Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#برای_جادی
نخبهی بی ادعا..
#جادی_میرمیرانی
اینستاگرام
https://instagram.com/jadijadinet
تلگرام
https://telegram.me/jadinet
توییتر
https://twitter.com/jadi
پادکست رادیو گیک
https://jadi.net/podcast
https://t.me/jadiradio
@WrongPlace_WrongTime
نخبهی بی ادعا..
#جادی_میرمیرانی
اینستاگرام
https://instagram.com/jadijadinet
تلگرام
https://telegram.me/jadinet
توییتر
https://twitter.com/jadi
پادکست رادیو گیک
https://jadi.net/podcast
https://t.me/jadiradio
@WrongPlace_WrongTime
سلام. روزت بخیر
امیدوارم رو به راه بوده باشی
دوست داشتم باهات صحبت کنم. این روزا چه پیگیر باشیم چه نه، از خیلی چیزا خبر داریم. چیزهایی که یک دونه اش کافیه که تا روزها حال آدم رو خراب کنه. تمام فشارهایی که از منشأ این اعصاب خوردی ها ایجاد میشه.
میخوام از خودمون صحبت کنم. خود من یه روزایی وقتی بچه بودم فکر میکردم وقتی به سنی که الان دارم برسم، یه خونه دارم که پنجره هایش رو به حیاط پر از باغچه های رنگی و درخت گلابیه. فکر میکردم تو اون خونه کوچیک عشق منتظر منه، اونجا آدما حتی اگه خودشون هم بخوان نمیتونن خیلی توش از هم دور بشن. اونجا کسی رو دوست دارم که اونم منو دوست داره. آرومیم، آروم؛ آرومِ آروم کنار همدیگه. حتی گلها رو طاقچه خانه ما بیشتر از هر جایی رشد می کند. به خیلی چیز های دیگه هم فکر میکردم، چیزایی که دنیای زیبای آینده ام رو میساختن، ولی الان تمامشون به یک نقطه ی اشتراکی با هم رسیدن. اونا مدت ها پیش تصمیم گرفتن که از رویای من برن. شاید بابت زمان حالی که توش ایستاده بودم، منو متهم به نابودی آینده میدونستن. منم حق رو بهشون میدم. من چیزی که آینده بود رو نابود کرده بودم و خرابه هایی ازش باقی مونده بود، که سال ها با من فاصله داشتن. از دستشون دادم. مدت ها بود بدون این که به روی خودم بیارم که اتفاقی افتاده ، به سوگ نشسته ام. به سوگ چیزی که دیگه خودمم با خودم در رابطه اش صحبت نمیکردم و جدی نمیگرفتمش.
این روزا با فکر کردن به اینکه قراره در آینده چه اتفاقی بیفته! دوباره سوگی در من زنده شد که حتی به یاد نمی آوردم از بابت چه بوده! این خشم، این گیجی ، بی حسی ، خستگی ، اضطراب ، کناره گیری ، مشکل در به خواب رفتن ، عدم توانایی در لذت بردن و شادی ، این احساس ناامیدی .
تمام خودم را در دوستانم دیدم. در افراد دور و نزدیک. در جایی که فکرش را نمیکردم. جایی خواندم که این یک سوگ جمعی است.
امیدوارم تو وضعیت بهتری از ما داشته باشی.
میخواستم با این پیام بهت یادآوری کنم که من هنوز به تو فکر میکنم. تو برای خیلی ها که حتی به یادشون نمیاوری، مهم هستی. ما هنوز بهت فکر میکنیم و برامون مهمی . ما و تمام افرادی که برای مسیر کوتاهی در تاکسی کنار تو نشستن و صدایت را شنیدن. که چه دلنشین و خوش است صدایت. اگه این روزا تو هم حس میکنی وارد سوگی شدی، بدان تنها نیستی، ولی فراموش نکن که هیچ کس توان انجام هیچ کاریو به صورت دائمی ندارد! کمی به خودت استراحت بده. در روز ساعاتی رو از این اخبار و فکر کردن های پشت سر هم فاصله بگیر.
