ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞
5.08K subscribers
22 photos
17 videos
41 files
218 links
ترجمه معروف ترین رمان های #ممنوعه‌ و #صحنه_دار‌ که‌ جایی‌ ترجمه نمیشه🔥

مترجم: نیالا

پیج اینستا: Niyalla_book

ورود افراد زیر🔞سال به هیچ عنوان توصیه نمیشود‼️
Download Telegram
یه تخفیف توپ داشته باشیم؟!
از اینا که دیگه تکرار نمیشه؟!😌🔥
29👍3😎1
آنلاین باشید که رمان جدید با فایل هدیه اش داره میاد😌❤️
27🔥1🥰1
رمان: #غنیمت_پادشاه 👑🩸

مترجم: #نیالا 🌱

ژانر : #دارک_رمنس #عاشقانه #ریورس_هرام #رابطه_گروهی #فانتزی 🔥
 
خلاصه:
 
«باهام ازدواج کن، منم می‌ذارم بابات زنده بمونه.»
 
پرنسس کالیان مطمئنه که قراره بمیره. دروازه‌های قلعه‌شو شکستن، پدرش ــ پادشاه ــ رو روی تخت سلطنت دست‌وپا بسته و دهن‌بسته نشوندن و وسط تالار سلطنتی، تایرنت* ایستاده.
 
پوستش خاکستریه، دندوناش تیزن و نوک انگشتاش چنگال‌های سیاه داره. وقتی مثل یه شکارچی که بوی شکارش به دماغش خورده لبخند می‌زنه، دل کالیان از ترس به هم می‌پیچه.
 
اون هیولا مجبورش می‌کنه یه انتخاب وحشتناک بکنه:
 
یا جون پدرش، یا ازدواج با خودش.
 
هیچ‌کدوم از چیزایی که یه شاهزاده خانوم آروم و مؤدب تو زندگی اشرافیش یاد گرفته، کالیان رو برای زن یه هیولا شدن آماده نکرده بود. رفتارش خشن و بی‌ملاحظه‌ست، حرف زدنش رک و زمخته، و چشمای نقره‌ایش از شیطنت و باهوشی برق می‌زنه.
 
توی اون سفر سخت و بی‌رحمانه به قلمروش ــ جایی که از آدما متنفرن ــ کالیان مثل یه تیکه مال و اموال بین جنگجوها دست‌به‌دست می‌شه.
 
تایرنت سه تا شوالیه داره...
 
و اونا همه‌چی رو با هم شریک می‌شن.
 
هرچی بیشتر از خونه‌ش دور می‌شه، بیشتر مجبور می‌شه با زخم‌های گذشته و تربیت دردناکش روبه‌رو بشه، بفهمه به کی می‌تونه اعتماد کنه و برای چی ارزش جنگیدن داره.
 
شاید این شاهزاده قدرت بلند کردن شمشیر رو نداشته باشه، اما عقلش تیز و برنده‌ست. و شاید شوهر هیولاییش و شوالیه‌های ترسناکش، با اینکه حسابی وحشتناکن، آخرش همون چیزی از آب دربیان که همیشه بهش نیاز داشته.‌
 
*تایرنت یعنی ظالم. لقبی که باهاش معروف شده اینه اسمش چیز دیگه ایه
13
عیارسنج غنیمت پادشاهان.pdf
6.8 MB
رمان: #غنیمت_پادشاه 👑🩸

مترجم: #نیالا 🌱

ژانر : #دارک_رمنس #عاشقانه #ریورس_هرام #رابطه_گروهی #فانتزی 🔥

تعداد صفحات : 1847 🦋


‼️ این به رمان تک جلدیه و مستقل هست ‼️


قیمت فایل رمان : 100 هزارتومن + فایل هدیه 🎁


برای خرید به آیدی زیر پیام بدید:

@Niyalla
16🤩1
رمان 〰️ #پریست ♥️

جلد سوم 🌱

مجموعه 〰️ #کلیسا ⚖️

نویسنده: #تیا_رین 💎

ژانر: #عاشقانه #جنایی #معمایی #صحنه_دار #بزرگسال #مافیایی ❤️‍🔥

خلاصه:

ناتانیل «پریست» اوتلا

راز چیزیه که من توش به دنیا اومدم. تعجبی هم نداره که حالا دور و برم رو گرفتن.

رازهای یه روح، رازهای کلیسا، پسرهای من از سر تا پا پر از رازن. ترفند کار اینه که رازهایی که ممکنه بکُشنت رو قبل از اینکه برگردن و آزارت بدن دفن کنی.

آیا رازهای من باعث می‌شن هیچ‌وقت نتونم عشق رو بپذیرم؟
آیا رازها همون‌جور که باید، تو خاک می‌مونن؟
یا اینکه رازهای کلیسا همه‌مون رو نابود میکنه؟
16🥰2👍1🔥1
#پارت_۱
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


مقدمه
پریست
پانزده سال قبل...


همین که پامو گذاشتم تو ساختمون آپارتمانم، گفتم:

«بله، می‌خواستم یه سفارش بدم.»

اون ور خط خانومه گفت:

«اسمتون رو بگید.» با اینکه روال کاره، بازم چشامو می‌چرخونم.

