#پرسش_و_پاسخ
*سلام و عرض ادب
آقای دکتر این سؤال به شدت ذهن من را درگیر کرده است، لطفأ پاسخ بدید.
تو مثلث کارپمن نقش ها منتقل میشن این درست.اما میشه به دلیل تیپ شخصیتی و یا اختلال خاصی و یا تله ای یه آدم بطور معمول با یک نقش وارد مثلث بشه؟
*با سلام و احترام
اگر بخواهم با زبان طبقه بندی روانپزشکی اختلالات شخصیت به پرسش شما پاسخ بدهم کسانی که رگه های شخصیت وابسته dependent personality دارند بیشتر ممکن است وارد نقش قربانی Victim در #مثلث_کارپمن شوند، در حالی که کسانی که رگه های شخصیت نمایشی Histrionic personality دارند بیشتر ممکن است نقش ناجی Rescuer را قبول کنند و کسانی که دارای رگه های خودشیفتگی Narcissistic personality هستند بیشتر وارد نقش دژخیم persecutor می شوند.
اگر منظورتان از "تله ها" همان پیش نویس های زندگی است بازدارنده های "بزرگ نشو" don't grow up و "نکن" Don't افراد را برای نقش قربانی آماده می کنند، دستور "همه را راضی کن" Please others افراد را برای نقش ناجی آماده می کند و دستور "قوی باش" Be strong افراد را برای نقش دژخیم آماده می کند.
در واقع یک عامل منحصر به فرد ما را وارد یک نقش نمی کند بلکه عوامل مختلف زیستی-روانی و اجتماعی با اثر تجمَعی نقش های ما را شکل می دهند.
@drsargolzaei
*سلام و عرض ادب
آقای دکتر این سؤال به شدت ذهن من را درگیر کرده است، لطفأ پاسخ بدید.
تو مثلث کارپمن نقش ها منتقل میشن این درست.اما میشه به دلیل تیپ شخصیتی و یا اختلال خاصی و یا تله ای یه آدم بطور معمول با یک نقش وارد مثلث بشه؟
*با سلام و احترام
اگر بخواهم با زبان طبقه بندی روانپزشکی اختلالات شخصیت به پرسش شما پاسخ بدهم کسانی که رگه های شخصیت وابسته dependent personality دارند بیشتر ممکن است وارد نقش قربانی Victim در #مثلث_کارپمن شوند، در حالی که کسانی که رگه های شخصیت نمایشی Histrionic personality دارند بیشتر ممکن است نقش ناجی Rescuer را قبول کنند و کسانی که دارای رگه های خودشیفتگی Narcissistic personality هستند بیشتر وارد نقش دژخیم persecutor می شوند.
اگر منظورتان از "تله ها" همان پیش نویس های زندگی است بازدارنده های "بزرگ نشو" don't grow up و "نکن" Don't افراد را برای نقش قربانی آماده می کنند، دستور "همه را راضی کن" Please others افراد را برای نقش ناجی آماده می کند و دستور "قوی باش" Be strong افراد را برای نقش دژخیم آماده می کند.
در واقع یک عامل منحصر به فرد ما را وارد یک نقش نمی کند بلکه عوامل مختلف زیستی-روانی و اجتماعی با اثر تجمَعی نقش های ما را شکل می دهند.
@drsargolzaei
#پرسش_و_پاسخ
*پرسش:
اين موضوع كه براي بيان آركه تايپ ها و ديگر پديدههاي مربوط به روان، از سمبلها يا نوعي رمز استفاده ميشود، اين سؤال را به ذهن متبادر ميكند كه چرا سمبوليسم اين چنين با روانشناسي در آميخته است؟ آيا اين مسئله ربطي به احساس ناامني دارد؟ یعنی موضوعی از سر ترس سانسور و رازآلود می شود؟!
*پاسخ : خير، این ماجرا ربطی به رمزگذاری برای حفظ امنیت مطالب محرمانه ندارد بلکه این سمبولیسم تلاشی است برای نزدیک شدن به فهم آن چه برای ذهن ما غیر قابل فهم است!
میدانید که اگر جهان هستی را به شکل دایره و دورانی در نظر بگیریم، در این دایره نسبت محیط دایره به قطر آن، بيانگر تبدیل جهان حلقوی-دَوَرانی به جهان خطی است. از نقطه نظر ریاضی، نسبت محیط به قطر دايره مساوی است با عدد پی یا همان3/14. در زمان ارشمیدس که عدد پی را محاسبه می کردند به 3/14 می رسیدند، غیاث الدین جمشید کاشانی عدد پی را تا شانزده رقم اعشار محاسبه کرد، چند قرن بعد ویلیام شانکس آن را تا حدود هفتصد رقم اعشار محاسبه کرد ولی امروز با سوپر کامپیوتر دانشگاه توکیو عدد پی تا 206 میلیارد رقم اعشاری محاسبه می شود! بنابراین ما به یک بینهایت میرسیم و بینهایت یعنی تعریف نشده! پس تبدیل دنیای حلقوی به خطی همیشه منجر میشود به چیزی تعریف نشده. اما ما به جای آن مسأله ی تعریف نشده، قرارداد میگذاریم که از یک کد استفاده كنيم؛ مثلاً پی مساوی است با 3/14. این یک قرارداد است. سمبولیسمي که در روان ما وجود دارد نيز چنين ماجرايي دارد. یک دنیای بیانتها و formless قرار است به یک دنیای تبلور یافته، تعریف پذیر و dichotomy تبديل شود؛ بنابراین چارهای نیست جز این که با نمادهای قراردادی بیان شود. چنين به نظر مي رسد که ذهن فعلی ما قادر به ادراک حلقوی نیست بنابراین هروقت این ذهن بخواهد از نگرش خطی که dichotomy است به سمت نگرش حلقوی یا طیفی یا spectral برود، باز در نگرش خطی دیگري مي افتد. به نظر میرسد شیوۀ فکری بشر فعلی تا آن جا پیش رفته است که فقط میداند که ممكن است شیوۀ فکر کردن حلقوی هم وجود داشته باشد ولی در عمل نمیتواند بهشکل بی واسطه و اصیل آن را تجربه کند مگر این که یک موتاسیون دیگر هم در ژن بشر رخ دهد که منجر به ایجاد فرابشری شود که بتواند حلقوی ببیند و مبتنی بر این نگاه زندگی کند. حال اين سؤال مطرح ميشود كه اين قراردادها چگونه وضع ميشوند؟ وقتي از سمبل هايي مثل عدد پي صحبت ميكنيم موضوع مشخص است، این یک نماد قراردادی است، ولی ارتباط ما با ناخودآگاه مقولهٔ متفاوتي است. در واقع وقتی کارل گوستاو #یونگ راجع به سمبلها صحبت میکند به سمبلهای فرازمانی و فرامکانی اشاره دارد؛ یعنی او اعتقاد دارد که این سمبلها ازلی هستند نه فرهنگی یا قراردادی. گويي یک تصویر ازلی غیرقابل فهم برای ذهن بشر، به ذهن او نازل شده و در این نزول، کیفیت و زبان خود را تغییر داده و رمزگذاری (Encoding) شده است. سمبولیسمی که در روانکاوی از آن صحبت میکنیم همان زبان رؤیاهاست که از طريق آن یک فضای formless مجبور میشود خود را به سطح تصاویر موجود فروبکاهد. مثلاً براي بيان پدیده ای که از یک طرف به سبکی پرنده است و از یک طرف به سنگینی ببر و از طرف دیگر به زیبایی یاس، ما در رؤيا حیوانی را می بینیم به شكل ببر که مثل پرنده بال دارد و به جای پشم، گل های یاس بر آن روئیده اند! يعني فرایند رؤیا چیزی را که تجربۀ ناگفتنی من است با یک سمبل بیان میکند. این سمبوليسم یا زبان رویاها جهانی است.
*پرسش: آيا اين سمبلها میخواهند به ما کمک کنند تا از دیدگاه خطی به حلقوی برسیم؟
*پاسخ: در واقع این سمبلها نمیخواهند به ما کمک کنند، سمبول ها تنها چارۀ بشر هستند. مثل اینکه شما یک مکعب دارید، اما قدرت لمس ندارید؛ چشم شما هم سه بعدی نیست و دو بعدی میبیند پس عمق را نمیبینید؛ در نتیجه تنها چارۀ ذهن شما این است که دو مربع متداخل ببیند، این تنها چارۀ ذهن بشر است.
براي مطالعه بيشتر در اين زمينه كتابهاي زير را پيشنهاد مي کنم:
-کتاب صفر، تولّد و مرگ در فیزیک جدید: دکتر مسعود ناصری
-کتاب بینش مینوی: جیمز ردفیلد
-کتاب شفای کوانتومی: دیپک چوپرا
-کتاب جهان هولوگرافیک: مایکل تالبوت
-کتاب قدرت اسطوره: جوزف کمبل
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
*پرسش:
اين موضوع كه براي بيان آركه تايپ ها و ديگر پديدههاي مربوط به روان، از سمبلها يا نوعي رمز استفاده ميشود، اين سؤال را به ذهن متبادر ميكند كه چرا سمبوليسم اين چنين با روانشناسي در آميخته است؟ آيا اين مسئله ربطي به احساس ناامني دارد؟ یعنی موضوعی از سر ترس سانسور و رازآلود می شود؟!
*پاسخ : خير، این ماجرا ربطی به رمزگذاری برای حفظ امنیت مطالب محرمانه ندارد بلکه این سمبولیسم تلاشی است برای نزدیک شدن به فهم آن چه برای ذهن ما غیر قابل فهم است!
میدانید که اگر جهان هستی را به شکل دایره و دورانی در نظر بگیریم، در این دایره نسبت محیط دایره به قطر آن، بيانگر تبدیل جهان حلقوی-دَوَرانی به جهان خطی است. از نقطه نظر ریاضی، نسبت محیط به قطر دايره مساوی است با عدد پی یا همان3/14. در زمان ارشمیدس که عدد پی را محاسبه می کردند به 3/14 می رسیدند، غیاث الدین جمشید کاشانی عدد پی را تا شانزده رقم اعشار محاسبه کرد، چند قرن بعد ویلیام شانکس آن را تا حدود هفتصد رقم اعشار محاسبه کرد ولی امروز با سوپر کامپیوتر دانشگاه توکیو عدد پی تا 206 میلیارد رقم اعشاری محاسبه می شود! بنابراین ما به یک بینهایت میرسیم و بینهایت یعنی تعریف نشده! پس تبدیل دنیای حلقوی به خطی همیشه منجر میشود به چیزی تعریف نشده. اما ما به جای آن مسأله ی تعریف نشده، قرارداد میگذاریم که از یک کد استفاده كنيم؛ مثلاً پی مساوی است با 3/14. این یک قرارداد است. سمبولیسمي که در روان ما وجود دارد نيز چنين ماجرايي دارد. یک دنیای بیانتها و formless قرار است به یک دنیای تبلور یافته، تعریف پذیر و dichotomy تبديل شود؛ بنابراین چارهای نیست جز این که با نمادهای قراردادی بیان شود. چنين به نظر مي رسد که ذهن فعلی ما قادر به ادراک حلقوی نیست بنابراین هروقت این ذهن بخواهد از نگرش خطی که dichotomy است به سمت نگرش حلقوی یا طیفی یا spectral برود، باز در نگرش خطی دیگري مي افتد. به نظر میرسد شیوۀ فکری بشر فعلی تا آن جا پیش رفته است که فقط میداند که ممكن است شیوۀ فکر کردن حلقوی هم وجود داشته باشد ولی در عمل نمیتواند بهشکل بی واسطه و اصیل آن را تجربه کند مگر این که یک موتاسیون دیگر هم در ژن بشر رخ دهد که منجر به ایجاد فرابشری شود که بتواند حلقوی ببیند و مبتنی بر این نگاه زندگی کند. حال اين سؤال مطرح ميشود كه اين قراردادها چگونه وضع ميشوند؟ وقتي از سمبل هايي مثل عدد پي صحبت ميكنيم موضوع مشخص است، این یک نماد قراردادی است، ولی ارتباط ما با ناخودآگاه مقولهٔ متفاوتي است. در واقع وقتی کارل گوستاو #یونگ راجع به سمبلها صحبت میکند به سمبلهای فرازمانی و فرامکانی اشاره دارد؛ یعنی او اعتقاد دارد که این سمبلها ازلی هستند نه فرهنگی یا قراردادی. گويي یک تصویر ازلی غیرقابل فهم برای ذهن بشر، به ذهن او نازل شده و در این نزول، کیفیت و زبان خود را تغییر داده و رمزگذاری (Encoding) شده است. سمبولیسمی که در روانکاوی از آن صحبت میکنیم همان زبان رؤیاهاست که از طريق آن یک فضای formless مجبور میشود خود را به سطح تصاویر موجود فروبکاهد. مثلاً براي بيان پدیده ای که از یک طرف به سبکی پرنده است و از یک طرف به سنگینی ببر و از طرف دیگر به زیبایی یاس، ما در رؤيا حیوانی را می بینیم به شكل ببر که مثل پرنده بال دارد و به جای پشم، گل های یاس بر آن روئیده اند! يعني فرایند رؤیا چیزی را که تجربۀ ناگفتنی من است با یک سمبل بیان میکند. این سمبوليسم یا زبان رویاها جهانی است.
*پرسش: آيا اين سمبلها میخواهند به ما کمک کنند تا از دیدگاه خطی به حلقوی برسیم؟
*پاسخ: در واقع این سمبلها نمیخواهند به ما کمک کنند، سمبول ها تنها چارۀ بشر هستند. مثل اینکه شما یک مکعب دارید، اما قدرت لمس ندارید؛ چشم شما هم سه بعدی نیست و دو بعدی میبیند پس عمق را نمیبینید؛ در نتیجه تنها چارۀ ذهن شما این است که دو مربع متداخل ببیند، این تنها چارۀ ذهن بشر است.
