✍️
#۳نویسنده۳فکر
در دنیا دو نوع دزد وجود دارد:
دزدان کوچک که پلیس آنها را
دستگیر میکند؛
و دزدان بزرگ که پلیس از آنها
محافظت میکند!
👤#برتولتبرشت
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
در دنیا دو نوع دزد وجود دارد:
دزدان کوچک که پلیس آنها را
دستگیر میکند؛
و دزدان بزرگ که پلیس از آنها
محافظت میکند!
👤#برتولتبرشت
@writers3
❤2
✍️
#۳نویسنده۳فکر
هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش ...
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچهای میرسی که زندگیت را روشن میکند.
👤#خورخهلوییسبورخس
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش ...
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچهای میرسی که زندگیت را روشن میکند.
👤#خورخهلوییسبورخس
@writers3
❤2
✍️
#۳نویسنده۳فکر
اشکهای جهان را میزانی همیشگی است، هر آنکه در جایی گریه آغازد، دیگری در جای دیگر ز گریه باز ایستد.
خنده نیز چنین باشد...
پس بیایید از نسل خویش بد نگوییم.
نسل ما محزونتر از اجدادش نیست.
#در_انتظار_گودو
#ساموئل_بکت
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
اشکهای جهان را میزانی همیشگی است، هر آنکه در جایی گریه آغازد، دیگری در جای دیگر ز گریه باز ایستد.
خنده نیز چنین باشد...
پس بیایید از نسل خویش بد نگوییم.
نسل ما محزونتر از اجدادش نیست.
#در_انتظار_گودو
#ساموئل_بکت
@writers3
❤2
✍️
#۳نویسنده۳فکر
با مدرک، با پول، با شوهر، با این چیزها؛
آدم خوشبخت نمیشود ...!
باید درد زندگی را تحمل کرد ،
تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند...
👤#بزرگعلوی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
با مدرک، با پول، با شوهر، با این چیزها؛
آدم خوشبخت نمیشود ...!
باید درد زندگی را تحمل کرد ،
تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند...
👤#بزرگعلوی
@writers3
❤2
✍️
#۳نویسنده۳فکر
و شاید عجیب باشد
که غمگینترین زن دنیا، هنوز هر روز بیدار میشود،
چای دم میکند، به پیامها جواب میدهد،
گاهی حتی میخندد
و وانمود میکند همهچیز عادیست.
شاید غمگینترین زن دنیا
زنی باشد که دیگر حتی امید ندارد کسی او را بفهمد.
نه دنبال نجات است،
نه اهل توضیح دادن؛
فقط گاهی، بیدلیل،
میان یک روز معمولی،
دلش میگیرد؛
آنقدر عمیق
که انگار تمام جهان برای چند دقیقه خاموش میشود.
و با این حال،
فردا دوباره از خواب بلند میشود،
موهایش را مرتب میکند،
رژ لبش را میزند،
به زندگی سلام میدهد
و غمش را مثل رازی قدیمی
پشت لبخندش پنهان میکند.
#نشاط_داودی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
و شاید عجیب باشد
که غمگینترین زن دنیا، هنوز هر روز بیدار میشود،
چای دم میکند، به پیامها جواب میدهد،
گاهی حتی میخندد
و وانمود میکند همهچیز عادیست.
شاید غمگینترین زن دنیا
زنی باشد که دیگر حتی امید ندارد کسی او را بفهمد.
نه دنبال نجات است،
نه اهل توضیح دادن؛
فقط گاهی، بیدلیل،
میان یک روز معمولی،
دلش میگیرد؛
آنقدر عمیق
که انگار تمام جهان برای چند دقیقه خاموش میشود.
و با این حال،
فردا دوباره از خواب بلند میشود،
موهایش را مرتب میکند،
رژ لبش را میزند،
به زندگی سلام میدهد
و غمش را مثل رازی قدیمی
پشت لبخندش پنهان میکند.
#نشاط_داودی
@writers3
❤4
✍️
#۳نویسنده۳فکر
زندگی، فریادِ کوتاهیست میان دو عدم،
مگذار این فریاد
در گلویِ «هر چه پیش آید» خفه شود.
مرگ، تنها سردیِ دستها نیست؛
مرگ، همان «بله» تلخیست
که به جایِ «نه» آگاهانه
بر لبت مینشیند.
بیدار بمان
حتی اگر تمامِ ثانیهها
به تسلیمِ تو کمر بسته باشند.
#شکوفه_عمویی_تبریزی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
زندگی، فریادِ کوتاهیست میان دو عدم،
مگذار این فریاد
در گلویِ «هر چه پیش آید» خفه شود.