این جور چیزا توی کلیسا خیلی رو مخمه. اینکه چند بار به اسم یه راهبه* زنگ می‌زنی رو زیر نظر دارن و سلیقه‌هات رو دنبال می‌کنن.

*به دخترهایی که برای کلیسا کار میکنن و با افراد اونجا رابطه جنسی دارن میگن راهبه

همیشه فکر می‌کردم این قسمت از خدمات دیگه خیلی بی‌جا ست. چرا باید اینقدر توی زندگی شخصی ما کنترل داشته باشن؟

گفتم: «پریست ناتانیل اوتلا.»

از جلوی آسانسور رد شدم و از پله‌ها رفتم بالا به سمت آپارتمان کوچیک کاریم. هروقت می‌خوام یه عضو جدید رو شناسایی کنم، یه آپارتمان کوچیک اجاره می‌کنم.

همیشه اونقدر به هدفم نزدیکه که بتونم حواسم بهش باشه.

وقتشه یه گروه دیگه رو وارد کنم. همین که این کلمات رو توی ذهنم میارم، مشتم گره می‌شه.

تا حالا باید فرایند عضوگیری رو شروع کرده بودم و حسابی مشغول جمع کردن تیم جدیدم می‌شدم. شاید این دفعه این دختره نقاش اولین نفر باشه.

راستی، حرفش شد، گوشیمو از گوشم دور می‌کنم تا ساعت رو چک کنم. پسرا باید تا یه کم دیگه خبر بدن. یه هفته‌ست ازشون خبری ندارم.

حس می‌کنم اضطراب داره دیوونم می‌کنه. از اینکه مدت زیادی از این بچه سوسولا خبر ندارم متنفرم، باعث می‌شه فکر کنم دارن دردسر درست می‌کنن.

با اینکه همه‌شون دیگه از سن مراقبت من رد شدن، بازم نگرانشونم.

«خیلی خب، پریست اوتلا، بفرمایید همینجا میل کنید یا پیک بیاره؟»

«پیک بیاره.»
18🔥3👍1🥰1👏1
#پارت_۲
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا



« و امشب دلتون چی میخواد؟»

بدون اینکه بخوام فکر کنم، گفتم: «پشن.»

به طبقه هشتم ساختمون می‌رسم، نزدیک آپارتمانم.

اون ور خط خانومه گفت:

«پشن* رو کمتر از ده دقیقه دیگه براتون می‌فرستیم.»

*لقب یکی از دخترا یکلیساس که تو اینکاره

اما الان دیگه حواسم به مکالمه تلفنی نیست. درِ آپارتمانم یه کم بازه و اگه این کافی نبود که بفهمم یه چیزی درست نیست، صدای حرکت توی آپارتمانم بهم می‌گه.

صدامو پایین آوردم و گفتم:

«نظرتون چیه پشن رو یه ساعت دیگه عقب بندازیم؟»

«چشم آقای پریست.» تلفن قطع می‌شه و قبل از اینکه برتای مورد علاقه‌مو از غلاف کنارم دربیارم، گوشیمو می‌ذارم توی جیب شلوارم.

در رو آروم باز می‌کنم، طوری که صدایی درنیاد، و پا می‌ذارم توی خونه‌م. همه‌جا دست نخورده به نظر می‌رسه، به جز صدایی که از آشپزخونه میاد.

از گوشه اتاق نشیمن می‌پیچم و یه دید واضح از آشپزخونه و میز غذاخوری کوچیکم پیدا می‌کنم. خواهر نقاشه با یه کاسه غلات و یه پاکت شیر نشسته اونجا.

با اینکه دوقلو هستن، می‌تونم همون اول کار تشخیصشون بدم. تفاوت‌هایی هست، کوچیکن، اما هستن.

«می‌دونی شیر بدون لاکتوز چقدر کوفتی گرونه؟ فقط واسه همین باید بکشمت، بچه.»


نگام می‌کنه، ذره‌ای هم هول نشده. من اینجا با یه تفنگ تو دستم وایسادم و همین الان تهدید کردم که می‌خوام بکشمش. بدون پلک زدن یا تکون خوردن داره نگام می‌کنه.

انگار از ترس خشکش زده، البته، بیشتر شبیه اینه که یه جایی اون دور دورا رو داره نگاه می‌کنه.

من هیچوقت به این دوقلو توجه نکرده بودم. زیادی روی نقاشه متمرکز بودم. اما، الان که نگاش می‌کنم، یه چیزایی رو از دست دادم.

چشماش - همون رنگ چشمای دوقلوشه - برای یه دختر همسن اون زیادی باهوشه. وقتی دارم بررسیش می‌کنم، می‌بینم که نگاهش یه لحظه به سمت راست می‌ره، و به همون سرعت، دوباره برمی‌گرده سمت من.

اگه اینقدر با دقت بهش نگاه نمی‌کردم؛ متوجه این تغییر نمی‌شدم. اما، الان دارم به یه آدم دیگه نگاه می‌کنم.

چشماش نرم می‌شن و پشت سر هم پلک می‌زنن، لباش یه کم پایین میاد. بدنش انگار داره به شکل محسوسی می‌لرزه، و به همه جا نگاه می‌کنه جز من، برخلاف قبل.

«من مت... متاسفم. گشنه‌م شد، و گم شده بودم.»

صداش تقریبا یه نجواست و داره می‌لرزه، نزدیکه که چند بار بشکنه.
19🔥2🥰2👍1
#پارت_۳
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا



« و تصمیم گرفتی بریزی تو خونه یه مرد غریبه و غذاهاش رو بخوری؟»

با دقت نگاش می‌کنم، تمام حرکاتش رو زیر نظر دارم. بزرگ شدن با یه خلافکار به عنوان پدر این مهارت رو به وجود آورد، کلیسا هم شکلش داد.

حرفام مثل اینکه بهش ضربه زده باشن، از جا می‌پره. بعد بدنش رو بیشتر جمع می‌کنه، شونه‌هاش رو خم می‌کنه و آرنجاش رو می‌چسبونه به پهلوهاش.

«دیدم که خواهرم رو تعقیب می‌کردید. همیشه کت و شلوار می‌پوشیدید، فکر کردم یه روحانی هستید.»

نگام می‌کنه. من سعی می‌کنم صورتم رو تا جای ممکن بی‌حالت نگه دارم.

اصلا فکر نمی‌کردم این بچه اینقدر توجه کنه. تمام دفعاتی که دور و برشون بودم، حتی شب‌ها دزدکی رفتم تو خونه‌ای که به عنوان فرزندخونده توش بودن، به نظر نمی‌رسید که متوجه من شده باشن.

«یه چیزی شبیه همونم. اما، باید بپرسم، وقتی داشتی منو نگاه می‌کردی، به نظرت آدم مهربونی می‌رسیدم؟»

صدام یه جور خاصیه، همون چیزی که باعث می‌شه اون چشمای تیز باریک بشن و دوباره از من دور بشن.

«نه. به نظر خیلی خطرناک می‌رسیدید،» زیر لب می‌گه و عرق پیشونیش رو پاک می‌کنه.

تفنگم رو یه کم پایین میارم. اگه هر آدم دیگه‌ای بودم، این منو نرم می‌کرد. تماشای اینکه این دختر کوچولو جلوی من داره از ترس می‌لرزه.

اون چشمای درشت قهوه‌ایش با اشک‌هایی که نریخته روشن شدن. اون لبای پرش که با حس گریه دارن می‌لرزن.

اون، بر خلاف خواهرش، اون لبه تیزی رو نداره که بزرگ شدن توی پرورشگاه گاهی باعثش می‌شه. یه هفته‌ست که دارم نقاشه رو تماشا می‌کنم، دختره مثل یه سگ هار لعنتی با زنجیره.

خشمش رو در صورت نیاز مهار می‌کنه، اما هر لحظه ممکنه اون زنجیر رو پاره کنه و حمله کنه.

این دوقلو ثابت کرده که خیلی رام‌تره. با این حال، این مزخرفات اصلا روم تاثیر نمی‌ذاره.

باور کن، پسرا قبلا این نقش رو امتحان کردن. تفنگم رو بلند می‌کنم و دوباره به سمت سرش نشونه می‌گیرم، فقط به این دلیل که بهش ثابت کنم من اهل بازی نیستم.

«چرا توی لعنتی تو آپارتمان منی؟» فریب دروغ گشنه بودن و گم شدن رو نمی‌خورم.

دوباره اتفاق می‌افته. چشماش یه لحظه کوتاه به سمت راست می‌رن و این دفعه وقتی برمی‌گرده سمتم، صورتش درهم می‌شکنه و قبل از اینکه از جاش بلند شه، میزنه زیر گریه.

«می‌دونستم نباید می‌اومدم.»

صداش خفه است چون صورتش رو توی دستاش پنهان کرده.

«فقط نتونستم جلوی خودمو بگیرم. باید گوش می‌کردم.»

هق هقش الان بلندتر می‌شه.
19🥰2👍1🔥1
#پارت_۴
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا



فکر می‌کنم این بچه کوفتی دیوونه‌ست. شاید وقتی گفتم رام بود اشتباه قضاوتش کردم. داره نمایش بازی می‌کنه.

اگه بخوام راستش رو بگم، یه نمایش لعنتی خوب. اونقدر باهوشه که صورتش رو پنهان کنه تا نتونم اشکاش رو ببینم، یا شاید بهش وقت بیشتری می‌ده تا یه کم اشک جمع کنه.

بدن کوچیکش درست به اندازه کافی می‌لرزه که انگار کنترلی نداره، و حتی صدای گریه‌اش هم واقعیه.

نه خیلی بلند، اما قطعا به اندازه کافی که توجه منو جلب کنه. من غم و ترس واقعی رو می‌شناسم.

می‌دونم چه شکلی به نظر می‌رسه و چه صدایی داره، و با اینکه اون می‌تونه برای بازیش جایزه اسکار ببره، این واقعی نیست.

«من آدم‌ها رو روزها بازجویی کردم در حالی که التماس می‌کردن و برای زندگیشون خواهش می‌کردن. فکر می‌کنی اشک‌های فیکت روی من تاثیر می‌ذاره؟»

بلافاصله اشک و زاری قطع می‌شه. نگام می‌کنه و اشک‌های واقعی تو چشماش دیده می‌شه. رد اشک‌ها روی گونه‌های گرد و تپلش روونه.

با این حال، اشک‌ها و حالت بدنش دو تا داستان مختلف رو روایت می‌کنن. طوری ایستاده که انگار لحظاتی پیش داشت از ته دل گریه نمی‌کرد.

دوباره منو نگاه می‌کنه. داره حساب و کتاب می‌کنه. اون موقع‌ست که می‌فهمم. داره منو می‌خونه، سعی می‌کنه یه حسی بگیره که چه چیزی باعث می‌شه من از کوره در برم.

به من خیره نشده، داره منو بررسی می‌کنه، ذره ذره منو از هم باز می‌کنه. هر حرکت یا عدم حرکت، اون رو جذب می‌کنه و کالبدشکافی می‌کنه. لعنتی تقریبا آزاردهنده‌ست که چقدر تو این کار خوبه.

«بچه، حدود پنج ثانیه وقت داری خودتو توضیح بدی.»

سکوت رو می‌شکنم و تو روند هر چیزی که داره سعی می‌کنه تو من ببینه، دخالت می‌کنم.

می‌پرسه: «چرا هی منو بچه صدا می‌کنی؟»

اون مزخرفات ترسو و مطیع بودن دیگه رفته. به جای اون چیزی هست که باعث می‌شه تفنگم رو بذارم پایین.

صاف‌تر می‌ایسته. شونه‌هاش عقب، سینه‌اش جلو و چونش بالاست. یه پوزخند شیطون رو لب‌های پرش پخش می‌شه و باعث می‌شه چال‌های کجش معلوم بشه. به سمت من میاد، قد کوتاهش حتی به سینه منم نمی‌رسه.

«چه غلطی داری می‌کنی؟» می‌پرسم و ازش فاصله می‌گیرم.

«به سوالم جواب ندادی؟» صداش الان پایین‌تره و یه کم کشیده می‌شه.

«کدوم سوال کوفتی؟»

تکه‌های شل موهای دور صورتش رو پشت گوشش می‌ذاره.

«چرا هی منو بچه صدا می‌کنی؟»

با عصبانیت جواب می‌دم: «چون تو یه بچه‌ای.»
20👍1🥰1
#پارت_۵
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا



داره لبخند می‌زنه، لب پایینیش رو گاز می‌گیره، و متوجه می‌شم که داره سعی می‌کنه جذاب باشه.

دور من می‌چرخه، و من با چشمهام دنبالش می‌کنم و اونو تو دیدم نگه می‌دارم. جلوی بار وایمیسته و در حالی که آرنجاش رو روی سنگ مرمر می‌ذاره، به اون تکیه می‌کنه.

حالت بدنش بازه، و نشون‌دهنده اعتماد به نفس و اغواگریه. دیدنش باعث می‌شه بخوام اون کون کوچولوش رو بندازم رو پاهام و با کمربند به پشتش بزنم.

«فکر می‌کنم هی منو بچه صدا می‌کنی، چون داری سعی می‌کنی به خودت یادآوری کنی که من ممنوعه‌ام.»

سرش رو برمی‌گردونه و چونش رو بالا می‌بره، زبونش رو روی لب پایینیش می‌کشه.

اعمالش منو هر لحظه بیشتر عصبانی می‌کنه. اگه من یه آدم مریض بودم، این می‌تونست اون رو تو موقعیتی قرار بده که کون جوونش اصلا آمادگیش رو نداره.

از جزیره دور می‌شه و به سمت من میاد، تمام تلاشش رو می‌کنه تا باسن کوچیکش رو تکون بده. جلوی من می‌ایسته و با چشمای درشت قهوه‌ای نگام می‌کنه.

«تو از اون دسته مردایی هستی که دخترای جوون رو جذاب می‌دونن؟»

دستش رو روی بازوم می‌کشه و با دست دیگم تفنگم رو به سمت سرش نشونه می‌گیرم و باعث می‌شم مکث کنه.

«نه، اما از اون دسته‌ام که یه گلوله تو سر یکی خالی می‌کنه. حالا گورتو گم کن و بگو چرا اینجایی.»

دو قدم به عقب برمی‌داره و چشماش به سمت چپ می‌رن. می‌فهمم منو یاد چی میندازه.

انگار داره یه کانال عوض می‌کنه. می‌دونم لحظه‌ای که دوباره نگام کنه، یه آدم جدید ظاهر می‌شه، اما دیگه از این نمایش دیوونه‌وار خسته شدم.

«قبل از اینکه دوباره شخصیت عوض کنی، باید بهت بگم. حدود یه ساعت دیگه برنامه دارم و کشتنت آسون‌تر از بیرون کردنت از اینجاست.»

این بار وقتی منو نگاه می‌کنه، هیچ تغییر ظریفی وجود نداره. شونه‌هاش و بدنش انگار یه کم شل می‌شن و چونش رو پایین میندازه. یه نفس می‌کشه.

«باشه، خیلی خب، ولی می‌شه اول بشینم؟»

صداش نه مثل قبل زیر و بم داره، نه هوس‌انگیز. یه کمی خش توش هست.