براي مطالعه بيشتر در اين زمينه كتابهاي زير را پيشنهاد مي کنم:
-کتاب صفر، تولّد و مرگ در فیزیک جدید: دکتر مسعود ناصری
-کتاب بینش مینوی: جیمز ردفیلد
-کتاب شفای کوانتومی: دیپک چوپرا
-کتاب جهان هولوگرافیک: مایکل تالبوت
-کتاب قدرت اسطوره: جوزف کمبل
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
#معرفی_کتاب
#عشق_های_خنده_دار
نویسنده: میلان کوندرا
ترجمه: فروغ پور یاوری
انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان
* * *
کتاب عشق های خنده دار مجموعه ای از چهار داستان است که وجه مشترک آن ها عشق جنسی است. این که چرا #میلان_کوندرا (رمان نویس چک) نام این مجموعه را عشق های خنده دار گذاشته است از جملات زیر معلوم می شود:
"اگر آن چه اجباری است غیر جدی (خنده دار) است، شاید آن چه غیر اجباری است جدی باشد."
پس خنده دار بودن عشق غیر جدی از دیدگاه میلان کوندرا به این سبب است که این عشق ماهیتی جبری دارد و توصیه میلان کوندرا این است که حوزه ای را که در آن انتخاب گر نیستیم جدی نگیریم. با وجود این وجه مشترک، هر یک از چهار داستان این کتاب وجه منحصر به فردی هم دارد. در داستان اول این کتاب (هیچکس نخواهد خندید) یک نفر به قصد شوخی و سبکسری ماجرایی را آغاز می کند اما به سرعت سرنخ و افسار ماجرا از دستش در می رود و خود را در میانه یک ماجرای غیرقابل کنترل می یابد. همین موضوع را میلان کوندرا در رمان "شوخی" نیز می پروراند. شاید بر خلاف نام و وجه مشترک داستان ها پیام این داستان و رمان شوخی میلان کوندرا این است که نمی توان زندگی را به شوخی و سبکسری برگزار کرد. هر انتخاب، ما را وارد یک بازی کنترل نشده و غیر قابل پیش بینی می کند حتی اگر آن انتخاب از سر سبکسری و لاقیدی صورت گرفته باشد.
در داستان دوم کتاب (بازی اتواستاپ) زوج جوانی برای سرگرمی و تفنن نقش کسان دیگر و شرایط ارتباطی دیگری را بازی می کنند ولی همان طور که ژاکوب مورنو (پایه گذار سایکودرام) می گوید: "سایکودرام دروغی است که حقیقتی را آشکار می سازد"، نمایش دو نفره این زوج وجوه بالقوه آن ها را بیرون می کشد و احساسات آن ها را نسبت به هم تغییر می دهد، در این داستان هم بازی خودمختار می شود و کنترل را در دست می گیرد و انسان ها در جبر انتخاب متفنّنانه و سبکسرانه خودشان زندانی می شوند!
در داستان "مرده های قدیم باید برای مرده های جدید جا باز کنند" زن و مردی پس از پانزده سال به طور اتفاقی همدیگر را می بینند و رابطه ای که سال ها پیش قطع شده بود با روندی جدید آغاز می شود. نکته این قصه تفاوت بین طرح ذهنی ما از روابط و واقعیت روابط است این موضوع را بعدها میلان کوندرا در رمان "جهالت" هم مد نظر قرار می دهد: ما داستان های ذهنی مان را در روابط جستجو می کنیم در حالی که روابط مسیر خودمختار خود را طی می کنند.
"زندگی این گونه می گذرد: انسان تصور می کند که در نمایش نامه ای معیّن نقش خود را ایفا می کند و هیج ظن نمی برد که در این اثنا، بی آن که به او خبر دهند، صحنه را تغییر داده اند و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد."
و بالاخره در داستان "ادوارد و خدا" موضوعات دینی و ساختارهای سیاسی، در رابطه خصوصی یک مرد با زنان نقشی تعیین کننده پیدا می کنند. میلان کوندرا در این داستان به ظرافت به این موضوع می پردازد که خصوصی ترین احساسات و روابط ما تحت تاثیر سناریوهای کلان و عمومی قرار دارند.
کتابی که من خواندم مجروح از برش های تیغ سانسور است و مترجم محترم نیز در انتقال اندیشه های پیچیده و تحلیل های فلسفی و روان شناختی میلان کوندرا توانمند نبوده است. امیدوارم شما به ترجمه ای بهتر و متنی سانسور نشده از این کتاب فوق العاده دست پیدا کنید.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
http://drsargolzaei.com/images/PublicCategory/LaughableLoves.jpg
#عشق_های_خنده_دار
نویسنده: میلان کوندرا
ترجمه: فروغ پور یاوری
انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان
* * *
کتاب عشق های خنده دار مجموعه ای از چهار داستان است که وجه مشترک آن ها عشق جنسی است. این که چرا #میلان_کوندرا (رمان نویس چک) نام این مجموعه را عشق های خنده دار گذاشته است از جملات زیر معلوم می شود:
"اگر آن چه اجباری است غیر جدی (خنده دار) است، شاید آن چه غیر اجباری است جدی باشد."
پس خنده دار بودن عشق غیر جدی از دیدگاه میلان کوندرا به این سبب است که این عشق ماهیتی جبری دارد و توصیه میلان کوندرا این است که حوزه ای را که در آن انتخاب گر نیستیم جدی نگیریم. با وجود این وجه مشترک، هر یک از چهار داستان این کتاب وجه منحصر به فردی هم دارد. در داستان اول این کتاب (هیچکس نخواهد خندید) یک نفر به قصد شوخی و سبکسری ماجرایی را آغاز می کند اما به سرعت سرنخ و افسار ماجرا از دستش در می رود و خود را در میانه یک ماجرای غیرقابل کنترل می یابد. همین موضوع را میلان کوندرا در رمان "شوخی" نیز می پروراند. شاید بر خلاف نام و وجه مشترک داستان ها پیام این داستان و رمان شوخی میلان کوندرا این است که نمی توان زندگی را به شوخی و سبکسری برگزار کرد. هر انتخاب، ما را وارد یک بازی کنترل نشده و غیر قابل پیش بینی می کند حتی اگر آن انتخاب از سر سبکسری و لاقیدی صورت گرفته باشد.
در داستان دوم کتاب (بازی اتواستاپ) زوج جوانی برای سرگرمی و تفنن نقش کسان دیگر و شرایط ارتباطی دیگری را بازی می کنند ولی همان طور که ژاکوب مورنو (پایه گذار سایکودرام) می گوید: "سایکودرام دروغی است که حقیقتی را آشکار می سازد"، نمایش دو نفره این زوج وجوه بالقوه آن ها را بیرون می کشد و احساسات آن ها را نسبت به هم تغییر می دهد، در این داستان هم بازی خودمختار می شود و کنترل را در دست می گیرد و انسان ها در جبر انتخاب متفنّنانه و سبکسرانه خودشان زندانی می شوند!
در داستان "مرده های قدیم باید برای مرده های جدید جا باز کنند" زن و مردی پس از پانزده سال به طور اتفاقی همدیگر را می بینند و رابطه ای که سال ها پیش قطع شده بود با روندی جدید آغاز می شود. نکته این قصه تفاوت بین طرح ذهنی ما از روابط و واقعیت روابط است این موضوع را بعدها میلان کوندرا در رمان "جهالت" هم مد نظر قرار می دهد: ما داستان های ذهنی مان را در روابط جستجو می کنیم در حالی که روابط مسیر خودمختار خود را طی می کنند.
"زندگی این گونه می گذرد: انسان تصور می کند که در نمایش نامه ای معیّن نقش خود را ایفا می کند و هیج ظن نمی برد که در این اثنا، بی آن که به او خبر دهند، صحنه را تغییر داده اند و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد."
و بالاخره در داستان "ادوارد و خدا" موضوعات دینی و ساختارهای سیاسی، در رابطه خصوصی یک مرد با زنان نقشی تعیین کننده پیدا می کنند. میلان کوندرا در این داستان به ظرافت به این موضوع می پردازد که خصوصی ترین احساسات و روابط ما تحت تاثیر سناریوهای کلان و عمومی قرار دارند.
کتابی که من خواندم مجروح از برش های تیغ سانسور است و مترجم محترم نیز در انتقال اندیشه های پیچیده و تحلیل های فلسفی و روان شناختی میلان کوندرا توانمند نبوده است. امیدوارم شما به ترجمه ای بهتر و متنی سانسور نشده از این کتاب فوق العاده دست پیدا کنید.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
http://drsargolzaei.com/images/PublicCategory/LaughableLoves.jpg
#چشم_تاریخ
جنبش دانشجویی-کارگری مه ۱۹۶۸ #فرانسه به مجموعه حوادثی اطلاق میشود که در طول ۴ هفته در ماه مه سال ۱۹۶۸ در فرانسه رخ داد، نقطه اوج این جنبش در فاصله یک هفتهای سوم تا دهم ماه مه به وقوع پیوست، خیزشی که از اعتراض یک گروه دانشجویی شروع شده بود، میلیونها نفر از مردم شهرنشین فرانسه را به میدان مبارزه کشاند. هرچند رویدادهای مه ۱۹۶۸ فرانسه هرگز به عنوان انقلاب شناخته نشد ولی تأثیر آن بر روابط انسانی و زندگی مدنی جامعه از هیچ انقلابی کمتر نبود. در مورد جنبش ۱۹۶۸ نظرات و عقاید متفاوت و متضادی مطرح میشود، برخی آن را گسترش دامنه آزادی و شکوفایی و بالندگی انقلاب کبیر فرانسه تعبیر کردند و در برابر برخی دیگر جنبش را غوغای عوام، روانپریشی تودهای یا کارناوال نام نهادند. در روز دهم ماه می در پی تصمیم وزارت جنگ برای حمله ی نیروهای مسلّح به کوی دانشگاه دانشجویان اقدام به سنگربندی کرتیه لاتین (محله اصلی خوابگاه دانشجویان) نمودند. دستوری مبنی برساختن سنگر صادر نشده بود اما دانشجویان به طور خودجوش به آن پرداخته بودند. سنگرها شامل اتومبیلهای واژگون شده و خرده سنگ و چوب و شیشه تلنبار شده پشت آن بود. قبل از روشن شدن هوا تقریباً شصت سنگر آماده شده بود. آن شب که سرآغاز انقلاب بود، #شب_سنگرها نام گرفت. پسران و دختران به طرز غیر قابل باوری خود را به صحنه نبرد میرسانند و جانفشانی میکردند. برای خیلی از جوانان این یک موقعیت استثنایی بود که شجاعانه خود را به انقلاب بسپارند و یاد #فرانتس_فانون، #چه_گوارا و #دبره را تجدید کنند.
@drsargolzaei
http://www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/barricades.jpg
جنبش دانشجویی-کارگری مه ۱۹۶۸ #فرانسه به مجموعه حوادثی اطلاق میشود که در طول ۴ هفته در ماه مه سال ۱۹۶۸ در فرانسه رخ داد، نقطه اوج این جنبش در فاصله یک هفتهای سوم تا دهم ماه مه به وقوع پیوست، خیزشی که از اعتراض یک گروه دانشجویی شروع شده بود، میلیونها نفر از مردم شهرنشین فرانسه را به میدان مبارزه کشاند. هرچند رویدادهای مه ۱۹۶۸ فرانسه هرگز به عنوان انقلاب شناخته نشد ولی تأثیر آن بر روابط انسانی و زندگی مدنی جامعه از هیچ انقلابی کمتر نبود. در مورد جنبش ۱۹۶۸ نظرات و عقاید متفاوت و متضادی مطرح میشود، برخی آن را گسترش دامنه آزادی و شکوفایی و بالندگی انقلاب کبیر فرانسه تعبیر کردند و در برابر برخی دیگر جنبش را غوغای عوام، روانپریشی تودهای یا کارناوال نام نهادند. در روز دهم ماه می در پی تصمیم وزارت جنگ برای حمله ی نیروهای مسلّح به کوی دانشگاه دانشجویان اقدام به سنگربندی کرتیه لاتین (محله اصلی خوابگاه دانشجویان) نمودند. دستوری مبنی برساختن سنگر صادر نشده بود اما دانشجویان به طور خودجوش به آن پرداخته بودند. سنگرها شامل اتومبیلهای واژگون شده و خرده سنگ و چوب و شیشه تلنبار شده پشت آن بود. قبل از روشن شدن هوا تقریباً شصت سنگر آماده شده بود. آن شب که سرآغاز انقلاب بود، #شب_سنگرها نام گرفت. پسران و دختران به طرز غیر قابل باوری خود را به صحنه نبرد میرسانند و جانفشانی میکردند. برای خیلی از جوانان این یک موقعیت استثنایی بود که شجاعانه خود را به انقلاب بسپارند و یاد #فرانتس_فانون، #چه_گوارا و #دبره را تجدید کنند.
@drsargolzaei
http://www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/barricades.jpg
#یادداشت_هفته
#کوزه_چشم_حریصان_پرنشد!
در اسطوره های یونان باستان در ابتدای جهان تنها آشوب وجود داشت که نام آن خائو (chaos) بود. پس از آن، گایا (Gaia) ایزدبانوی زمین و مادر اعظم از تاریکی خائو سر برآورد. گایا خود به خود باردار شد و پسری به نام اورانوس (آسمان) به دنیا آورد. سپس اورانوس همسر گایا شد و آنها صاحب فرزندان بسیار شدند اما اورانوس از بیم از دست دادن قدرت، فرزندان خود را در ژرفای دوزخ زندانی می کرد تا این که گایا از این رسم اورانوس برآشفت و داسی را به جوان ترین پسرش کرونوس داد تا پدر را مثله و اخته کند و این چنین شد که اورانوس از سلطنت جهان خلع شد. اما کرونوس که به جای پدر بر تخت سلطنت نشست همان شیوه پدر را در پیش گرفت و فرزندانی را که از ازدواج او و "رئا" زاده می شدند می خورد تا این که "رئا" او را فریب داد و آخرین پسرش #زئوس را پنهان کرد و کرونوس قطعه سنگی را که رئا در قنداق پیچیده بود به جای پسرش خورد و زئوس قدرت را از چنگ پدر درآورد.