مرگ، تنها سردیِ دستها نیست؛
مرگ، همان «بله» تلخیست
که به جایِ «نه» آگاهانه
بر لبت مینشیند.
بیدار بمان
حتی اگر تمامِ ثانیهها
به تسلیمِ تو کمر بسته باشند.
#شکوفه_عمویی_تبریزی
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
جنگ چیزی به جز ادامه سیاست دولتها با ابزارهای جدید نیست.
#کارلفون_کلاوزویتس
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
جنگ چیزی به جز ادامه سیاست دولتها با ابزارهای جدید نیست.
#کارلفون_کلاوزویتس
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
اگر رازم را پنهان دارم این راز زندانی من است،
اگر بگذارم از دهانم خارج شود این منم که زندانی آنم.
#شوپنهاور
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
اگر رازم را پنهان دارم این راز زندانی من است،
اگر بگذارم از دهانم خارج شود این منم که زندانی آنم.
#شوپنهاور
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
شکوه از هیاهوی کلمات آغاز نمیشود؛
از ادراکِ سادهی همین چیزهای کوچک است:
از فهمیدنِ زبانِ برگی که زیر پای پاییز افتاده،
یا گم شدن در موسیقیِ پنهانِ موجها؛
از نسیمی که بیصدا لای موهایت میپیچد،
یا قدمهای کودکی که پاورچین، جهان را کشف میکند.
باید به قطرههای صبورِ جنگل که بر صخرههای ساکت میچکند خیره شد،
پیش از آنکه به شکوهِ رودهای بزرگ رسید؛
که گاهی تمامِ حقیقت،
در کششِ غریبِ صداییست که بیهوا، جانت را لمس میکند.
#مژگان_مظفری
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
شکوه از هیاهوی کلمات آغاز نمیشود؛
از ادراکِ سادهی همین چیزهای کوچک است:
از فهمیدنِ زبانِ برگی که زیر پای پاییز افتاده،
یا گم شدن در موسیقیِ پنهانِ موجها؛
از نسیمی که بیصدا لای موهایت میپیچد،
یا قدمهای کودکی که پاورچین، جهان را کشف میکند.
باید به قطرههای صبورِ جنگل که بر صخرههای ساکت میچکند خیره شد،
پیش از آنکه به شکوهِ رودهای بزرگ رسید؛
که گاهی تمامِ حقیقت،
در کششِ غریبِ صداییست که بیهوا، جانت را لمس میکند.
#مژگان_مظفری
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
درخت سیب را دوست دارم؛
با آن سکوت نجیبش
و شاخههایی که انگار
رازِ فصلها را میدانند.
سیب، میوهی عجیبیست؛
هم بوی کودکی میدهد،
هم طعم وسوسه،
هم یادِ خانه
و هم اندوهِ آرامِ پاییز.
#نشاط_داودی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
درخت سیب را دوست دارم؛
با آن سکوت نجیبش
و شاخههایی که انگار
رازِ فصلها را میدانند.
سیب، میوهی عجیبیست؛
هم بوی کودکی میدهد،
هم طعم وسوسه،
هم یادِ خانه
و هم اندوهِ آرامِ پاییز.
#نشاط_داودی
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
عنوان: کور بینایی
سی سال تکیهگاهم بودی، اما آن شب مهتابی بدون دلواپسی روی مبل خوابت برده بود و حتی زنگ نزدی کجایی؟ کی میآیی؟ در نور کم اتاق روی مبل نشستم و نگاهت کردم. موهای سفیدت، چین و چروک دور چشمهایت برایم نا آشنا بود. قلبم سنگین شد و روی سینهام فشار آورد. تا صبح کنار پنجره ایستادم و به باد و برگهای زرد و نارنجی پاییزی که در حال ریختن بود نگاه کردم. سی سال طول کشید تا فهمیدم ... پاییز فصل آخر هر چیز است.
نویسنده: #شکوفه_عموییتبریزی
از مجموعهداستان ۴۴+۴۴+۴۴
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
عنوان: کور بینایی
سی سال تکیهگاهم بودی، اما آن شب مهتابی بدون دلواپسی روی مبل خوابت برده بود و حتی زنگ نزدی کجایی؟ کی میآیی؟ در نور کم اتاق روی مبل نشستم و نگاهت کردم. موهای سفیدت، چین و چروک دور چشمهایت برایم نا آشنا بود. قلبم سنگین شد و روی سینهام فشار آورد. تا صبح کنار پنجره ایستادم و به باد و برگهای زرد و نارنجی پاییزی که در حال ریختن بود نگاه کردم. سی سال طول کشید تا فهمیدم ... پاییز فصل آخر هر چیز است.
