𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
27 subscribers
75 photos
13 videos
52 links
Main channel: @hahahaCHEESE
Download Telegram
#Drabble
کاپل: یونبین
توضیحات: نوشته شده از روی این ادیت
𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
#Drabble کاپل: یونبین توضیحات: نوشته شده از روی این ادیت
شنیدن صدای تقه‌ی آروم در باعث شد تا نگاهش رو از کتابش بالا بیاره. با نفس عمیقی، پتوی نازک روی پاهاش رو کنار زد و کتابش رو روی میز قرار داد و از کنار شومینه‌ی گرم و راحتش بلند شد تا ببینه کی این وقت شب به خونه‌اش اومده. وقتی که در رو باز کرد، احساس کرد روحش از بدنش پر کشید..

پسر اونجا و زیر بارون شدید و توی هوای سرد اواسط پاییز ایستاده بود. هودی مورد علاقه‌اش، که درواقع یکی از هودی‌های سوبین بود، به تنش چسبیده و کامل خیس شده بود و سوبین میتونست لرزش محو تنش رو از سرما ببینه. موهای عسلی رنگش کامل خیس شده بودن و تیره‌تر بنظر میرسیدن؛ اما بدتر از همه، چشم‌هاش بود. اون دوتا تیله‌ی تیره رنگ شفاف، نوری که از داخل خونه میومد رو بازتاب میکردن و قلب سوبین برای لرزش مردمک‌های چشم‌های زیباش لرزید.

یونجون:«من..سوبین-اه من..»

به پسر اجازه نداد تا حرف رو تموم بکنه، سریعا قدم جلو گذاشت و تن کوچیکترش رو بین بازوهاش گرفت و فشرد؛ طوری که انگار میخواست پسر رو توی وجودش حل بکنه. صدایی بین گریه و ناله‌ی عاجزانه از گلوش بیرون اومد و میتونست شکستن بغض چندین روزه‌اش رو حس بکنه.

سوبین:«تو برگشتی..تو اینجایی..»

دست‌های لرزون پسر به لباسش چنگ انداختن و بدنش با هق‌هق‌هایی که سعی میکرد توی شونه‌ی پسر مخفی بکنه می‌لرزید.

یونجون:«من..سوبین من ت-ترکت کردم، من ف-فکر کردم این برای دوتامون بهتره، اینکه جدا باشیم بهتره که..که تو بدون من بهتری..»

'ششش' آرومی دم گوش پسر گفت و به آرومی کمرش رو نوازش کرد. لب‌های گرمش پوست سرد اما خوشبوی گردن پسر رو پیدا کردن و بوسه‌های لطیفی روش مینشوندن.

سوبین:«اینجا خونه‌ی من و توعه، قرار نیست این خونه وقتی که تو داخلش نیستی حس زندگی بهم بده هیونگ.»

کمی سرش رو عقب آورد و با نگاهی به چشم‌های خیس پسر، گردنش رو خم کرد و بوسه‌ای روی لب‌های لطیف و نرم پسر نشوند. بعد از چندین روز بالاخره حس میکرد میتونه نفس بکشه.

سوبین:«بیا بریم داخل هیونگ.»

بدن پسر رو بین بازوهاش از دنیای بیرون مخفی کرد و با بلند کردنش، سمت داخل بردش. همه چیز درست میشد. عشق به خونه‌اشون برگشته بود..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#Drabble
کاپل: یونگی
توضیحات: سامر رومنس
𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
#Drabble کاپل: یونگی توضیحات: سامر رومنس
"ایندفعه یکم بیشتر طول کشید تا برگردی، ها؟"

کلماتش رو با لبخند عمیقی که روی صورتش بود زمزمه کرد و تخته‌ی موج سواریش رو کنار پاش روی زمین شنی ساحل گذاشت. حتی نتونست به سمت پسر حرکتی بکنه وقتی که یونهو سریعا سمتش دویید و با پیچیدن دست‌هاش دورش، از روی زمین بلندش کرد و صدای خنده‌اش رو توی ساحل پیچوند.
دست‌های دلتنگ یونهو به پسر چنگ مینداختن و حتی خیس بودن تنش که تا دقایقی پیش توی آب بود هم باعث نشد تا پسر رو زمین بذاره.

"دلم برات تنگ شده بود.."

زمزمه‌ی پسر باعث شد تا صورتی که توی بغلش مخفی شده بود رو قاب بگیره تا بتونه چهره‌ای که بیشتر از هرچیزی مشتاق دیدنش بود رو ببینه. چشم‌های یونهو از خوشحالی و دلتنگی برق میزدن و پوست سفیدش از هیجان، روی گونه‌هاش به رنگ صورتی در اومده بود.