باز هم همان داستان تکرار شد، زئوس (خدای خدایان) برای تصاحب قدرت بیشتر برادرانش پوزیدون و هادس را فریب داد، همسرش میتیس را بلعید تا کسی از خودش عاقل تر نباشد و از ازدواج با تتیس سر باز زد زیرا پرومته پیشگویی کرد که پسری که از این ازدواج به دنیا آید از پدر قدرتمندتر خواهد بود.
چیزی که در این اسطوره ها برجسته است جاه طلبی و تمامیت خواهی مفرط اورانوس، کرونوس و زئوس است که با این که هر کدام علیه این "انحصار قدرت" به پا خواسته اند اما خود همان شیوه را تکرار می کنند.
در اسطوره های ایرانی #شاهنامه نیز رسم "پسر کشی" آشکار است: کیکاووس فرزندش سیاوش را در شرایطی قرار می دهد که پناهندگی به سرزمین دشمن، غربت و کشته شدن در آن سرزمین را برگزیند، گشتاسب فرزندش اسفندیار را به جنگی می فرستد که می داند بازگشت از آن ممکن نیست و بالاخره رستم - پهلوان پهلوانان - فرزندش سهراب را با نیرنگ شکست می دهد و او را به قتل می رساند.
داستان پسرکشی، داستان سنت در برابر تجدد است و داستان تمرکز قدرت و افزون طلبی در برابر قناعت. این داستان نه فقط در اسطوره ها و افسانه ها که در درون ذهن و روابط انسانی ما جاری است.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#کوزه_چشم_حریصان_پرنشد!
در اسطوره های یونان باستان در ابتدای جهان تنها آشوب وجود داشت که نام آن خائو (chaos) بود. پس از آن، گایا (Gaia) ایزدبانوی زمین و مادر اعظم از تاریکی خائو سر برآورد. گایا خود به خود باردار شد و پسری به نام اورانوس (آسمان) به دنیا آورد. سپس اورانوس همسر گایا شد و آنها صاحب فرزندان بسیار شدند اما اورانوس از بیم از دست دادن قدرت، فرزندان خود را در ژرفای دوزخ زندانی می کرد تا این که گایا از این رسم اورانوس برآشفت و داسی را به جوان ترین پسرش کرونوس داد تا پدر را مثله و اخته کند و این چنین شد که اورانوس از سلطنت جهان خلع شد. اما کرونوس که به جای پدر بر تخت سلطنت نشست همان شیوه پدر را در پیش گرفت و فرزندانی را که از ازدواج او و "رئا" زاده می شدند می خورد تا این که "رئا" او را فریب داد و آخرین پسرش #زئوس را پنهان کرد و کرونوس قطعه سنگی را که رئا در قنداق پیچیده بود به جای پسرش خورد و زئوس قدرت را از چنگ پدر درآورد.
باز هم همان داستان تکرار شد، زئوس (خدای خدایان) برای تصاحب قدرت بیشتر برادرانش پوزیدون و هادس را فریب داد، همسرش میتیس را بلعید تا کسی از خودش عاقل تر نباشد و از ازدواج با تتیس سر باز زد زیرا پرومته پیشگویی کرد که پسری که از این ازدواج به دنیا آید از پدر قدرتمندتر خواهد بود.
چیزی که در این اسطوره ها برجسته است جاه طلبی و تمامیت خواهی مفرط اورانوس، کرونوس و زئوس است که با این که هر کدام علیه این "انحصار قدرت" به پا خواسته اند اما خود همان شیوه را تکرار می کنند.
در اسطوره های ایرانی #شاهنامه نیز رسم "پسر کشی" آشکار است: کیکاووس فرزندش سیاوش را در شرایطی قرار می دهد که پناهندگی به سرزمین دشمن، غربت و کشته شدن در آن سرزمین را برگزیند، گشتاسب فرزندش اسفندیار را به جنگی می فرستد که می داند بازگشت از آن ممکن نیست و بالاخره رستم - پهلوان پهلوانان - فرزندش سهراب را با نیرنگ شکست می دهد و او را به قتل می رساند.
داستان پسرکشی، داستان سنت در برابر تجدد است و داستان تمرکز قدرت و افزون طلبی در برابر قناعت. این داستان نه فقط در اسطوره ها و افسانه ها که در درون ذهن و روابط انسانی ما جاری است.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#چشم_تاریخ
مهندس مهدی #بازرگان (۱۲۸۶ در تهران — ۳۰ دی ۱۳۷۳ در زوریخ) سیاستمدار، عضو جبهه ملی ایران، مؤسس حزب نهضت آزادی ایران، استاد دانشگاه، پژوهشگر قرآن و مدتی نخست وزیر ایران بود. وی تحصیلات ابتدایی را در مدرسه سلطانیه تهران و متوسطه را در دارالمعلمین مرکزی به پایان رساند و سپس در سال ۱۳۰۶ در میان نخستین گروه محصلان ممتاز اعزامی دولت پهلوی قرار گرفت و به کشور فرانسه رفت. او در مدرسه حرفه و فن شهر پاریس در رشتهٔ ترمودینامیک و نساجی تحصیل کرد و پس هفت سال در سال ۱۳۱۳ به ایران بازگشت. او نخستین دانشیار دانشگاه تهران و مدتی بعد استاد و رئیس دانشکده فنی دانشگاه تهران شد.
بازرگان در ابتدا مخالف دخالت در سیاست بود اما با تشکیل دولت محمد #مصدق وارد فعالیت سیاسی شد. او در ابتدا به عنوان معاون وزیر فرهنگ کابینه اول مصدق برگزیده شد و سپس از طرف مصدق به عنوان رئیس هیأت خلع ید از شرکت نفت انگلیس انتخاب شد. وی در اواخر دولت دوم مصدق، اولین شبکه لوله کشی آب تهران را تأسیس کرد. پس از سقوط دولت مصدق در جریان کودتای ۲۸ مرداد، فعالیت های سیاسی بازرگان گسترش بیش تری یافت. مهدی بازرگان به همراه چهره هایی از جمله سید رضا زنجانی اقدام به تأسیس نهضت مقاومت ملی کردند و در آن بسیاری از طرفداران مصدق نظیر داریوش فروهر و محمود طالقانی را برای مبارزه سیاسی سازمان دادند.
بعد از شکست نهضت مقاومت ملی، بازرگان به همراه اللهیار صالح، باقر کاظمی، غلامحسین صدیقی و کریم سنجابی، از مؤسسان جبهه ملی دوم بود و کمی بعد با تأیید محمد مصدق و با همراهی یدالله سحابی و محمود طالقانی اقدام به تأسیس حزب نهضت آزادی کرد.
مهدی بازرگان به عنوان اولین نخستوزیر ایران پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ (رئیس دولت موقت) معرفی شد و نه ماه بعد پس از اشغال سفارت آمریکا از این مقام استعفا کرد. بازرگان از سیاستمدارانی بود که پس از فتح خرمشهر، با ادامه جنگ ایران و عراق مخالفت کرده بود.
@drsargolzaei
http://www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/bazargan1.jpg
مهندس مهدی #بازرگان (۱۲۸۶ در تهران — ۳۰ دی ۱۳۷۳ در زوریخ) سیاستمدار، عضو جبهه ملی ایران، مؤسس حزب نهضت آزادی ایران، استاد دانشگاه، پژوهشگر قرآن و مدتی نخست وزیر ایران بود. وی تحصیلات ابتدایی را در مدرسه سلطانیه تهران و متوسطه را در دارالمعلمین مرکزی به پایان رساند و سپس در سال ۱۳۰۶ در میان نخستین گروه محصلان ممتاز اعزامی دولت پهلوی قرار گرفت و به کشور فرانسه رفت. او در مدرسه حرفه و فن شهر پاریس در رشتهٔ ترمودینامیک و نساجی تحصیل کرد و پس هفت سال در سال ۱۳۱۳ به ایران بازگشت. او نخستین دانشیار دانشگاه تهران و مدتی بعد استاد و رئیس دانشکده فنی دانشگاه تهران شد.
بازرگان در ابتدا مخالف دخالت در سیاست بود اما با تشکیل دولت محمد #مصدق وارد فعالیت سیاسی شد. او در ابتدا به عنوان معاون وزیر فرهنگ کابینه اول مصدق برگزیده شد و سپس از طرف مصدق به عنوان رئیس هیأت خلع ید از شرکت نفت انگلیس انتخاب شد. وی در اواخر دولت دوم مصدق، اولین شبکه لوله کشی آب تهران را تأسیس کرد. پس از سقوط دولت مصدق در جریان کودتای ۲۸ مرداد، فعالیت های سیاسی بازرگان گسترش بیش تری یافت. مهدی بازرگان به همراه چهره هایی از جمله سید رضا زنجانی اقدام به تأسیس نهضت مقاومت ملی کردند و در آن بسیاری از طرفداران مصدق نظیر داریوش فروهر و محمود طالقانی را برای مبارزه سیاسی سازمان دادند.
بعد از شکست نهضت مقاومت ملی، بازرگان به همراه اللهیار صالح، باقر کاظمی، غلامحسین صدیقی و کریم سنجابی، از مؤسسان جبهه ملی دوم بود و کمی بعد با تأیید محمد مصدق و با همراهی یدالله سحابی و محمود طالقانی اقدام به تأسیس حزب نهضت آزادی کرد.
مهدی بازرگان به عنوان اولین نخستوزیر ایران پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ (رئیس دولت موقت) معرفی شد و نه ماه بعد پس از اشغال سفارت آمریکا از این مقام استعفا کرد. بازرگان از سیاستمدارانی بود که پس از فتح خرمشهر، با ادامه جنگ ایران و عراق مخالفت کرده بود.
@drsargolzaei
http://www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/bazargan1.jpg
#مقاله
#فمینیسم_شترمرغی -قسمت اول
"رضاجاوید" درمقدمه کتاب #صادق_هدایت، "تاریخ و تراژدی" مینویسد: تاریخ ما، سرود آفتاب پرست ها و شترمرغ های شرقی در بیابان های بی کران است. زبان در چنین هستی شناسی ای به عجزی همواره فزاینده برای تبیین و بازنمایی امور واقعی می رسد. این امر بیش از هر کجا در زبان شاعرانه فرهنگ ما نمود پیدا می کند، زبانی که در دنیای سنت توانست تفسیر را جایگزین تغییر کند. بازی مفاهیم و استعاره ها، مجازها و تمثیل، آن چنان شیدای مان می کند که زخم های تاریخ را از یاد ببریم..."
در این عبارت دو بخش آن مورد تأکید من در این یادداشت است یکی الگوی شترمرغی فرهنگی ما و دیگری استفاده نادرست یا سوء استفاده از واژه ها.
فمینیسم در فرهنگ (بی فرهنگی!) جامعه ما سرنوشتی همچون دیگر واژگانی پیدا کرده که "نابجا" مورد استفاده قرار می گیرند: عشق، عرفان، فلسفه، مارکسیسم و توسعه اقتصادی! پایه فکری نهضت فمینیسم باور داشتن به توانمندی و صلاحیت زنان برای مشارکت برابر با مردان در مدیریت اجتماع است.
نهضت فمینیسم در غرب تنها بر اساس یک مانیفست (شعارگونه) پیش نرفت بلکه در کنار این مرام نامه، زنان "تلاش کردند" صلاحیت و توانمندی خود را در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به اثبات رسانند.
طبعأ این تلاش کار ساده ای نبود و نخواهد بود چرا که زنان باید در یک "رقابت نابرابر" وارد شوند و علیرغم وجود فرصت های بیشتر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای مردان صلاحیت برابر خود را اثبات کنند. شاید اگر نام این تلاش را "جهاد" بگذارم بار روانی آن به آنچه در ذهن دارم نزدیک تر شود.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#فمینیسم_شترمرغی -قسمت اول
"رضاجاوید" درمقدمه کتاب #صادق_هدایت، "تاریخ و تراژدی" مینویسد: تاریخ ما، سرود آفتاب پرست ها و شترمرغ های شرقی در بیابان های بی کران است. زبان در چنین هستی شناسی ای به عجزی همواره فزاینده برای تبیین و بازنمایی امور واقعی می رسد. این امر بیش از هر کجا در زبان شاعرانه فرهنگ ما نمود پیدا می کند، زبانی که در دنیای سنت توانست تفسیر را جایگزین تغییر کند. بازی مفاهیم و استعاره ها، مجازها و تمثیل، آن چنان شیدای مان می کند که زخم های تاریخ را از یاد ببریم..."
در این عبارت دو بخش آن مورد تأکید من در این یادداشت است یکی الگوی شترمرغی فرهنگی ما و دیگری استفاده نادرست یا سوء استفاده از واژه ها.
فمینیسم در فرهنگ (بی فرهنگی!) جامعه ما سرنوشتی همچون دیگر واژگانی پیدا کرده که "نابجا" مورد استفاده قرار می گیرند: عشق، عرفان، فلسفه، مارکسیسم و توسعه اقتصادی! پایه فکری نهضت فمینیسم باور داشتن به توانمندی و صلاحیت زنان برای مشارکت برابر با مردان در مدیریت اجتماع است.
نهضت فمینیسم در غرب تنها بر اساس یک مانیفست (شعارگونه) پیش نرفت بلکه در کنار این مرام نامه، زنان "تلاش کردند" صلاحیت و توانمندی خود را در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به اثبات رسانند.
طبعأ این تلاش کار ساده ای نبود و نخواهد بود چرا که زنان باید در یک "رقابت نابرابر" وارد شوند و علیرغم وجود فرصت های بیشتر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای مردان صلاحیت برابر خود را اثبات کنند. شاید اگر نام این تلاش را "جهاد" بگذارم بار روانی آن به آنچه در ذهن دارم نزدیک تر شود.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#فمینیسم_شترمرغی -قسمت دوم
زنانی می توانند مدعی #فمینیست بودن (زن باوری) باشند که بتوانند با بالا بردن دانش اقتصادی و مهارت فنی خود کارآفرین و ثروت آفرین باشند. چگونه ممکن است زنی که گذران اقتصادی او بر پایه "مهریه" و "نفقه" است ادعای فمینیست بودن نماید؟!
