بهترین اشعار این هفته انجمن ادبی پادگانه نیایش
@alle
در انستا همچنان بیننده باشید! 🥰
@alle
در انستا همچنان بیننده باشید! 🥰
استقبالیه از مثنوی اکبری
چرا سوگند آری برف و باران
منم چون نور در چشمت نمایان
چرا گویی که عاشق ناگزیر است
که هر دلداده در بندی اسیر است
نسازم دور من عشق تو از دل
که از عشقت مرا صد نکته حاصل
به یاد آری همان روزی که گفتی
که در شعرت چه رازی را نهفتی؟
تو در دیوان قلبم همچو شعری
بمان شاعر؛ بمان تا خو پزیری
هنوز میجویمت در دیده و دل
تو آب بحری و من ریگ ساحل
ترا دیدم رخم رنگ دگر یافت
دلم از مهرِ تو شور و شرر یافت
تویی در قایق این سینه لنگر
بمان ای ناخدا تا روز محشر
کجا جویم تو را ای باغ رعنا
چو حیرانم ز هجرت بی سرو پا
به مانندت ندیدم دلستانی
نه مهرویی، نه شیرینداستانی
غمت در سینهام مأوا گزیده
فراق تو مرا از من بریده
نفس تنگ است اگر این را بدانی
تو در من زندهای چون روح ثانی
لبم خندان و دل در حسرتِ تو
جهانم سرد شد از فرقتِ تو
به پای دل غم عشقت نشسته
وجودم در کمندت سخت بسته
تو را در هر نفس پنهان کنم من
به یادت سینه آتشدان کنم من
تو دوری لیک من روح اسیرم
اگر نایی بدان من بی تو میرم
ز شوقِ دیدنت شب زندهدارم
درخت عشق تو در دل بکارم
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 2
چرا سوگند آری برف و باران
منم چون نور در چشمت نمایان
چرا گویی که عاشق ناگزیر است
که هر دلداده در بندی اسیر است
نسازم دور من عشق تو از دل
که از عشقت مرا صد نکته حاصل
به یاد آری همان روزی که گفتی
که در شعرت چه رازی را نهفتی؟
تو در دیوان قلبم همچو شعری
بمان شاعر؛ بمان تا خو پزیری
هنوز میجویمت در دیده و دل
تو آب بحری و من ریگ ساحل
ترا دیدم رخم رنگ دگر یافت
دلم از مهرِ تو شور و شرر یافت
تویی در قایق این سینه لنگر
بمان ای ناخدا تا روز محشر
کجا جویم تو را ای باغ رعنا
چو حیرانم ز هجرت بی سرو پا
به مانندت ندیدم دلستانی
نه مهرویی، نه شیرینداستانی
غمت در سینهام مأوا گزیده
فراق تو مرا از من بریده
نفس تنگ است اگر این را بدانی
تو در من زندهای چون روح ثانی
لبم خندان و دل در حسرتِ تو
جهانم سرد شد از فرقتِ تو
به پای دل غم عشقت نشسته
وجودم در کمندت سخت بسته
تو را در هر نفس پنهان کنم من
به یادت سینه آتشدان کنم من
تو دوری لیک من روح اسیرم
اگر نایی بدان من بی تو میرم
ز شوقِ دیدنت شب زندهدارم
درخت عشق تو در دل بکارم
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 2
تو تصویرِ روشنِ عشق خدایی ،
فروغِ چشمِ گردونی ،
تو را من دوست میدارم .
چنان عشقی که در خلوتِ دل چراغی جاودان افروخته باشد ،
تو کلید پنجرههای بستهٔ این دل مهجوری ؛
حضورت، بیهیاهوی کلام ، تاریکترین شبهای دلم را
به روشنای آرامش آراسته است .
تو را من دوست میدارم ؛
نه از سر خواهش ،
نه از روی عادت ،
نه در رؤیایی گذرا ؛
بلکه حقیقتی زلال و آرامی که هر سحرگاه با نام تو بیدار میشود
و هر شب در آغوشِ خیالِ تو به خوابِ شیرین میرود .
تو را من دوست میدارم ؛
نه از بیمِ تنهایی ،
نه از هراسِ رفتن،
نه برای پر کردن خلایی خاموش ؛ تو خود معنای حضور و آرامشی . از آن زمان که به سرزمین زندگیام قدم نهادی ،
جهان همان جهان است ،
اما عشقِ تو در میان هیاهوی روزگار چون فریادی روشن در جانم طنین میافکند .
چنین مینماید که در کنارم نشستهای ،
بیآنکه سخنی بر زبان آوری؛
تنها نگاهت ،
بر نگاه من،
چون موجی نرم بر ساحل وجودم مینشیند .
آشیانهٔ امیدت را با زلالِ چشمانم آب میدهم ،
و اقیانوسِ رؤیاهایت ساحل آرام جانم را در آغوشِ خویش میکشد .
تو با نفسِ حضورت لحظههای نجات را در رگهای زندگیام جاری ساختهای ،
و چراغِ عمرم در الماسِ نگاهت درخشانتر از همیشه میدرخشد
.
تو را من دوست میدارم ؛
پلنگِ چشمانت هزار پاره میکند حصار دل را،
و هزار فانوسِ روشن در کوچههای زندگیام میآویزد .
با قصههای مهربانی ،
جام جانم را از قلههای آرامش لبریز ساختهای ؛
و کشتی آرزوهایم در موجِ دیدار تو به ساحلِ امید رسیده است ،
نه آنکه در دریای فراق غرقه گردد .
تو را من دوست میدارم ؛
به وسعتِ تمام روشناییها ،
به ژرفای تمام دریاها ،
و به سکوت مقدسی که
نام تو را در دل من جاودانه زمزمه میکند .
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 9
فروغِ چشمِ گردونی ،
تو را من دوست میدارم .
چنان عشقی که در خلوتِ دل چراغی جاودان افروخته باشد ،
تو کلید پنجرههای بستهٔ این دل مهجوری ؛
حضورت، بیهیاهوی کلام ، تاریکترین شبهای دلم را
به روشنای آرامش آراسته است .
تو را من دوست میدارم ؛
نه از سر خواهش ،
نه از روی عادت ،
نه در رؤیایی گذرا ؛
بلکه حقیقتی زلال و آرامی که هر سحرگاه با نام تو بیدار میشود
و هر شب در آغوشِ خیالِ تو به خوابِ شیرین میرود .
تو را من دوست میدارم ؛
نه از بیمِ تنهایی ،
نه از هراسِ رفتن،
نه برای پر کردن خلایی خاموش ؛ تو خود معنای حضور و آرامشی . از آن زمان که به سرزمین زندگیام قدم نهادی ،
جهان همان جهان است ،
اما عشقِ تو در میان هیاهوی روزگار چون فریادی روشن در جانم طنین میافکند .
چنین مینماید که در کنارم نشستهای ،
بیآنکه سخنی بر زبان آوری؛
تنها نگاهت ،
بر نگاه من،
چون موجی نرم بر ساحل وجودم مینشیند .
آشیانهٔ امیدت را با زلالِ چشمانم آب میدهم ،
و اقیانوسِ رؤیاهایت ساحل آرام جانم را در آغوشِ خویش میکشد .
تو با نفسِ حضورت لحظههای نجات را در رگهای زندگیام جاری ساختهای ،
و چراغِ عمرم در الماسِ نگاهت درخشانتر از همیشه میدرخشد
.
تو را من دوست میدارم ؛
پلنگِ چشمانت هزار پاره میکند حصار دل را،
و هزار فانوسِ روشن در کوچههای زندگیام میآویزد .
با قصههای مهربانی ،
جام جانم را از قلههای آرامش لبریز ساختهای ؛
و کشتی آرزوهایم در موجِ دیدار تو به ساحلِ امید رسیده است ،
نه آنکه در دریای فراق غرقه گردد .
تو را من دوست میدارم ؛
به وسعتِ تمام روشناییها ،
به ژرفای تمام دریاها ،
و به سکوت مقدسی که
نام تو را در دل من جاودانه زمزمه میکند .
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 9
شب
آهستهآهسته
بارِ خاطرات را از شانههایم میتکاند
چون پرندگانی خسته
که غبار روز را زیر بالهایشان پنهان کردهاند
من
در ابهامِ منجمدِ سکوت
کنار پنجره ایستادهام
جایی که فانوسبانانِ ستاره
در مرزِ تاریکی و نور
جادههای رؤیاییام را روشن میکنند
و من
غزلهای خاموششان را
از چشمهایشان فرا میگیرم
بارانِ سکوت را
آرامآرام
بر قصرِ ویرانِ دلم میریزم
نه با هیاهو
که با جادوی مهرِ تو
تا عشقت
بندزنی شود
بر چینیِ شکسته و پریشانِ این دل خسته
در این سکوت مطلق
شب واژههای ناگفتهاش را نجوا میکند
و من
گاه با سکوت
گاه با اندوه
نفسهایم را کوتاهتر میکشم
تا مبادا خاطراتم
سراسیمه کوچ کنند
چه رازِ شگفت و شیرینیست این سکوت
هرچه ژرفتر میشود
زیباییاش عریانتر میگردد
و در آغوشِ بیکرانِ آسمان
بزرگتر میروید
این رؤیاها
در بسترِ بیانتهای شب
تا سپیدهدم
همزادِ نجوای من میمانند
ای سرایندهترین همدم
ای دیرینهترین مونس
ای محبوبِ مطلقِ دلم
تجلیِ نورت را
در رگهای جانم جاری کن!
# عالیه میوند 2026 / 6 / 7
# انجمن ادبی پادگانه نیایش
آهستهآهسته
بارِ خاطرات را از شانههایم میتکاند
چون پرندگانی خسته
که غبار روز را زیر بالهایشان پنهان کردهاند
من
در ابهامِ منجمدِ سکوت
کنار پنجره ایستادهام
جایی که فانوسبانانِ ستاره
در مرزِ تاریکی و نور
جادههای رؤیاییام را روشن میکنند
و من
غزلهای خاموششان را
از چشمهایشان فرا میگیرم
بارانِ سکوت را
آرامآرام
بر قصرِ ویرانِ دلم میریزم
نه با هیاهو
که با جادوی مهرِ تو
تا عشقت
بندزنی شود
بر چینیِ شکسته و پریشانِ این دل خسته
در این سکوت مطلق
شب واژههای ناگفتهاش را نجوا میکند
و من
گاه با سکوت
گاه با اندوه
نفسهایم را کوتاهتر میکشم
تا مبادا خاطراتم
سراسیمه کوچ کنند
چه رازِ شگفت و شیرینیست این سکوت
هرچه ژرفتر میشود
زیباییاش عریانتر میگردد
و در آغوشِ بیکرانِ آسمان
بزرگتر میروید
این رؤیاها
در بسترِ بیانتهای شب
تا سپیدهدم
همزادِ نجوای من میمانند
ای سرایندهترین همدم
ای دیرینهترین مونس
ای محبوبِ مطلقِ دلم
تجلیِ نورت را
در رگهای جانم جاری کن!
# عالیه میوند 2026 / 6 / 7
# انجمن ادبی پادگانه نیایش
کنار پنجره نشستهام
ماه
بیصدا بر صفحههای کتاب راه میرود
انگار از لابهلای سطرها
تو را میخواند
باد
گوشهی شب را ورق میزند
و آخرین سکوت را
برای تاریکی میخواند
من
آرام
با واژهها
در نورِ نقرهای مهتاب
نفس میکشم
چه رؤیایی…
داستانِ دلتنگیام
هنوز میان شیشههای آسمان
غبار گرفته است
گاهی سر برمیآورم
به آسمانی که چند ستاره را
در آغوش کشیده
گاهی به کتاب برمیگردم
و گاهی چشمهایم
در پیِ داستانی گم میشود
اما
سکوت کنارم نشسته است
و من
صفحهبهصفحه
از میان شب عبور میکنم
با دلی
که هنوز میان واژههای ناتمام
به دنبال روشنایی میگردد!
# عالیه میوند 2026 / 6 / 7
# انجمن ادبی پادگانه نیایش
ماه
بیصدا بر صفحههای کتاب راه میرود
انگار از لابهلای سطرها
تو را میخواند
باد
گوشهی شب را ورق میزند
و آخرین سکوت را
برای تاریکی میخواند
من
آرام
با واژهها
در نورِ نقرهای مهتاب
نفس میکشم
چه رؤیایی…
داستانِ دلتنگیام
هنوز میان شیشههای آسمان
غبار گرفته است
گاهی سر برمیآورم
به آسمانی که چند ستاره را
در آغوش کشیده
گاهی به کتاب برمیگردم
و گاهی چشمهایم
در پیِ داستانی گم میشود
اما
سکوت کنارم نشسته است
و من
صفحهبهصفحه
از میان شب عبور میکنم
با دلی
که هنوز میان واژههای ناتمام
به دنبال روشنایی میگردد!
