فآش
هنوزم سبزترینی؛ تولدت مبارک سبزِ من.💚
میدونی چرا خیلی دوستش دارم؟
چون فقط رفیق نیست؛
رفاقت بلده،
و رفیقبودن رو زندگی میکنه.
چون فقط رفیق نیست؛
رفاقت بلده،
و رفیقبودن رو زندگی میکنه.
Fatemeh
کادو چی دوست داری برات بخرم🎀
وقتی میگم خواهرم خواهرم؛
بخاطره همینه😭✨
بخاطره همینه😭✨
امروز روزِ تولدِ مامان است.
چهلوشش ساله شد؛
یا شاید پنجاهوشش، شصتوشش…
عددها برای من همیشه در برابرِ مامان کم میآورند.
من تاریخ تولدش را بلدم.
سال و ماه و روزش را حتی.
اما نمیدانم چطور باید زنی را شمرد که یک عمرش را میانِ «باید»ها پخش کرده؛
که صبحهایش با نگرانیِ ما شروع شده و شبهایش با شمردنِ فرداهای ما تمام شده.
مامان از آن زنهایی نیست که بشود زندگیشان را از روی عکسهای قدیمی فهمید.
باید یکبار میدیدیاش وقتی هنوز بچهها نیامده بودند، وقتی تمامِ دنیا به اندازهی اتاقِ خودش بود و میتوانست برای آیندهاش هر اسمی که دلش میخواست انتخاب کند.
حالا اما اگر از او بپرسی چه میخواهد،
احتمالاً اول اسمِ من را میآورد، بعد اسمِ برادر و خواهرم را، بعد هزار دعای نصفهنیمه برای اینکه ما سالم باشیم و زندگیمان خوب پیش برود؛
و تازه اگر خیلی اصرار کنی، شاید یادش بیاید که خودش هم یک نفر است.
گاهی فکر میکنم مامان، سالهاست از خودش سؤال نکرده که «من چی؟»
نه اینکه غصهدار باشد همیشه.
نه.
اتفاقاً بلد است با چیزهای کوچک خوشحال شود.
با یک چای، یک تلفن، یک خریدِ ساده، با دیدنِ ما، با شنیدنِ یک خبر خوب.
اما بینِ همین خوشیهای کوچک، گاهی یک زنِ دیگری را میبینم؛
زنی که انگار هنوز جایی در گذشته ایستاده و منتظر است کسی بیاید بگوید:
«خب، حالا نوبتِ توست.»
و شاید هیچکس هیچوقت این جمله را نگفته باشد.
شاید برای همین است که دلم میخواهد امسال، تولدش فقط اضافهشدنِ یک عدد به سنش نباشد.
دلم میخواهد یک گوشهای از این سال، چیزی برای خودش داشته باشد؛
چیزی که اسمِ هیچکدامِ ما رویش نباشد.
مامان، اگر روزی فهمیدی هنوز آرزویی گوشهی دلت مانده،
لطفاً از کنارش رد نشو.
ما بزرگ شدهایم.
حالا دیگر میتوانی کمی هم
خودت باشی.
و اگر روزی از من پرسیدند چند سالهای،
فکر میکنم بگویم:
«آنقدر که برای ما زندگی کرده؛
و امیدوارم از اینجا به بعد، قدری برای خودت زندگی کنی.»
هشتِمهر/۴۰۵
ساعتِ دوازده
چهلوشش ساله شد؛
یا شاید پنجاهوشش، شصتوشش…
عددها برای من همیشه در برابرِ مامان کم میآورند.
من تاریخ تولدش را بلدم.
سال و ماه و روزش را حتی.
اما نمیدانم چطور باید زنی را شمرد که یک عمرش را میانِ «باید»ها پخش کرده؛
که صبحهایش با نگرانیِ ما شروع شده و شبهایش با شمردنِ فرداهای ما تمام شده.
مامان از آن زنهایی نیست که بشود زندگیشان را از روی عکسهای قدیمی فهمید.
باید یکبار میدیدیاش وقتی هنوز بچهها نیامده بودند، وقتی تمامِ دنیا به اندازهی اتاقِ خودش بود و میتوانست برای آیندهاش هر اسمی که دلش میخواست انتخاب کند.
حالا اما اگر از او بپرسی چه میخواهد،
احتمالاً اول اسمِ من را میآورد، بعد اسمِ برادر و خواهرم را، بعد هزار دعای نصفهنیمه برای اینکه ما سالم باشیم و زندگیمان خوب پیش برود؛
و تازه اگر خیلی اصرار کنی، شاید یادش بیاید که خودش هم یک نفر است.
گاهی فکر میکنم مامان، سالهاست از خودش سؤال نکرده که «من چی؟»
نه اینکه غصهدار باشد همیشه.
نه.
اتفاقاً بلد است با چیزهای کوچک خوشحال شود.
با یک چای، یک تلفن، یک خریدِ ساده، با دیدنِ ما، با شنیدنِ یک خبر خوب.
اما بینِ همین خوشیهای کوچک، گاهی یک زنِ دیگری را میبینم؛
زنی که انگار هنوز جایی در گذشته ایستاده و منتظر است کسی بیاید بگوید:
«خب، حالا نوبتِ توست.»
و شاید هیچکس هیچوقت این جمله را نگفته باشد.
شاید برای همین است که دلم میخواهد امسال، تولدش فقط اضافهشدنِ یک عدد به سنش نباشد.
دلم میخواهد یک گوشهای از این سال، چیزی برای خودش داشته باشد؛
چیزی که اسمِ هیچکدامِ ما رویش نباشد.
مامان، اگر روزی فهمیدی هنوز آرزویی گوشهی دلت مانده،
لطفاً از کنارش رد نشو.
ما بزرگ شدهایم.
حالا دیگر میتوانی کمی هم
خودت باشی.
تولدت مبارک، مامانِ من.
و اگر روزی از من پرسیدند چند سالهای،
فکر میکنم بگویم:
«آنقدر که برای ما زندگی کرده؛
و امیدوارم از اینجا به بعد، قدری برای خودت زندگی کنی.»
هشتِمهر/۴۰۵
ساعتِ دوازده
مکتوباتِ زن آقا...☫
امروز روزِ تولدِ مامان است. چهلوشش ساله شد؛ یا شاید پنجاهوشش، شصتوشش… عددها برای من همیشه در برابرِ مامان کم میآورند. من تاریخ تولدش را بلدم. سال و ماه و روزش را حتی. اما نمیدانم چطور باید زنی را شمرد که یک عمرش را میانِ «باید»ها پخش کرده؛ که صبحهایش…
ولی برای نوشتنش با تکتکِ کلمات اشک ریختم(:
مکتوباتِ زن آقا...☫
توانایی اینو دارم که ۸مهر فقط بنویسم و بنویسم...
آخه هم تولد مامانِ، هم تولدِ خودمه و هم سالگرد ازدواجم(:
شاید بدترین ویژگیم اینکه به محض ناراحت شدن و دلخوری،ساکت میشم و به رو نمیارم.
اما اون لحظه خیلی از اون طرف دور شدم، خیلی دور.
اما اون لحظه خیلی از اون طرف دور شدم، خیلی دور.
مکتوباتِ زن آقا...☫
اما اون لحظه خیلی از اون طرف دور شدم، خیلی دور.
اینجوریم که تا مدتها دلم میخواد بگم؛
من دیگه شما رو نمیبینم.
من دیگه شما رو نمیبینم.
زندگی متاهلیِ دانشجویی اینجوری که ساعت ۱۲شبِ روز تعطیل وقت میشه که برای تولدت سوپرایزت کنن✨🙏🏻
نمیدونم شاید خیلی از حرفا و عکسا از دور یه عکس و متنِ عروسانهی لوسه؛ اما از نزدیک تمام ذوقِ و شورِ زیستنه...
در ستایشِ رفاقتهای بیسروصدا، نورِ کمجونِ عصرگاهی، خندههای از تهِ دل، رفاقتهای بیکلک، یاورِ همیشهمؤمنِ تولدها (کیک و چای) و این چندتا آدمِ دوستداشتنی که بلدند غافلگیرت کنند.
خلاصه که امروز با اینها، زیادی قابلِ دوستداشتن شد. 🤍🍃
خلاصه که امروز با اینها، زیادی قابلِ دوستداشتن شد. 🤍🍃
بماند از دهمِ مهرماه