گزافه گویی
15 subscribers
34 photos
3 videos
Download Telegram
تشویش
/taSviS/

مترادف تشویش: آشوب، اضطراب، بیم، پریشانی، ترس، دغدغه، دل شوره، دل واپسی، قلق، ناراحتی، نگرانی، واهمه

متضاد تشویش: آرامش، سکون

برابر پارسی: دلشوره، دلواپسی، نگرانی
👍2
😐❤️
هیچ چیز راحتم نمی‌کند. نه دریا، نه آفتاب، نه درخت‌ها، نه آدم‌ها، نه فیلم‌ها، نه لباس‌هایی که تازه خریده‌ام. نمی‌دانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمی‌دانم.

‏از نامه‌‌های ⁦ فروغ⁩ ⁦ فرخزاد⁩به ابراهیم گلستان
3
من آرام گرفته‌ام فلیسه..
حالم بهتر است ولی خودداری‌ام بیشتر از دیروز نیست.
وقتی سر و کارم با خودم باشد ناتوان می‌شوم.
من می‌توانم در فکر خودم، خودم را تقسیم کنم.
می‌توانم کنار تو آرام و خشنود بایستم،
ولی در عین حال شاهد خودآزاری کاملاً بی‌مورد خودم باشم.
در افکار خودم می‌توانم با تحقیر به هر دو نفرمان نگاه کنم.

فرانتس کافکا
#نامه_به_فلیسه
👍2
🖤
3👍2
دلم‌ میخواد رو‌ ماه بشینم جلوی زمین که‌ مثلا خیلی بزرگه یه نخ سیگار‌ بکشم.
شاید مهمترین سوالی‌ که برام پیش بیاد اینه‌ که خونه ‌کجاست؟
اون‌ کره‌ی آبی معلق بین فضای بی نهایت؟
4
تموم طول روز منتظرم شب شه چون شبارو دوس دارم. شب که میشه از شدت خستگی و دلتنگی توی خودم میپیچم. همه‌ی شخصیتای درونمو صدا میکنم که کل وجودمو تیکه پاره کنن...
هیچکس نمیتونه بگه چقدر دلتنگه! حد و اندازه نداره که... یهو به خودت میای میبینی یه چیزی درونت کم شده! میفهمی دلت تنگ شده...
اصلا کی واقعا میدونه چقدر دلم تنگ شده؟! خیلی؛ خیلی رو چجوری بنویسم که خیلی به نظر بیاد؟
کاش جایِ دلتنگ مردنم، یه بار دیگه رو شونه‌ی‌ من خوابت ببره.

وایت هِون میگه که:
ولی من دوست دارم فکر کنم اون هم مثل من شونه‌هاش زیر بار این دوری خم شدن، اون هم کمبودم رو احساس میکنه و اون هم درست شبیه من لبخندهاش واقعی نیستن...شب‌ها با فکر کردن به من و دلتنگی برای زمان‌هایی که توی آغوشش به خواب میرفتم، میخوابه و صبح‌ها با دیدن جای خالیم روزش رو هم مثل قهوه‌ش تلخ‌ شروع میکنه... دلم میخواد به خودش دروغ بگه که حالش بهتر شده اما درد تا مغز استخونش نفوذ کنه و وسط روز اون رو به گریه بندازه...و داشتن دوباره‌ی من بزرگ‌ترین حسرت زندگیش باشه!

پ،ن؛ من‌ مُردم يا زنده‌م دقیق نمیدونم

۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
4👍1
5👍1
به هر حال یه سال از حاصل تفریقمون‌ گذشت.
خۆت لێرە نیت
بەڵام دوای خۆت
ڕەنگی قژت و
تۆنی دەنگت و
بۆنی لەشت
بۆ تەنیاییـم و ژوورەکەم جێ‌هێشتـووە

شێرکۆ بێکەس
3
خوب خوابم می برد، اما پس از یک ساعت بیدار می شوم،‌گویی که سرم را در سوراخی نادرست کرده باشم. کاملا بیدارم، احساس می کنم که ابدا نخوابیده ام یا فقط چشمی برهم گذاشته ام، آنچه پیش رو دارم زحمتِ دوباره خوابیدن است و این احساس که خواب مرا پس می زند. و باقی شب،‌تا حدود پنج، همین طور است، به طوری که می خوابم اما در عین حال رویاهای واضح بیدارم ‌نگه می دارد، من به اصطلاح کنار خودم میخوابم، در حالی که خودم باید با رویاها دست و پنجه نرم کنم. حدود پنج، آخرین رد پایِ خواب محو می شود، فقط رویا می بینم که بسیار خسته کننده تر از بیداری است.


#یادداشت_ها
👍2
«دوستِ عزیزم!
گاهی هم چشم‌های
این رفیقت از اشک پر می‌شود.»
3
2
گزافه گویی
Photo
تو را به خدا، آخر چرا نامه‌ای برایم نمی‌فرستی؟
یک هفتهٔ تمام بدونِ یک کلمه حرف. واقعاً هولناک است.
پس این پایانِ کار است، فلیسه، تو با سکوتِ خود مرا کنار می‌گذاری و به تمامِ امیدی که به تنها نوعِ شادمانی مقدورم در این دنیا دارم خاتمه می‌دهی.
ولی چرا این سکوتِ وحشتناک، چرا نه یک کلمهٔ بی‌غل و غش؛
چرا هفته‌هاست آشکارا، تا این حد آشکار به من کج‌خلقی نشان می‌دهی؟
دیگر از رحم و مروتِ تو خبری نیست،
چون اگر من حتی به‌کُلی هم غریبه بودم قطعاً تشخیص می‌دادی که بلاتکلیفی چنان رنجم می‌دهد که گاه کارم را به دیوانگی می‌کشاند...
طبیعت جریانِ خودش را طی می‌کند، کاری برایش نمی‌شود کرد، هرچه من بیشتر تو را شناختم بیشتر عاشقت شدم و هرچه تو بیشتر مرا شناختی تحمل‌ناپذیرترم دانستی...
مغزم از تعادل خارج می‌شود. من نمی‌توانم زندگی را به این صورت ادامه بدهم.


نامه به فلیسه
3
تپانچه همه‌چیز را فیصله می‌دهد، تپانچه تنها راهِ گریز است.


#داستایوسکی
3
در حقیقت اینجا دیگر آرام و قرار ندارم‌، میجوشم و یک فکر بیشتر در سرم نیست؛ تو...

آلبر کامو به ماریا کاسارس
بی‌خوابی، بی‌خوابی!..
وقتی این‌طرف و آن‌طرف شدنم هم نتیجه نمی‌دهد، آرزو می‌کنم که کاش چندین طبقه زیر زمین خوابیده بودم.

#نامه_به_فلیسه
چراغو خاموش ميكنم. سرمو ميذارم رو بالش . رو پهلوى چپم دراز ميكشم. يه نور نارنجى از صورتم ميزنه بيرون، از قلبم .. اول يه كم ميترسم. بعد يهو ميفهمم، يهو ميفهمم تویی گرم و مهربون. دلتنگتم، دستمو ميگيرى، نوازشم ميكنى. دلتنگ تر ميشم ،محكمتر بغلم ميكنى ، با اينكه نيستى اما هستى.
ميگم يادته كه عاشق صداتم؟ برام ميخونى، آروم و نجوا طور. دلم آروم ميگيره و تا آروم ميگيره تو ميرى..!
بار آخر آشوب بودم اما باز رفتى.. تو اومده بودى كه برى اصلا.
نور نارنجيه .. اونم ميره.
سردم ميشه. پيرهن چهارخونت رو ميپوشم. هنوز‌‌ بوی‌خودتو‌‌ میده.
چشامو‌باز‌‌ میکنم؛ خيلی حس خوبی به خودم ندارم. از هر کی میگه باید کمتر بهش‌فکر کنم که حالم بهتر بشه نفرت دارم. نه اعتماد به‌ نفس برام‌مونده نه حوصله‌شودارم. ته یه چاه تاریک نشستم و تنها وقتایی یکم به زندگی امیدوارم که بالارو نگاه میکنم و توی آسمون ماهو میبینم؛ که اونم همیشه از توی چاه معلوم نیست.کاش میتونستم خاطره‌هایی که نمیخوام یادشون بیفتم رو آرشیو کنم که هیچوقت چشم‌ مغزم بهشون نیفته و انقد همه‌چی واسم یادآوری نشه. کاش تنها نگرانیم مبهم بودن آینده بود نه تاریک بودن گذشته!

پ،ن؛ جدیدا دیگه رفیق خوبی برای رفیقام نیستم‌.

۲۴‌ اردیبهشت ۱۴۰۱
3
«به من گوش کن،
مرا در آغوش بگیر و بگذار بگریم…»

• سیلویا پلات؛ خاطرات روزانه.
4
چقدر سوختم و انتظار داشتم مثل ققنوس دوباره متولد شوم؛ اما فقط خاکسترم در باد پخش شد. دنبال سنگ قبرم اگر می‌گشتی، در باد بایست و نفس بکش. من در عین نبودن، همه جا هستم؛ به عنوان ققنوسی که هیچوقت متولد نشد!
4