یاس 🌸 سپید
Photo
رمان #قاصدکهای_سپید
قسمت صدوچهلوششم
دسته ای از موهای مشکی اش هم کج
شده و روی پیشانی بلند و مردانه اش ریخته بود، با چشمان عسلی اش جز
به جز صورتم را از نظر گذراند و در اخر خیره در چشمانم گفت:
بابت دیروز معذرت می خوام دست خودم نبود! الانم برو خوش بگذره و مواظب خودت هم باش.
بی اختیار لبخند زدم و سری به عنوان خداحافظی تکان دادم. خندان به طرف ماشین رفتم و در همان حال از داخل کیفم گلِ سرم را در آوردم و
موهایم را زیر شال جمع کردم. وقتی به ماشین رسیدم هنوز ایستاده بود.
البته این بار لبخندی بر لب داشت. از پارکینگ که خارج شدیم سایه که تا آن لحظه ساکت بود گفت:
واقعا پسر جذابیه حتی اگه ازش خوشت هم بیاد، بهت حق می دم ولی رستا
گناه داره با احساساتش بازی نکن! تو همین طوری هم برای اون بیچاره
دست نیافتنی هستی!
خیلی جدی گفتم:
حالا کی خواست اذیتش کنه!
طوری نگاهم کرد که از صد تا فحش بدتر بود. من و سایه خوب همدیگر
را می شناختیم و دستمان برای هم رو بود. با شیطنت لبخند زدم ولی او
فقط سرش را با تاسف تکان داد و تا مرکز خرید دیگر حرفی نزد. تغییرات
سایه خیلی محسوس بود و من این سایه افسرده را نمی شناختم.
با دیدن ماهک و نگین کمی روحیه سایه بهتر شد و از الکی که از دیشب
در آن فرو رفته بود بیرون آمد. مثل همیشه کلی خندیدیم و چهار نفری تک
به تک مغازه ها را زیر پا گذاشتیم. واقعا خرید درمانی داروی خوبی برای
روحیه تضعیف شده خانم ها بود روی سایه که جواب داد.
ادامه دارد
قسمت صدوچهلوششم
دسته ای از موهای مشکی اش هم کج
شده و روی پیشانی بلند و مردانه اش ریخته بود، با چشمان عسلی اش جز
به جز صورتم را از نظر گذراند و در اخر خیره در چشمانم گفت:
بابت دیروز معذرت می خوام دست خودم نبود! الانم برو خوش بگذره و مواظب خودت هم باش.
بی اختیار لبخند زدم و سری به عنوان خداحافظی تکان دادم. خندان به طرف ماشین رفتم و در همان حال از داخل کیفم گلِ سرم را در آوردم و
موهایم را زیر شال جمع کردم. وقتی به ماشین رسیدم هنوز ایستاده بود.
البته این بار لبخندی بر لب داشت. از پارکینگ که خارج شدیم سایه که تا آن لحظه ساکت بود گفت:
واقعا پسر جذابیه حتی اگه ازش خوشت هم بیاد، بهت حق می دم ولی رستا
گناه داره با احساساتش بازی نکن! تو همین طوری هم برای اون بیچاره
دست نیافتنی هستی!
خیلی جدی گفتم:
حالا کی خواست اذیتش کنه!
طوری نگاهم کرد که از صد تا فحش بدتر بود. من و سایه خوب همدیگر
را می شناختیم و دستمان برای هم رو بود. با شیطنت لبخند زدم ولی او
فقط سرش را با تاسف تکان داد و تا مرکز خرید دیگر حرفی نزد. تغییرات
سایه خیلی محسوس بود و من این سایه افسرده را نمی شناختم.
با دیدن ماهک و نگین کمی روحیه سایه بهتر شد و از الکی که از دیشب
در آن فرو رفته بود بیرون آمد. مثل همیشه کلی خندیدیم و چهار نفری تک
به تک مغازه ها را زیر پا گذاشتیم. واقعا خرید درمانی داروی خوبی برای
روحیه تضعیف شده خانم ها بود روی سایه که جواب داد.
ادامه دارد
رمان #قاصدکهای_سپید
قسمت صدوچهلوهفتم
تا عصر در مرکز خرید بودیم و ناهار را هم همان جا خوردیم. غروب به پیشنهاد نگین
به سینما رفتیم و یک فیلم خنده دار دیدیم. انقدر قهقه زدیم که نزدیک بود از
سینما بیرونمان کنند! شب سایه را که روحیه اش با صبح خیلی فرق داشت
را رساندم و قبل از اینکه به خانه بروم سری به چهارراه زدم ولی باز از
نوران خبری نبود!
با خودم گفتم:
حتما دیر اومدم اونم رفته!
فردا باید زودتر به آنجا بیایم، کمی برای نوران نگران شدم. ساعت نزدیک
ده شب بود که ماشین را در پارکینگ پارک کردم. پیاده شدم و رفتم تا از
صندوق خرید هایم را بردارم.
_ کمک نمی خوای؟
سهراب بود که صدایش از پشت سرم می آمد و باعث شد بترسم و سرم
محکم با در صندوق عقب که بالا داده بودم برخورد کند. آخ بلندی گفتم و
دستم را روی سرم گذاشتم. هول شد و با نگرانی جلو آمد و پرسید:
خوبی سرت که چیزی نشد؟
دستش را تا بالای سرم آورد، گرمای دستش را از آن فاصله میلیمتری
روی انگشتانم حس می کردم ولی سریع عقب کشید و دستهایش را مشت
کرد. خندیدم و در حالی که سرم را مالش می دادم گفتم:
ترسوندیم کجا قایم شده بودی؟
با صورتی که هنوز نگرانی در آن موج می زد گفت:
ببخشید نمی خواستم بترسونمت، سرت که چیزی نشد؟
هنوز دستم روی سرم بود:
ادامه دارد
قسمت صدوچهلوهفتم
تا عصر در مرکز خرید بودیم و ناهار را هم همان جا خوردیم. غروب به پیشنهاد نگین
به سینما رفتیم و یک فیلم خنده دار دیدیم. انقدر قهقه زدیم که نزدیک بود از
سینما بیرونمان کنند! شب سایه را که روحیه اش با صبح خیلی فرق داشت
را رساندم و قبل از اینکه به خانه بروم سری به چهارراه زدم ولی باز از
نوران خبری نبود!
با خودم گفتم:
حتما دیر اومدم اونم رفته!
فردا باید زودتر به آنجا بیایم، کمی برای نوران نگران شدم. ساعت نزدیک
ده شب بود که ماشین را در پارکینگ پارک کردم. پیاده شدم و رفتم تا از
صندوق خرید هایم را بردارم.