نویسنده: #شکوفه_عموییتبریزی
از مجموعهداستان ۴۴+۴۴+۴۴
@writers3
❤4
✍️
#۳نویسنده۳فکر
ما وارثان صبوری بذرهایی هستیم
که در تاریکی خاک،
خواب خورشید را دیدهاند.
سبز شدن، انتقامِ ما از زمستان نیست؛
تکرار خونیست که در رگ کلماتمان میدود،
تا روزی که نور و نان،
میانِ همگان عادلانه تقسیم شود.
#مژگان_مظفری
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
ما وارثان صبوری بذرهایی هستیم
که در تاریکی خاک،
خواب خورشید را دیدهاند.
سبز شدن، انتقامِ ما از زمستان نیست؛
تکرار خونیست که در رگ کلماتمان میدود،
تا روزی که نور و نان،
میانِ همگان عادلانه تقسیم شود.
#مژگان_مظفری
@writers3
❤3
.✍️
#۳نویسنده۳فکر
مگر ما از این دنیا چه میخواهیم؟
جز چند روزِ آرام
میانِ این همه روزمرگی.
صبحهایی
که با عجله شروع نشوند،
شبهایی
که فکر، امانِ آدم را نبرد،
و دلی که زیرِ فشارِ تکرارِ زندگی
کمکم خاموش نشود.
یک چایِ ساده کنارِ دوستی که حالِ آدم را میفهمد،
آغوشِ امنِ مادر و پدر،
خندیدن کنارِ خانواده،
و تماشای موفقیت فرزند.
ما چیزِ زیادی از دنیا نمیخواهیم؛
فقط
کمی آرامش
و چند دلخوشیِ کوچک
که بتوان با آنها
تمامِ سختیِ زندگی را دوام آورد.
#نشاط_داودی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
مگر ما از این دنیا چه میخواهیم؟
جز چند روزِ آرام
میانِ این همه روزمرگی.
صبحهایی
که با عجله شروع نشوند،
شبهایی
که فکر، امانِ آدم را نبرد،
و دلی که زیرِ فشارِ تکرارِ زندگی
کمکم خاموش نشود.
یک چایِ ساده کنارِ دوستی که حالِ آدم را میفهمد،
آغوشِ امنِ مادر و پدر،
خندیدن کنارِ خانواده،
و تماشای موفقیت فرزند.
ما چیزِ زیادی از دنیا نمیخواهیم؛
فقط
کمی آرامش
و چند دلخوشیِ کوچک
که بتوان با آنها
تمامِ سختیِ زندگی را دوام آورد.
#نشاط_داودی
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
"ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد"
در اشعار حافظ و دیگر شعرا از چشم نرگس استفاده شده. منظور چشم سیاه یا زیبای نرگس نیست بلکه اشاره به غم و اندوه دارد که در افسانه یونان اینطور روایت شده است.
نارسیس جوانی خودشیفته و بسیار زیبا بود که هر دختری او را میدید. عاشقش میشد. اما نارسیس به هیچ دختری روی خوش نشان نمیداد. تا اینکه دختری به نام آکو عاشقش شد. اما نارسیس نسبت به آکو بیتفاوت بود و به او عشق نورزید. آکو ناراحت از بیمهری نارسیس، پیش خدایان رفت و او را نفرین کرد. خدایان نفرین آکو را قبول کردند و نارسیس عاشق چهرهی خودش شد. او هر روز به کنار رودخانه میرفت و خودش را در آب رود تماشا میکرد. و روزی که میخواست تصویر خودش را در آب به آغوش بکشد در رودخانه افتاد و غرق شد.
گلهای نرگس شاهد غرق شدن نارسیس بودند به سمت آب خم شدند و اشک ریختند.
«چشم نرگس نمادی از غم و اندوه در شعر فارسی است.»
#شکوفه_عمویی_تبریزی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
"ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد"
در اشعار حافظ و دیگر شعرا از چشم نرگس استفاده شده. منظور چشم سیاه یا زیبای نرگس نیست بلکه اشاره به غم و اندوه دارد که در افسانه یونان اینطور روایت شده است.
نارسیس جوانی خودشیفته و بسیار زیبا بود که هر دختری او را میدید. عاشقش میشد. اما نارسیس به هیچ دختری روی خوش نشان نمیداد. تا اینکه دختری به نام آکو عاشقش شد. اما نارسیس نسبت به آکو بیتفاوت بود و به او عشق نورزید. آکو ناراحت از بیمهری نارسیس، پیش خدایان رفت و او را نفرین کرد. خدایان نفرین آکو را قبول کردند و نارسیس عاشق چهرهی خودش شد. او هر روز به کنار رودخانه میرفت و خودش را در آب رود تماشا میکرد. و روزی که میخواست تصویر خودش را در آب به آغوش بکشد در رودخانه افتاد و غرق شد.
