داشتم قاچاقی با لنج میرفتم دبی، وسط دریا پولامو گرفتن انداختنم تو آب. چشامو باز کردم دیدم تو ساحل یه جزیره متروکهم. داشتم از گشنگی میمردم. یهو یه موج اومد چنتا ماهی افتادن جلو پام. همونجوری خام خام خوردمشون. یهو شب شد هوا سرد شد. رفتم خودمو چسبوندم به تختهسنگایی که در طول روززیر آفتاب گرم شده بودن. یهو چنتا حیوون وحشی بهم حمله کردن. رفتم جلو سعی کردم نوازششون کنم باهاشون دوست شم. بابام گفت کات، مثل اینکه واقعا فندک نداره آتیش روشن کنه..
@weuland | #octopus 🐙
@weuland | #octopus 🐙