_ کمک نمی خوای؟
سهراب بود که صدایش از پشت سرم می آمد و باعث شد بترسم و سرم
محکم با در صندوق عقب که بالا داده بودم برخورد کند. آخ بلندی گفتم و
دستم را روی سرم گذاشتم. هول شد و با نگرانی جلو آمد و پرسید:
خوبی سرت که چیزی نشد؟
دستش را تا بالای سرم آورد، گرمای دستش را از آن فاصله میلیمتری
روی انگشتانم حس می کردم ولی سریع عقب کشید و دستهایش را مشت
کرد. خندیدم و در حالی که سرم را مالش می دادم گفتم:
ترسوندیم کجا قایم شده بودی؟
با صورتی که هنوز نگرانی در آن موج می زد گفت:
ببخشید نمی خواستم بترسونمت، سرت که چیزی نشد؟
هنوز دستم روی سرم بود:
ادامه دارد
رمان #قاصدکهای_سپید
قسمت صدوچهلوهشتم
نه بابا خوبم چیزی نشد فقط یه خورده مغزم جا به جا شد.
پلاستيک های خریدم را از صندوق برداشت و پرسید:
به خاطر خرید اینا دیر کردی؟
با شیطنت گفتم:
چیه منتظرم بودی؟!
کمی هول شد ولی بعد خیلی جدی گفت:
نه منم بیرون بودم الان اومدم. دیدم وسیله همراهت هست، گفتم کمکت کنم.
مطمئن بودم دروغ می گوید چون همان لباس ورزشی های صبح را به تن
داشت. به رویش نیاوردم و گفتم:
شوخی کردم اخم ها تو باز کن.
وسایلم را برداشت و به طرف آسانسور رفت. داخل آسانسور هر دو ساکت
بودیم و سعی می کردیم بهم نگاه نکنیم. به طبقه ما که رسیدیم جلوتر از من
پیاده شد و خریدهایم را پشت در گذاشت و سریع با یک خداحافظی کوتاه
سوار آسانسور شد. انگار داشت فرار می کرد! بلند گفتم:
سهراب ممنونم.
هم زمان در آسانسور هم بسته شد و نشنیدم در جوابم چیزی گفت یا نه!
_
اشتباه بزرگی کرده بودم و با یک سهل انگاری نزدیک بود آبروی چندین
ساله شرکت را ببرم! شنبه بود و من کلاس داشتم ولی رسام انقدر عصبانی
بود که بعدازظهر زنگ زد و من را از دانشگاه به شرکت کشاند! فایل
جزئیات داخلی یکی از پالنهایی که چندروز بود مهندس صادقی و سهراب
ادامه دارد
🐦🔥ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت صدوچهلوهشتم
نه بابا خوبم چیزی نشد فقط یه خورده مغزم جا به جا شد.
پلاستيک های خریدم را از صندوق برداشت و پرسید:
به خاطر خرید اینا دیر کردی؟
با شیطنت گفتم:
چیه منتظرم بودی؟!
کمی هول شد ولی بعد خیلی جدی گفت:
نه منم بیرون بودم الان اومدم. دیدم وسیله همراهت هست، گفتم کمکت کنم.
مطمئن بودم دروغ می گوید چون همان لباس ورزشی های صبح را به تن
داشت. به رویش نیاوردم و گفتم:
شوخی کردم اخم ها تو باز کن.
وسایلم را برداشت و به طرف آسانسور رفت. داخل آسانسور هر دو ساکت
بودیم و سعی می کردیم بهم نگاه نکنیم. به طبقه ما که رسیدیم جلوتر از من
پیاده شد و خریدهایم را پشت در گذاشت و سریع با یک خداحافظی کوتاه
سوار آسانسور شد. انگار داشت فرار می کرد! بلند گفتم:
سهراب ممنونم.
هم زمان در آسانسور هم بسته شد و نشنیدم در جوابم چیزی گفت یا نه!
_
اشتباه بزرگی کرده بودم و با یک سهل انگاری نزدیک بود آبروی چندین
ساله شرکت را ببرم! شنبه بود و من کلاس داشتم ولی رسام انقدر عصبانی
بود که بعدازظهر زنگ زد و من را از دانشگاه به شرکت کشاند! فایل
جزئیات داخلی یکی از پالنهایی که چندروز بود مهندس صادقی و سهراب
ادامه دارد
🐦🔥ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
رمان #قاصدکهای_سپید
قسمت صدوچهلونهم
رویش کار کرده بودند و آماده شده بود را اشتباهی پاک کرده بودم. درست
در روزهای ابتدایی ورود به شرکت همچین اشتباه بزرگی را انجام داده
بودم!
مهندس صادقی از زور عصبانیت قرمز شده بود ولی خب به خاطر اینکه
دختر رئیس شرکت بودم خیلی جلوی خودش را گرفته بود که چیزی نگوید.
تمام خشمش را داشت سر سهراب و بچه های دیگر خالی می کرد اما رسام
تلافی مهندس صادقی را سرم در آورد و چنان داد و هواری راه انداخت که
نزدیک بود قالب تهی کنم!
کسی جرات نمی کرد حرفی بزند. رسام با صدای بلندی گفت:
اینجا مثل دانشگاه نیست که کلاس و بهم می ریزی و پدر استادها رو در
میاری! باید جوابگو باشی! الان پای کلی پول و از همه مهمتر اعتبار
شرکت وسطه!
ضربان قلبم بالا رفته و عرق سرد کرده بودم ولی رسام اصلا متوجه حال
خرابم نبود. اشتباه کرده بودم اما کاری را از روی قصد انجام نداده بودم.
او داشت پای مسائل خارج از شرکت را هم به این اشتباه باز می کرد. مثل
بید می لرزیدم و چیزی برای گفتن نداشتم. کمی هم سرگیجه گرفته بودم. تا
به حال در محیط کار حضور نداشتم و برخوردهایی از این قبیل را تجربه
نکرده بودم ولی انگار برای دیگران عادی بود. احتمالا آنها هم مثل من این
گونه توبیخ شده بودند!
ولی خب اشتباه من بزرگ بود و قابل چشم پوشی نبود. سهراب با نگرانی
نگاهی به من انداخت، جلو آمد و یک قدم جلوتر از من ایستاد. قدش انقدر
بلند بود که من راحت می توانستم پشتش پناه بگیرم و دیده نشوم.
رو کرد به رسام و گفت:
ادامه دارد
🐦🔥ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت صدوچهلونهم
رویش کار کرده بودند و آماده شده بود را اشتباهی پاک کرده بودم. درست
در روزهای ابتدایی ورود به شرکت همچین اشتباه بزرگی را انجام داده
بودم!
مهندس صادقی از زور عصبانیت قرمز شده بود ولی خب به خاطر اینکه
دختر رئیس شرکت بودم خیلی جلوی خودش را گرفته بود که چیزی نگوید.
تمام خشمش را داشت سر سهراب و بچه های دیگر خالی می کرد اما رسام
تلافی مهندس صادقی را سرم در آورد و چنان داد و هواری راه انداخت که
نزدیک بود قالب تهی کنم!
کسی جرات نمی کرد حرفی بزند. رسام با صدای بلندی گفت:
اینجا مثل دانشگاه نیست که کلاس و بهم می ریزی و پدر استادها رو در
میاری! باید جوابگو باشی! الان پای کلی پول و از همه مهمتر اعتبار
شرکت وسطه!
ضربان قلبم بالا رفته و عرق سرد کرده بودم ولی رسام اصلا متوجه حال
خرابم نبود. اشتباه کرده بودم اما کاری را از روی قصد انجام نداده بودم.
او داشت پای مسائل خارج از شرکت را هم به این اشتباه باز می کرد. مثل
بید می لرزیدم و چیزی برای گفتن نداشتم. کمی هم سرگیجه گرفته بودم. تا
به حال در محیط کار حضور نداشتم و برخوردهایی از این قبیل را تجربه
نکرده بودم ولی انگار برای دیگران عادی بود. احتمالا آنها هم مثل من این
گونه توبیخ شده بودند!
ولی خب اشتباه من بزرگ بود و قابل چشم پوشی نبود. سهراب با نگرانی
نگاهی به من انداخت، جلو آمد و یک قدم جلوتر از من ایستاد. قدش انقدر
بلند بود که من راحت می توانستم پشتش پناه بگیرم و دیده نشوم.
رو کرد به رسام و گفت:
ادامه دارد
🐦🔥ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
رمان #قاصدکهای_سپید
قسمت صدوپنجاهم
ببخشید مهندس فرهمند اشتباه از من بود! من نباید کار به این مهمی رو به
عهده یه کارآموز می ذاشتم! قول میدم تا فردا صبح جزئیات داخلی رو
تکمیل کنم و صبح پالن کامل شده رو بهتون تحویل بدم.
با بهت به نیمرخ سهراب چشم دوختم. او چرا خودش را به خاطر من به
زحمت می انداخت؟ در جایی که حتی برادرم هم داشت من را به خاطر
اشتباه سهوی ام مواخذه می کرد! او چرا داشت حمایتم می کرد؟!
رسام همچنان با اخم به من زل زده بود. یک قدم برداشتم و خودم را پشت
سر سهراب قایم کردم. رسام کمی آرام تر از قبل گفت:
مهندس مرادی من خواهر خودم رو خوب می شناسم، الان یه شرکت علاف
بازیگوشی خانم شدن!
دوست داشتم دانه دانه موهای رسام را بکنم.کوتاه بیا نبود! دستم را گرفت و
از پشت سهراب بیرون کشید:
تا هر وقت پالن ها با همون کیفیت و دقت حاضر نشه، حق نداری از
شرکت تکون بخوری باید تا فردا آماده بشه!
هیچ کس را نگاه نمی کردم و فقط سرم را تکان دادم. رسام بلندتر گفت:
ماشالله دو متر زبون داری حالا فقط سرت رو تکون می دی!
سهراب باز پا در میانی کرد. این بار کمی محکم تر در جواب رسام را داد:
مهندس، خانم فرهمند فهمیدن اشتباه کردن با بازخواست کردنشون اون فایل
ها دیگه بر نمی گرده. پس بهتر نیست من و ایشون زودتر بریم و کار رو
حاضر کنیم؟!
رسام نفسش را بیرون داد و با چشم های درشت شده نگاهی پر از شماتت
به من انداخت و گفت:
ادامه دارد
@yaassepid
🐦🔥ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت صدوپنجاهم
ببخشید مهندس فرهمند اشتباه از من بود! من نباید کار به این مهمی رو به
عهده یه کارآموز می ذاشتم! قول میدم تا فردا صبح جزئیات داخلی رو
تکمیل کنم و صبح پالن کامل شده رو بهتون تحویل بدم.
با بهت به نیمرخ سهراب چشم دوختم. او چرا خودش را به خاطر من به
زحمت می انداخت؟ در جایی که حتی برادرم هم داشت من را به خاطر
اشتباه سهوی ام مواخذه می کرد! او چرا داشت حمایتم می کرد؟!
رسام همچنان با اخم به من زل زده بود. یک قدم برداشتم و خودم را پشت
سر سهراب قایم کردم. رسام کمی آرام تر از قبل گفت:
مهندس مرادی من خواهر خودم رو خوب می شناسم، الان یه شرکت علاف
بازیگوشی خانم شدن!
دوست داشتم دانه دانه موهای رسام را بکنم.کوتاه بیا نبود! دستم را گرفت و
از پشت سهراب بیرون کشید:
تا هر وقت پالن ها با همون کیفیت و دقت حاضر نشه، حق نداری از
شرکت تکون بخوری باید تا فردا آماده بشه!
هیچ کس را نگاه نمی کردم و فقط سرم را تکان دادم. رسام بلندتر گفت:
ماشالله دو متر زبون داری حالا فقط سرت رو تکون می دی!
سهراب باز پا در میانی کرد. این بار کمی محکم تر در جواب رسام را داد:
مهندس، خانم فرهمند فهمیدن اشتباه کردن با بازخواست کردنشون اون فایل
ها دیگه بر نمی گرده. پس بهتر نیست من و ایشون زودتر بریم و کار رو
حاضر کنیم؟!
رسام نفسش را بیرون داد و با چشم های درشت شده نگاهی پر از شماتت
به من انداخت و گفت:
ادامه دارد
@yaassepid
🐦🔥ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
❤3
✨إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ ﴿۲۲۲﴾
✨خداوند توبه كنندگان را دوست دارد (۲۲۲)
📚سوره مبارکه البقرة
✍بخشی از آیه ۲۲۲
@yaassepid💚
✨خداوند توبه كنندگان را دوست دارد (۲۲۲)
📚سوره مبارکه البقرة
✍بخشی از آیه ۲۲۲
@yaassepid💚
❤1
نیایش شبانه با حضرت عشق ❤️❤️
خدایا🙏
ای تویی که آسمانها را
با ستونهاینادیدنی نگهداشتهای
که بر سر زمین نریزند.
نگهدار همه دوستانم نیز باش
و سلامت تن و روح و برکت را
ستون اصلی زندگی ما قرار بده🙏
آمیـــن یا رَبَّ 🙏
🍃💚🍃💚
❣خداونـد حربه هایــی داره که
ما ازش بی خبرترینیـــم❗️
♥️دل بسپـار به قدرتــش
شبتون در پناه امن الهی ✨🙏
@yaassepid❤️
خدایا🙏
ای تویی که آسمانها را
با ستونهاینادیدنی نگهداشتهای
که بر سر زمین نریزند.