افرادی اتفاقاتی را دارن رقم میزنند، که از انسانیت و عقلانیت به دور است. کارهایی که تا چندی پیش باور نمیکردیم توی قرن 21 اتفاق می افتد و از درک و تصور و ذهن ما خارج بود.
برای افرادی که به دنبال قدرت هستند هیچی جز حفظ قدرت مهم نیست.
ولی تو برای ما و خانواده ات خیلی با ارزش هستی.
احتیاط کن
و مراقب خودت باش.
به امید دیدن خنده ی تو در روز های سربلندی ات
عومید".
اینبار #برای_تو
@WrongPlace_WrongTime
امیدوارم رو به راه بوده باشی
دوست داشتم باهات صحبت کنم. این روزا چه پیگیر باشیم چه نه، از خیلی چیزا خبر داریم. چیزهایی که یک دونه اش کافیه که تا روزها حال آدم رو خراب کنه. تمام فشارهایی که از منشأ این اعصاب خوردی ها ایجاد میشه.
میخوام از خودمون صحبت کنم. خود من یه روزایی وقتی بچه بودم فکر میکردم وقتی به سنی که الان دارم برسم، یه خونه دارم که پنجره هایش رو به حیاط پر از باغچه های رنگی و درخت گلابیه. فکر میکردم تو اون خونه کوچیک عشق منتظر منه، اونجا آدما حتی اگه خودشون هم بخوان نمیتونن خیلی توش از هم دور بشن. اونجا کسی رو دوست دارم که اونم منو دوست داره. آرومیم، آروم؛ آرومِ آروم کنار همدیگه. حتی گلها رو طاقچه خانه ما بیشتر از هر جایی رشد می کند. به خیلی چیز های دیگه هم فکر میکردم، چیزایی که دنیای زیبای آینده ام رو میساختن، ولی الان تمامشون به یک نقطه ی اشتراکی با هم رسیدن. اونا مدت ها پیش تصمیم گرفتن که از رویای من برن. شاید بابت زمان حالی که توش ایستاده بودم، منو متهم به نابودی آینده میدونستن. منم حق رو بهشون میدم. من چیزی که آینده بود رو نابود کرده بودم و خرابه هایی ازش باقی مونده بود، که سال ها با من فاصله داشتن. از دستشون دادم. مدت ها بود بدون این که به روی خودم بیارم که اتفاقی افتاده ، به سوگ نشسته ام. به سوگ چیزی که دیگه خودمم با خودم در رابطه اش صحبت نمیکردم و جدی نمیگرفتمش.
این روزا با فکر کردن به اینکه قراره در آینده چه اتفاقی بیفته! دوباره سوگی در من زنده شد که حتی به یاد نمی آوردم از بابت چه بوده! این خشم، این گیجی ، بی حسی ، خستگی ، اضطراب ، کناره گیری ، مشکل در به خواب رفتن ، عدم توانایی در لذت بردن و شادی ، این احساس ناامیدی .
تمام خودم را در دوستانم دیدم. در افراد دور و نزدیک. در جایی که فکرش را نمیکردم. جایی خواندم که این یک سوگ جمعی است.
امیدوارم تو وضعیت بهتری از ما داشته باشی.
میخواستم با این پیام بهت یادآوری کنم که من هنوز به تو فکر میکنم. تو برای خیلی ها که حتی به یادشون نمیاوری، مهم هستی. ما هنوز بهت فکر میکنیم و برامون مهمی . ما و تمام افرادی که برای مسیر کوتاهی در تاکسی کنار تو نشستن و صدایت را شنیدن. که چه دلنشین و خوش است صدایت. اگه این روزا تو هم حس میکنی وارد سوگی شدی، بدان تنها نیستی، ولی فراموش نکن که هیچ کس توان انجام هیچ کاریو به صورت دائمی ندارد! کمی به خودت استراحت بده. در روز ساعاتی رو از این اخبار و فکر کردن های پشت سر هم فاصله بگیر.
افرادی اتفاقاتی را دارن رقم میزنند، که از انسانیت و عقلانیت به دور است. کارهایی که تا چندی پیش باور نمیکردیم توی قرن 21 اتفاق می افتد و از درک و تصور و ذهن ما خارج بود.