# عالیه میوند 2026 / 6 / 7
# انجمن ادبی پادگانه نیایش
رباعی
هربار مرا چرا زخود می رانی
با ناز گهی با خشم و هم ویرانی
دیریست که من عاشق زارت هستم
عاشق که شدی غم مرا می دانی
با دردو فغان و با الم بر گشتم
با دیدهِ پر اشک و غم بر گشتم
امید به درگه تو جز نیست مرا
با قامت چون کمان ،خم بر گشتم
دل بشکسته با دیدهی نم بر گشتم
با حسرت پنهان دست کم بر گشتم
پیچیده به غم درو دیوار دلم
در عالم تنهایی خودم بر گشتم
نوری که فضای ماه را روشن کرد
در دیدهی من نگاه را روشن کرد
در آتش عشق تو چنان می سوزم
در سینه غم سیاه را روشن کرد
از صبر دلم نور و وفا می بارد
با دست دعا لطف و صفا می بارد
از مهر تو شد سفرهِ دل آراسته
گویی ز سما نورِ خدا می بارد
از لطف خوشت عطر وفا می بارد
از هر نگهت شور و نوا می بارد
هر چند به دیدار تو دل مهجور است
با دیدن تو شوق و بقا می بارد
آن رنگ لبت شیرین تر از رنگ انار
با یک نگه ات کردی تو دل را شکار
گر رهگذر باغِ دلِ من باشی
در باغ دلم درخت عشق خود بکار
✍ عالیه میوند 2026 / 4 / 13
هربار مرا چرا زخود می رانی
با ناز گهی با خشم و هم ویرانی
دیریست که من عاشق زارت هستم
عاشق که شدی غم مرا می دانی
با دردو فغان و با الم بر گشتم
با دیدهِ پر اشک و غم بر گشتم
امید به درگه تو جز نیست مرا
با قامت چون کمان ،خم بر گشتم
دل بشکسته با دیدهی نم بر گشتم
با حسرت پنهان دست کم بر گشتم
پیچیده به غم درو دیوار دلم
در عالم تنهایی خودم بر گشتم
نوری که فضای ماه را روشن کرد
در دیدهی من نگاه را روشن کرد
در آتش عشق تو چنان می سوزم
در سینه غم سیاه را روشن کرد
از صبر دلم نور و وفا می بارد
با دست دعا لطف و صفا می بارد
از مهر تو شد سفرهِ دل آراسته
گویی ز سما نورِ خدا می بارد
از لطف خوشت عطر وفا می بارد
از هر نگهت شور و نوا می بارد
هر چند به دیدار تو دل مهجور است
با دیدن تو شوق و بقا می بارد
آن رنگ لبت شیرین تر از رنگ انار
با یک نگه ات کردی تو دل را شکار
گر رهگذر باغِ دلِ من باشی
در باغ دلم درخت عشق خود بکار
✍ عالیه میوند 2026 / 4 / 13
دو بیتی
قدیم ها شاد مانی بود وطن را
پر از شور و نوا بود انجمن را
کنون خشکیده دشت و دامن او
چرا نابود کرد رسم کهن را
ببین رنج و غم هر هموطن را
نگر بیچارهگی هر بیوه زن را
خدایا تو نجات ده میهنم را
فروزان کن چراغ انجمن را
چرا نا بود کرد علم وطن را
که سوزانده نوای انجمن را
بکن رحمی به حالِ خواهرانم
که علم شان بیافروزد جهان را
به ملک غیر غریب و بی نوایم
وطن گم کردهام بی آشنایم
چرا گرما ندار این زمانه
که بی میهن و هم ما بی نوایم
✍ عالیه میوند 2026 / 4 / 25
قدیم ها شاد مانی بود وطن را
پر از شور و نوا بود انجمن را
کنون خشکیده دشت و دامن او
چرا نابود کرد رسم کهن را
ببین رنج و غم هر هموطن را
نگر بیچارهگی هر بیوه زن را
خدایا تو نجات ده میهنم را
فروزان کن چراغ انجمن را
چرا نا بود کرد علم وطن را
که سوزانده نوای انجمن را
بکن رحمی به حالِ خواهرانم
که علم شان بیافروزد جهان را
به ملک غیر غریب و بی نوایم
وطن گم کردهام بی آشنایم
چرا گرما ندار این زمانه
که بی میهن و هم ما بی نوایم
✍ عالیه میوند 2026 / 4 / 25
دو بیتی
گهی با غم دلم پرواز می کرد
گهی با شور و غوغا ساز می کرد
دریغا این زمانه بی وفا شد
که اشکم قهر دریا باز می کرد
بهار آورده ای در بستر من
اگر خواهی بپایی در بر من
ز گرمای تنت تا صبح صادق
که باشی تا ابد جان پرور من
تورا ای آهو چشمان می پرستم
بیابان در بیابان می پرستم
بیا جانا بکن پرواز سویم
تو را در سینه پنهان می پرستم
✍ عالیه میوند 2026 / 5 / 5
گهی با غم دلم پرواز می کرد
گهی با شور و غوغا ساز می کرد
دریغا این زمانه بی وفا شد
که اشکم قهر دریا باز می کرد
بهار آورده ای در بستر من
اگر خواهی بپایی در بر من
ز گرمای تنت تا صبح صادق
که باشی تا ابد جان پرور من