به ساعتم نگاه می‌کنم.

«چهل و پنج دقیقه وقت داری منو متقاعد کنی که کونتو نندازم پشت یه پاکت شیر.»

سرش رو پایین می‌ندازه، انگار تهدیدم رو جدی می‌گیره. روی کاناپه من می‌شینه، مثل یه بچه‌ی مهدکودکی که دستاش رو روی زانوهاش گذاشته.

حتی به ذهنم نمی‌رسه بهش بگم کفش‌های کوفتیش رو از روی وسایلم برداره.

منی هم وقتی هم‌سن اون بود خیلی بدش نمی‌اومد از وسایل بالا بره.

به جای اینکه چیزی بگم، صندلی روبروش رو برمی‌دارم، و تفنگم رو پاهام می‌ذارم و نگاش می‌کنم.
18👍2🔥1🥰1
#پارت_۶
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


تفنگ رو جمع نمی‌کنم.

با اینکه به نظر خطرناک نمی‌رسه، با بچه‌های زیادی بودم و می‌دونم که هیچ‌وقت نمی‌شه خیلی مطمئن بود. لعنتی، من پنج تا از مرگبارترین بچه‌های دنیا رو آموزش دادم.

می‌گه: «خوندن تو خیلی سخته.»

و برای اولین بار، مثل یه بچه واقعی به نظر می‌رسه.

«بیشتر مردا یه بُعدی هستن. اما تو اینطوری نیستی. اون نقش ترسناک معمولاً همیشه روشون جواب می‌ده.»

من نظری نمی‌دم، در عوض، نگاش می‌کنم، بررسیش می‌کنم. از عدم پاسخ من شونه بالا می‌ندازه و به کارش ادامه می‌ده.

«تو آدم‌کش حرفه‌ای هستی؟»

درونم، یه گره تو معده‌م شکل می‌گیره و خشکم می‌زنه. شوک حرفش منو غافلگیر می‌کنه. ظاهراً، آروم می‌مونم.

«چرا این فرض رو می‌کنی؟»

این بار، وقتی لبخند می‌زنه، فقط یه گوشه از دهنش بالا می‌ره.

«تعداد اسلحه‌هایی که تو خونت هست و این حقیقت که اعتراف کردی بدون اینکه پلک بزنی کسی رو شکنجه کردی.»

حتی متوجه نشده بودم که اشتباه لپی کردم یا اینکه چقدر داشت توجه می‌کرد.

«تو خونه من رو گشتی؟»

نمی‌ذارم بفهمه چه کار هوشمندانه‌ای کرده. کاریه که من می‌کردم و همچنین چیزیه که همیشه به پسرام می‌گفتم انجام بدن.

«کمی بعد از اینکه امروز رفتی، رسیدم. چیز زیادی برای پیدا کردن نبود. حدس می‌زنم این آپارتمان کوچیک حوصله‌سربر جای واقعی زندگی تو نیست.»

به چهار تا دیوار نگاه می‌کنه انگار ناامید شده.

«این قضاوت زیادیه از طرف کسی که تمام وجودش می‌تونه تو یه کیسه زباله آشپزخونه جا بشه.»

صورتش رو نگاه می‌کنم، منتظر می‌مونم تا ببینم حرفای آزاردهنده‌م چه واکنشی رو توش ایجاد می‌کنه. فقط بهم خیره می‌شه، حتی یه ذره از بدنش هم تکون نمی‌خوره.

برای بیشتر آدما، باعث می‌شد باور کنم که حرفم براشون مهم نبوده، اما فکر می‌کنم برای اون برعکسه. حرفم به اعصابش ضربه زد.

«بعد از جستجوی خونم، چی درباره من فهمیدی؟» احساس گناه باعث می‌شه موضوع رو عوض کنم.

«تو اشتهای یه پسر سیزده ساله رو داری و با توجه به فیلم‌های کثیفی که تو دستگاه DVD تو هست، به زن‌های سیاه پوست فیتیش داری.»

یه بار دیگه، از اینکه گزارش اون از من چقدر کامله، حیرت‌زده می‌شم. با این حال، از بیرون آروم می‌مونم.

«اول از همه، من به زن‌های سیاه پوست علاقه ندارم، من براشون ارزش قائلم.»

شونه بالا می‌ندازه انگار تفاوتی نمی‌بینه.

«دوم، اصلا تو از کجا می‌دونی فتیش چیه؟»

می‌گه: «من سیزده سالمه و به مدرسه دولتی می‌رم.»

چشم‌هاش رو می‌چرخونه انگار سوالم احمقانه‌ست.

«خیلی خب، خانم کوچولوی بزرگ‌شده. برگردیم سر موضوع اصلی. چرا اومدی اینجا؟»

با خشم نگام می‌کنه، رفتارش رو به طور کامل به نمایش می‌ذاره.

«تو حدودا چهل سالته، خواهرم رو تعقیب می‌کنی. می‌خواستم بدونم چرا.»

چهل؟ من بیست و نه سالمه، اصلا شبیه چهل ساله‌ها نیستم. بچه کوفتی.

