من نمیتوانم زندگی را به این صورت ادامه بدهم.
نامه به فلیسه
❤3
❤3
در حقیقت اینجا دیگر آرام و قرار ندارم، میجوشم و یک فکر بیشتر در سرم نیست؛ تو...
آلبر کامو به ماریا کاسارس
آلبر کامو به ماریا کاسارس
بیخوابی، بیخوابی!..
وقتی اینطرف و آنطرف شدنم هم نتیجه نمیدهد، آرزو میکنم که کاش چندین طبقه زیر زمین خوابیده بودم.
#نامه_به_فلیسه
وقتی اینطرف و آنطرف شدنم هم نتیجه نمیدهد، آرزو میکنم که کاش چندین طبقه زیر زمین خوابیده بودم.
#نامه_به_فلیسه
چراغو خاموش ميكنم. سرمو ميذارم رو بالش . رو پهلوى چپم دراز ميكشم. يه نور نارنجى از صورتم ميزنه بيرون، از قلبم .. اول يه كم ميترسم. بعد يهو ميفهمم، يهو ميفهمم تویی گرم و مهربون. دلتنگتم، دستمو ميگيرى، نوازشم ميكنى. دلتنگ تر ميشم ،محكمتر بغلم ميكنى ، با اينكه نيستى اما هستى.
ميگم يادته كه عاشق صداتم؟ برام ميخونى، آروم و نجوا طور. دلم آروم ميگيره و تا آروم ميگيره تو ميرى..!
بار آخر آشوب بودم اما باز رفتى.. تو اومده بودى كه برى اصلا.
نور نارنجيه .. اونم ميره.
سردم ميشه. پيرهن چهارخونت رو ميپوشم. هنوز بویخودتو میده.
چشاموباز میکنم؛ خيلی حس خوبی به خودم ندارم. از هر کی میگه باید کمتر بهشفکر کنم که حالم بهتر بشه نفرت دارم. نه اعتماد به نفس براممونده نه حوصلهشودارم. ته یه چاه تاریک نشستم و تنها وقتایی یکم به زندگی امیدوارم که بالارو نگاه میکنم و توی آسمون ماهو میبینم؛ که اونم همیشه از توی چاه معلوم نیست.کاش میتونستم خاطرههایی که نمیخوام یادشون بیفتم رو آرشیو کنم که هیچوقت چشم مغزم بهشون نیفته و انقد همهچی واسم یادآوری نشه. کاش تنها نگرانیم مبهم بودن آینده بود نه تاریک بودن گذشته!
پ،ن؛ جدیدا دیگه رفیق خوبی برای رفیقام نیستم.
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱
ميگم يادته كه عاشق صداتم؟ برام ميخونى، آروم و نجوا طور. دلم آروم ميگيره و تا آروم ميگيره تو ميرى..!
بار آخر آشوب بودم اما باز رفتى.. تو اومده بودى كه برى اصلا.
نور نارنجيه .. اونم ميره.
سردم ميشه. پيرهن چهارخونت رو ميپوشم. هنوز بویخودتو میده.
چشاموباز میکنم؛ خيلی حس خوبی به خودم ندارم. از هر کی میگه باید کمتر بهشفکر کنم که حالم بهتر بشه نفرت دارم. نه اعتماد به نفس براممونده نه حوصلهشودارم. ته یه چاه تاریک نشستم و تنها وقتایی یکم به زندگی امیدوارم که بالارو نگاه میکنم و توی آسمون ماهو میبینم؛ که اونم همیشه از توی چاه معلوم نیست.کاش میتونستم خاطرههایی که نمیخوام یادشون بیفتم رو آرشیو کنم که هیچوقت چشم مغزم بهشون نیفته و انقد همهچی واسم یادآوری نشه. کاش تنها نگرانیم مبهم بودن آینده بود نه تاریک بودن گذشته!
پ،ن؛ جدیدا دیگه رفیق خوبی برای رفیقام نیستم.
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱
❤3
«به من گوش کن،
مرا در آغوش بگیر و بگذار بگریم…»
• سیلویا پلات؛ خاطرات روزانه.
مرا در آغوش بگیر و بگذار بگریم…»
• سیلویا پلات؛ خاطرات روزانه.