فرهنگ "مرد سالاری" در ازدواج مبتنی بر دوگانه تمکین/نفقه تجلی می یابد. معنای "تمیکن" این است که لازم است زن در اغلب امور بطور عام و در رابطه جنسی بطور خاص از شوهرش اطاعت کند و رضایت او را جلب نماید. معنای "نفقه" هم این است که مرد لازم است مخارج اساسی و ضروری زندگی همسرش را تأمین نماید و در واقع بابت آن اطاعت به او مزد بدهد. امروزه در جامعه شترمرغی ما ازدواج مردسالارانه به شکل "مثله شده" در جریان است. این که می گویم مثله شده به این خاطر است که مردان "امروزی" بخش تمکین آن را می پسندند و بخش نفقه را نمی پسندند و زنان "امروزی" بخش نفقه را می پسندند و بخش تمکین را نه! زنی که از شوهرش "نفقه" می گیرد تا اتوموبیلی بخرد و با آن جایی برود که شوهرش رضایت و موافقت ندارد نمونه ای از فمینیسم شترمرغی است، همان طور که مردی که در خانه نشسته تا به علایق هنری اش بپردازد و همسرش را که بار اقتصادی خانه را به دوش دارد بابت یک ساعت دیر رسیدن به خانه بازخواست می کند دچار مردسالاری شترمرغی است.
"آسیب شناسی" را به اختصار بیان کردم و اما راه حل ها:
1- زنان زن باور باید دغدغه فرهنگ و اقتصاد و سیاست داشته باشند. هنوز در مهمانی و نشست ها می بینیم که فقط محور گفتگوهای مردها سیاست و اقتصاد است و زنان تنها راجع به روابط بین فردی شان به گفتگو می نشینند.
اولین گام برای زن باوری جهادی این است که زن ها به اوضاع کلان اقتصادی و سیاسی نظر داشته باشند و خود را "به روز" و تحلیل گر نگه دارند.
2- زنان زن باور باید به "استقلال اقتصادی" برسند. طبعا اقتصاد دو بخش دارد: درآمد و هزینه.
زنان زن باور باید هزینه های خود را پایین بیاورند و درآمد خود را افزایش دهند. پیش از این در مقاله دیگری در همین سایت تحت عنوان "آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟" به این مهم اشاره کرده ام که نظام سرمایه سالار (کاپیتالیسم) هیچگاه زن باور نبوده و نخواهد بود. الگوی سرمایه سالار هزینه کردن زنانی که "یک لباس را در دو مهمانی نمی پوشند" قطعا با اقتصاد فمینیستی جور در نمی آید. علاوه بر کاهش هزینه ها زنان زن باور باید مهارت های خود را افزایش دهند و از مصرف کنندگی صرف به تولید کنندگی ارتقاء یابند.
3- پس از رسیدن به استقلال اقتصادی، زنان زن باور باید به تشکیل تشکل های مستقل اقدام کنند. تشکل هایی که به هیچ کدام از نهاد های مرد سالار چه از نظر ایدئولوژیک، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی وابسته نباشند و بتوانند با "نقد کارشناسانه" و سازماندهی "فعالیت های مدنی" نهاد های مردسالار را به چالش بکشانند.
من به طور قطع زن باوری را گام بزرگی در جهت توسعه متوازن کشورمان در تمام عرصه های سیاسی- فرهنگی و اقتصادی می دانم و از آن سو به نمایش شترمرغی شبه فمینیست هایی که اوج آرمان شان "نفقه بدون تمکین" است به تلخی پوزخند می زنم!
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
پی نوشت:
کتاب رضا جاوید با عنوان "صادق هدایت، تاریخ و تراژدی" توسط نشر نی در سال 1388 منتشر شده است.
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#فمینیسم_شترمرغی -قسمت دوم
زنانی می توانند مدعی #فمینیست بودن (زن باوری) باشند که بتوانند با بالا بردن دانش اقتصادی و مهارت فنی خود کارآفرین و ثروت آفرین باشند. چگونه ممکن است زنی که گذران اقتصادی او بر پایه "مهریه" و "نفقه" است ادعای فمینیست بودن نماید؟!
فرهنگ "مرد سالاری" در ازدواج مبتنی بر دوگانه تمکین/نفقه تجلی می یابد. معنای "تمیکن" این است که لازم است زن در اغلب امور بطور عام و در رابطه جنسی بطور خاص از شوهرش اطاعت کند و رضایت او را جلب نماید. معنای "نفقه" هم این است که مرد لازم است مخارج اساسی و ضروری زندگی همسرش را تأمین نماید و در واقع بابت آن اطاعت به او مزد بدهد. امروزه در جامعه شترمرغی ما ازدواج مردسالارانه به شکل "مثله شده" در جریان است. این که می گویم مثله شده به این خاطر است که مردان "امروزی" بخش تمکین آن را می پسندند و بخش نفقه را نمی پسندند و زنان "امروزی" بخش نفقه را می پسندند و بخش تمکین را نه! زنی که از شوهرش "نفقه" می گیرد تا اتوموبیلی بخرد و با آن جایی برود که شوهرش رضایت و موافقت ندارد نمونه ای از فمینیسم شترمرغی است، همان طور که مردی که در خانه نشسته تا به علایق هنری اش بپردازد و همسرش را که بار اقتصادی خانه را به دوش دارد بابت یک ساعت دیر رسیدن به خانه بازخواست می کند دچار مردسالاری شترمرغی است.
"آسیب شناسی" را به اختصار بیان کردم و اما راه حل ها:
1- زنان زن باور باید دغدغه فرهنگ و اقتصاد و سیاست داشته باشند. هنوز در مهمانی و نشست ها می بینیم که فقط محور گفتگوهای مردها سیاست و اقتصاد است و زنان تنها راجع به روابط بین فردی شان به گفتگو می نشینند.
اولین گام برای زن باوری جهادی این است که زن ها به اوضاع کلان اقتصادی و سیاسی نظر داشته باشند و خود را "به روز" و تحلیل گر نگه دارند.
2- زنان زن باور باید به "استقلال اقتصادی" برسند. طبعا اقتصاد دو بخش دارد: درآمد و هزینه.
زنان زن باور باید هزینه های خود را پایین بیاورند و درآمد خود را افزایش دهند. پیش از این در مقاله دیگری در همین سایت تحت عنوان "آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟" به این مهم اشاره کرده ام که نظام سرمایه سالار (کاپیتالیسم) هیچگاه زن باور نبوده و نخواهد بود. الگوی سرمایه سالار هزینه کردن زنانی که "یک لباس را در دو مهمانی نمی پوشند" قطعا با اقتصاد فمینیستی جور در نمی آید. علاوه بر کاهش هزینه ها زنان زن باور باید مهارت های خود را افزایش دهند و از مصرف کنندگی صرف به تولید کنندگی ارتقاء یابند.
3- پس از رسیدن به استقلال اقتصادی، زنان زن باور باید به تشکیل تشکل های مستقل اقدام کنند. تشکل هایی که به هیچ کدام از نهاد های مرد سالار چه از نظر ایدئولوژیک، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی وابسته نباشند و بتوانند با "نقد کارشناسانه" و سازماندهی "فعالیت های مدنی" نهاد های مردسالار را به چالش بکشانند.
من به طور قطع زن باوری را گام بزرگی در جهت توسعه متوازن کشورمان در تمام عرصه های سیاسی- فرهنگی و اقتصادی می دانم و از آن سو به نمایش شترمرغی شبه فمینیست هایی که اوج آرمان شان "نفقه بدون تمکین" است به تلخی پوزخند می زنم!
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
پی نوشت:
کتاب رضا جاوید با عنوان "صادق هدایت، تاریخ و تراژدی" توسط نشر نی در سال 1388 منتشر شده است.
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
Forwarded from عصر اندیشه
"سرفصل های کارگاه شخصیت و اختلالات شخصیت با تدریس دکتر سرگلزایی"
۱- مولفه های شخصیت یونگ، آیزنک، مایرزبریگز و کلونینگر
۲- سرشت در برابر منش
۳- خوشه بندی اختلالات شخصیت در DSM
۴- علائم و همپوشانی های اختلالات شخصیت
۵- سبب شناسی بیولوژیک اختلالات شخصیت
۶- درمان دارویی اختلالات شخصیت
۷- روان درمانی اختلالات شخصیت
۸- مقایسه تطبیقی آرکه تایپ ها و اختلالات شخصیت
۹- طبقه بندی مبتنی بر محاسبه و طبقه بندی مبتنی بر مصاحبه
۲۳، ۲۴ و ۳۰ دی ماه
ثبت نام: ۰۹۱۲۲۶۲۳۰۲۹
@asreandishe_org
۱- مولفه های شخصیت یونگ، آیزنک، مایرزبریگز و کلونینگر
۲- سرشت در برابر منش
۳- خوشه بندی اختلالات شخصیت در DSM
۴- علائم و همپوشانی های اختلالات شخصیت
۵- سبب شناسی بیولوژیک اختلالات شخصیت
۶- درمان دارویی اختلالات شخصیت
۷- روان درمانی اختلالات شخصیت
۸- مقایسه تطبیقی آرکه تایپ ها و اختلالات شخصیت
۹- طبقه بندی مبتنی بر محاسبه و طبقه بندی مبتنی بر مصاحبه
۲۳، ۲۴ و ۳۰ دی ماه
ثبت نام: ۰۹۱۲۲۶۲۳۰۲۹
@asreandishe_org
#مقاله
#اضطراب_اجتماعی -قسمت اول
این مراجع من یک دانشجوی دبیری بود که حدود 20 سال سن داشت. مرد جوان دچار مشکلی بود که زندگیش را مختل کرده بود. او مبتلا به نوعی کمرویی بیمار گونه بود. اگر قرار بود درکلاس درس سؤالی بپرسد قلبش به تپش می افتاد، نفسش به سختی در می آمد، بدنش داغ می شد، سرش گیج می رفت، صدایش می گرفت، عرق می کرد و گلویش خشک می شد. در نتیجه بسیاری از اوقات که سؤالی برایش پیش می آمد نمیتوانست آن را از استاد بپرسد. اگر استاد نیز از او سؤالی می کرد همین دردسر تکرار می شد. وقتی قرار بود دانشجویان در کلاس کنفراس بدهند به بهانه های مختلف طفره می رفت و در نهایت هم نمره ی کنفرانش را ازدست می داد. اگر دقایقی به کلاس دیر می رسید در زدن، اجازه گرفتن و عبور از جلوی کلاس برای نشستن در جایش، برایش کاری طاقت فرسا بود بنابراین بسیار پیش می آمد که دقایقی دیر رسیدن باعث محروم ماندن از کلاس و غیبت خوردن می شد. از همه سخت تر این که در ترم جدید باید برای کارآموزی تدریس به مدارس می رفت و به دانش آموزان درس می داد و این کار برایش تقریباً غیر ممکن بود. این بود که علیرغم این که چند سالی گرفتاریش را تحمل کرده بود، مجبور به مراجعه به روانپزشک شده بود. این جوان مبتلا به اختلالی به نام «اضطراب اجتماعی» یا «فوبیای اجتماعی» بود. مبتلایان به این بیماری ترس مستمر و قابل توجهی از موقعیت های اجتماعی دارند که ممکن است مورد دقت نظر و ارزیابی دیگران قرار گیرند. در برخی بیماران این موقعیت ها محدود است مثلأ فقط معطوف به کلاس درس است ولی در برخی دیگر از بیماران، فوبیا «منتشر» است یعنی هم در کلاس درس مشکل دارند، هم در مهمانی رفتن، و حتی موقع قدم زدن در خیابان و رد شدن از کنار افرادی که به آن ها نگاه می کنند. این افراد نگران این هستند که طوری رفتار کنند که موجب خجالت و تحقیرشان شود، در نتیجه سعی می کنند از موقعیت های اضطراب آور پرهیز و اجتناب کنند. مثلأ در کلاس صحبت نمی کنند، در مهمانی ها گوشه گیری می کنند، در مصاحبه ی استخدامی شرکت نمی کنند و غیره. طبیعی است که این بیماری هرچند درد جسمانی برای فرد ایجاد نمی کند اما ناتوانی و گرفتاری آن از بسیاری از بیماری ها دردناک تر است و افت تحصیلی، عدم ارتقا شغلی و کشمکش های خانوادگی برای این بیماران حتمی است. در درمان فوبی اجتماعی هم داروها موثرند و هم روان درمانی، اما استفاده توام از هر دو روش نتیجه ی بهتری دارد. داروها واکنش اضطرابی بیمار و حسّاسیّت ذهنی وی به نگاه و برخورد دیگران را کاهش می دهند. در کنار آن درمان شناختی-رفتاری هم نتایج بسیار چشمگیری دارد. روش روان درمانی که برای این بیماران مناسب است تکنیک رفتار درمانی «مواجه سازی تدریجی» می باشد. برای درمان ضروری است که «اجتناب» بیمار شکسته شود اما بدیهی است که بیمار قادر به تحمل این که یکباره اجتناب خود را کنار بگذارد و در کلاس درس بلند شود و شروع به سخنرانی نماید نمی باشد. حتی فکر کردن به این کار هم بیمار را دچار اضطراب غیر قابل تحمّلی می کند. پس چه باید کرد؟
درمانگر پس از دادن اطلاعات و آموزش کافی به بیمار در مورد اساس این اختلال یک برنامه رفتاری برای بیمار طرح ریزی می کند. مثلأ برای این جوان دانشجو برنامه زیر طراحی شد: هفته اول هر روز به مدت نیم ساعت یکی از مباحث درسی را برای دوست صمیمی ات بازگومی کنی. دوست صمیمی این جوان که خود حاضر به همکاری در حل مشکلات دوستش شده بود در این برنامه «کمک درمانگر» نامیده می شود. برای بیماران با این شدت فوبی حتی همین مقدار برنامه نیز اضطراب ایجاد می کند اما تجربه این اضطراب برای درمان بیمار لازم است. در ابتدای شروع به صحبت در هر جلسه تمرین، بیمار اضطراب بالایی احساس می کرد. اما به تدریج با ادامه این اضطراب کمتر می شد تا به پایین ترین حد می رسید سطحی که به آن «عادت سازی» می گوییم.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#اضطراب_اجتماعی -قسمت اول