ادامه می‌ده:

«قضیه چیه؟ کسی برای خواهرم جایزه تعیین کرده؟ اگه این کارو کردن، هرچقدر به تو پول دادن، من بیشتر می‌دم تا بی خیال بشی.»

اگه به خاطر اون حرف چهل سالگیش نبود، شاید به این حرف مسخره‌اش می‌خندیدم.

«با چی می‌خوای بهم پول بدی، پول مونوپولی؟ مگه قبلا بهت نگفتم تمام چیزی که داری تو یه کیسه آشغال کوفتی جا می‌شه؟» این تلافی بود.

چشماش رو باریک می‌کنه. حرفم اونقدر که بار اول اذیتش کرد، اذیتش نمی‌کنه.

سریع خودشو وفق می‌ده، ناراحتی‌ها رو دور می‌ریزه و ادامه می‌ده. ویژگی مفیدیه.

دستاش رو روی سینه‌اش می‌ذاره، مثل یه نوجوان واقعی قهر می‌کنه. الان داره شروع می‌کنه به سن خودش رفتار کنه.

«تو اومدی خواهرمو بکشی؟» آروم حرف می‌زنه، انگار من کندذهنم یا خوب نمی‌شنوم.

واقعاً دلم می‌خواد این بچه رو بکشم. به بی‌احترامی‌هاش سریع جواب نمی‌دم. در عوض، نگاش می‌کنم. از سر تا پا زیر نظرش می‌گیرم.

چقدر می‌خوام با این بچه روراست باشم؟

منظورم اینه، بیاید با هم رو راست باشیم، من به هر حال قراره بکشمش، نیازی به دروغ گفتن نیست.

تصمیمم رو می‌گیرم، تفنگم رو روی میز وسط مبل بین خودمون می‌ذارم. چشماش بلافاصله به اسلحه میفته.

جالبه. داره به برتا نگاه می‌کنه، نه از ترس، مثل بیشتر بچه‌های همسنش.

مجذوبش شده.
20👍1🔥1🥰1
#پارت_۷
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


انگشتاش رو به پارچه شلوار جینش می‌ماله. یه لبخند حسرت‌بار لب‌هاش رو بالا می‌بره، و دهنش یه کم باز می‌شه. اون فقط به اسلحه علاقه‌مند نیست، اون اسلحه‌رو می‌خواد.

تصور می‌کنم داره به این فکر می‌کنه که چنگ بزنه بهش و احتمالا منو بکشه.

به نظر اونقدر باهوش میاد که بدونه شانس کمی داره. فکر می‌کنم می‌دونه اگه سراغش بره، احتمالا من اول چنگ می‌زنم بهش.

اینکه چطور ابروهاش یه کم تو هم گره می‌خورن باعث می‌شه باور کنم که حتی داره درباره این موضوع بحث می‌کنه. یه بخش از وجودم می‌خواد امتحان کنه.

اون هیچ‌وقت قبل از من نمی‌تونه بهش دست پیدا کنه و حتی اگه با یه معجزه، موفق شد، اسلحه دیگه‌ای که دارم، قبل از اینکه بتونه اون چیز رو به سمت من نشونه بگیره، چشم سومی تو پیشونیش ایجاد می‌کنه.

با این حال، یه چیزی تو درونم داره اصرار می‌کنه که مبارزه رو تو وجودش ببینه.

به جای اینکه سراغ اسلحه بره، دوباره نگام می‌کنه. نه به این خاطر که می‌ترسه. بلافاصله می‌تونم بگم، جسارت زیادی تو چشماش هست.

نه، اون تلاش نمی‌کنه، چون احتمالا اون آدم بدجنس فرض می‌کنه اگه من اسلحه رو بذارم پایین، یه اسلحه دیگه همراهم هست. بچه باهوش.

به پشتی صندلیم تکیه می‌دم و مچ پام رو روی زانوم می‌ذارم.

«من آدم‌کش حرفه‌ای نیستم، به خودی خود. قبلا یکی بودم. من برای شرکتی کار می‌کنم که به بچه‌های جوون آموزش می‌ده که قاتل بشن. شغل من، به عنوان بخشی از شرکت، اینه که بچه‌هایی رو جذب کنم که به اندازه کافی خاص هستن که به ما ملحق بشن.»

دوباره، هیچ واکنش ظاهری واقعی ازش دیده نمی‌شه. با این حال، یه لحظه هم باور نمی‌کنم که نفهمه چی گفتم.

«بذار حدس بزنم، تو بروک رو به خاطر حافظه تصویریش می‌خوای.»

می‌تونم بگم بازم منو شوکه می‌کنه، اما تو این مرحله، هیچ چیزی رو از این بچه بعید نمی‌دونم.

«تو از استعداد خواهرت خبر داری؟»

«آره. یه مدت طولانی پیش فهمیدم. اون هنوز متوجه نشده.»

«چرا بهش نگفتی؟» من واقعاً به جواب این سوال علاقه دارم.

شونه‌هاش رو بالا می‌ندازه، که می‌دونم برای بچه‌های همسنش مثل بخشی از زبون انگلیسیه.