❤4
چقدر سوختم و انتظار داشتم مثل ققنوس دوباره متولد شوم؛ اما فقط خاکسترم در باد پخش شد. دنبال سنگ قبرم اگر میگشتی، در باد بایست و نفس بکش. من در عین نبودن، همه جا هستم؛ به عنوان ققنوسی که هیچوقت متولد نشد!
❤4
آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل میخورد و دیده برون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل میخورد و دیده برون میریزد
❤4
مغزم خالیه... روی دیوار سفید هیچ چیزی نیست. هیچ چیزی. نمیدونم چرا هروقت خیره میشم بهش به جای هیچی، تمام اشتباهات و غمامو میبینم؛ انگار پردهی سینماست.
همچنان مغزم خالیه. یه پُر از خالی! من پر از خالی بودنم. سرشار از احساس خلاء، لبریز از احساس پوچی...
من ادای آدمای قوی رو در میارم. حتی وقتی خوب نیستم و احساس شکست و افسردگی میکنم مجبورم بگم خوبم. با اینکه خستم از اینکه تلاش کنم همیشه مورد تاییدتون باشم اما همچنان دارم به تلاشم ادامه میدم و به خودم آسیب میزنم؛ چون اون مورد تایید نبودن هم بهم آسیب میزنه.
۱ : الان از اون لحظههاس که یه جایگوش دادن به شر و ورای دلم صدای موزیکو زیادمیکنم و باهاش میخونم
خوبه دهنم بستم بازه
میخوره تهش به دستت حسرت و درد
که میسره تهش
اشک خوبه خالی کنه
سرتو بالا کن منم همون چی شده مگه
تا بیای به تاب هی میتابم
بهار ندی وسط دی میخوابم
از این زخما خیلی دارم
هی میریزه هی میذارم
پای من میشه به پایه تو خم
من تویی و تو من
بذار روی شونه ها من بخوابم
یعنی سر تو جا بشه رو شونه یه من
جهان میگه جرمه تن توی تن
بزن تک به نفس تک به قدم
باشه طنابه رابطه پاره نشه
که ما به اعدام بمیریم توی هم
پ،ن: امشب یه ماه از تولد من و علی گذشت -_-
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
همچنان مغزم خالیه. یه پُر از خالی! من پر از خالی بودنم. سرشار از احساس خلاء، لبریز از احساس پوچی...
من ادای آدمای قوی رو در میارم. حتی وقتی خوب نیستم و احساس شکست و افسردگی میکنم مجبورم بگم خوبم. با اینکه خستم از اینکه تلاش کنم همیشه مورد تاییدتون باشم اما همچنان دارم به تلاشم ادامه میدم و به خودم آسیب میزنم؛ چون اون مورد تایید نبودن هم بهم آسیب میزنه.
۱ : الان از اون لحظههاس که یه جایگوش دادن به شر و ورای دلم صدای موزیکو زیادمیکنم و باهاش میخونم
خوبه دهنم بستم بازه
میخوره تهش به دستت حسرت و درد
که میسره تهش
اشک خوبه خالی کنه
سرتو بالا کن منم همون چی شده مگه
تا بیای به تاب هی میتابم
بهار ندی وسط دی میخوابم
از این زخما خیلی دارم
هی میریزه هی میذارم
پای من میشه به پایه تو خم
من تویی و تو من
بذار روی شونه ها من بخوابم
یعنی سر تو جا بشه رو شونه یه من
جهان میگه جرمه تن توی تن
بزن تک به نفس تک به قدم
باشه طنابه رابطه پاره نشه
که ما به اعدام بمیریم توی هم
پ،ن: امشب یه ماه از تولد من و علی گذشت -_-
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
👍4
دست کم
کاش تو
ای آخرین فریاد!
تا قرنها
از سوختنم ناله سر کنی!
مایاکوفسکی
کاش تو
ای آخرین فریاد!
تا قرنها
از سوختنم ناله سر کنی!
مایاکوفسکی
❤3
از هیچکس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشتهام. نمیخواهم، تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم.
با شفقت بسیار.
خداحافظ دوستان عزیزم.
با شفقت بسیار.
خداحافظ دوستان عزیزم.
❤6