تورا ای آهو چشمان می پرستم
بیابان در بیابان می پرستم
بیا جانا بکن پرواز سویم
تو را در سینه پنهان می پرستم
✍ عالیه میوند 2026 / 5 / 5
دو بیتی
مرا از خود جدا کردی به غفلت
نگفتی هم ندانستم چه علت
دلم دریای خون کردی و رفتی
ببین زخم جگرم در کهولت
شدم تنها ندارم یک نگاری
غمی بر دل نهان با بی قراری
درون سینهام آتش گرفته
ز درد میهنم با زخم کاری
بدل دارم بپروازم به سویت
بگیرم دامن وصل نیکویت
میان کوره ای آتشفشانِم
سرابم از غمت در آرزویت
✍ عالیه میوند 2026 / 5 / 19
مرا از خود جدا کردی به غفلت
نگفتی هم ندانستم چه علت
دلم دریای خون کردی و رفتی
ببین زخم جگرم در کهولت
شدم تنها ندارم یک نگاری
غمی بر دل نهان با بی قراری
درون سینهام آتش گرفته
ز درد میهنم با زخم کاری
بدل دارم بپروازم به سویت
بگیرم دامن وصل نیکویت
میان کوره ای آتشفشانِم
سرابم از غمت در آرزویت
✍ عالیه میوند 2026 / 5 / 19
دو بیتی
به حال و مال دنیا بسته مانی
جدا از خویشتن دل خسته مانی
غرور و کبر را از سر بدر کن
که با درد و غمت بشکسته مانی
به وعده ها بیا پیوسته مانی
به گلزار تنم وابسته مانی
ز عطر معطرش دلشاد گردیم
به عشق خویش دائم بسته مانی
چرا از یار خود دل خسته مانی
سراغم را بگیری بسته مانی
به من عهد وفا تو بسته بودی
به پیمانت گر وابسته مانی
" غروب امد دو باره خسته مانی
اگر یادم به سر پیوسته مانی
مکن دوری بهارِ من خزان شد
که تا بر عشق من دلبسته مانی
"دو باره شیشه و باران نم نم "
من و یک صندلی ، چای و کمی غم
نهان هستی تو در شهر دلِ من
خیالاتت به سر با فکر مبهم
✍ عالیه میوند 2026 / 5 / 25
به حال و مال دنیا بسته مانی
جدا از خویشتن دل خسته مانی
غرور و کبر را از سر بدر کن
که با درد و غمت بشکسته مانی
به وعده ها بیا پیوسته مانی
به گلزار تنم وابسته مانی
ز عطر معطرش دلشاد گردیم
به عشق خویش دائم بسته مانی
چرا از یار خود دل خسته مانی
سراغم را بگیری بسته مانی
به من عهد وفا تو بسته بودی
به پیمانت گر وابسته مانی
" غروب امد دو باره خسته مانی
اگر یادم به سر پیوسته مانی
مکن دوری بهارِ من خزان شد
که تا بر عشق من دلبسته مانی
"دو باره شیشه و باران نم نم "
من و یک صندلی ، چای و کمی غم
نهان هستی تو در شهر دلِ من
خیالاتت به سر با فکر مبهم
✍ عالیه میوند 2026 / 5 / 25
استقبالیه از شعر جناب اکبری گرامی
سر در ره وصال تو آخر فدا کنم
اما کجا ز وصل تو دل را رها کنم
ای عشق اولین من ، ای عشق واپسین
یک لحظهای بیا که غم از دل جداکنم
آوارهام، شکسته دلم در فراق تو
هر روز و شب به درگه حق التجا کنم
آتش گرفت از هجر تو این سینهای حزین
خاکسترم ببین که به باد صبا کنم
در جستجوی کوی تو رفتم ز خود برون
تا کی ز درد خویش به هر سو ندا کنم
از مردم زمانه شدم خسته و ملول
دودِ دلم روانه به عرش خدا کنم
خاموش گشته مشعل چشمم ز بی کسی
بر آستان کوی تو دست دعا کنم
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 14
سر در ره وصال تو آخر فدا کنم
اما کجا ز وصل تو دل را رها کنم
ای عشق اولین من ، ای عشق واپسین
یک لحظهای بیا که غم از دل جداکنم
آوارهام، شکسته دلم در فراق تو
هر روز و شب به درگه حق التجا کنم
آتش گرفت از هجر تو این سینهای حزین
خاکسترم ببین که به باد صبا کنم
در جستجوی کوی تو رفتم ز خود برون
تا کی ز درد خویش به هر سو ندا کنم
از مردم زمانه شدم خسته و ملول
دودِ دلم روانه به عرش خدا کنم
خاموش گشته مشعل چشمم ز بی کسی
بر آستان کوی تو دست دعا کنم
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 14
با این نامه
حرف های ناگفته ی دل را بازگو می کنم؛
روزی که خودرا شناختم
که من یک زنم
عهد و اندازه را باید
مراعات کنم
اما گفتم ! که توانمندی من بیشتر از یک مرد است
امید ،برده باری ،عشق ،پیمودن راه های تاریک و روشن با قامت استوار و محکم
-------------------
دختران گلم !
میدانم ،لب های تان را دوخته اند
اما، گذشته ، آینده و رویا هاهمه غرق در اعماق قلب تان نهفته است
آرزوهای تان در گلو تان گره خورده ؛
اما، آرامش فردا را زمزمه میکند
بی هیچ توقعی روح تان را نوازش می دهد
بالاخره ابر های تیره و پر از درد را می شکافد
آرام آرام زنبق های
پنهانی از زیر آوار درد بیرون میآیند
خیابان های سکوت
شگوفه های یخ زده ذوق زنان به امید روزی که
پندک های باز نشده را به شگوفایی
برساند
موج آرامش فواره وار
از دل های زخمی جاری می گردد
تویی آن نور تابانی
میان هرشب تار
چراغ قلب بیماری
به زیر سایهی رحمت
طلوعی صبح صادقی
میان این همه هستی
نترس ای جان من آخر
که بخت تو بیدار ست
و لبخند آفتاب در تو جاریست .
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 15
در گروه انجمن زن ،شعر، آفرینش
حرف های ناگفته ی دل را بازگو می کنم؛
روزی که خودرا شناختم
که من یک زنم
عهد و اندازه را باید
مراعات کنم
اما گفتم ! که توانمندی من بیشتر از یک مرد است
امید ،برده باری ،عشق ،پیمودن راه های تاریک و روشن با قامت استوار و محکم
-------------------
دختران گلم !
میدانم ،لب های تان را دوخته اند
اما، گذشته ، آینده و رویا هاهمه غرق در اعماق قلب تان نهفته است
آرزوهای تان در گلو تان گره خورده ؛
اما، آرامش فردا را زمزمه میکند
بی هیچ توقعی روح تان را نوازش می دهد
بالاخره ابر های تیره و پر از درد را می شکافد
آرام آرام زنبق های
پنهانی از زیر آوار درد بیرون میآیند
خیابان های سکوت
شگوفه های یخ زده ذوق زنان به امید روزی که
پندک های باز نشده را به شگوفایی
برساند
موج آرامش فواره وار
از دل های زخمی جاری می گردد
تویی آن نور تابانی
میان هرشب تار
چراغ قلب بیماری
به زیر سایهی رحمت
طلوعی صبح صادقی
میان این همه هستی
نترس ای جان من آخر
که بخت تو بیدار ست
و لبخند آفتاب در تو جاریست .
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 15
در گروه انجمن زن ،شعر، آفرینش
دوبیتی
" صبورم زیر آوار غم تو "
بگردم دور چشم پر نم تو
مریزان درو مروارید چشمت
که می مانم کنارت همدم تو
جهانم بی تو ویرانه برایم
شب و روزم به غم خانه سرایم
کجایی یار محبوب و عزیزم
بیا شامم سحر کن دلربایم
بکارم گل برایت در سرایم
شبی بازآ ، کنارم دلربایم
بریزم عطر عشقم را به پایت
بگو از عشق افسانه برایم
برنده جایزه 👌
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 11
" صبورم زیر آوار غم تو "
بگردم دور چشم پر نم تو
مریزان درو مروارید چشمت
که می مانم کنارت همدم تو
جهانم بی تو ویرانه برایم
شب و روزم به غم خانه سرایم
کجایی یار محبوب و عزیزم
بیا شامم سحر کن دلربایم
بکارم گل برایت در سرایم
شبی بازآ ، کنارم دلربایم
بریزم عطر عشقم را به پایت
بگو از عشق افسانه برایم
برنده جایزه 👌
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 11
قصه حیرانی
بی سبب گشتی پی ویرانی ام
بی خبر از درد و بی درمانی ام
گر نداری میل عشق و عاشقی
پس چرا بیهوده می رنجانی ام
گر بسوزی در تب هجران چو من
از دلم می آیی و میدانی ام
عمر من تاراج کردی بی سبب
بی خبر از رنج و سرگردانی ام
بار دیگر لطف کن بر لانه ام
بین که مرغ بسمل و زندانی ام
از دری خواندی مرا با عشق و مهر
از در دیگر چرا می رانی ام
" عالیه" شیدا و محو روی تُوست
چاره کن این قصه ای حیرانی ام
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 20
بی سبب گشتی پی ویرانی ام
بی خبر از درد و بی درمانی ام
گر نداری میل عشق و عاشقی
پس چرا بیهوده می رنجانی ام
گر بسوزی در تب هجران چو من
از دلم می آیی و میدانی ام
عمر من تاراج کردی بی سبب
بی خبر از رنج و سرگردانی ام
بار دیگر لطف کن بر لانه ام
بین که مرغ بسمل و زندانی ام
از دری خواندی مرا با عشق و مهر
از در دیگر چرا می رانی ام
" عالیه" شیدا و محو روی تُوست
چاره کن این قصه ای حیرانی ام
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 20
شگفته باغ سخن شد ز عطر اهل نظر
به نام سبز منش ،این بساط علم و هنر
چراغ معرفت افروخت در دل فرهنگ
که تا رسد به جهان ، نور علم شام و سحر
در این خجسته جشنواره ،جمله اهل ادب
گرفته قدر و بها، همچو گوهری ز گهر
بسا که سبز منش گشته جایگاه ادب
و نیک نام به هر بوم و گوشه گوشه ی شهر
اگر چه عمر چینن ،با شتاب می گذرد
به یاد گار بماند ،بزم شعر و هنر
تمام بزم هنر از کمال توست یقین
تویی " شریفی" سالار ارج و عزت و فر
✍️ عالیه میوند 2026 / 6 / 22
فرانکفورت
به نام سبز منش ،این بساط علم و هنر
چراغ معرفت افروخت در دل فرهنگ
که تا رسد به جهان ، نور علم شام و سحر
در این خجسته جشنواره ،جمله اهل ادب
گرفته قدر و بها، همچو گوهری ز گهر
بسا که سبز منش گشته جایگاه ادب
و نیک نام به هر بوم و گوشه گوشه ی شهر
اگر چه عمر چینن ،با شتاب می گذرد
به یاد گار بماند ،بزم شعر و هنر
تمام بزم هنر از کمال توست یقین
تویی " شریفی" سالار ارج و عزت و فر
✍️ عالیه میوند 2026 / 6 / 22
فرانکفورت
❤1
رزومه
نام:
دردِ غربت
تحصیلات:
پروردهٔ مکتبِ امید؛
دانشآموختهٔ سکوت و بغض.
در دانشگاهِ شکستها آموختم
که پس از هر افتادن،
دوباره برخیزم.
سوابق:
سالها همسفرِ دلتنگی؛
اقامت در ایستگاههای انتظار؛
عبور از مرزهای بیکسی؛
و از هر سفر، اندوختنِ تکهای تجربه.
مهارتها:
لبخند زدن، پشتِ اندوه؛
دوست داشتن، از دورترین فاصلهها؛
ساختنِ امید، از دلِ ویرانهها؛
و یافتنِ سپیده، در تاریکترین شبها.
داراییها:
اعتماد؛
تجربه؛
و رؤیاهایی که هنوز زندهاند.
شغل:
ساکنِ خانهای بینشان؛
نگهبانِ خاطرهها.
مقصد کاری:
رسیدن به صبحی روشن؛
آنجا که ابرهای غربت
از آسمانِ زندگی کنار بروند.
توضیحات:
هنوز رهگذرِ شهرهای غریبم؛
در هر سرزمین، تکهای از روحم را به یادگار گذاشتهام.
با این همه، باور دارم روزی همین راهِ دور،
مرا به آرامشی خواهد رساند
که سالها در جستوجویش بودهام.
# عالیه میوند 2026 / 6 / 22
# انجمن پادگانه نیایش
خیلی زیباست
👌👌👌
نام:
دردِ غربت
تحصیلات:
پروردهٔ مکتبِ امید؛
دانشآموختهٔ سکوت و بغض.
در دانشگاهِ شکستها آموختم
که پس از هر افتادن،
دوباره برخیزم.
سوابق:
سالها همسفرِ دلتنگی؛
اقامت در ایستگاههای انتظار؛
عبور از مرزهای بیکسی؛
و از هر سفر، اندوختنِ تکهای تجربه.
مهارتها:
لبخند زدن، پشتِ اندوه؛
دوست داشتن، از دورترین فاصلهها؛
ساختنِ امید، از دلِ ویرانهها؛
و یافتنِ سپیده، در تاریکترین شبها.
داراییها:
اعتماد؛
تجربه؛
و رؤیاهایی که هنوز زندهاند.
شغل:
ساکنِ خانهای بینشان؛
نگهبانِ خاطرهها.
مقصد کاری:
رسیدن به صبحی روشن؛
آنجا که ابرهای غربت
از آسمانِ زندگی کنار بروند.
توضیحات:
هنوز رهگذرِ شهرهای غریبم؛
در هر سرزمین، تکهای از روحم را به یادگار گذاشتهام.
با این همه، باور دارم روزی همین راهِ دور،
مرا به آرامشی خواهد رساند
که سالها در جستوجویش بودهام.
