Forwarded from 𝖭𝗒𝗑 !! 𝖧𝖾𝗆𝖾𝗋𝖺
☁️ : به مناسبت روز دوشیزه های بی نظیر یه چالش ریز داریم.
☁️ ☁️ ☁️
این پیام رو داخل خونه های امن
و گرمتون فوروارد کنین (ناشناس هم میتونین ایدی بفرستید)و زیرش حتما بین پرنس یا پرنسس مشخص کنید که قراره براتون یه متن مربوط به زندگی پرنسسی یا پرنسی بنویسم.
میتونه در مورد سرنوشتتون باشه در مورد عشق زندگیتون یا در مورد زندگی نامتون یا هرچیز رندومی که با اولین نگاه بهتون به ذهنم میاد.
☁️ ☁️ ☁️
این پیام رو داخل خونه های امن
و گرمتون فوروارد کنین (ناشناس هم میتونین ایدی بفرستید)و زیرش حتما بین پرنس یا پرنسس مشخص کنید که قراره براتون یه متن مربوط به زندگی پرنسسی یا پرنسی بنویسم.
میتونه در مورد سرنوشتتون باشه در مورد عشق زندگیتون یا در مورد زندگی نامتون یا هرچیز رندومی که با اولین نگاه بهتون به ذهنم میاد.
حتما اینجا جوین باشید دوستون دارم
Forwarded from ㅤمـوزہے خـاطࢪاـت سوختـہ
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ،تـاࢪیـخ
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ 🧛♀
دࢪ هیـئت یـک کـابوـس
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ
دࢪ هیـئت یـک کـابوـس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ㅤمـوزہے خـاطࢪاـت سوختـہ
Photo
راستش نمیدونم باید از کدوم بخش این نوشته شروع کنم، چون هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که زیباییاش فقط به قلم و توصیفهای قشنگش نیست؛ چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، نگاهی بود که به تاریخ داشتی. معمولاً وقتی از تاریخ حرف میزنیم، ذهنمون میره سمت اسم پادشاهها، جنگها، اتفاقات بزرگ و آدمهایی که اسمشون به هر دلیلی در حافظهی جهان باقی مونده، اما تو از جایی بهش نگاه کردی که کمتر کسی بهش توجه میکنه؛ از سمت زندگیهایی که گذشتن، آدمهایی که فراموش شدن و خاطراتی که شاید هیچوقت فرصت پیدا نکردن جایی ثبت بشن. انگار خواستی نشون بدی پشت هر چیزی که امروز فقط یک اثر تاریخی، یک اسم یا یک اتفاق قدیمی به نظر میرسه، زمانی زندگیای جریان داشته؛ کسی به چیزی دل بسته، کسی منتظر برگشتن کسی مونده و کسی روزهایی رو گذرونده که حتی تصورشون برای ما هم سخته.
حضور گربهی سیاه هم به نظرم یکی از قشنگترین بخشهای روایت بود. دوست داشتم که بدون توضیح مستقیم و بدون اینکه بخوای همهچیز رو از همون ابتدا روشن کنی، اون رو بهعنوان همراهی میان تالارها و دورههای مختلف قرار دادی؛ انگار خودش به چیزی فراتر از یک گربه تبدیل شده بود، به نشانی از خاطراتی که با وجود گذشت زمان هنوز جایی در این جهان باقی موندن. حرکتش از میان ویترینها و ایستادنش کنار آثاری که هرکدوم بخشی از یک زندگی فراموششده رو در خودشون داشتن، به روایتت پیوستگی خاصی داده بود. به نظرم همین جزئیات هستن که باعث میشن فضای داستان فقط مجموعهای از توصیفهای تاریخی نباشه و حس کنیم واقعاً داریم همراه راوی از میان گذشته عبور میکنیم.
چیزی که بیشتر دوست داشتم، این بود که اتفاقات تاریخی رو صرفاً برای عجیب بودن یا جلب توجه انتخاب نکرده بودی؛ هرکدومشون به شکلی به مفهوم اصلی متن برمیگشتن. از گربهی مومیاییشدهای که هیچکس از زندگی پیش از مرگش چیزی نمیدونه، تا شاگردان چاپخانهی پاریس، سایمون و دریانوردان کشتی اَمِتیست و مردمی که در استراسبورگ گرفتار واقعهای شدن که هنوز هم تمام جزئیاتش روشن نیست. هرکدوم از این بخشها انگار پنجرهای بودن به جهانی که دیگه وجود نداره، اما آدمهاش زمانی به اندازهی ما واقعی بودن؛ با ترسهاشون، دلبستگیهاشون، رنجهاشون و چیزهای کوچیکی که شاید برای خودشون تمام معنای زندگی رو تشکیل میدادن. همین باعث میشه آدم موقع خوندن متن فقط به گذشته فکر نکنه، بلکه به این هم فکر کنه که چند نفر پیش از ما زندگی کردن و چقدر از وجودشون بدون اینکه حتی فرصت خداحافظی با جهان رو داشته باشن، در سکوت زمان محو شده.