نگهدار همه دوستانم نیز باش
و سلامت تن و روح و برکت را
ستون اصلی زندگی ما قرار بده🙏
آمیـــن یا رَبَّ 🙏
🍃💚🍃💚
❣خداونـد حربه هایــی داره که
ما ازش بی خبرترینیـــم❗️
♥️دل بسپـار به قدرتــش
شبتون در پناه امن الهی ✨🙏
@yaassepid❤️
🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍁 🍁
خوشبختی همون لحظه ایه که با حرفی، کاری ، یا لبخندی حالِ دلی رو خوووب میکنی و حس میکنی خدا کنارت نشسته ،
چی لذت بخش تر از این که حالِ خووووب به هم هدیه بدیم ؟ یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست اون لحظه که میفهمیم وجودِ ما باعثِ آرامشِ دلی میشه ...
مهربان باشیم و دنیای کوچیکِ خودمون و تبدیل به بهشت کنیم 😍
شبتون بخیر ⭐️
بهترینها نصیبِ قلبِ مهربونتون 😊🌸
@yaassepid🍁
🍁•🧡•🍁
خوشبختی همون لحظه ایه که با حرفی، کاری ، یا لبخندی حالِ دلی رو خوووب میکنی و حس میکنی خدا کنارت نشسته ،
چی لذت بخش تر از این که حالِ خووووب به هم هدیه بدیم ؟ یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست اون لحظه که میفهمیم وجودِ ما باعثِ آرامشِ دلی میشه ...
مهربان باشیم و دنیای کوچیکِ خودمون و تبدیل به بهشت کنیم 😍
شبتون بخیر ⭐️
بهترینها نصیبِ قلبِ مهربونتون 😊🌸
@yaassepid🍁
🍁•🧡•🍁
❤1
یاس 🌸 سپید
Photo
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت...696
ماجرای اون دختر و الوند... چیزی نیست که
اتابک میگفت... درسته؟
اخم کمرنگی میان ابروهای پر و مردانه اش
مینشیند و پس از چند ثانیه سکوت میگوید :
-درسته... اگر باور...
-باور میکنم!
فقط نگاهم میکند. سکوت می شود و تنها به چشمانم
خیره میشود. چشم از چشمانش نمیگیرم و بار
دیگر... از ته دل میگویم :
-باور میکنم... و میخوام باور کنی که باورت
میکنم!
جو ن( تمام هیجانش همان نگاهش میشود )
بی اراده!!لبخند رو ی لبم میآید و او خیره به لبخندم بار
دیگر لب میزند :
-جون...
خنده ام وسعت میگیرد و او حتی لبخند هم نمیزند.
فقط میگو ید :
جو ن بها... -
خجالت میکشم و بیشتر دلم برایش میرود و
میگویم :
-منم هیچوقت هیچ پسری رو ... مثل تو... از
اونا...
سریع میپرسد از کدوما؟!
با مکث خود را جلو میکشم و بوسه ا ی گوشهدی
لبش میگذارم. و آرام و با شرم زمزمه میکنم :
-از اونا که خودت گفتی...
پهلوها یم را میفشارد و میپرسد :یادم نمیاد چی گفتم
اشتیاقش برا ی شنیدن
حسم، قلبم را میلرزاند. دمی
میگیرم و تو ی چشمهایش میگویم :
-اولینی...
خیرهام میماند. تو ی چشمها ی سیاه و براق و پر
از حسش میپرسم:
-باورم میکنی؟بی هیچ تر یدی ، بدون هیچ سوال دیگری ، بدون
هیچ حاشیه ای ، یک کلمه میگوید :
-آره...
به شدت بهت زده میشوم! راستش انتظارش را
نداشتم... راستش از ا ین باورش جا میخورم...
راستش از این اعتمادش شرمگین میشوم!
راستش بعد از آنهمه ماجرا، آن همه جنگ، مدل
آشناییمان، دلیل دوستیمان، بازی مان،
برنامه هایمان... واااا ی خدا بعد از رفتنم، وقتی به
دست اتابک به بیمارستان راهی شد... حالا..
میگوید باورم میکند...
بدون اینکه اصلا سؤالی بپرسد!واقعا؟!
نگاه بین چشمانم جابهجا میکند. دستش بالا میآ ید و
با انگشتانش موهایم را از صورتم کنار میزند...
و عمیقتر خیره ام میشود.
نگاهش آنقدر گرم و خیره و پرحس است که ...
بغض میکنم!
بغض باعث سوزش چشمانم میشود، اما چشم از
سیاهی چشمانش نمیگیرم و دیوانه وار به ا ین نگا ه پرستایش او نیازمندم
و بهادر، توی چشمها ی براق از اشک ناخواسته،
میگوید :
-اولی هم نبودم، فدا تخم چشات...
سریع میگویم
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت...696
ماجرای اون دختر و الوند... چیزی نیست که
اتابک میگفت... درسته؟
اخم کمرنگی میان ابروهای پر و مردانه اش
مینشیند و پس از چند ثانیه سکوت میگوید :
-درسته... اگر باور...
-باور میکنم!
فقط نگاهم میکند. سکوت می شود و تنها به چشمانم
خیره میشود. چشم از چشمانش نمیگیرم و بار
دیگر... از ته دل میگویم :
-باور میکنم... و میخوام باور کنی که باورت
میکنم!
جو ن( تمام هیجانش همان نگاهش میشود )
بی اراده!!لبخند رو ی لبم میآید و او خیره به لبخندم بار
دیگر لب میزند :
-جون...
خنده ام وسعت میگیرد و او حتی لبخند هم نمیزند.
فقط میگو ید :
جو ن بها... -
خجالت میکشم و بیشتر دلم برایش میرود و
میگویم :
-منم هیچوقت هیچ پسری رو ... مثل تو... از
اونا...
سریع میپرسد از کدوما؟!
با مکث خود را جلو میکشم و بوسه ا ی گوشهدی
لبش میگذارم. و آرام و با شرم زمزمه میکنم :
-از اونا که خودت گفتی...
پهلوها یم را میفشارد و میپرسد :یادم نمیاد چی گفتم
اشتیاقش برا ی شنیدن
حسم، قلبم را میلرزاند. دمی
میگیرم و تو ی چشمهایش میگویم :
-اولینی...
خیرهام میماند. تو ی چشمها ی سیاه و براق و پر
از حسش میپرسم:
-باورم میکنی؟بی هیچ تر یدی ، بدون هیچ سوال دیگری ، بدون
هیچ حاشیه ای ، یک کلمه میگوید :
-آره...
به شدت بهت زده میشوم! راستش انتظارش را
نداشتم... راستش از ا ین باورش جا میخورم...