گلهای نرگس شاهد غرق شدن نارسیس بودند به سمت آب خم شدند و اشک ریختند.
«چشم نرگس نمادی از غم و اندوه در شعر فارسی است.»
#شکوفه_عمویی_تبریزی
@writers3
❤3👏1
✍️
#۳نویسنده۳فکر
برشی از رمان برای بهی:
جنگ خیلی چیزها را برای ما تغییر داد، حتی بازیهامان شکلش عوض شده بود، پسرها توی کوچه سنگر درست میکردند، به جای توپ بازی و هفت سنگ و الاکلنگ با چوب تفنگ درست میکردند و با هم میجنگیدند، چند نفر میشدند عراقی، بقیه هم ایرانی، توی جنگشان چند نفر کشته میشدند و همیشه آخر بازی عراقیها را شکست میدادند و خودشان برنده میشدند، بعد تفنگهای چوبیشان را می بردند بالا و با هم یک صدا خوشحالی پیروزیشان را فریاد میکشیدند. کاش واقعیت همان بازی بچگانه بود!
#مژگان_مظفری
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
برشی از رمان برای بهی:
جنگ خیلی چیزها را برای ما تغییر داد، حتی بازیهامان شکلش عوض شده بود، پسرها توی کوچه سنگر درست میکردند، به جای توپ بازی و هفت سنگ و الاکلنگ با چوب تفنگ درست میکردند و با هم میجنگیدند، چند نفر میشدند عراقی، بقیه هم ایرانی، توی جنگشان چند نفر کشته میشدند و همیشه آخر بازی عراقیها را شکست میدادند و خودشان برنده میشدند، بعد تفنگهای چوبیشان را می بردند بالا و با هم یک صدا خوشحالی پیروزیشان را فریاد میکشیدند. کاش واقعیت همان بازی بچگانه بود!
#مژگان_مظفری
@writers3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
حکایت چوپان، مار و داوریِ روباه
آوردهاند که چوپانی در بیابان میگذشت، دید که آتشی در پشتهخاری افتاده و ماری میانِ شعلهها گرفتار شده است. مار از بیمِ جان فریاد برآورد و از چوپان یاری خواست. چوپان از سرِ شفقت، توبرهی خویش بر سرِ چوبی بست و در میان آتش انداخت؛ مار در توبره جست و چوپان او را از میانِ کامِ مرگ بیرون کشید.
چون مار به سلامت بر زمین آمد، رو به چوپان کرد و گفت: «ای جوانمرد! بگو که زهرِ خویش را بر لبت بنشانم یا بر گردنت؟»
چوپان شگفتزده گفت: «آیا سزای آن نیکی که با تو کردم، این است؟»
مار گفت: «آری! در آیینِ ما، سزای نیکی، بدی است.»
چوپان گفت: «بیا تا داوری برگزینیم.»
پس به روباهی رسیدند و ماجرا را بازگفتند. روباه که زیرکیِ دهر در سر داشت، گفت: «من تا صورتِ واقعه را به چشم نبینم، میان شما حُکم نتوانم کرد. باید که مار به همان جایگاهِ نخستین بازگردد و تو نیز توبره به همان سان نگاه داری، تا من حقیقتِ حال را دریابم.»
پس مار را دوباره میانِ پشتهخارهای آتشین انداختند. مار چون حرارتِ شعلهها را حس کرد، فریادِ پشیمانی برآورد و التماس کرد.
روباه رو به چوپان کرد و گفت: «راهِ خویش بگیر و برو؛ بگذار تا او در همان آتش بماند، تا رسمِ نیکی از جهان برافکنده نشود و بدانند که با بدان نیکی کردن، ستم است بر نیکان.»
#کلیلهودمنه
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
حکایت چوپان، مار و داوریِ روباه
آوردهاند که چوپانی در بیابان میگذشت، دید که آتشی در پشتهخاری افتاده و ماری میانِ شعلهها گرفتار شده است. مار از بیمِ جان فریاد برآورد و از چوپان یاری خواست. چوپان از سرِ شفقت، توبرهی خویش بر سرِ چوبی بست و در میان آتش انداخت؛ مار در توبره جست و چوپان او را از میانِ کامِ مرگ بیرون کشید.