"من اینجام، دیگه اینجام عزیزم.."

پسر به آرومی زمین گذاشته شد تا یونهو بتونه دستش رو توی دستش بگیره و طبق عادت همیشگیش، بوسه‌ای پشت انگشت‌های پسر بذاره و گونه‌هاش رو سرخ بکنه.

"دیگه تنهات نمیذارم، دیگه قرار نیست فقط سه ماه از سال و زیر آفتاب تابستونی ببینمت؛ ایندفعه اومدم که پیشت بمونم."

خنده‌ی ناباوری که از بین لب‌های مینگی اومد بین اشک‌هایی که از خوشحالی روی گونه‌هاش می‌چکید گم شدن و یونهو هیچ راهی بجز بوسیدن پسر برای آروم کردنش پیدا نمیکرد؛ پس بوسیدش. با وجود شوری آب دریا و اشک‌های پسر، آفتاب سوزانی که پوستش رو می‌سوزند و خستگی راهی که طی کرده بود، پسر رو بوسید؛ چون میدونست این بوسه به معنای یک شروع جدیده. شروعی که داخلش، دیگه حرفی از رفتن بینشون زده نمیشد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
Photo
صندوق عقب ماشین رو به آرومی بست و نفس عمیقی از جا شدن وسایلشون بیرون داد. با شنیدن صدای پا، سمت پسر برگشت و وقتی کمرش به ماشین چسبید خنده‌ی آرومی کرد.

"تو همونی نبودی که می‌گفت دیرمون شده و باید بریم؟"

پسر بزرگتر با لبخند بهش نگاه می‌کرد و همونطور که موهای بلند شده‌اش رو از توی صورت خوشحالش کنار میزد‌، هومی کشید.

"هیچوقت برای بوسیدنت دیر نیست."

خنده‌ی بلند و خوشحال مینگی به پسر اجازه نداد تا لب‌هاشون رو بهم بچسبونه؛ بجاش، بوسه‌های کوتاه و لطیفی روی پوست برنزه شده‌ی پسر می‌گذاشت و از شنیدن صدای خنده‌اش توی اون فاصله لذت می‌برد.

"جونگ یونهو! تو حتی مقصد بعدیمون رو هم بهم نگفتی."

پسر بزرگتر ادای فکر کردن در آورد و لب‌هاشو کمی جلو داد.

"خب، ساحل هونگده هنوز مونده، باید حتما معبدهای گیونگجو رو هم ببینیم و البته آب گرم اونیانگ هم خیلی وقته که توی لیست سفرمون مونده."

بدنش رو به نرمی به پسر کوچیکتر چسبوند و لبخند بزرگی در جواب لبخند کش اومده‌ی پسر زد.

"به معنای دیگه، هرجایی که جاده مارو ببره میریم و هرکاری که دلمون بخواد میکنیم؛ حاضری؟"

"حاضرم، ولی ایندفعه من رانندگی میکنم."

حرف پسر باعث شد تا سریعا دستی که سوئیچ ماشین داخلش بود رو عقب و بالا ببره تا از گرفته شدنش توسط پسر جلوگیری کنه.

"حتی فکرشم نکن، دفعه‌ی قبل نزدیک بود به کشتنمون بدی."

"اون فقط یه بار بود جونگ یونهو! زود باش دیگه، قول میدم حواسمو بیشتر جمع کنم؛ خودت گفتی هرکاری بخوایم میکنیم خب من میخوام رانندگی کنم!"

مینگی سعی می‌کرد تا سوئیچ رو از دست یونهو بگیره و پسر بزرگتر با خنده تلاش می‌کرد تا پسر رو از خواسته‌اش منصرف کنه. عمرا نمیتونست بذاره مینگی دوباره رانندگی کنه؛ به هیچ وجه.
پس با حرکتی سریع، کمر باریک مینگی رو با یک دست گرفت و پسر رو روی صندوق عقب ماشین نشوند و لب‌هاشون رو بهم چسبوند. صدای متعجبی از این بوسه‌ی یهویی از بین لب‌های مینگی بیرون اومد اما پیچیدن دست‌هاش دور گردنش نشون میداد ابدا اعتراضی نداره.