راستش از این اعتمادش شرمگین میشوم!
راستش بعد از آنهمه ماجرا، آن همه جنگ، مدل
آشناییمان، دلیل دوستیمان، بازی مان،
برنامه هایمان... واااا ی خدا بعد از رفتنم، وقتی به
دست اتابک به بیمارستان راهی شد... حالا..
میگوید باورم میکند...
بدون اینکه اصلا سؤالی بپرسد!واقعا؟!
نگاه بین چشمانم جابهجا میکند. دستش بالا میآ ید و
با انگشتانش موهایم را از صورتم کنار میزند...
و عمیقتر خیره ام میشود.
نگاهش آنقدر گرم و خیره و پرحس است که ...
بغض میکنم!
بغض باعث سوزش چشمانم میشود، اما چشم از
سیاهی چشمانش نمیگیرم و دیوانه وار به ا ین نگا ه پرستایش او نیازمندم
و بهادر، توی چشمها ی براق از اشک ناخواسته،
میگوید :
-اولی هم نبودم، فدا تخم چشات...
سریع میگویم
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
❤2
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت...697
هستی...
تکخندی لبش را میکشد و میگویم:
-میدونم بابا... میگم هرچی اصلا، همین که الان
بسمه
تو بغلمی و میخوا ی زن و زندگیم باشی،
دیگه... مگه چی میخوام جز داشتنت؟
بغض بیشتر میشود و میگو یم :
-به خدا اولین
منی بها!
با صدای خش گرفته ا ی ، سخت میگوید :
-بها قربون چشا!دیگر تاب نمیآورم. از هیجان و حس لبریز
میشوم. خود را جلو میکشم و بوسه ای روی
لبهایش میگذارم و...
پیش از انکه عقب بکشم، بهادر دست پشت سرم
میگذارد و با بوسه ی کوتاهم را، با شور و
خشونت ادامه دار میکند! تند و پر تب و تاب و
دیوانه وار و دیوانه کننده!
آنقدر ادامه میدهد و آنقدر همراهی میکنم، که نه
نفسی برای من میماند، نه برای او...
و پس از لحظه ها، کمی آرام میشود و کمی آرام
میشوم و بغلم میکند و لب روی موهایم میگذارد
و نفس میکشد.من تو ی آغوشش چشم میبندم و نفس نفس میزنم
و به ضربان بی امان قلبش گوش میدهم.
من این مرد را با تمام بازی ها باور میکنم. حتی
اگر توضیحی ندهد.
همه چیز یک روزی مشخص میشود، هرچند
حالا دیگر کنجکاوی اولیه را برای فهمیدنش
ندارم.
چشم که باز میکنم، نگاهش اولین چیزیست که
دریافت میکنم! نگاهش میکنم... غرق سیاهی
چشمهایش میشوم. غرق خیرگی نگاهی که
نمیدانم، چند دقیقه است خیره ام است! این دومین صبحیست که من را مهمان خانه
اش، و مهمان نگاهش کرده!
پلک میزنم. لبخند روی لبم میآید.
موهایش را پشت سرش بسته و ریش هایش مرتب
و صورتش عاری از خوابآلودگی و گویا خیلی
وقت است بیدار است.
بوی عطر میدهد، هرچند مثل همیشه ، یک رایحه
ی کم و ناچیز، اما مخصوص خودش!
از دیدن صورت مردانه و چشمهای سیاه و نگاه
خیرهاش سیر نمیشوم و خمار لب میزنم :
-مجبورم نکن مثل فیلما صبحمونو با بوس بازی
شروع کنیم، دهنم بو گند...نمیگذارد حرف بزنم و با بوسه ی سر یعی روی
لبهایم، دهانم را میبندد!
-زر نزن بو سگ مرده هم بدی من هر صبح
سهممو میخوام!
نمیدانم، الان خوشم بیاید، یا بهم بربخورد!!
موهایم را به هم میزند و بی توجه به مچاله شدنم
میگوید:
-از زیر حوریه و آبجیاش، سه چهارتا تخم مرغ
کش رفتم، امروزه رو اورگانیک بزنیم به بدن،
بلکه یه ذره جون بگیری ... میخوام دفعه بعد اگه
رنده تا مچ دستتم خورد، خم به ابرو نیاری
حوری !
آهان!
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت...697
هستی...
تکخندی لبش را میکشد و میگویم:
-میدونم بابا... میگم هرچی اصلا، همین که الان
بسمه
تو بغلمی و میخوا ی زن و زندگیم باشی،
دیگه... مگه چی میخوام جز داشتنت؟
بغض بیشتر میشود و میگو یم :
-به خدا اولین
منی بها!
با صدای خش گرفته ا ی ، سخت میگوید :
-بها قربون چشا!دیگر تاب نمیآورم. از هیجان و حس لبریز
میشوم. خود را جلو میکشم و بوسه ای روی
لبهایش میگذارم و...
پیش از انکه عقب بکشم، بهادر دست پشت سرم
میگذارد و با بوسه ی کوتاهم را، با شور و
خشونت ادامه دار میکند! تند و پر تب و تاب و
دیوانه وار و دیوانه کننده!
آنقدر ادامه میدهد و آنقدر همراهی میکنم، که نه
نفسی برای من میماند، نه برای او...
و پس از لحظه ها، کمی آرام میشود و کمی آرام
میشوم و بغلم میکند و لب روی موهایم میگذارد
و نفس میکشد.من تو ی آغوشش چشم میبندم و نفس نفس میزنم
و به ضربان بی امان قلبش گوش میدهم.
من این مرد را با تمام بازی ها باور میکنم. حتی
اگر توضیحی ندهد.
همه چیز یک روزی مشخص میشود، هرچند
حالا دیگر کنجکاوی اولیه را برای فهمیدنش
ندارم.
چشم که باز میکنم، نگاهش اولین چیزیست که
دریافت میکنم! نگاهش میکنم... غرق سیاهی
چشمهایش میشوم. غرق خیرگی نگاهی که
نمیدانم، چند دقیقه است خیره ام است! این دومین صبحیست که من را مهمان خانه
اش، و مهمان نگاهش کرده!
پلک میزنم. لبخند روی لبم میآید.
موهایش را پشت سرش بسته و ریش هایش مرتب
و صورتش عاری از خوابآلودگی و گویا خیلی
وقت است بیدار است.
بوی عطر میدهد، هرچند مثل همیشه ، یک رایحه
ی کم و ناچیز، اما مخصوص خودش!
از دیدن صورت مردانه و چشمهای سیاه و نگاه
خیرهاش سیر نمیشوم و خمار لب میزنم :
-مجبورم نکن مثل فیلما صبحمونو با بوس بازی
شروع کنیم، دهنم بو گند...نمیگذارد حرف بزنم و با بوسه ی سر یعی روی
لبهایم، دهانم را میبندد!