این مراجع من یک دانشجوی دبیری بود که حدود 20 سال سن داشت. مرد جوان دچار مشکلی بود که زندگیش را مختل کرده بود. او مبتلا به نوعی کمرویی بیمار گونه بود. اگر قرار بود درکلاس درس سؤالی بپرسد قلبش به تپش می افتاد، نفسش به سختی در می آمد، بدنش داغ می شد، سرش گیج می رفت، صدایش می گرفت، عرق می کرد و گلویش خشک می شد. در نتیجه بسیاری از اوقات که سؤالی برایش پیش می آمد نمیتوانست آن را از استاد بپرسد. اگر استاد نیز از او سؤالی می کرد همین دردسر تکرار می شد. وقتی قرار بود دانشجویان در کلاس کنفراس بدهند به بهانه های مختلف طفره می رفت و در نهایت هم نمره ی کنفرانش را ازدست می داد. اگر دقایقی به کلاس دیر می رسید در زدن، اجازه گرفتن و عبور از جلوی کلاس برای نشستن در جایش، برایش کاری طاقت فرسا بود بنابراین بسیار پیش می آمد که دقایقی دیر رسیدن باعث محروم ماندن از کلاس و غیبت خوردن می شد. از همه سخت تر این که در ترم جدید باید برای کارآموزی تدریس به مدارس می رفت و به دانش آموزان درس می داد و این کار برایش تقریباً غیر ممکن بود. این بود که علیرغم این که چند سالی گرفتاریش را تحمل کرده بود، مجبور به مراجعه به روانپزشک شده بود. این جوان مبتلا به اختلالی به نام «اضطراب اجتماعی» یا «فوبیای اجتماعی» بود. مبتلایان به این بیماری ترس مستمر و قابل توجهی از موقعیت های اجتماعی دارند که ممکن است مورد دقت نظر و ارزیابی دیگران قرار گیرند. در برخی بیماران این موقعیت ها محدود است مثلأ فقط معطوف به کلاس درس است ولی در برخی دیگر از بیماران، فوبیا «منتشر» است یعنی هم در کلاس درس مشکل دارند، هم در مهمانی رفتن، و حتی موقع قدم زدن در خیابان و رد شدن از کنار افرادی که به آن ها نگاه می کنند. این افراد نگران این هستند که طوری رفتار کنند که موجب خجالت و تحقیرشان شود، در نتیجه سعی می کنند از موقعیت های اضطراب آور پرهیز و اجتناب کنند. مثلأ در کلاس صحبت نمی کنند، در مهمانی ها گوشه گیری می کنند، در مصاحبه ی استخدامی شرکت نمی کنند و غیره. طبیعی است که این بیماری هرچند درد جسمانی برای فرد ایجاد نمی کند اما ناتوانی و گرفتاری آن از بسیاری از بیماری ها دردناک تر است و افت تحصیلی، عدم ارتقا شغلی و کشمکش های خانوادگی برای این بیماران حتمی است. در درمان فوبی اجتماعی هم داروها موثرند و هم روان درمانی، اما استفاده توام از هر دو روش نتیجه ی بهتری دارد. داروها واکنش اضطرابی بیمار و حسّاسیّت ذهنی وی به نگاه و برخورد دیگران را کاهش می دهند. در کنار آن درمان شناختی-رفتاری هم نتایج بسیار چشمگیری دارد. روش روان درمانی که برای این بیماران مناسب است تکنیک رفتار درمانی «مواجه سازی تدریجی» می باشد. برای درمان ضروری است که «اجتناب» بیمار شکسته شود اما بدیهی است که بیمار قادر به تحمل این که یکباره اجتناب خود را کنار بگذارد و در کلاس درس بلند شود و شروع به سخنرانی نماید نمی باشد. حتی فکر کردن به این کار هم بیمار را دچار اضطراب غیر قابل تحمّلی می کند. پس چه باید کرد؟
درمانگر پس از دادن اطلاعات و آموزش کافی به بیمار در مورد اساس این اختلال یک برنامه رفتاری برای بیمار طرح ریزی می کند. مثلأ برای این جوان دانشجو برنامه زیر طراحی شد: هفته اول هر روز به مدت نیم ساعت یکی از مباحث درسی را برای دوست صمیمی ات بازگومی کنی. دوست صمیمی این جوان که خود حاضر به همکاری در حل مشکلات دوستش شده بود در این برنامه «کمک درمانگر» نامیده می شود. برای بیماران با این شدت فوبی حتی همین مقدار برنامه نیز اضطراب ایجاد می کند اما تجربه این اضطراب برای درمان بیمار لازم است. در ابتدای شروع به صحبت در هر جلسه تمرین، بیمار اضطراب بالایی احساس می کرد. اما به تدریج با ادامه این اضطراب کمتر می شد تا به پایین ترین حد می رسید سطحی که به آن «عادت سازی» می گوییم.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#مقاله
#اضطراب_اجتماعی -قسمت دوم
بیمار گزارش هر جلسه تمرین خود را یادداشت می کرد. برای قابل ارزیابی کردن روند کار به بیمار یاد دادم که اضطراب خود را شماره گذاری کند مثلأ وقتی علائم اضطراب طاقت فرسا است به اضطرابش نمره 10 بدهد، وقتی اصلاً اضطراب ندارد نمره صفر و حد وسط را 5 بنامد و به ترتیب احساس ذهنی خود را با ارقام به ما بنمایاند. این ارقام کمک می کرد که بیمار میزان اضطرابش را در جریان تمرینات به شکل نمودارهایی برای ما بکشد. وقتی درپایان هفته این جوان مراجعه کرد نمودارها به وضوح نشان می داد که بیمار برای درس دادن به دوستش اضطراب کمتری نسبت به هفته قبل دارد لذا برنامه هفته دوم طراحی شد. مراجع در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می کرد در اطاقی که 3 هم اطاقی نیز داشت. قرار شد هر روز در ساعت مشخصی کلاس درس ترتیب دهد و برای 3 نفر هم اطاقیش 20 دقیقه صحبت کند. گزارش جلسات و نمودارهایی که بیمار در پایان هفته دوم برایم آورد نشان داد که او پیشرفت خوبی داشته است. لازم است خاطرنشان کنم که حضور درمانگر و توجه و پیگیری او یک «فضای حمایتی» ایجاد می کند که تعهّد مراجع به برنامه ی رفتاری اش را افزایش می دهد بنابراین در شیوه های درمان رفتاری ملاقات های مکرّر با درمانگر ضروری است. در هر جلسه درمانگر به مرور تکلیف ها و تمرینات جلسه ی قبل می پردازد، تکلیف و تمرین بعدی را با همکاری مراجع طرّاحی می کند و با ایفای نقش در جلسه ی درمان مراجع را برای انجام تمرین در محیط بیرون آماده می کند. تکلیف های رفتاری ما هم به همین صورت به طور تدریجی افزایش یافت و هر جلسه بسته به آمادگی و موافقت مراجع تکالیف پیشرفت می کرد و البته داروها نیز به تأثیر گذاری خود مشغول بودند. نتیجه کار همان طورکه پیش بینی می شد این بود که چند ماه بعد بیمار کنفرانس های کلاسی اش را ارائه می کرد و البته می دانست که برای این که احتمال عود علائمش کمتر شود باید داروها را تا زمانی که تغییرات سبک زندگی او تثبیت شوند ادامه دهد و از طرفی هر جا که احساس اضطراب می کند و مایل است «اجتناب» کند و به گوشه ای بخزد برعکس باید اجتنابش را بشکند و لب به سخن بگشاید چون اگرتابع «اجتناب» خود شود روز به روز محدوده این اجتناب توسعه می یابد. البته همه بیماران شرایط یکسانی ندارند مثلأ در گروهی از بیماران ممکن است روانپزشک متوجه شود که گریز آن ها از موقعیت های اجتماعی بخاطر «افسردگی» آن هاست. در چنین مواردی روانپزشک افسردگی را درمان می کند. در مواردی نیز ممکن است درمانگر دریابد که مراجع در ارتباط نزدیک با فردی تحقیر کننده است، فردی که اعتماد به نفس او را از او می گیرد و اضطراب او را تشدید می کند.
سال ها پیش خانمی برای درمان فوبیای رانندگی به من مراجعه کرد. این خانم سال ها گواهینامه ی رانندگی داشت ولی از رانندگی اجتناب می کرد. وقتی طرح درمان او به نقطه ای رسید که موافقت کرد تمرینات عملی رانندگی را شروع کند همسر او شروع به مانع تراشی کرد. ابتدا مانع تراشی شوهر به صورت ترساندن همسرش از تصادفات رانندگی و عواقب آن بود ولی وقتی که این تهدیدها مؤثر واقع نشد آقای شوهر شروع به ایجاد موانع عملی کرد مثلاً سوئیچ ماشین همسرش را با خود می برد یا حتی اتوموبیل خودش را فروخت تا با اتوموبیل همسرش به محلّ کار برود و اتوموبیل در خانه نباشد! برخی افراد که علاقمندند در موضع تحکّم و اقتدار باشند نزدیکان خود را دچار ترس و اضطراب می کنند تا آن ها را به خود وابسته نگه دارند. طبعاً در چنین مواردی درمان های سیستمی مثل زوج درمانی باید با تمرینات رفتاری همراه شوند در غیر این صورت فرد مسلّط رابطه، مانع پیشرفت درمان خواهد شد. تشخیص و درمان اضطراب اجتماعی همیشه آسان نیست. گاهی اوقات ممکن است اضطراب، پشت خودبزرگ بینی و حتی پرخاشگری پنهان شود. سال ها پیش دانشجویی داشتم که در کلاس های درس به اساتید بی اعتنا بود، در میانه ی درس در گوش همکلاسی هایش صحبت می کرد و می خندید و در گفتگو با اساتید لحنی پرخاشگر و نگاهی متکبّرانه به خود می گرفت به صورتی که در اوّلین برخوردها فردی خودشیفته به نظر می رسید. بعدها که بیشتر به او نزدیک شدم متوجه شدم که اضطراب اجتماعی بالایی دارد که آن را پشت نقاب بی اعتنایی و تحقیر و تمسخر دیگران پنهان می کند. در این موارد، درمان پیچیده تر و طولانی تری مورد نیاز است چرا که مدّت ها زمان می برد تا این فرد از پشت نقاب درآید، ضمن این که لحن استهزا آمیز و برخورد متکبرانه ی وی در رابطه ی درمانی هم تداخل می کند. چنین افرادی معمولاً داوطلبانه قدم در مسیر درمان نمی گذارند بلکه مشکلات ارتباطی باعث می شود مجبور به دریافت کمک شوند در حالی که انگشت اتهام شان رو به دیگران است و آن ها را مسؤول مشکل ارتباطی شان می دانند.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#اضطراب_اجتماعی -قسمت دوم
بیمار گزارش هر جلسه تمرین خود را یادداشت می کرد. برای قابل ارزیابی کردن روند کار به بیمار یاد دادم که اضطراب خود را شماره گذاری کند مثلأ وقتی علائم اضطراب طاقت فرسا است به اضطرابش نمره 10 بدهد، وقتی اصلاً اضطراب ندارد نمره صفر و حد وسط را 5 بنامد و به ترتیب احساس ذهنی خود را با ارقام به ما بنمایاند. این ارقام کمک می کرد که بیمار میزان اضطرابش را در جریان تمرینات به شکل نمودارهایی برای ما بکشد. وقتی درپایان هفته این جوان مراجعه کرد نمودارها به وضوح نشان می داد که بیمار برای درس دادن به دوستش اضطراب کمتری نسبت به هفته قبل دارد لذا برنامه هفته دوم طراحی شد. مراجع در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می کرد در اطاقی که 3 هم اطاقی نیز داشت. قرار شد هر روز در ساعت مشخصی کلاس درس ترتیب دهد و برای 3 نفر هم اطاقیش 20 دقیقه صحبت کند. گزارش جلسات و نمودارهایی که بیمار در پایان هفته دوم برایم آورد نشان داد که او پیشرفت خوبی داشته است. لازم است خاطرنشان کنم که حضور درمانگر و توجه و پیگیری او یک «فضای حمایتی» ایجاد می کند که تعهّد مراجع به برنامه ی رفتاری اش را افزایش می دهد بنابراین در شیوه های درمان رفتاری ملاقات های مکرّر با درمانگر ضروری است. در هر جلسه درمانگر به مرور تکلیف ها و تمرینات جلسه ی قبل می پردازد، تکلیف و تمرین بعدی را با همکاری مراجع طرّاحی می کند و با ایفای نقش در جلسه ی درمان مراجع را برای انجام تمرین در محیط بیرون آماده می کند. تکلیف های رفتاری ما هم به همین صورت به طور تدریجی افزایش یافت و هر جلسه بسته به آمادگی و موافقت مراجع تکالیف پیشرفت می کرد و البته داروها نیز به تأثیر گذاری خود مشغول بودند. نتیجه کار همان طورکه پیش بینی می شد این بود که چند ماه بعد بیمار کنفرانس های کلاسی اش را ارائه می کرد و البته می دانست که برای این که احتمال عود علائمش کمتر شود باید داروها را تا زمانی که تغییرات سبک زندگی او تثبیت شوند ادامه دهد و از طرفی هر جا که احساس اضطراب می کند و مایل است «اجتناب» کند و به گوشه ای بخزد برعکس باید اجتنابش را بشکند و لب به سخن بگشاید چون اگرتابع «اجتناب» خود شود روز به روز محدوده این اجتناب توسعه می یابد. البته همه بیماران شرایط یکسانی ندارند مثلأ در گروهی از بیماران ممکن است روانپزشک متوجه شود که گریز آن ها از موقعیت های اجتماعی بخاطر «افسردگی» آن هاست. در چنین مواردی روانپزشک افسردگی را درمان می کند. در مواردی نیز ممکن است درمانگر دریابد که مراجع در ارتباط نزدیک با فردی تحقیر کننده است، فردی که اعتماد به نفس او را از او می گیرد و اضطراب او را تشدید می کند.
