معبدی بدون معبود.
چرا شدی دلیل دردام؟!
مگه تو آروم کنندهِ من نبودی؟! مگه تو همهِ من نبودی؟!
چرا بجایی اینکه دلیل خندهام بشی شدی بزرگترین قاتلِ بیرحمی خندهام؟!
چرا وقتی نمیخاستی چشمام ابری بشه تو شدی بزرگترین دلیل ابری شدن چشمام؟!
چرا شدی بخش ممنوعهِ قلبی من که نمیتونم بهش دست بزنم؟!
چرا شدی نزدیکتر نقطهِ دوری من؟!
تک ماهِ آسمونِ خستهِ من؟ چرا باعث شدی که این آسمون همش به یاد نبودی ماه خود بباره؟!
مگه میشه خدایی خود رو فروخت؟!
مگه میشه نفس،روحو قلب رو خود رو فروخت؟!
نه اینا فروختی نیستن مث خدایی من.
ولی...من فروختم، روحمو به اسمت،نفسمو به نفست،قلبم رو برات فروختم ولی خالی از اینکه بدونم یه روزی تو همین روحی که اسمت شده رو میکشی،دلیلی میشی که نفسام بند بیاد، و کاری میکنی قلبم بشکنه.
من پرستنده و تو معبودم شدی،خدایی من.
من جوری پرستیدمت، خدایی که منو آفریده رو اینجوری نپرسیدم.
و الان من موندم و اون معبدی بدون معبود.
معبدی که خونهِ منه و معبودی نداره.
مث تابلوی که به رنگ نیاز داره ولی رنگی نیست.
معبدیِ بیرنگِ من.
بااحترام؛
عزیزکردهِ روحِ شکستم.
همه چی وقتی شروع میشه یه پایانی داره.
مث اینجا،خاطره های خوبی داشتم اینجا که دلم نمیخاد ولش کنم اما باید بعضی چیزا رو ول کنی،پایان این قصرِ نفرین شده هم رسید.
ممنونم که تا اینجا بودین.
مث اینجا،خاطره های خوبی داشتم اینجا که دلم نمیخاد ولش کنم اما باید بعضی چیزا رو ول کنی،پایان این قصرِ نفرین شده هم رسید.
ممنونم که تا اینجا بودین.
ㅤПроклятый pinned «همه چی وقتی شروع میشه یه پایانی داره. مث اینجا،خاطره های خوبی داشتم اینجا که دلم نمیخاد ولش کنم اما باید بعضی چیزا رو ول کنی،پایان این قصرِ نفرین شده هم رسید. ممنونم که تا اینجا بودین.»