-زر نزن بو سگ مرده هم بدی من هر صبح
سهممو میخوام!
نمیدانم، الان خوشم بیاید، یا بهم بربخورد!!
موهایم را به هم میزند و بی توجه به مچاله شدنم
میگوید:
-از زیر حوریه و آبجیاش، سه چهارتا تخم مرغ
کش رفتم، امروزه رو اورگانیک بزنیم به بدن،
بلکه یه ذره جون بگیری ... میخوام دفعه بعد اگه
رنده تا مچ دستتم خورد، خم به ابرو نیاری
حوری !
آهان!
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت ..698
خودش مینشیند و سپس پتو را از روی من کنار
میزند.
یه آب به صورتت بزن بیا... نون بربر ی تازه گرفتم سرد میشه
پاشو تا من نیمرو درست میکنم
دلم ضعف میرود برای نان خریدنش، تخم مرغ
کش رفتنش، صبحانه آماده کردنش! فقط... نمیشد
اول کلی نوازش شوم؟! زود است از رختخواب دل
کندن. دلم به مقدار زیادی بغل میخواهد!
-بها؟
سریع نگاهم میکند جون، چی میخوای ؟
انگار منتظر است که... بگو یم! آخر، دیشب تا
صبح به خاطر امنیت و اعتماد دادن به من، حتی
بغلم نکرد! با یک پتوی دیگر، با فاصله از من
خوابید. حالا می خواهد که بخواهم و من... نمیدانم
جواب این نگاه را چطور بدهم.
شرم و خجالت نمیگذارد خواسته ام را به زبان
بیاورم و در عوض با من و من میگویم :
-امممم چیزه... من برم حموم، زود میام...
ثانیه ای فقط نگاهم میکند. و بعد میپرسد :
چرا؟!متعجب از سوالش میگویم:
-خب... نیاز دارم!
-کاری نکردیم!
بهت زده میشوم! انگار خودش هم میفهمد که
حرفش بیش از حد غیرمنطقی و منحرفانه بود، که
میگوید :
-نه بابا نکردیم، چی میگم! خوابی چیزی دید ی ؟
گیج میپرسم :
-چه خوابی؟!
با تکخندی میگوید:
-که مثلا من تو خواب کاری کردم
از فرط خجالت جیغ میزنم بهادر!!
میخندد و میگوید :
-آخه الان چه نیازه که بری حموم؟
بزاقم را فرو میدهم :
-خب... دو روزه حمام نکردم... برای بهداشت...
نظافت... تمیز ی ... بابا جان بو... گرفتم! باید
حتما...
-بو نمیدی ...
زبان روی لب میکشم و به سختی میگویم :
-میدم...ناگهان رویم خم می شود و قبل از اینکه تکان
بخورم، دستانم را رو ی بالشت میگیرد و سرش را
توی گردنم فرو میکند!
غافلگیر شده صدایی از گلویم خارج میشود.
بهادر عمیق نفس میکشد و بو میکشد و لبهایش
روی پوستم کشیده می شود و... یقه ی تیشرت
خودش را که توی تنم است، پایین میکشد و بیشتر
پیشرو ی میکند.
چشم می فشارم و بی نفس صدایش میزنم:
-بها...
لبهایش درست وسط سینه ام است، وقتی میگو ید :
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت ..698
خودش مینشیند و سپس پتو را از روی من کنار
میزند.
یه آب به صورتت بزن بیا... نون بربر ی تازه گرفتم سرد میشه
پاشو تا من نیمرو درست میکنم
دلم ضعف میرود برای نان خریدنش، تخم مرغ
کش رفتنش، صبحانه آماده کردنش! فقط... نمیشد
اول کلی نوازش شوم؟! زود است از رختخواب دل
کندن. دلم به مقدار زیادی بغل میخواهد!
-بها؟
سریع نگاهم میکند جون، چی میخوای ؟
انگار منتظر است که... بگو یم! آخر، دیشب تا
صبح به خاطر امنیت و اعتماد دادن به من، حتی
بغلم نکرد! با یک پتوی دیگر، با فاصله از من
خوابید. حالا می خواهد که بخواهم و من... نمیدانم
جواب این نگاه را چطور بدهم.
شرم و خجالت نمیگذارد خواسته ام را به زبان
بیاورم و در عوض با من و من میگویم :
-امممم چیزه... من برم حموم، زود میام...
ثانیه ای فقط نگاهم میکند. و بعد میپرسد :
چرا؟!متعجب از سوالش میگویم:
-خب... نیاز دارم!
-کاری نکردیم!
بهت زده میشوم! انگار خودش هم میفهمد که
حرفش بیش از حد غیرمنطقی و منحرفانه بود، که
میگوید :
-نه بابا نکردیم، چی میگم! خوابی چیزی دید ی ؟
گیج میپرسم :
-چه خوابی؟!
با تکخندی میگوید:
-که مثلا من تو خواب کاری کردم
از فرط خجالت جیغ میزنم بهادر!!
میخندد و میگوید :
-آخه الان چه نیازه که بری حموم؟
بزاقم را فرو میدهم :
-خب... دو روزه حمام نکردم... برای بهداشت...
نظافت... تمیز ی ... بابا جان بو... گرفتم! باید
حتما...
-بو نمیدی ...
زبان روی لب میکشم و به سختی میگویم :
-میدم...ناگهان رویم خم می شود و قبل از اینکه تکان
بخورم، دستانم را رو ی بالشت میگیرد و سرش را
توی گردنم فرو میکند!
غافلگیر شده صدایی از گلویم خارج میشود.
بهادر عمیق نفس میکشد و بو میکشد و لبهایش
روی پوستم کشیده می شود و... یقه ی تیشرت
خودش را که توی تنم است، پایین میکشد و بیشتر
پیشرو ی میکند.
چشم می فشارم و بی نفس صدایش میزنم:
-بها...
لبهایش درست وسط سینه ام است، وقتی میگو ید :
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت ...699
بو گیلاس مید ی ... خوشمزهست... بخورمت؟
لب میگزم. نفسم سنگین از سینه بیرون میآ ید و
چیزی میپرانم: نکن
با بوسه ای که روی آن نقطه میگذارد، ناگهان سر
بلند میکند و میگو ید :
-بو نمیدی بابا، سخت نگیر.... پاشو صبحونه رو
بزنیم، بعدش میر ی ...
نفسم را تکه تکه از بینی بیرون میدهم. خوب بلد
است حالم را زیر و رو کند و بعد... رهایم کند!
لعنتی...