سال ها پیش خانمی برای درمان فوبیای رانندگی به من مراجعه کرد. این خانم سال ها گواهینامه ی رانندگی داشت ولی از رانندگی اجتناب می کرد. وقتی طرح درمان او به نقطه ای رسید که موافقت کرد تمرینات عملی رانندگی را شروع کند همسر او شروع به مانع تراشی کرد. ابتدا مانع تراشی شوهر به صورت ترساندن همسرش از تصادفات رانندگی و عواقب آن بود ولی وقتی که این تهدیدها مؤثر واقع نشد آقای شوهر شروع به ایجاد موانع عملی کرد مثلاً سوئیچ ماشین همسرش را با خود می برد یا حتی اتوموبیل خودش را فروخت تا با اتوموبیل همسرش به محلّ کار برود و اتوموبیل در خانه نباشد! برخی افراد که علاقمندند در موضع تحکّم و اقتدار باشند نزدیکان خود را دچار ترس و اضطراب می کنند تا آن ها را به خود وابسته نگه دارند. طبعاً در چنین مواردی درمان های سیستمی مثل زوج درمانی باید با تمرینات رفتاری همراه شوند در غیر این صورت فرد مسلّط رابطه، مانع پیشرفت درمان خواهد شد. تشخیص و درمان اضطراب اجتماعی همیشه آسان نیست. گاهی اوقات ممکن است اضطراب، پشت خودبزرگ بینی و حتی پرخاشگری پنهان شود. سال ها پیش دانشجویی داشتم که در کلاس های درس به اساتید بی اعتنا بود، در میانه ی درس در گوش همکلاسی هایش صحبت می کرد و می خندید و در گفتگو با اساتید لحنی پرخاشگر و نگاهی متکبّرانه به خود می گرفت به صورتی که در اوّلین برخوردها فردی خودشیفته به نظر می رسید. بعدها که بیشتر به او نزدیک شدم متوجه شدم که اضطراب اجتماعی بالایی دارد که آن را پشت نقاب بی اعتنایی و تحقیر و تمسخر دیگران پنهان می کند. در این موارد، درمان پیچیده تر و طولانی تری مورد نیاز است چرا که مدّت ها زمان می برد تا این فرد از پشت نقاب درآید، ضمن این که لحن استهزا آمیز و برخورد متکبرانه ی وی در رابطه ی درمانی هم تداخل می کند. چنین افرادی معمولاً داوطلبانه قدم در مسیر درمان نمی گذارند بلکه مشکلات ارتباطی باعث می شود مجبور به دریافت کمک شوند در حالی که انگشت اتهام شان رو به دیگران است و آن ها را مسؤول مشکل ارتباطی شان می دانند.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#معرفی_کتاب
#دکترنون_زنش_را_بیشتر_از_مصدق_دوست_دارد
نویسنده: شهرام رحیمیان
ناشر: انتشارات نیلوفر - ۱۳۸۳
* * *
داستان این کتاب راجع به یک شخصیت خیالی به نام "دکتر نون" است که هم معاون دکتر #مصدق بوده است و هم از اقوام دکتر مصدق، دکتر نون و #دکتر_فاطمی به مصدق قول داده بودند که تا پایان راه در کنار مصدق باقی بمانند اما پس از #کودتای_۲۸مرداد دکتر نون زیر شکنجه و تهدید، تن به یک مصاحبه رادیویی علیه دکتر مصدق می دهد. شرم تن دادن به خیانت باعث می شود دکتر نون پس از آزادی به زندگی عادی برنگردد و برای تنبیه خود، خودش را در خانه زندانی کند و افسرده و الکلی و روان پریش شود.
دکتر نون زنی دارد به نام ملکتاج که از کودکی با هم بزرگ شده اند و عاشق و معشوق بوده اند. تن دادن دکتر نون به مصاحبه رادیویی فرمایشی نیز بخاطر ملکتاج بوده است چرا که بازجو و زندانبانان که از شکنجه دکتر نون به نتیجه نرسیده اند تهدید کرده اند که ملکتاج را مورد شکنجه و تجاوز جنسی قرار خواهند داد.
این تهدید، دکتر نون را به زانو درآورده بود و دکتر نون در مصاحبه ای رادیویی علیه مصدق سخن گفته بود. گرچه عشق به ملکتاج باعث تسلیم شدن دکتر نون شده بود، پس از آزادی از زندان، شرم و خشم دکتر نون باعث می شود که او علاوه بر تنبیه خودش، ملکتاج را هم تنبیه کند. دکتر نون که دچار توهم شده است همیشه دکتر مصدق را با نگاهی شماتت بار در خانه اش می بیند و از این که به ملکتاج اظهار عشق کند خجالت می کشد بنابراین به عشق ملکتاج با بی اعتنایی و خشم پاسخ می دهد، تا زمانی که ملکتاج می میرد و دکتر نون پیر و بیمار با جنازهٔ سرد ملکتاج تنها می شود. داستان کتاب از این زمان شروع می شود و بقیه کتاب "فلش بک" به گذشته است.
* * *
داستان "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" یک داستان تاریخی نیست، بلکه یک داستان نمادین است. دکتر نون ها کسانی هستند که به خاطر عشق به خانه و خانواده تسلیم کودتا می شوند و برای محافظت از زن و فرزندشان باورها و ارزش هایشان را زیر پا می گذارند. آن ها موفق می شوند از خطر بجهند اما زندگی پس از این "آزادی" از هر زندان و شکنجه ای برایشان دردناک تر است. آن ها گرفتار احساس گناه، احساس شرم و احساس خشم می شوند و دیگر نه تنها خودشان از زندگی و لذت های آن محروم می شوند که تلخکامی خود را در کام زن و فرزندشان نیز می ریزند و به تعبیری "از این جا رانده، از آن جا مانده" می شوند.
دکتر نون نماد بخش بزرگی از مردم ایران است. کسانی که آن سوی دیوارهای خانه شان را وطن نمی دانند و تنها به خانواده چند نفره شان متعهد هستند، کسانی که "مصدق ها" را دوست دارند ولی زمانی که مجبور به انتخاب بین "مصدق ها" و "خانه" می شوند خانه شان را انتخاب می کنند. طبعأ در این جا منظور نویسنده یک شخصیت تاریخی به نام دکتر محمد مصدق نیست، بلکه مقصود مسیر "صداقت و شهامت" است، مسیر فضیلت های اخلاقی و ارزش های انسانی.
از تاریخ و ملت ایران که بگذریم نویسنده این داستان موضوعی فراگیرتر را مطرح می کند، این که تنها کسی می تواند از امکانات زندگی لذت ناب و عمیق ببرد که بتواند به خودش افتخار کند، کسانی که برای آسایش بیشتر پا بر ارزش هایی می گذارند که به آن ها باور دارند از آسایش و لذت عمیق نیز محروم می مانند چرا که نسبت به خود شرم دارند و ناخودآگاه تبدیل به زندان بان و شکنجه گر خود می شوند.
البته نیک می دانم که این ماجرا قابل تعمیم نیست. گروه بزرگی از مردم نیز فاقد یک نظام ارزشی هستند. برای ذهن آن ها خیر و شر، فضیلت و رذیلت و زیبایی و زشتی تعریف نشده است. آن ها فقط به منافع می اندیشند! چنین کسانی همیشه طرف برنده را می گیرند و هیچ گاه از زیر پا گذاشتن فضیلت های اخلاقی و تعهدات اجتماعی پشیمان و شرمسار نمی شوند.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
http://drsargolzaei.com/images/PublicCategory/DrNoon.jpg
#دکترنون_زنش_را_بیشتر_از_مصدق_دوست_دارد
نویسنده: شهرام رحیمیان
ناشر: انتشارات نیلوفر - ۱۳۸۳
* * *
داستان این کتاب راجع به یک شخصیت خیالی به نام "دکتر نون" است که هم معاون دکتر #مصدق بوده است و هم از اقوام دکتر مصدق، دکتر نون و #دکتر_فاطمی به مصدق قول داده بودند که تا پایان راه در کنار مصدق باقی بمانند اما پس از #کودتای_۲۸مرداد دکتر نون زیر شکنجه و تهدید، تن به یک مصاحبه رادیویی علیه دکتر مصدق می دهد. شرم تن دادن به خیانت باعث می شود دکتر نون پس از آزادی به زندگی عادی برنگردد و برای تنبیه خود، خودش را در خانه زندانی کند و افسرده و الکلی و روان پریش شود.
دکتر نون زنی دارد به نام ملکتاج که از کودکی با هم بزرگ شده اند و عاشق و معشوق بوده اند. تن دادن دکتر نون به مصاحبه رادیویی فرمایشی نیز بخاطر ملکتاج بوده است چرا که بازجو و زندانبانان که از شکنجه دکتر نون به نتیجه نرسیده اند تهدید کرده اند که ملکتاج را مورد شکنجه و تجاوز جنسی قرار خواهند داد.
این تهدید، دکتر نون را به زانو درآورده بود و دکتر نون در مصاحبه ای رادیویی علیه مصدق سخن گفته بود. گرچه عشق به ملکتاج باعث تسلیم شدن دکتر نون شده بود، پس از آزادی از زندان، شرم و خشم دکتر نون باعث می شود که او علاوه بر تنبیه خودش، ملکتاج را هم تنبیه کند. دکتر نون که دچار توهم شده است همیشه دکتر مصدق را با نگاهی شماتت بار در خانه اش می بیند و از این که به ملکتاج اظهار عشق کند خجالت می کشد بنابراین به عشق ملکتاج با بی اعتنایی و خشم پاسخ می دهد، تا زمانی که ملکتاج می میرد و دکتر نون پیر و بیمار با جنازهٔ سرد ملکتاج تنها می شود. داستان کتاب از این زمان شروع می شود و بقیه کتاب "فلش بک" به گذشته است.
* * *
داستان "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" یک داستان تاریخی نیست، بلکه یک داستان نمادین است. دکتر نون ها کسانی هستند که به خاطر عشق به خانه و خانواده تسلیم کودتا می شوند و برای محافظت از زن و فرزندشان باورها و ارزش هایشان را زیر پا می گذارند. آن ها موفق می شوند از خطر بجهند اما زندگی پس از این "آزادی" از هر زندان و شکنجه ای برایشان دردناک تر است. آن ها گرفتار احساس گناه، احساس شرم و احساس خشم می شوند و دیگر نه تنها خودشان از زندگی و لذت های آن محروم می شوند که تلخکامی خود را در کام زن و فرزندشان نیز می ریزند و به تعبیری "از این جا رانده، از آن جا مانده" می شوند.
دکتر نون نماد بخش بزرگی از مردم ایران است. کسانی که آن سوی دیوارهای خانه شان را وطن نمی دانند و تنها به خانواده چند نفره شان متعهد هستند، کسانی که "مصدق ها" را دوست دارند ولی زمانی که مجبور به انتخاب بین "مصدق ها" و "خانه" می شوند خانه شان را انتخاب می کنند. طبعأ در این جا منظور نویسنده یک شخصیت تاریخی به نام دکتر محمد مصدق نیست، بلکه مقصود مسیر "صداقت و شهامت" است، مسیر فضیلت های اخلاقی و ارزش های انسانی.
از تاریخ و ملت ایران که بگذریم نویسنده این داستان موضوعی فراگیرتر را مطرح می کند، این که تنها کسی می تواند از امکانات زندگی لذت ناب و عمیق ببرد که بتواند به خودش افتخار کند، کسانی که برای آسایش بیشتر پا بر ارزش هایی می گذارند که به آن ها باور دارند از آسایش و لذت عمیق نیز محروم می مانند چرا که نسبت به خود شرم دارند و ناخودآگاه تبدیل به زندان بان و شکنجه گر خود می شوند.
البته نیک می دانم که این ماجرا قابل تعمیم نیست. گروه بزرگی از مردم نیز فاقد یک نظام ارزشی هستند. برای ذهن آن ها خیر و شر، فضیلت و رذیلت و زیبایی و زشتی تعریف نشده است. آن ها فقط به منافع می اندیشند! چنین کسانی همیشه طرف برنده را می گیرند و هیچ گاه از زیر پا گذاشتن فضیلت های اخلاقی و تعهدات اجتماعی پشیمان و شرمسار نمی شوند.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
http://drsargolzaei.com/images/PublicCategory/DrNoon.jpg
#چشم_تاریخ
پدر #مالکوم_ایکس یک کشیش سیاهپوست بود که توسط نژادپرستان کوکلوس کلان ربوده شد و به طرز وحشتناکی مثله شد. مادر مالکوم به بیمارستان روانی منتقل شد و مالکوم درخیابان های محله های فقیرنشین رها شد. در آن زمان مالکوم فقط 12سال سن داشت. در چنین شرایطی مالکوم ایکس به گروه های گانگستر پیوست و در 18 سالگی به زندان افتاد. جرم او سرقت بود و 8 سال در زندان به سر برد. مالکوم ایکس در زندان مسلمان شد و به سازمان «امت اسلام» به رهبری الیجا محمد پیوست. مالکوم پس از خروج از زندان جنبش اعتراضی خشونت آمیز سیاهپوستان را رهبری کرد. فعالیتهای مالکوم ایکس در سازماندهی و جذب اعضای جدید برای "امت اسلام" خیلی زود مجموع اعضای این جنبش را از ۴۰۰ نفر در سال ۱۹۵۰ به بیش از ۳۰ هزار نفر در سال ۱۹۶۰ رساند. اما همزمان نشانههایی از اختلاف میان مالکوم و الیجا محمد بروز کرد. این اختلافات باعث شد که الیجا محمد حکم قتل مالکوم ایکس را صادر کند. در ۲۱ فوریه ۱۹۶۵ هنگامی که او در یکی از سالنهای اجتماعات منهتن نیویورک سخنرانی میکرد سه مرد مسلح از سازمان امت اسلام او را از فاصلهٔ کم هدف ۱۵ گلوله قرار دادند و مالکوم ۳۹ ساله بلافاصله کشته شد. در عکس مالکوم ایکس را در کنار #محمدعلی_کلی می بینید.