«تو کودکی خوبی داشتی، آقای آدمکش؟ پدر و مادرت خیلی بهت توجه می‌کردن و از لولوخورخوره ها محافظتت می‌کردن؟»

بی حرکت می‌مونم.

«به سوالم جواب بده.» این یه جور جلسه صمیمانه نیست. اون نیازی نداره هیچی درباره من بدونه.

آهی می‌کشه. «بهش نگفتم چون دارم سعی می‌کنم ازش محافظت کنم.»

خب، هر روز یه چیز جدید یاد می‌گیری. تمام هفته‌ای که داشتم نگاشون می‌کردم، اینطور برداشت کردم که نقاش محافظه، اما الان واضحه.

یاد اون قلدر گنده تو زمین بازی میفتم. فکر کردم این دوقلو عجیبه که اجازه می‌ده اون دختره هیکل‌دار اونو هل بده.

کمتر از سه دقیقه طول کشید تا نقاش دختر قدبلندتر رو بندازه زمین. الان می‌فهمم چرا اون اتفاق برام برجسته بود، دوقلو نترس به نظر نمی‌رسید. دختره دیگه دو برابر هیکلش بود، یه فوت ازش بلندتر بود.

با این حال، اون هیچ نشونه ظاهری از ترس نشون نداد حتی وقتی که اون بچه دستش رو گرفت و تکونش داد.

الان می‌فهمم، نقاش توی جنگ‌های فیزیکی مبارزه می‌کنه. اون با بیستهای کوچیکی که نیاز به زور بازو دارن مبارزه می‌کنه، اما این دوقلو تو جنگ‌های ذهنی مبارزه می‌کنه. اون دوقلوی غالبه واقعیه.

تقریبا مثل لوسیان و الگو تغییر یافتش، ست. همه فکر می‌کنن ست غالب‌تره، کسی که باید ازش ترسید، فقط من می‌دونم لوسیان تمام قدرتو داره.

«چرا لازمه از خواهرت محافظت کنی؟ به نظر می‌رسه خیلی خوب می‌تونه از خودش مراقبت کنه.»

الان وقتشه که نقش روانشناس رو بازی کنم. می‌خوام بدونم چه چیزی باعث می‌شه این دختر، با چشمای باهوش و شخصیت‌های زیادش حرکت کنه.

«اون خیلی تواناست. من مطمئن شدم.»

لبخند می‌زنم و منظورش رو می‌فهمم. حرفاش مغرورانه به نظر می‌رسه، اما فکر نمی‌کنم اینطور منظورش باشه. فقط داره یه واقعیت رو بیان می‌کنه.

می‌پرسم: «حالا می‌دونی من از خواهرت چی می‌خوام، قراره چیکار کنی؟» می‌خوام نقشه‌هاش رو بدونم.

یه نفس عمیق می‌کشه و شونه‌هاش رو بالا می‌کشه. تمام این مدت داشتم بررسیش می‌کردم و تو ذهنم یادداشت برمی‌داشتم.

من یه حرفه‌ای قدیمی تو کارم هستم، می‌تونم این بچه رو بخونم و می‌دونم قراره از چیزی که بعدش از دهنش بیرون میاد شوکه بشم.

در حالی که به جلو خم می‌شه و آرنجاش رو روی ران‌هاش می‌ذاره، می‌گه:

«قرارمون اینه. تو قراره وانمود کنی که هیچ‌وقت خواهرمو ملاقات نکردی.»

به جسارتش می‌خندم. با این حال، از مزاحمت من ناراحت نمی‌شه.

«به جای اون، منو می‌بری.»

خیلی خب، تمام سال‌های آموزش من از پنجره پرت می‌شه بیرون. ابروهام تقریبا به خط رویش موهام می‌رسه، اونقدر بالا می‌رن. به هیچ وجه نمی‌تونم شوکمو پنهان کنم.

به سختی جلوی خنده‌مو می‌گیرم و می‌گم: «همینه؟»
21🔥1🥰1
#پارت_۸
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


«هرچیزی که فکر می‌کنی تو خواهرم می‌بینی، یه نمای ظاهریه. تصویریه که من به ساختنش کمک کردم. اخلاق تند، محافظت‌کاری، وفاداری، حتی مهارت‌های جنگیدن. همش منم. آره، حافظه تصویری اون خاصه اما منم خاصم.»

از ته دل می‌خندم و می‌گم:

«چرا؟ چون می‌تونی نمایش شخصیت‌ها رو به راه بندازی؟ من از تک تک نقشه‌های کوچولوت رد شدم. اون استعداد نیست، بچه، اون آشغال تو کار من باعث می‌شه کشته بشی.»

پوزخند می‌زنه، و خیلی آزاردهنده‌ست. در واقع، خنده رو از روی صورتم پاک می‌کنه. به عقب تکیه می‌ده.

به آرومی می‌گه:
«گفتم خوندن تو سخته، نگفتم غیرممکنه. تو، مثل همه مردا، تعریف و تمجید دوست داری. با گفتن اینکه تو با بقیه فرق داری، احساس خاص بودن کردی، باعث شد فکر کنی بردی. حتی یه لحظه باور کردی که منو اونقدر خوب می‌شناسی که بدونی آیا واقعا خودمم یا نه.»