جای بوسهاش میسوزد! چقدر تنم به نوازشها و
بوسه هایش نیاز داردبرای فرار از خواستنی که توی صورتم موج
میزند، سریع میگویم:
-باشه...
-نمیخوای اول تو رو بخورم؟!
واه... بمیرد آنکه نخواهد!
درمانده از حالی که توی وجودم موج میزند،
میخندم و میگو یم:
-اذیت نکن دیگه...
پوفی میکشد و با صورتی که از نارضایتی مچاله
شده، میگوید:
پاشو خب...وقتی از اتاق بیرون میرود، چشم میبندم و نفس
عمقی میکشم. اصلافکرش را هم نمیکردم که
یک شب پیشش بخوابم، و امنیت داشته باشم!
علاوه بر اینکه مرد است و من زن، و خودمان
تنها و نامزد و انقدر نزدیک و هردو مشتاق
همدیگر... و او با اراده ای که نمیدانم چطور
حفظ کرده، اینطور خوددار ی میکند و میتواند
دوری کند...
اما از لحاظ دیگر... فکر می کردم هرشب بساط
وحشتناکی خواهم داشت! مثلا به وسیله ی
چنگیز... یا تفنگش... یا فضولات مرغ و
کبوترهایش ... یا به هرنحوی که از دستش برآ ید
و...این بهادر را برنمیتابم! چطور انقدر از همه نظر
خوددار شده؟!! چطور انقدر هوایم را دارد؟! هوا ی
منی که همیشه ترس از دیوانه بازی های
غافلگیرانهاش را داشتم!
چقدر مردانگی بلد بود این شر پسر ناآرام!!
نمیشود حالا کمی از موضع جنتلمن و مودب و
باشخصیت بودنش پایین بیاید و گاهی هم آن روی
شر و بیتربیتش را نشانم دهد؟!
هوف، باز دور شد و باز بهانه های دلم شروع شد!
****
باند پیچیده دور دستم را باز میکنم و نگاهی به
زخم روی انگشتانم میاندازم دلم برای انگشتانی که با رنده، این آلت شکنجه ی
قرون وسطا، گودبرداری کرده و مقداری از
پوست و گوشتشان را چپاول کرده، می سوزد!
چقدر طول میکشد تا رویش گوشت و پوست بیاید
و احتمالا جای زخمها هم بماند.
دوش میگیرم و با حوله تنپوش از حمام بیرون
میآیم. روی انگشتانم میسوزد. توجه نمیکنم و در
کمدم را باز میکنم تا لباس بردارم. صدایش را از
بیرون میشنوم :
-اومدی حوری
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت ...699
بو گیلاس مید ی ... خوشمزهست... بخورمت؟
لب میگزم. نفسم سنگین از سینه بیرون میآ ید و
چیزی میپرانم: نکن
با بوسه ای که روی آن نقطه میگذارد، ناگهان سر
بلند میکند و میگو ید :
-بو نمیدی بابا، سخت نگیر.... پاشو صبحونه رو
بزنیم، بعدش میر ی ...
نفسم را تکه تکه از بینی بیرون میدهم. خوب بلد
است حالم را زیر و رو کند و بعد... رهایم کند!
لعنتی...
جای بوسهاش میسوزد! چقدر تنم به نوازشها و
بوسه هایش نیاز داردبرای فرار از خواستنی که توی صورتم موج
میزند، سریع میگویم:
-باشه...
-نمیخوای اول تو رو بخورم؟!
واه... بمیرد آنکه نخواهد!
درمانده از حالی که توی وجودم موج میزند،
میخندم و میگو یم:
-اذیت نکن دیگه...
پوفی میکشد و با صورتی که از نارضایتی مچاله
شده، میگوید:
پاشو خب...وقتی از اتاق بیرون میرود، چشم میبندم و نفس
عمقی میکشم. اصلافکرش را هم نمیکردم که
یک شب پیشش بخوابم، و امنیت داشته باشم!
علاوه بر اینکه مرد است و من زن، و خودمان
تنها و نامزد و انقدر نزدیک و هردو مشتاق
همدیگر... و او با اراده ای که نمیدانم چطور
حفظ کرده، اینطور خوددار ی میکند و میتواند
دوری کند...
اما از لحاظ دیگر... فکر می کردم هرشب بساط
وحشتناکی خواهم داشت! مثلا به وسیله ی
چنگیز... یا تفنگش... یا فضولات مرغ و
کبوترهایش ... یا به هرنحوی که از دستش برآ ید
و...این بهادر را برنمیتابم! چطور انقدر از همه نظر
خوددار شده؟!! چطور انقدر هوایم را دارد؟! هوا ی
منی که همیشه ترس از دیوانه بازی های
غافلگیرانهاش را داشتم!
چقدر مردانگی بلد بود این شر پسر ناآرام!!
نمیشود حالا کمی از موضع جنتلمن و مودب و
باشخصیت بودنش پایین بیاید و گاهی هم آن روی
شر و بیتربیتش را نشانم دهد؟!
هوف، باز دور شد و باز بهانه های دلم شروع شد!
****
باند پیچیده دور دستم را باز میکنم و نگاهی به
زخم روی انگشتانم میاندازم دلم برای انگشتانی که با رنده، این آلت شکنجه ی
قرون وسطا، گودبرداری کرده و مقداری از
پوست و گوشتشان را چپاول کرده، می سوزد!
چقدر طول میکشد تا رویش گوشت و پوست بیاید
و احتمالا جای زخمها هم بماند.
دوش میگیرم و با حوله تنپوش از حمام بیرون
میآیم. روی انگشتانم میسوزد. توجه نمیکنم و در
کمدم را باز میکنم تا لباس بردارم. صدایش را از
بیرون میشنوم :
-اومدی حوری
ادامه دارد
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت هفتصدوسیودوم
خنده ام میگیرد. انگار منتظر بیرون آمدنم از
حمام بود، درحالیکه نمیدانم کی آمد!
-آره، تو کی اومد ی ؟
صدایش از پشت در میآید :
-یه دو سه دقیقه س... بیام تو؟
اممم زشت نیست؟! فقط حوله تنم است ها...
-کاری داری ؟
-نه می خوام نگات کنم!
چه صادق! لب میگزم و شیطون گولم میزند و
میگویم:
-آخه لباس تنم نیست...
صدای خنده ی کوتاه و آرامش را میشنوم :
-بیام تنت کنم؟خجالت میکشم آخر!
-نه ممنون، خودم میپوشم!
-پس بیام فقط نگات کنم؟
لعنتی وسوسه انگیز است!
-اممم یکم زوده!
دستگیره را پایین میکشد و در را باز میکند. سریع
و بی اراده جیغ میزنم:
-نیا بها!