چون مار به سلامت بر زمین آمد، رو به چوپان کرد و گفت: «ای جوانمرد! بگو که زهرِ خویش را بر لبت بنشانم یا بر گردنت؟»
چوپان شگفتزده گفت: «آیا سزای آن نیکی که با تو کردم، این است؟»
مار گفت: «آری! در آیینِ ما، سزای نیکی، بدی است.»
چوپان گفت: «بیا تا داوری برگزینیم.»
پس به روباهی رسیدند و ماجرا را بازگفتند. روباه که زیرکیِ دهر در سر داشت، گفت: «من تا صورتِ واقعه را به چشم نبینم، میان شما حُکم نتوانم کرد. باید که مار به همان جایگاهِ نخستین بازگردد و تو نیز توبره به همان سان نگاه داری، تا من حقیقتِ حال را دریابم.»
پس مار را دوباره میانِ پشتهخارهای آتشین انداختند. مار چون حرارتِ شعلهها را حس کرد، فریادِ پشیمانی برآورد و التماس کرد.
روباه رو به چوپان کرد و گفت: «راهِ خویش بگیر و برو؛ بگذار تا او در همان آتش بماند، تا رسمِ نیکی از جهان برافکنده نشود و بدانند که با بدان نیکی کردن، ستم است بر نیکان.»
#کلیلهودمنه
@writers3
❤3
❤3
✍️
#۳نویسنده۳فکر
هر روز
دلیلِ تازهای برای زندگی پیدا کن.
در یک لبخند،
یک فنجان چای،
یا آرامشی کوتاه
میانِ شلوغیِ روزمره.
آدم
به همین دلخوشیهای کوچک
زنده میماند.
#نشاط_داودی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
هر روز
دلیلِ تازهای برای زندگی پیدا کن.
در یک لبخند،
یک فنجان چای،
یا آرامشی کوتاه
میانِ شلوغیِ روزمره.
آدم
به همین دلخوشیهای کوچک
زنده میماند.
#نشاط_داودی
@writers3
❤3👏1
✍️
#۳نویسنده۳فکر
شاید مهمترین نسبت انسان، نسبت او با خودش باشد؛
اینکه در بیصدایی جهان، هنوز بتواند برای دل خودش خانهای روشن نگه دارد.
نه از سر فاصله گرفتن از دیگران،
بلکه از فهم این حقیقت که هیچکس، به اندازهی خودِ ما، راهِ رسیدن به درونمان را نمیشناسد.
گاهی باید به خود پناه برد؛
چون هر آشتی راستین با جهان، از آشتی با خویشتن آغاز میشود.
و شاید بلوغ، همین باشد:
رسیدن به جایی که از خودت نترسی
و از حضور خودت، آرامش بسازی.
#مژگان_مظفری
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
شاید مهمترین نسبت انسان، نسبت او با خودش باشد؛
اینکه در بیصدایی جهان، هنوز بتواند برای دل خودش خانهای روشن نگه دارد.
نه از سر فاصله گرفتن از دیگران،
بلکه از فهم این حقیقت که هیچکس، به اندازهی خودِ ما، راهِ رسیدن به درونمان را نمیشناسد.
گاهی باید به خود پناه برد؛
چون هر آشتی راستین با جهان، از آشتی با خویشتن آغاز میشود.
و شاید بلوغ، همین باشد:
رسیدن به جایی که از خودت نترسی
و از حضور خودت، آرامش بسازی.
#مژگان_مظفری
@writers3
❤4👏1
✍️
#۳نویسنده۳فکر
تنهایی، نبودنِ آدمها نیست؛ بودن در فصلی است که هیچکس زبانِ بارشِ تو را نمیفهمد؛ ایستادن در ازدحامِ غریبههایی که هرچه بلندتر فریاد میزنی، دورتر به نظر میرسی. تنهایی یعنی موریانهی خاطره، آرام و بیصدا، به جانِ لحظههایِ حاضرت بیفتد و تو با لبخندی بر لب، تماشاگرِ فروریختنِ خودت باشی.
#شکوفهعموییتبریزی
@writers3
#۳نویسنده۳فکر
تنهایی، نبودنِ آدمها نیست؛ بودن در فصلی است که هیچکس زبانِ بارشِ تو را نمیفهمد؛ ایستادن در ازدحامِ غریبههایی که هرچه بلندتر فریاد میزنی، دورتر به نظر میرسی. تنهایی یعنی موریانهی خاطره، آرام و بیصدا، به جانِ لحظههایِ حاضرت بیفتد و تو با لبخندی بر لب، تماشاگرِ فروریختنِ خودت باشی.
#شکوفهعموییتبریزی
@writers3
❤5