"من میرونم و تو برامون آهنگ بذار و مثل یه پرنسس خوب برای دوتامون خوراکی باز کن؛ چطوره؟"

نگاه منگ از بوسه‌ی پسر باعث شد تا خنده‌ی آرومی سر بده و بدون اینکه بخواد خودش رو کنترل بکنه، خم شد و دوباره لب‌هاشون رو بهم چسبوند. بهرحال، هیچوقت برای بوسیدن مینگی وقتشون کم نبود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#Drabble
کاپل: یونگی
توضیحات: نوشته شده از روی این ویدیو و آهنگ
𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
Chris Isaak – Wicked Game
قوطی خالی رو کنار گذاشت و انگشت‌های رنگیش رو بدون اهمیت به رنگی شدن خودش بین موهاش کشید. چند قدم به عقب برداشت و با لبخند بزرگی به دیوار رو به روش نگاه کرد. رنگ‌های روشن و براق به زیبایی کنار همدیگه قرار گرفته بودن و طرحی که پسر توی ذهنش داشت رو تشکیل داده بودن. پسر از طرحش راضی بود.
با نفس عمیقی، خنده‌ی آسوده‌ای کرد و به سمتی که پسر دیگه نشسته بود قدم برداشت و کنارش روی زمین خاکی و کمی سرد نشست. قوطی نوشیدنی‌ای که پسر به سمتش گرفت رو قبول کرد و بدون توجه به محتویاتش چندین قلپ ازش نوشید. نوشابه‌ی بدون قند.

"خوب بنظر میرسه، ایندفعه رنگی‌تره."

هومی در جواب پسر کشید و سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد. ساعت حدودا چهار صبح بود و پلی که دو پسر زیرش نشسته بودن تقریبا خالی از تردد بود.
با برخورد دست پسر به بازوش، نگاهش رو از طرح رو به روش گرفت و به پسر داد. یونهو بی هیچ حرفی یکی از ایرپادهاش رو به سمتش گرفته بود و ازش درخواست می‌کرد تا همراه باهاش به آهنگش گوش بده. لبخند محوی زد و ایرپاد رو توی گوشش قرار داد و هومی از انتخاب آهنگ پسر کشید.

"امشب ساکتی."

ملودی آروم و غمناکی که توی گوشش می‌پیچید باعث شد تا نفس لرزونی بکشه. کمی سرش رو به دو طرف تکون داد تا موهای بلند شده و بهم ریخته‌اش از جلوی چشمش کنار برن و سرش رو بالا برد. ستاره‌ها اون شب به زیبایی میدرخشیدن. پسر حتی اگه میخواست هم نمیتونست همشون رو بشمره. رد شدن ستاره‌ی دنباله داری باعث شد تا لحظه‌ای نفسش رو حبس بکنه و با تمام وجود چیزی که قلبش میخواست رو آرزو بکنه.

"نمیخوای باهام صحبت کنی؟"

چی میگفت؟ چطور به پسر میگفت که اگه صحبت بکنه کلماتش فقط احساساتش رو لو میدن؟ چطور میگفت که نمیتونه توی چشم‌های پسر نگاه بکنه و نبوسش؟ مینگی حس می‌کرد وقتی به پسر نگاه میکنه حتی نمیتونه نفس بکشه. توی همچین لحظاتی بود که با خودش میگفت کاشکی هیچوقت سیگار رو ترک نمی‌کرد تا میتونست با دود کردن چندین نخ ذهنش رو کمی آروم بکنه؛ اما یادآوری نگاه ناراحت پسر هربار که سیگاری بین انگشت‌هاش میدید کافی بود تا افکارش رو سریعا دور بندازه.
بطری خالی نوشابه رو بین انگشت‌هاش فشرد و از سرجاش بلند شد. نگاه پسر دنبالش می‌کرد.

"میخوای برقصیم؟"

پسر با چشم‌های درشت و درخشانش به مینگی نگاه می‌کرد. مینگی قسم میخورد توی چشم‌هاش ستاره‌ها میدرخشن.
خیلی طول نکشید که پسر از جاش بلند شد و بعد از تکوندن پشت شلوارش، سمت پسر رفت. دست‌های مینگی روی شونه‌های یونهو نشستن و یونهو دست‌هاش رو دور کمر مینگی پیچید. بدن‌هاشون به آرومی باهم تکون میخوردن و پیشونی مینگی روی شونه‌ی پسر قرار گرفت. مینگی بوی عطر مورد علاقه‌اش و رنگی که روی دست‌ها و هودیش پخش شده بود رو میداد؛ رنگی که یونهو مطمعن بود قراره روی لباس‌ها و بدن خودش هم پخش بشه. اما مهم نبود. یونهو حاضر بود پوشیده شدن با هر رنگی رو تحمل بکنه اگه به این معنی بود که جای دست‌های مینگی روی تن و لباسش میموندن.

"کاشکی میتونستم بهت بگم چی میخوام، یونهو."