اما در باز میشود. یقه ی حوله را چنگ میزنم و
به سمتش میچرخم. خیره ام میماند. شانه اش را به
چهارچوب تکیه میدهد و با نگاه گرمی می گوید لخت که نیستی، حوله تنته...
حدس میزنم صورتم سرخ شده!
-خب میخوام لباس بپوشم...
-منم فقط نگات میکنم...
دیوانه است که خود را شکنجه میکند! بعد میگوید،
کمردرد گرفتم!!
به خاطر افکار پلیدم بیشتر خجالت میکشم و چشم
میدزدم و سرم را تو ی کمد فرو میکنم.
ست لباس زیر زرشکی رنگم چشمک میزند.
نفسم میرود. چطور میخواهد فقط بایستد و نگاه
کند؟! منی که برایم انقدر سخت است... منی که تنم
رو به گرم شدن است ... او همانطور آنجا می
ایستد و به نامزدش نگاه می کند؟!این هم یک نوع دیوانگیست و دیوانگیهای بهادر
هم عجیب است و هم اذیت کننده و هم لذت بخش!
و هم به شدت هیجان انگیز!
نگاهی به نگاه سیاه و مستقیمش میکنم و با وجود
خجالت، این چالش را هیجان انگیزتر میکنم:
-باشه پس... لطفا فقط نگاه کن...
حرفی نمیزند و سکوتش هزار حرف است! چشم
میگیرم و بی ا ینکه حوله را از تنم دربیاورم،
شورت زرشکی را پایم میکنم. از گوشهایم
حرارت بیرون میزند، وقتی صاف میایستم و
پشت بهش... با نفس بلند حوله را از تن
درمیآورم.خدایا در خودم این حجم شیطنت و نیاز نمیدیدم و
چقدر بلا شده ام!
سوتین را برمیدارم. موهایم را یک طرف شانه
میریزم و نگاه بهادر انگار پوستم را سوراخ
میکند!
سوتین را میخواهم بپوشم، که زخم دستم به بندش
کشیده میشود و یک آن درد و سوزش بدی باعث
ناله ام میشود:
-هیس آخ !!
-چی شد؟!
لعنتی جا ی زخمها به خونآبه افتاده. به سختی
میگویم
ادامه دارد
ریاکشن زیر پستا واسه انرژی دادن بهمون یادتون نره🤗
@yaassepid
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
قسمت هفتصدوسیودوم
خنده ام میگیرد. انگار منتظر بیرون آمدنم از
حمام بود، درحالیکه نمیدانم کی آمد!
-آره، تو کی اومد ی ؟
صدایش از پشت در میآید :
-یه دو سه دقیقه س... بیام تو؟
اممم زشت نیست؟! فقط حوله تنم است ها...
-کاری داری ؟
-نه می خوام نگات کنم!
چه صادق! لب میگزم و شیطون گولم میزند و
میگویم:
-آخه لباس تنم نیست...
صدای خنده ی کوتاه و آرامش را میشنوم :
-بیام تنت کنم؟خجالت میکشم آخر!
-نه ممنون، خودم میپوشم!
-پس بیام فقط نگات کنم؟
لعنتی وسوسه انگیز است!
-اممم یکم زوده!
دستگیره را پایین میکشد و در را باز میکند. سریع
و بی اراده جیغ میزنم:
-نیا بها!
اما در باز میشود. یقه ی حوله را چنگ میزنم و
به سمتش میچرخم. خیره ام میماند. شانه اش را به
چهارچوب تکیه میدهد و با نگاه گرمی می گوید لخت که نیستی، حوله تنته...
حدس میزنم صورتم سرخ شده!
-خب میخوام لباس بپوشم...
-منم فقط نگات میکنم...
دیوانه است که خود را شکنجه میکند! بعد میگوید،
کمردرد گرفتم!!
به خاطر افکار پلیدم بیشتر خجالت میکشم و چشم
میدزدم و سرم را تو ی کمد فرو میکنم.
ست لباس زیر زرشکی رنگم چشمک میزند.
نفسم میرود. چطور میخواهد فقط بایستد و نگاه
کند؟! منی که برایم انقدر سخت است... منی که تنم
رو به گرم شدن است ... او همانطور آنجا می
ایستد و به نامزدش نگاه می کند؟!این هم یک نوع دیوانگیست و دیوانگیهای بهادر
هم عجیب است و هم اذیت کننده و هم لذت بخش!
و هم به شدت هیجان انگیز!
نگاهی به نگاه سیاه و مستقیمش میکنم و با وجود
خجالت، این چالش را هیجان انگیزتر میکنم:
-باشه پس... لطفا فقط نگاه کن...
حرفی نمیزند و سکوتش هزار حرف است! چشم
میگیرم و بی ا ینکه حوله را از تنم دربیاورم،
شورت زرشکی را پایم میکنم. از گوشهایم
حرارت بیرون میزند، وقتی صاف میایستم و
پشت بهش... با نفس بلند حوله را از تن
درمیآورم.خدایا در خودم این حجم شیطنت و نیاز نمیدیدم و
چقدر بلا شده ام!
سوتین را برمیدارم. موهایم را یک طرف شانه
میریزم و نگاه بهادر انگار پوستم را سوراخ
میکند!
سوتین را میخواهم بپوشم، که زخم دستم به بندش
کشیده میشود و یک آن درد و سوزش بدی باعث
ناله ام میشود:
-هیس آخ !!
-چی شد؟!
لعنتی جا ی زخمها به خونآبه افتاده. به سختی
میگویم
ادامه دارد
ریاکشن زیر پستا واسه انرژی دادن بهمون یادتون نره🤗
@yaassepid
⛄️ུྃ჻❁࿐ྀུ༅
❤1
#مولانا
من چو از تیر توام
بال و پرم ده،بپران
خوش پرد تیر زمانی
که کمان برخیزد
• @yaassepid 🍃💚
•
••┈┈┈❥ 📗 ❥┈┈┈••
من چو از تیر توام
بال و پرم ده،بپران
خوش پرد تیر زمانی
که کمان برخیزد
• @yaassepid 🍃💚
•
••┈┈┈❥ 📗 ❥┈┈┈••
❤1
Forwarded from یاس 🌸 سپید
Az Rahe Door
Ava Bahram
🍁 🍁
دردها که خیلیییی زیادن
امااا درکِ رنج های همدیگه هم حالِ دلمون و خوووب میکنه هم دنیارو قشنگ تر میکنه
باهم مهربان باشیم 😇🌸
🍁 #شب_قشنگتون_بخیر_
@yaassepid🍁
دردها که خیلیییی زیادن
امااا درکِ رنج های همدیگه هم حالِ دلمون و خوووب میکنه هم دنیارو قشنگ تر میکنه
باهم مهربان باشیم 😇🌸
🍁 #شب_قشنگتون_بخیر_
@yaassepid🍁