برای افرادی که به دنبال قدرت هستند هیچی جز حفظ قدرت مهم نیست.
ولی تو برای ما و خانواده ات خیلی با ارزش هستی.
احتیاط کن
و مراقب خودت باش.
به امید دیدن خنده ی تو در روز های سربلندی ات
عومید".
اینبار #برای_تو
@WrongPlace_WrongTime
https://hamed.github.io/wbwwb/
ما همانی میشویم که میبینیم .
ما ابزار هایمان را میسازیم و ابزار هایمان ما را.
"مارشال مکلوهان"
( #به_اشتباه )
در این بازی، تو یک عکاس خبری هستی، باید صحنه های ناب را شکار کنی، صحنه های جذاب و پر مخاطب، و این آغاز یک دور باطل است. #دور_باطل_خبر .
هشدار! این بازی شامل صحنه های کشت و کشتار و بی عفتی است!
#معرفی
@WrongPlace_WrongTime
ما همانی میشویم که میبینیم .
ما ابزار هایمان را میسازیم و ابزار هایمان ما را.
"مارشال مکلوهان"
( #به_اشتباه )
در این بازی، تو یک عکاس خبری هستی، باید صحنه های ناب را شکار کنی، صحنه های جذاب و پر مخاطب، و این آغاز یک دور باطل است. #دور_باطل_خبر .
هشدار! این بازی شامل صحنه های کشت و کشتار و بی عفتی است!
#معرفی
@WrongPlace_WrongTime
hamed.github.io
همان شوی که بینی
یک بازی جالب درباره چرخه معیوب پخش اخبار، ما همانی میشویم که تماشا میکنیم.
أعان الله قلباً تمنى ما ليس مكتوباً له...
خدا یاریکند قلبی را که در آرزوی چیزیست که تقدیرش نیست..
@WrongPlace_WrongTime
خدا یاریکند قلبی را که در آرزوی چیزیست که تقدیرش نیست..
@WrongPlace_WrongTime
با لب او چه خوش بود، گفت و شنود و ماجرا...
#مولانا
http://hafeznameh.com/poem.php?p=CA45AF24
@WrongPlace_WrongTime
#مولانا
http://hafeznameh.com/poem.php?p=CA45AF24
@WrongPlace_WrongTime
Ghazalestan
غزلستان :: مولوی :: دیوان شمس - غزلیات :: غزل شماره ۴۵ :: با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
مولوی - با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا - خاصه كه در گشاید و گوید خواجه اندرآ
امروز دلتنگ روزهایی بودم که اساساً آنها را نزیسته ام، حتی تجربه مشابه آنها را نیز ندارم. مثلا دلتنگ تماشای طلوع زمین از افق ماه یا زل زدن به غروب از روی مدار زمین در ISS بودم. دلم لک زده بود برای اینکه روی صحنه در نقش شاه لیر دوباره بازی کنم و صدا را در گلو بیندازم، فریاد بکشم، دلم تنگ بود برای بازی با لباس سرخ شیکاگو بولز در سنترال آرنا، دلم تنگ شد برای آبجو خوردن در کافه ای نمور در لندن و مصاحبت با دیکنز عزیزم.
حالا شما بگویید دیوانه شد، اما حتی برای یک دیت زیر پایه های ایفل...
حالا شما بگویید دیوانه شد، اما حتی برای یک دیت زیر پایه های ایفل...
Ghatare Khali
Heydoo Hedayati
عزیزون خبر بر دلبر زارُم رسونید
که فایز یک تن و دشمن هزاره
آی دل ، خبر اومد که دشتستون بهاره
زمین از خون فایز لاله زاره
ای داد بی داد
- حیدو هدایتی
._____~_____.
"خبر آمد که دشتستان بهاره
زمین از خون فایز لاله زاره
خبر ، بر دلبر زارش رسانید
که فایز یک تن و دشمن هزاره"
- برگزیده ای از دوبیتی محمد علی فایز دشتی
@WrongPlace_WrongTime
که فایز یک تن و دشمن هزاره
آی دل ، خبر اومد که دشتستون بهاره
زمین از خون فایز لاله زاره
ای داد بی داد
- حیدو هدایتی
._____~_____.