از نظر من، یکی از تلخترین و در عین حال زیباترین مفاهیم نوشته همین فراموش شدنه؛ اینکه موندن نام یک نفر در تاریخ، لزوماً به معنای مهمتر بودن زندگی اون از زندگی آدمهایی نیست که هیچ اثری ازشون باقی نمونده. گاهی فقط اتفاقات، شرایط و حتی شانس تعیین میکنن که اسم چه کسی قرنها بعد هنوز خونده بشه و چه کسی، با تمام خاطرات و احساساتی که زمانی داشته، به فراموشی سپرده بشه. این فکر بهخصوص در بخش مصر باستان خیلی برام پررنگ بود؛ جایی که از یک گربهی مومیاییشده حرف میزنی، اما در واقع داری از تمام چیزهایی حرف میزنی که دیگه نمیتونیم دربارهی یک زندگی بدونیم. نمیدونیم چه کسی دوستش داشته، کجا زندگی کرده یا آخرین باری که نوازش شده چه زمانی بوده. فقط چیزی از اون باقی مونده که هزاران سال دوام آورده، بیآنکه بتونه از زندگیای که پشت سر گذاشته چیزی برای ما تعریف کنه. به نظرم همین نادانستهها گاهی از هر روایت کاملی غمانگیزترن.
نثر متن هم با فضای اون هماهنگی خوبی داشت. توصیفها بهخوبی حس سکوت، تنهایی و گذر زمان رو منتقل میکردن و بعضی تصاویر، مثل گربهای که پنجهاش رو روی شیشه میذاره یا سایههایی که در پایان کنار گربهی سیاه ظاهر میشن، بهراحتی در ذهن میمونن. مخصوصاً پایان داستان رو دوست داشتم، چون بهجای اینکه صرفاً نتیجهگیری کنه و مفهوم رو به خواننده توضیح بده، با یک سؤال تموم میشه؛ سؤالی ساده که در عین حال تمام چیزی رو که در طول روایت ساخته بودی، دوباره به ذهن برمیگردونه. «این، روزگاری متعلق به چه کسی بود؟» برای من فقط پرسشی دربارهی یک شیء قدیمی نیست؛ انگار پرسشی دربارهی تمام چیزهاییه که از زندگی آدمها باقی میمونن، درحالیکه خود اون آدمها دیگه نیستن تا ازشون حرف بزنن.
𝗏𝖾𝗅𝖺𝗂𝗋
راستش نمیدونم باید از کدوم بخش این نوشته شروع کنم، چون هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که زیباییاش فقط به قلم و توصیفهای قشنگش نیست؛ چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، نگاهی بود که به تاریخ داشتی. معمولاً وقتی از تاریخ حرف میزنیم،…
و بیشتر از همه، بخش گربهی مومیاییشده در مصر باستان و اونجایی که دربارهی زندگیای حرف میزدی که هیچکس چیزی ازش نمیدونه، توجهم رو جلب کرد. مخصوصاً این قسمت که شاید کودکی هر شب اون گربه رو در آغوش میگرفته یا پیرزنی در خانهای خاموش با نوازش سر کوچکش به خواب میرفته. نمیدونم چرا، ولی فکر کردن به این جزئیات برام غمانگیز بود؛ اینکه یه موجود زمانی بخشی از زندگی کسی بوده، اما حالا حتی نمیدونیم چه کسی دوستش داشته یا چه خاطراتی ازش باقی مونده. انگار تنها چیزی که از اون زندگی مونده، همون پیکر خاموشیه که هزاران سال گذشته و هنوز هیچکس داستان واقعیش رو نمیدونه.
یه بخش دیگه که خیلی دوست داشتم، اونجایی بود که گفتی تاریخ، نام پادشاهان رو با خطی درشت روی سنگها حک کرده، اما از صاحب اون گربه فقط پیکری باقی مونده. به نظرم این جمله خیلی عمیق بود، چون نشون میده موندن اسم یک نفر در تاریخ، لزوماً به این معنی نیست که زندگی اون از زندگی آدمهای فراموششده ارزشمندتر بوده. شاید آدمهایی که هیچ اسمی ازشون باقی نمونده، زندگیهایی به همون اندازه پر از عشق، رنج و خاطره داشتن؛ فقط هیچکس نبوده که داستانشون رو ثبت کنه.
پایان متن هم خیلی به دلم نشست؛ مخصوصاً این پرسش که «این، روزگاری متعلق به چه کسی بود؟» به نظرم قشنگترین بخشش همین بود که با یک سؤال تموم میشد، اما جواب مشخصی نداشت. انگار آدم رو وادار میکرد به تمام چیزهایی فکر کنه که از گذشته باقی موندن، بیاینکه بدونیم روزگاری چه جایگاهی در زندگی کسی داشتن. در کل، من بیشتر با بخشهایی ارتباط گرفتم که دربارهی فراموش شدن آدمها و خاطراتشون بودن؛ چون یه جور غم آروم و عجیبی داشتن که حتی بعد از تموم شدن متن هم توی ذهن آدم باقی میمونه