هومی از ته گلوش بیرون اومد و انگشت‌هاش رو نوازش‌وار روی کمر پسر کشید. لب‌هاش بوسه‌ی محوی روی شقیقه‌ی مینگی گذاشتن و بدنش رو به خودش نزدیکتر کرد.

"برات صبر میکنم؛ ما همه‌ی تایم توی دنیا رو داریم، مین."

لبخندی که روی صورت مینگی نشست لرزون، اما خوشحال‌ترین لبخندی بود که تابحال زده بود. یونهو حاضر بود براش صبر بکنه. اون‌ها کلی زمان داشتن. برای الان، بدن‌های به هم چسبیده‌اشون زیر نور ستاره‌های درخشان اون شب باهم تکون میخوردن و مینگی فقط یک چیز بیشتر میخواست‌؛ اما زود بود. بوسیدن یونهو میتونست کمی صبر بکنه؛ برای الان، به همین بسنده می‌کرد. میتونست صبر بکنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#Drabble
کاپل: سونگجونگ
توضیحات: نوشته شده از روی این پست
𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
#Drabble کاپل: سونگجونگ توضیحات: نوشته شده از روی این پست
کمی از قهوه‌ی خوش دم و تازه‌اش رو نوشید و با لبخندی که از طعم خوبش روی لباش نشسته بود، توی گوشیش میچرخید. روز تعطیل سونگهوا به آرومی می‌گذشت و خوشحال بود که میتونه به دور از مشکلات برای ساعاتی روی کاناپه‌ی خونه‌اشون لم بده و استراحت بکنه.
اما آرامشش با شنیدن صدای فحش‌های مرد از توی اتاق بهم زده شد. وقتی که مابین فحش‌های مرد تونست کلمات آشنای همیشگی و صدای کوبیده شدن دست مرد روی میز رو بشنوه، سری به دو طرف تکون داد و توی ذهنش شروع به شمردن کرد.
یک، دو، سه..

"هوا؟"