# عالیه میوند 2026 / 6 / 22
# انجمن پادگانه نیایش
خیلی زیباست
👌👌👌
دوبیتی
کمی چای کمی توت شمالی
کمی با تو و آغوش خیالی
بگویم من برایت درد هجران
بگو تو از وصال احتمالی
نوشتم درد دیرین دل خویش
شرار و آتشینِ محفل خویش
ز کف دادم بهار زندگانی
چه سازم با دل بی حاصل خویش
بدل نخل امیدت را نشاندم
تو را هر شب به بزم عشق خواندم
ز امواج نگاهت ورطه خیزد
گمانم من در این گرداب ماندم
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 25
انجمن ادبی پادگانه نیایش
کمی چای کمی توت شمالی
کمی با تو و آغوش خیالی
بگویم من برایت درد هجران
بگو تو از وصال احتمالی
نوشتم درد دیرین دل خویش
شرار و آتشینِ محفل خویش
ز کف دادم بهار زندگانی
چه سازم با دل بی حاصل خویش
بدل نخل امیدت را نشاندم
تو را هر شب به بزم عشق خواندم
ز امواج نگاهت ورطه خیزد
گمانم من در این گرداب ماندم
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 25
انجمن ادبی پادگانه نیایش
نخل امید
ای که چشم و دلِ من در پیِ دیدارِ تو است
چه بخواهم ، چه نخواهم، دل گرفتار تو است
همچو مهتاب، به عرشِ دلِ من جا داری
روشنیبخشِ شبم، جلوهٔ رخسارِ تو است
چه شکوفاست به باغِ دلِ من نخلِ امید
عاشقم کردی و این، شیوهٔ کردارِ تو است
آرزو دارم اگر روزی بیایی به برم
غصه کم کن که دلم محرم اسرارِ تو است
ای تو سرمایهٔ جان، ای تو امیدِ دلِ زار
پای تو بوسه زنم، چون که سزاوارِ تو است
شرر افکنده فراقِ تو به جانم، چه کنم؟
خوب بین " عالیه" کی در پی آزارِ تو است .
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 27
ای که چشم و دلِ من در پیِ دیدارِ تو است
چه بخواهم ، چه نخواهم، دل گرفتار تو است
همچو مهتاب، به عرشِ دلِ من جا داری
روشنیبخشِ شبم، جلوهٔ رخسارِ تو است
چه شکوفاست به باغِ دلِ من نخلِ امید
عاشقم کردی و این، شیوهٔ کردارِ تو است
آرزو دارم اگر روزی بیایی به برم
غصه کم کن که دلم محرم اسرارِ تو است
ای تو سرمایهٔ جان، ای تو امیدِ دلِ زار
پای تو بوسه زنم، چون که سزاوارِ تو است
شرر افکنده فراقِ تو به جانم، چه کنم؟
خوب بین " عالیه" کی در پی آزارِ تو است .
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 27
آتش زدی بر سینهام، غوغا مکن غوغا مکن
گمگشتهٔ راهِ تو را، رسوا مکن رسوا مکن
پنهان مشو، پیدا تویی، جاری به رگهایِ منی
خورشیدِ حسنِ خویش را، یغما مکن یغما مکن
گر سهمِ من خاکستر است، افزون بکن این آتشم
آتش بزن بر جانِ من، پروا مکن پروا مکن
جز عشقِ تو در سینهام، هرگز نبودهست این چنین
تنها بگو از مهرِ خود، حاشا مکن حاشا مکن
دریایِ دل طوفان شده، ساحل نمییابد مرا
زهرِ غمت در کامِ من، اجرا مکن اجرا مکن
چشمِ تو چون صبحی دمید، بر شامِ تارِ زندگی
افتادهام در دامِ تو، بلوا مکن بلوا مکن
بگذار تا در کویِ تو، بینام و سرگردان شوم
ای «عالیه» عاشق بمان، سودا مکن سودا مکن
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 28
# انجمن ادبی پادگانه نیایش
گمگشتهٔ راهِ تو را، رسوا مکن رسوا مکن
پنهان مشو، پیدا تویی، جاری به رگهایِ منی
خورشیدِ حسنِ خویش را، یغما مکن یغما مکن
گر سهمِ من خاکستر است، افزون بکن این آتشم
آتش بزن بر جانِ من، پروا مکن پروا مکن
جز عشقِ تو در سینهام، هرگز نبودهست این چنین
تنها بگو از مهرِ خود، حاشا مکن حاشا مکن
دریایِ دل طوفان شده، ساحل نمییابد مرا
زهرِ غمت در کامِ من، اجرا مکن اجرا مکن
چشمِ تو چون صبحی دمید، بر شامِ تارِ زندگی
افتادهام در دامِ تو، بلوا مکن بلوا مکن
بگذار تا در کویِ تو، بینام و سرگردان شوم
ای «عالیه» عاشق بمان، سودا مکن سودا مکن
✍ عالیه میوند 2026 / 6 / 28
# انجمن ادبی پادگانه نیایش