@drsargolzaei
www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/MalcolmX.jpg
پدر #مالکوم_ایکس یک کشیش سیاهپوست بود که توسط نژادپرستان کوکلوس کلان ربوده شد و به طرز وحشتناکی مثله شد. مادر مالکوم به بیمارستان روانی منتقل شد و مالکوم درخیابان های محله های فقیرنشین رها شد. در آن زمان مالکوم فقط 12سال سن داشت. در چنین شرایطی مالکوم ایکس به گروه های گانگستر پیوست و در 18 سالگی به زندان افتاد. جرم او سرقت بود و 8 سال در زندان به سر برد. مالکوم ایکس در زندان مسلمان شد و به سازمان «امت اسلام» به رهبری الیجا محمد پیوست. مالکوم پس از خروج از زندان جنبش اعتراضی خشونت آمیز سیاهپوستان را رهبری کرد. فعالیتهای مالکوم ایکس در سازماندهی و جذب اعضای جدید برای "امت اسلام" خیلی زود مجموع اعضای این جنبش را از ۴۰۰ نفر در سال ۱۹۵۰ به بیش از ۳۰ هزار نفر در سال ۱۹۶۰ رساند. اما همزمان نشانههایی از اختلاف میان مالکوم و الیجا محمد بروز کرد. این اختلافات باعث شد که الیجا محمد حکم قتل مالکوم ایکس را صادر کند. در ۲۱ فوریه ۱۹۶۵ هنگامی که او در یکی از سالنهای اجتماعات منهتن نیویورک سخنرانی میکرد سه مرد مسلح از سازمان امت اسلام او را از فاصلهٔ کم هدف ۱۵ گلوله قرار دادند و مالکوم ۳۹ ساله بلافاصله کشته شد. در عکس مالکوم ایکس را در کنار #محمدعلی_کلی می بینید.
@drsargolzaei
www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/MalcolmX.jpg
04 - Darvag
Rozbeh Nematolahi WwW.Pop-Music.Ir
#آهنگ
#داروگ
خواننده: روزبه نعمت اللهی
آهنگسازان: قربانی، قرهگزلو، تاجبخش، ساعدی، جلیلیان، انیسی، رحمانی
ترانه سرایان: یوسفی، غیاثی و رضایی با اشعاری از #مولانا، #یوشیج و #اخوان_ثالث
@drsargolzaei
#داروگ
خواننده: روزبه نعمت اللهی
آهنگسازان: قربانی، قرهگزلو، تاجبخش، ساعدی، جلیلیان، انیسی، رحمانی
ترانه سرایان: یوسفی، غیاثی و رضایی با اشعاری از #مولانا، #یوشیج و #اخوان_ثالث
@drsargolzaei
#یادداشت_هفته
#میلان_کوندرا_و_توتالیتاریسم
#میلان_کوندرا رمان نویس اهل چک و متولد ۱۹۲۹ است. کوندرا از ۱۹۵۸ در حالی که هنوز در چکسلواکی آن روز زندگی می کرد در رمان های #شوخی و #زندگی_جای_دیگری_است و در مجموعه داستان #عشق_های_خنده_دار به نقد جامعه ای پرداخت که زیر سلطه حکومت تک حزبی و توتالیتاریسم قرار داشت.
میلان کوندرا در مصاحبه ای با یان ماک ایوان گفته است: «آن چه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد، رسوایی های سیاسی نیست بلکه رسوایی های مردم شناختی است. پرسش اساسی برای من این بوده که قابلیت های انسان تا چه حد است. همه از بوروکراسی نظام کمونیستی، از گولاک ها، محاکمات سیاسی و تصفیه های استالینی حرف می زنند و همه ی این ها را به عنوان رسوایی های سیاسی مطرح می کنند و این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپارند که نظام سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردم انجام دهد: اگر انسان توانایی کشتن نداشت هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ راه بیاندازد، از این جهت همیشه در پس مسألهٔ سیاسی مسأله ای مردم شناختی وجود دارد: حدود قابلیت های انسان».
من در ادامه نظرات میلان کوندرا می خواهم این مساله را مطرح کنم که توتالیتاریسم و فاشیسم، نظام های سیاسی فعال کننده بدترین قابلیت های انسان هستند. برخی توتالیتاریسم و فاشیسم را محصول قابلیت های روانی انسان ها می دانند و اعتقاد دارند اگر در جامعه ای که توتالیتاریسم یا #فاشیسم شکل گرفته است، رفتار عمومی مردم را مطالعه کنید می بینید که بی رحمی، خودمحوری، پستی و دنائت آن قدر شیوع دارد که به این نتیجه خواهید رسید که این مردم لیاقت نظام سیاسی سالم تری را ندارند، اما من باور دارم که این مسیر علت و معلولی مسیری دوطرفه است: از یک سو وجه تاریک انسان ها بستر شکل گیری نظام های توتالیتاریست و فاشیست است و از سوی دیگر این نظام های سیاسی، تشدید کننده و تحریک کننده وجه تاریک انسان ها هستند. بنابراین در چنین نظام های سیاسی یک سیکل معیوب ایجاد می شود، سیکل معیوبی که منجر به تشدید رذالت و پستی در جامعه می شود. مردم دروغگو، متملق، ریاکار، بی رحم و فاقد همدلی و فداکاری می شوند زیرا این تنها الگوی برنده بودن در نظام های توتالیتر و فاشیست است. اگر با عینک روان شناسی فردی به این مردم نگاه کنید و پویایی های اجتماعی را نادیده بگیرید به این نتیجه خواهید رسید که این مردم منشاء و مولد وضع موجود هستند و لایق چیزی جز این نیستند اما اگر عینک روان شناسی سیستمی به چشم بزنید خواهید دانست که «مردم» ، یک پدیده استاتیک نیست. بلکه مردم وجوه مختلفی دارند و نظام های سیاسی هم محصول این وجوه و هم عامل تشدید یا تخفیف این وجوه هستند.
اگر به جای پرسش "انسان چیست؟" پرسش "انسان چه می تواند باشد؟" را بگذارید خواهید دید که این پرسش به جای یک پاسخ، پاسخ های متعددی خواهد داشت و نظام سیاسی یکی از متغیر های تعیین کننده پاسخ این معادله است.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
پی نوشت: مصاحبه میلان کوندرا از مقدمه کتاب عشق های خنده دار ترجمه فروغ پوریاوری انتشارات روشنگران و مطالعات زنان نقل شد.
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#میلان_کوندرا_و_توتالیتاریسم
#میلان_کوندرا رمان نویس اهل چک و متولد ۱۹۲۹ است. کوندرا از ۱۹۵۸ در حالی که هنوز در چکسلواکی آن روز زندگی می کرد در رمان های #شوخی و #زندگی_جای_دیگری_است و در مجموعه داستان #عشق_های_خنده_دار به نقد جامعه ای پرداخت که زیر سلطه حکومت تک حزبی و توتالیتاریسم قرار داشت.
میلان کوندرا در مصاحبه ای با یان ماک ایوان گفته است: «آن چه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد، رسوایی های سیاسی نیست بلکه رسوایی های مردم شناختی است. پرسش اساسی برای من این بوده که قابلیت های انسان تا چه حد است. همه از بوروکراسی نظام کمونیستی، از گولاک ها، محاکمات سیاسی و تصفیه های استالینی حرف می زنند و همه ی این ها را به عنوان رسوایی های سیاسی مطرح می کنند و این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپارند که نظام سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردم انجام دهد: اگر انسان توانایی کشتن نداشت هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ راه بیاندازد، از این جهت همیشه در پس مسألهٔ سیاسی مسأله ای مردم شناختی وجود دارد: حدود قابلیت های انسان».
من در ادامه نظرات میلان کوندرا می خواهم این مساله را مطرح کنم که توتالیتاریسم و فاشیسم، نظام های سیاسی فعال کننده بدترین قابلیت های انسان هستند. برخی توتالیتاریسم و فاشیسم را محصول قابلیت های روانی انسان ها می دانند و اعتقاد دارند اگر در جامعه ای که توتالیتاریسم یا #فاشیسم شکل گرفته است، رفتار عمومی مردم را مطالعه کنید می بینید که بی رحمی، خودمحوری، پستی و دنائت آن قدر شیوع دارد که به این نتیجه خواهید رسید که این مردم لیاقت نظام سیاسی سالم تری را ندارند، اما من باور دارم که این مسیر علت و معلولی مسیری دوطرفه است: از یک سو وجه تاریک انسان ها بستر شکل گیری نظام های توتالیتاریست و فاشیست است و از سوی دیگر این نظام های سیاسی، تشدید کننده و تحریک کننده وجه تاریک انسان ها هستند. بنابراین در چنین نظام های سیاسی یک سیکل معیوب ایجاد می شود، سیکل معیوبی که منجر به تشدید رذالت و پستی در جامعه می شود. مردم دروغگو، متملق، ریاکار، بی رحم و فاقد همدلی و فداکاری می شوند زیرا این تنها الگوی برنده بودن در نظام های توتالیتر و فاشیست است. اگر با عینک روان شناسی فردی به این مردم نگاه کنید و پویایی های اجتماعی را نادیده بگیرید به این نتیجه خواهید رسید که این مردم منشاء و مولد وضع موجود هستند و لایق چیزی جز این نیستند اما اگر عینک روان شناسی سیستمی به چشم بزنید خواهید دانست که «مردم» ، یک پدیده استاتیک نیست. بلکه مردم وجوه مختلفی دارند و نظام های سیاسی هم محصول این وجوه و هم عامل تشدید یا تخفیف این وجوه هستند.
اگر به جای پرسش "انسان چیست؟" پرسش "انسان چه می تواند باشد؟" را بگذارید خواهید دید که این پرسش به جای یک پاسخ، پاسخ های متعددی خواهد داشت و نظام سیاسی یکی از متغیر های تعیین کننده پاسخ این معادله است.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
پی نوشت: مصاحبه میلان کوندرا از مقدمه کتاب عشق های خنده دار ترجمه فروغ پوریاوری انتشارات روشنگران و مطالعات زنان نقل شد.
@drsargolzaei
Drsargolzaei.com
#چشم_تاریخ
محمدجعفر #پوینده مترجم، نویسنده و جامعهشناس ایرانی است. پوینده در سال ۱۳۳۳ در اشکذر، شهرستان صدوق در استان یزد متولد شد. در شش سالگی به دبستان رفت و از ده سالگی مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۹ دیپلم گرفت و در همان سال در رشتهٔ حقوق قضایی در دانشگاه تهران پذیرفته شد. فعالیت سیاسی را از دوران دانشجویی در تهران آغاز کرد و از سال ۱۳۵۳ برای ادامهٔ تحصیل در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. در سال ۱۳۵۶ مدرک فوق لیسانس جامعهشناسی را از این دانشگاه دریافت کرد و در شهریور ۱۳۵۷ به ایران بازگشت. پوینده پس از انقلاب وقت خود را وقف ترجمهٔ آثار مختلف فلسفی و ادبی کرد و کتابهای بسیاری را از زبان فرانسه به فارسی برگرداند. یک ماه پیش از مرگ غیرمنتظرهٔ پوینده، سقف اتاق اجارهایاش فرو ریخت و میز کار و کتاب هایش زیر آوار مدفون شد. او در یاداشتی در مقدمهٔ کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» این فشارها را چنین بیان میکند: «ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعهٔ همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندن ترجمهٔ این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلاّیی بهتر از به فارسی در آوردن یکی از مهمترین کتابهای جهان در شناخت دنیای معاصر و ستمهای طبقاتی آن؟». پوینده در ۸ آذر ۱۳۷۷ از منزل خارج شد و ده روز بعد جسد وی در روستای بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. علت مرگ او خفگی اعلام شد. مزار محمد جعفر پوینده در امامزاده طاهر کرج (گلشهر) در نزدیکی قبر محمد مختاری است.
@drsargolzaei
www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/MohammadJafarPouyandeh2.jpg
محمدجعفر #پوینده مترجم، نویسنده و جامعهشناس ایرانی است. پوینده در سال ۱۳۳۳ در اشکذر، شهرستان صدوق در استان یزد متولد شد. در شش سالگی به دبستان رفت و از ده سالگی مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۹ دیپلم گرفت و در همان سال در رشتهٔ حقوق قضایی در دانشگاه تهران پذیرفته شد. فعالیت سیاسی را از دوران دانشجویی در تهران آغاز کرد و از سال ۱۳۵۳ برای ادامهٔ تحصیل در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. در سال ۱۳۵۶ مدرک فوق لیسانس جامعهشناسی را از این دانشگاه دریافت کرد و در شهریور ۱۳۵۷ به ایران بازگشت. پوینده پس از انقلاب وقت خود را وقف ترجمهٔ آثار مختلف فلسفی و ادبی کرد و کتابهای بسیاری را از زبان فرانسه به فارسی برگرداند. یک ماه پیش از مرگ غیرمنتظرهٔ پوینده، سقف اتاق اجارهایاش فرو ریخت و میز کار و کتاب هایش زیر آوار مدفون شد. او در یاداشتی در مقدمهٔ کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» این فشارها را چنین بیان میکند: «ترجمه کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعهٔ همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان رساندن ترجمهٔ این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلاّیی بهتر از به فارسی در آوردن یکی از مهمترین کتابهای جهان در شناخت دنیای معاصر و ستمهای طبقاتی آن؟». پوینده در ۸ آذر ۱۳۷۷ از منزل خارج شد و ده روز بعد جسد وی در روستای بادامک در شهرستان شهریار پیدا شد. علت مرگ او خفگی اعلام شد. مزار محمد جعفر پوینده در امامزاده طاهر کرج (گلشهر) در نزدیکی قبر محمد مختاری است.
