it's all in my head, baby I can't breathe
i look in the mirror what is happening to me?
i look in the mirror what is happening to me?
🍓7
به یه چیز واقعی نیاز دارم، یه نوازش دست واقعی و امن، یه بغل راحت و امن، یه ارتباط چشمی بی استرس و امن، یه صحبت امن، یه آدم امن، یه جای امن، فقط چند دقیقه احساس امنیت.
🍓7
دیگه یه جوریه که اضطراب درونم داره جیغ میکشه و پنجرهها رو با مشت میشکنه.
🍓5
انقدر حرف دارم که نمیدونم کدومو بگم یا چجوری بگم، برای همین نمیتونم کلا چیزی بگم. انقدر حرف دارم که فقط میتونم سکوت کنم.
🍓6
گاهی مواقع هم دیگه واقعاً زورم نمیرسه، یه چیزایی هست که فقط بابا میتونه درستش کنه؛ و خیلی وقته که انگار هیچی توی زندگی من درست شدنی نیست.
🍓7
خیلی عجیبه که انگار دیشب رفته جایی. در اصل متوجه نمیشم چطور ممکنه چند وقت دیگه یه عده بیان و سالگردش رو تسلیت بگن. مگه همین یکی دو روز پیش ندیدمش؟ تقریباً هیچی واقعی به نظر نمیاد. نه مسیری که توشم، نه اتفاقاتی که افتاده.
🍓8
شایدم دلم میخواد گریه کنم. چمیدونم. شاید دلم میخواد دوباره یه دختر نوجوونِ بی دغدغه باشم که همیشه حس میکنه داره بهش ظلم میشه. درسته هنوز کامل بالغ نیستم، اما زندگیم یکم شبیه بزرگسالها شده و از این متنفرم.
🍓5
دلم میخواد این مسئولیتها و دغدغهها برگرده به زمانی که توی خونه مینشستم و تنها مشکلم این بود که از آدمها بدم میاد و گربه ندارم.
🍓6
کاش باز اون نسترنی بشم که با مامان و باباش میره بیرون و دست مامانش رو سفت میچسبه و امیدوار میمونه که بابا براش اون سی دی انیمیشن جدید رو بخره.
🍓8
نمیدونم چی حلش میکنه، من هربار خیلی ناراحت میشم، میترسم. حتی وقتی خودم اذیت و دلخورم، بازم منم که میترسم. وقتی گریه میکنم و غمم حل نمیشه میترسم. وقتی صبر میکنم و بهتر نمیشه میترسم. وقتی انقدر سنگینه میترسم. از زندگی و احساسات میترسم.
🍓4