"خبر آمد که دشتستان بهاره
زمین از خون فایز لاله زاره
خبر ، بر دلبر زارش رسانید
که فایز یک تن و دشمن هزاره"
- برگزیده ای از دوبیتی محمد علی فایز دشتی
@WrongPlace_WrongTime
The Embrance by Malcolm T. Liepke
اگر صد تیر ناز از دلبر آید
مکن باور که آه از دل برآید
پس از صد سال بعد از فوت فایز
هنوز آواز دلبر دلبر آید
- فایز دشتی
@WrongPlace_WrongTime
اگر صد تیر ناز از دلبر آید
مکن باور که آه از دل برآید
پس از صد سال بعد از فوت فایز
هنوز آواز دلبر دلبر آید
- فایز دشتی
@WrongPlace_WrongTime
❤1
حوصله ندارم غصه بخورم و تمایلی ندارم به دنبال باسن ناراحتیهایم راه بیفتم. اینجا میمانم و میگذارم احساساتم من را ترک کنند.
ادای مجله هنری هارا در میآورم اما میخواهم آرشیوی از روزنگار روزمرگی هایی باشم که شبی که تاریخ را مینویسند، از آنها فاکتور میگیرند.
ما بوده ایم، ما گذرانده ایم. مارا ببینید.
ما بوده ایم، ما گذرانده ایم. مارا ببینید.
متوجه نمیشم چرا بیشتری علاقه دارند جور دیگری باشند اما موقع تغییر، باز به خودشون بر میگردن. از این عمل بسیار حس خود کوچک بینی میکنم و ناراحتم میکنه. خوشه های طلایی و خرمایی یک دستش رو مشکی رنگ کرده. من به هر شکلی از دیدن تو لذت میبرم. ولی اگه خواستی تغییر کنی، شبیه گذشته ات نشو. من از پاسخ به قیاس اینکه بهتر شدم؟ آزار میبینم. تو معیاری برای بهتر بودن هستی در چشمان من. حتی اگه سفیدشون کنی.
Forwarded from رادیوکصشر
تصور من از پیری نسلمون، تجمع پیرمرد پیرزنا تو خانه سالمندانه که بخاطر شرایط الان ازدواج نکردن و بچه ندارن
و تعداد کم دکتر و پرستار که توانایی رسیدگی ب خیل جمعیت رو ندارن اونم بخاطر رشد صفر جمعیت امروزه
پیریی غمگین تر از جوونی در انتظارمونه
و تعداد کم دکتر و پرستار که توانایی رسیدگی ب خیل جمعیت رو ندارن اونم بخاطر رشد صفر جمعیت امروزه
پیریی غمگین تر از جوونی در انتظارمونه
گران شد.
هادی حدادی
جان را به تمنای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده،
گفت گران شد
ای دل ، ای داد
داد بی داد
دادبیداد
@WrongPlace_WrongTime
#صدا_ها
گفتم بستان بوسه بده،
گفت گران شد
ای دل ، ای داد
داد بی داد
دادبیداد
@WrongPlace_WrongTime
#صدا_ها
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
#حامد_عسکری
@WrongPlace_WrongTime
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
#حامد_عسکری
@WrongPlace_WrongTime
❤1
Forwarded from FUCK WEED🌿
شمارا نمیدانم
ولی من راه میروم و گریه میکنم، کار میکنم و گریه میکنم، رانندگی میکنم و گریه میکنم، میخندم و گریه میکنم. من مصداق فروپاشی روانیام.
Hds 🌿 : @fuck_weedi
ولی من راه میروم و گریه میکنم، کار میکنم و گریه میکنم، رانندگی میکنم و گریه میکنم، میخندم و گریه میکنم. من مصداق فروپاشی روانیام.
Hds 🌿 : @fuck_weedi
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Sorry, Tuesday tits.
I saw it out there.
These days, even Mr Marvin is shocked .
این روزا آقای ماروین هم حتی شوکه میشود.
@WrongPlace_WrongTime
I saw it out there.
These days, even Mr Marvin is shocked .
این روزا آقای ماروین هم حتی شوکه میشود.
@WrongPlace_WrongTime