مرد با چشم‌هایی که خسته و کمی ناراحت به نظر می‌رسیدن از اتاق بیرون اومد و جلوی چشم‌های سونگهوا ایستاده بود. موهاش از تعداد دفعاتی که مرد دستشون رو بینشون برده بود کمی شلخته بودن و گوشه‌های لب‌هاش به پایین خم شده بودن و آویزون شدنشون نشون از نیاز مرد به آرامش میداد.
سونگهوا بدون اینکه حرفی بزنه، قهوه‌اش رو کنار گذاشت و بدنش رو به حالت نیمه خوابیده در آورد و دست‌هاش رو برای مرد باز کرد. هونگجونگ برای جا دادن خودش توی آغوش مرد بزرگتر ابدا درنگ نکرد.
سونگهوا بوی شامپو بدن هلویی مشترکشون، مایع لباسشویی لوندر و قهوه‌ی تازه دم شده میداد و همه‌ی این بوهای آشنا باعث شدن تا مرد کوچیکتر به راحتی توی آغوش همسرش لم بده و صورتش رو توی گردنش مخفی کنه.
انگشت‌های سونگهوا با ملایمت کمر و موهای مرد رو نوازش میکردن و لب‌های بوسه‌های پرمحبت و کوچیکی روی شقیقه و گونه‌های توپر هونگجونگ میذاشتن.
سونگهوا لازم نبود بپرسه تا بدونه مرد چی میخواد؛ اونقدری همسرش رو می‌شناخت که بدونه بعضی وقتا بدون هیچ سوالی فقط نیاز به آغوشی پرمحبت و به دور از شغلش داره، و سونگهوا کی بود که بخواد همچین خواسته‌ای رو ازش دریغ بکنه؟
با لبخندی که روی صورتش نشسته بود، فشار نرمی به تن مرد داد و چشم‌هاش رو از حس نشستن لب‌های لطیف هونگجونگ روی گردنش بست. سونگهوا این لحظه رو با هیچ چیزی عوض نمی‌کرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#Drabble
کاپل: یونگی
توضیحات: نوشته شده از روی این ویدیو
𝙔𝙚𝙡𝙡𝙤𝙬 𝙖𝙧𝙘𝙝𝙞𝙫𝙚
#Drabble کاپل: یونگی توضیحات: نوشته شده از روی این ویدیو
با کشیده شدن دستی روی شونه‌اش و نشستن فردی کنارش، نگاهش رو از گوشیش برداشت و به پسری که با لبخند همیشگیش کنارش مینشست داد.
"چی نگاه میکنی؟" یونهو زمزمه کرد، سرش رو کمی جلو برد تا صفحه‌ی گوشی پسر رو ببینه. روی صفحه یه عکس بود، عکسی قدیمی از دوران نوجوونیشون، دورانی که هنوز قدم‌های رقصشون کامل هماهنگ نشده بود و آکنه‌های قرمز رنگ روی گونه‌های گردشون رو گرفته بود. دورانی که بدون استرس و نگرانی، می‌رقصیدن و شادی میکردن؛ زمانی که اوج لذت نوجوونیشون وقت گذروندن باهمدیگه، آهنگ گوش دادن با هندزفری قدیمی مینگی که همیشه به هم گره میخورد و خوردن خوراکی‌های مورد علاقه‌اشون بود.
"مامانم برام فرستاده بودش، گفت توی آلبوم‌های قدیمی پیداش کرده." مینگی جوابش رو داد، نگاهش هنوز هم روی عکس بود. هردو لبخند بزرگی روی لب داشتن و دست‌هاشون رو دور شونه‌های هم پیچیده بودن. مینگی عینک مستطیلی مشکی رنگی روی بینیش داشت و موهای یونهو شلخته و نامرتب بودن.
"میدونی،" مینگی به آرومی شروع کرد، شستش هنوز هم به نرمی روی صفحه‌ی گوشی کشیده میشد، درست روی صورت پسرک قد بلندی که کنارش ایستاده بود. "اون زمان اون قدر به فکر بودن باهات بودم که حتی خوابش رو دیدم."
نگاه یونهو با درک کلمات مینگی نرم شد، لطافتی که فقط وقتی بحث احساسات پسر کوچیکتر بود خودش رو نشون میداد. "چه خوابی دیدی؟"
مینگی نفس عمیقی کشید، سرش رو بالاخره بالا آورد و با پسر کنارش چشم تو چشم شد. "خواب خودمون. من و تو، روی استیج درحال رقصیدن و شوخی کردن، چیزهایی که الان داریمشون."
یونهو چندین لحظه سکوت کرد، سنگینی کلمات مینگی روی قلبش افتاده بود. یونهو یادش بود، زمانی که هردو تنها چیزی که آرزوش رو میکردن، رقصیدن روی یک استیج به همراه هم بود؛ باهمدیگه و تا وقتی که توانش رو داشته باشن. زمانی که تنها نگرانی هردوشون این بود که 'اگه باهم نباشیم چی؟'
نفس عمیقی که از بین لب‌های یونهو بیرون اومد، روی گونه‌ی مینگی نشست، فاصله‌ی صورت‌هاشون کم شده بود. با لبخند محوی سرش رو کمی کج و به پسر کوچیکتر نگاه کرد.
مینگی هنوز همون مینگی بود، هنوز همون چشم‌های معصوم رو داشت، بینی تیز و لب‌های درشتی که جلو اومدنشون به رشته‌های قلبش چنگ مینداخت. مینگی هنوز هم رد آکنه‌های قدیمی رو روی گونه‌هاش داشت، هنوز موقع ترسیدن به آستینش چنگ مینداخت، هنوز وقتی که از آهنگ جدیدی لذت می‌برد با ذوق و حیرت از آهنگسازیش براش صحبت میکرد. مینگی هنوز مثل دوران نوجوونیش خجالتی و پر از انرژی بود، هنوز هم چشم‌هاش می‌درخشید.
"من هنوز هم هرشب آرزو میکنم بتونیم باهم تا آخرش این کار رو انجام بدیم؛ من و تو، روی استیج." زمزمه‌ی لطیف یونهو، به همراه انگشتی که بالا اومد تا موهای پسر رو از جلوی چشمش کنار بزنه لبخندی روی لب‌های مینگی نشوند؛ لبخندی که نشون میداد یونهو باز هم دقیقا حرفی رو زده که بیشتر از همه بهش احتیاج داشته.
"منم هنوز همین آرزو رو میکنم."
زمزمه‌ی آروم پسر، خنده‌ای از گلوی یونهو بیرون کشید. بدون توجه به محیط اطرافشون، سمتش خم شد و بوسه‌ی نرمی روی گونه‌اش گذاشت و با لبخندی دستش رو گرفت.
"پس بهتره برای برآورده شدنش آماده باشی مینگی-یا، چون همین الان هم یه استیج منتظر ماست تا روش قدم بذاریم."
حرف یونهو بالاخره باعث شد تا با یادآوری اجراشون، از جا بلند بشه و نفس عمیقی بکشه. سری برای پسر تکون داد و با لبخندی به پسر بزرگتر که از نوجوونی تابحال قلبش رو به تپش مینداخت، سمت پله‌ها قدم برداشت؛ همراه همدیگه، هردو باهم، روی یک استیج و رقصی که تا ابد براشون ادامه خواهد داشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM