ـــــــزُلـــــــ
79 subscribers
4.4K photos
290 videos
18 files
293 links
روزمرگی‌های دختری بیست‌وهشت ساله ...

https://t.me/HarfChatBot?start=7f3664a547a8
Download Telegram
این روزها نام دیگر ما صبر است و جنگ. و کنار تو چه چیزی قشنگ‌تر از این جدال تن به تن با زندگی برای زنده ماندن. برای دلبستن به نوری که میدانیم روزی از پس این تاریکی‌ها بر پوست تنمان میتابد و از این زخم‌ها عبور میکند و درونمان را سرشار میکند...
اصولا هیچ وقت همه چیز ایده‌آل نیست، پس شل کن دخترم.
سرماخوردگی صدامو خیلی مشتی و پرطرفدار کرده و اون مقدار انرژی زنانه‌ای که داشتمو هم ازم گرفته.
جوونه زدم. 🌱
در خط آخر دفترم نوشته بودم چه خوب که آدم‌ها وقتی در مورد ما صحبت می‌کنند می‌گویند "این دو نفر که به هم دل داده‌اند" اصلا از اینکه مارا اینطور بشناسند خوشم می‌آید.
همه دارن زندگی میکنن خیلی عادی و معمولی. خیلی عجیبه که تو اینستا اینقدر متفاوت آدمها خودشون رو نشون میدن! ببین خیلیییی عجیبه ها! شاید باید یه مطالعه‌ای چیزی روی ماها انجام بدن ببینن چی باعث میشه تلاش کنیم به اظهار حال و رفتاری که ذره‌ای در واقعیت نداریمش! تناقص واقعا داره دیوونه‌م میکنه.
مردم تو بازار، همکارا توی مدرسه، دانش‌آموزا، دوستان، خانواده، فامیل، مردم توی فروشگاه‌ها، خانوما توی آرایشگاه، مردم توی درمانگاه و و.... هرجایی که یک انسان معمولی حین زندگی روزانه‌ش ممکنه با اونجا ارتباطی داشته باشه. هیچ چیز شبیه چیزی که سعی داریم نشون بدیم نیست. هیچ چیز.
کلی انلاین شاپ به هر دلیلی گفتن فعالیت نمیکنیم. اما همونا دقیقا استوری میذارن با شرمندگی که فروش حضوریمون فعاله و تشریف بیارید و.. اینقدر که این جماعت حس شرم به آدم‌ها دادن بابت زندگی کردن که حق طبیعیه یه انسانه. و همین‌ها کسایی‌ان که داریم در جامعه نرمال و عادی باهاشون زندگی میکنیم.
من واقعا از این آدم‌ها میترسم. شاید یه روزی بتونم به اون ترامپ سگ اعتماد کنم ولی به اینها نه. حداقل اون تلاش نمیکنه نشون بده که سگ نیست. خود واقعیشه همیشه!
البته که سگ هم گناه داره. حیوون به این خوبی.
خدا عاقبتمونو بخیر کنه.
احساسات زیاد واقعا آزارم میده، باید کمتر میبود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استاد راهنمام از وقتی مخمو زد که باهاش پایان نامه‌م رو پیش ببرم و موضوعم تصویب شد، دیگه جوابمو نمیده. تا قبلش در هر ساعت از شبانه روز در دسترس بود.
سرماخوردگی عاشقم شده. ولم نمیکنه.
چهارشنبه‌هارو واقعا دوست دارم و امروز بعد از سه هفته بالاخره کلاسمون تشکیل شد. واقعا سال بعد که دوازدهمی‌هام میرن خیلی غم‌انگیز خواهد بود. به بقیه پایه‌ها امید خاصی ندارم.
من همه تحلیل سیاسیم از شرایط موجود اینه که حسم میگه جنگ نمیشه.
سحرهای ماه رمضون رو دوست دارم. هرشب فرصتیه برای یه گفت و شنود پدر دختری. بابا میگه و من میشنوم و هربار بهم چیزی یاد میده. انگار که خدا اونو واسطه میکنه تا بهم کمک کنه بتونم یکم آدم بهتری باشم. نمیدونم! امشب داشتم بهش فکر میکردم چه نعمت بزرگی از این بهتر؟ من حتی همین رو هم درک کنم و بفهمم برام کافیه.
گذاشت وقتی من اومدم وسط تهران.
دلم میخواد رو اینایی که میگن مردم رو نمیزنه بالا بیارم.