@drsargolzaei
www.drsargolzaei.com/images/PublicCategory/MohammadJafarPouyandeh2.jpg
#پرسش_و_پاسخ
پرسش:
*نظرتان در مورد تناسخ چیست؟
پاسخ #دکترسرگلزایی :
*می گویند كه از ملانصرالدین پرسیدند: "در آسمان چند ستاره هست؟" گفت: " هفت هزار تا"، پرسيدند: "از کجا میدانی؟" گفت: "اگر قبول نداريد خودتان بشماريد!". این لطیفه نوعی از سفسطه را معرفی می کند که کسانی ناتوانی در ردِّ یک گزاره را دلیل اثبات آن گزاره می دانند در حالی که چنین استنتاجی یک استنتاج منطقی نیست.
"لودویک #ويتگنشتاين" فیلسوف اتریشی می گوید صحبت كردن در مورد خدايان، در مورد الوهيت، در مورد معنای زندگي و درمورد پس از مرگ "non sense" است؛ یعنی مزخرف است، چرند است! چرا كه ما هیچ ابزاري براي اثبات و درك این موضوع در دسترس نداریم. مثل اين كه ما بر سر اين كه وزن رؤیای من 60 يا 65 كيلوست بحث و شرط بندی و یا حتی رأی گیری کنیم یا بجنگیم در حالي كه نه رؤیا صاحب وزن است و نه ترازويي برای رؤیا در دسترس داریم! در چنین وضعی كل این بحثnon sense است. زیرا ما در مورد چيزي صحبت مي كنيم كه نهايتأ verification و falsification (يعني اثبات پذيري و ابطال پذيري) ندارد. وقتی می گوییم صحبت كردن در مورد متافيزيك non sense است، منظور این نیست که متافيزيك وجود ندارد؛ بلکه صحبت كردن در مورد این موضوع کار بی نتیجه ای است.
@drsargolzaei
پرسش:
*نظرتان در مورد تناسخ چیست؟
پاسخ #دکترسرگلزایی :
*می گویند كه از ملانصرالدین پرسیدند: "در آسمان چند ستاره هست؟" گفت: " هفت هزار تا"، پرسيدند: "از کجا میدانی؟" گفت: "اگر قبول نداريد خودتان بشماريد!". این لطیفه نوعی از سفسطه را معرفی می کند که کسانی ناتوانی در ردِّ یک گزاره را دلیل اثبات آن گزاره می دانند در حالی که چنین استنتاجی یک استنتاج منطقی نیست.
"لودویک #ويتگنشتاين" فیلسوف اتریشی می گوید صحبت كردن در مورد خدايان، در مورد الوهيت، در مورد معنای زندگي و درمورد پس از مرگ "non sense" است؛ یعنی مزخرف است، چرند است! چرا كه ما هیچ ابزاري براي اثبات و درك این موضوع در دسترس نداریم. مثل اين كه ما بر سر اين كه وزن رؤیای من 60 يا 65 كيلوست بحث و شرط بندی و یا حتی رأی گیری کنیم یا بجنگیم در حالي كه نه رؤیا صاحب وزن است و نه ترازويي برای رؤیا در دسترس داریم! در چنین وضعی كل این بحثnon sense است. زیرا ما در مورد چيزي صحبت مي كنيم كه نهايتأ verification و falsification (يعني اثبات پذيري و ابطال پذيري) ندارد. وقتی می گوییم صحبت كردن در مورد متافيزيك non sense است، منظور این نیست که متافيزيك وجود ندارد؛ بلکه صحبت كردن در مورد این موضوع کار بی نتیجه ای است.
@drsargolzaei
#مقاله
#تلویزیون_به_جای_واقعیت: #روان_پریشی_جمعی!
1-بین سال های ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۶ شبکه تلویزیونی ABC آمریکا سریالی پخش می کرد با نام "دکتر مارکوس ولبی". رابرت یانگ هنرپیشه آمریکایی در این سریال نقش یک پزشک حاذق را بازی می کرد. در این دوران رابرت یانگ هر روز صدها نامه از مخاطبان سریال تلویزیونی دکتر ولبی دریافت می کرد که از او راجع به بیماری های خود سؤال می کردند!
آن قدر ذهن هفتاد میلیون بیننده شبکه تلویزیونی این "نقش" را باور کرده بود که شرکت های تولید کننده قهوه هم برای تبلیغ قهوه بدون کافئین از چهره این هنرپیشه استفاده کردند!
۲- بین سال های ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۵ که "ریموند بار" هنرپیشه آمریکایی در سریال "آیرون ساید" شبکه تلویزیونی NBC در نقش یک کارآگاه پلیس بازی می کرد هر روز صدها نامه دریافت می کرد که از او تقاضای خدمات پلیسی و کارآگاهی می کردند، و هنگامی که همین هنرپیشه در سال های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۳ به ایفای نقش وکیل در سریال "پری میسون" پرداخت هر روز صدها نامه دریافت می کرد که از او تقاضا کرده بودند وکالت آن ها را قبول کند!
* * *
شاید موارد فوق شگفت آور باشند اما نمونه های نادری نیستند، تلویزیون ذهن مخاطب غیرمسلح را تسخیر می کند!
"ژان بودریلار" جامعه شناس فرانسوی می گوید: "امروز واقعیت یعنی همان چیزی که تلویزیون نشان می دهد!" بودریلار می گوید تلویزیون خالق یک امر شبه واقعی است که تسخیر کننده جایگاه واقعیت است و چنان این کار را انجام می دهد که هم غیاب و نبود امر واقعی پنهان می ماند و هم امر شبه واقعی از واقعیت واقعی تر نمایانده می شود!
این امر شبه واقعی ضد واقعیت را بودریلار Hyper - Reality نامیده که آن را فرا واقعیت، افزون واقعیت و واقعیت حاد ترجمه کرده اند. بودریلار می گوید مخاطبان تلویزیون چنان با این شبه واقعیت محاصره می شوند که نه در دنیای واقعی، بلکه در دنیای نمایشی (همچون یک شهرک سینمایی) زندگی می کنند که بودریلار این جهان را جهان بازنموده یا Simulation می نامد.
"امبرتو اکو" فیلسوف ایتالیایی می گوید تلویزیون گاهی برای مخاطبانش یک فضای بسته خلق می کند، یعنی شما ابتدا یک سریال تلویزیونی را می بینید، بعد پشت صحنه های آن را تماشا می کنید، سپس مصاحبه و میزگرد راجع به آن سریال را می بینید، آن گاه رسانه ها آن قدر با هنرپیشه های آن سریال مصاحبه می کنند و از زندگی آن ها عکس و فیلم تهیه می کنند که این آدم ها بیش از آدم های اطراف شما در زندگی شما جا اشغال می کنند!
زندگی در این جهان بازنموده و فضای بسته مخاطب را از حق انتخاب محروم می کند بدون این که او خود بداند که چه وقت و چگونه و به چه کسی حق رأی خود را واگذار کرده است! تلویزیون ابزار صاحبان قدرت و ثروت است، ابزاری که به جای ایجاد آگاهی، ناآگاهی و غفلت وهم بازتولید می کند.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
پی نوشت:
۱- آنچه درباره Robert Young و Raymond Burr آمد از کتاب "تکنیک های عملیات روانی و شیوه های مداخله" نوشته رضا جنیدی، انتشارات به نشر، چاپ سوم، ۱۳۹۱ نقل شد.
۲- آقای (۱۹۲۹-۲۰۰۷) Jean Baudrillard دکترای جامعه شناسی از دانشگاه سوربون، از فیلسوفان پسامدرن و پساساختارگرایی و
( ۱۹۳۲ - ۲۰۱۶ ) Umberto Eco
دکترای فلسفه قرون وسطی و نشانه شناس ایتالیایی جزو برجسته ترین نقد کنندگان عصر رسانه محسوب می شوند.
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#تلویزیون_به_جای_واقعیت: #روان_پریشی_جمعی!
1-بین سال های ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۶ شبکه تلویزیونی ABC آمریکا سریالی پخش می کرد با نام "دکتر مارکوس ولبی". رابرت یانگ هنرپیشه آمریکایی در این سریال نقش یک پزشک حاذق را بازی می کرد. در این دوران رابرت یانگ هر روز صدها نامه از مخاطبان سریال تلویزیونی دکتر ولبی دریافت می کرد که از او راجع به بیماری های خود سؤال می کردند!
آن قدر ذهن هفتاد میلیون بیننده شبکه تلویزیونی این "نقش" را باور کرده بود که شرکت های تولید کننده قهوه هم برای تبلیغ قهوه بدون کافئین از چهره این هنرپیشه استفاده کردند!
۲- بین سال های ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۵ که "ریموند بار" هنرپیشه آمریکایی در سریال "آیرون ساید" شبکه تلویزیونی NBC در نقش یک کارآگاه پلیس بازی می کرد هر روز صدها نامه دریافت می کرد که از او تقاضای خدمات پلیسی و کارآگاهی می کردند، و هنگامی که همین هنرپیشه در سال های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۳ به ایفای نقش وکیل در سریال "پری میسون" پرداخت هر روز صدها نامه دریافت می کرد که از او تقاضا کرده بودند وکالت آن ها را قبول کند!
* * *
شاید موارد فوق شگفت آور باشند اما نمونه های نادری نیستند، تلویزیون ذهن مخاطب غیرمسلح را تسخیر می کند!
"ژان بودریلار" جامعه شناس فرانسوی می گوید: "امروز واقعیت یعنی همان چیزی که تلویزیون نشان می دهد!" بودریلار می گوید تلویزیون خالق یک امر شبه واقعی است که تسخیر کننده جایگاه واقعیت است و چنان این کار را انجام می دهد که هم غیاب و نبود امر واقعی پنهان می ماند و هم امر شبه واقعی از واقعیت واقعی تر نمایانده می شود!
این امر شبه واقعی ضد واقعیت را بودریلار Hyper - Reality نامیده که آن را فرا واقعیت، افزون واقعیت و واقعیت حاد ترجمه کرده اند. بودریلار می گوید مخاطبان تلویزیون چنان با این شبه واقعیت محاصره می شوند که نه در دنیای واقعی، بلکه در دنیای نمایشی (همچون یک شهرک سینمایی) زندگی می کنند که بودریلار این جهان را جهان بازنموده یا Simulation می نامد.
"امبرتو اکو" فیلسوف ایتالیایی می گوید تلویزیون گاهی برای مخاطبانش یک فضای بسته خلق می کند، یعنی شما ابتدا یک سریال تلویزیونی را می بینید، بعد پشت صحنه های آن را تماشا می کنید، سپس مصاحبه و میزگرد راجع به آن سریال را می بینید، آن گاه رسانه ها آن قدر با هنرپیشه های آن سریال مصاحبه می کنند و از زندگی آن ها عکس و فیلم تهیه می کنند که این آدم ها بیش از آدم های اطراف شما در زندگی شما جا اشغال می کنند!
زندگی در این جهان بازنموده و فضای بسته مخاطب را از حق انتخاب محروم می کند بدون این که او خود بداند که چه وقت و چگونه و به چه کسی حق رأی خود را واگذار کرده است! تلویزیون ابزار صاحبان قدرت و ثروت است، ابزاری که به جای ایجاد آگاهی، ناآگاهی و غفلت وهم بازتولید می کند.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
پی نوشت:
۱- آنچه درباره Robert Young و Raymond Burr آمد از کتاب "تکنیک های عملیات روانی و شیوه های مداخله" نوشته رضا جنیدی، انتشارات به نشر، چاپ سوم، ۱۳۹۱ نقل شد.
۲- آقای (۱۹۲۹-۲۰۰۷) Jean Baudrillard دکترای جامعه شناسی از دانشگاه سوربون، از فیلسوفان پسامدرن و پساساختارگرایی و
( ۱۹۳۲ - ۲۰۱۶ ) Umberto Eco
دکترای فلسفه قرون وسطی و نشانه شناس ایتالیایی جزو برجسته ترین نقد کنندگان عصر رسانه محسوب می شوند.
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#پرسش_و_پاسخ
*سلام جناب آقای #دکترسرگلزایی
سؤالی از شما داشتم؛
می خواستم نظر شما را در مورد تماشای فیلم های خشن و یا ترسناک و فیلم هایی از این دست بدانم. آیا تماشای این فیلم ها بر روان تأثیری ندارد یا دارد؟ آن هم با این حجم وسیع که در دسترس جامعه قرار گرفته است
*سلام و احترام
تماشای مکرّر فیلم های خشن احتمال آماری خشونت را بالا می برد و تماشای مکرّر فیلم های ترسناک احتمال آماری علائم اضطرابی را افزایش می دهد چرا که بخشی از رفتارهای ما ناشی از همانندسازی با «جامعهٔ مرجع» است و تلویزیون/سینما جامعهٔ مرجع غالب عصر صنعتی است.
در مقالهٔ #تلویزیون_به_جای_واقعیت: #روانپریشی_جمعی! به این موضوع پرداخته ام.
@drsargolzaei
*سلام جناب آقای #دکترسرگلزایی
سؤالی از شما داشتم؛
می خواستم نظر شما را در مورد تماشای فیلم های خشن و یا ترسناک و فیلم هایی از این دست بدانم. آیا تماشای این فیلم ها بر روان تأثیری ندارد یا دارد؟ آن هم با این حجم وسیع که در دسترس جامعه قرار گرفته است
*سلام و احترام
تماشای مکرّر فیلم های خشن احتمال آماری خشونت را بالا می برد و تماشای مکرّر فیلم های ترسناک احتمال آماری علائم اضطرابی را افزایش می دهد چرا که بخشی از رفتارهای ما ناشی از همانندسازی با «جامعهٔ مرجع» است و تلویزیون/سینما جامعهٔ مرجع غالب عصر صنعتی است.
در مقالهٔ #تلویزیون_به_جای_واقعیت: #روانپریشی_جمعی! به این موضوع پرداخته ام.
@drsargolzaei