سرش رو برای من تکون می‌ده.

«این یه چیز خیلی مردونه‌ست. لحظه‌ای که چیزی رو که می‌خواستی ببینی بهت نشون دادم، گاردت رو انداختی پایین.»

همینطور که بلند می‌شم و تفنگم رو از روی میز برمی‌دارم می‌گم:

«این نمایش کوچولوت باحاله. اما تو هیچی درباره من نمی‌دونی.» دیگه از این مزخرفات خسته شدم.

در حالی که هر چیز دیگه‌ای که قراره بگم رو قطع می‌کنه، می‌گه:

«تو از شغلت متنفری.» دهنم باز می‌شه، اما هیچی بیرون نمیاد. ادامه می‌ده:

«متوجه نشدی، اما لحظه‌ای که بهم گفتی چیکار می‌کنی، لحن صدات عوض شد. این بهم می‌گه که نمی‌خوای این کارو بکنی. نمی‌تونم بفهمم از آموزش خوشت نمیاد یا از استخدام.»

یه لحظه مکث می‌کنه تا اینو بررسی کنه.

«حدس می‌زنم میگی از استخدامه. همچنین فکر می‌کنم تو دور و برت بچه‌هایی همسن من داری یا داشتی که باهاشون صمیمی شدی. چشمات وقتی کارای بچگونه معمولی انجام می‌دم، مثل چهارزانو نشستن یا شونه بالا انداختن، لبخند می‌زنن. حدس می‌زنم خاطرات خوبی رو زنده می‌کنه. البته نه از جوونی خودت. تو از کودکیت لذت نبردی، یا از بخش‌هایی از اون. وقتی آوردمش جلو فکت پرید و موضوع رو عوض کردی. الان نمایش کوچولوی منو دوست داری؟»

اون درست می‌گه. تمام اون مدت، فکر می‌کردم دارم خود واقعیش رو می‌بینم، اما با نگاه کردن به نگاه سنگی و اونقدر مستقیمش، می‌فهمم که فکر نمی‌کنم واقعی وجود داشته باشه.

یه چیز دیگه هم برام برجسته می‌شه، اونم اینه که اون شبیه لوسیان یا ست هم نیست.

یه نفس می‌گیرم و می‌شینم. نگاهم هرگز ازش جدا نمی‌شه.

«خیلی خب، کوچولو، بیا درباره کار و بار حرف بزنیم.»

بعدا، وقتی در رو روی اون بچه جهنمی می‌بندم، تمام فایل‌های مربوط به نقاش رو پاک می‌کنم.

تنها چیزی که ازش برام مونده، پرینت‌هایی هست که تو پرونده‌اش می‌ذارم.

با اون شیطون کوچولو یه معامله کردم.
یه معامله‌ای که ته دلم می‌دونم پشیمون می‌شم.

مهم نیست چقدر فوق‌العاده باشه، آلبانی کریدمور قراره یه مشکل لعنتی باشه.







***
23🥰2
تخفیف فوق العاده و استثنائی به مناسبت تولد مترجم 😍😂🔥





مجموعه دوجلدی آلفا 🐺 قیمت 160 هزارتومن ( با تخفیف 100 هزارتومن )


مجموعه پنج جلدی گازگرفته 🩸 قیمت 300 هزارتومن ( با تخفیف 200 هزارتومن )


مجموعه پنج جلدی کلیسا قیمت 320 هزارتومن ( با تخفیف 220 هزارتومن )


مجموعه شش جلدی پادشاهان فورسایت 👑 قیمت 500 هزارتومان ( با تخفيف 400 هزارتومن )



مجموعه پنج جلدی میراث نفرین شده 🖤 قیمت 430 هزارتومن ( با تخفیف 330 هزارتومن)


مجموعه سه جلدی گونه جدید قیمت 265 هزارتومن ( با تخفيف 200 هزارتومن )



مجموعه چهار جلدی اکادمی امبرکول 🦇 قیمت 280 هزارتومن ( با تخفيف 200 هزارتومن )





تخفیفات فقط شامل رمان های مجموعه‌ای هست چون میدونم باهم قیمتش واستون زیاد میشه ❤️


بچه ها بعید میدونم این تخفیف دیگه تکرار بشه باز هم تخفیف خواهیم داشت ولی با این قیمت ها دیگه نه!


‼️ یه نکته مهم این تخفيفات فقط و فقط تا جمعه هفته آینده ادامه داره به هیچ عنوان بعد از اون تایم اگه شماره کارت گرفته باشید و واریز بزنید قبول نیست و پول برگشت داده میشه لطفا دقت کنید دفعه پیش هم این مشکل پیش اومد لطفا تکرار نشه تا حق کسی ضایع نشه ‼️




با خرید هر پنج فایل یه فایل هدیه هم دریافت میکنید 😍🎁🔥
10
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞 pinned «تخفیف فوق العاده و استثنائی به مناسبت تولد مترجم 😍😂🔥 مجموعه دوجلدی آلفا 🐺 قیمت 160 هزارتومن ( با تخفیف 100 هزارتومن ) مجموعه پنج جلدی گازگرفته 🩸 قیمت 300 هزارتومن ( با تخفیف 200 هزارتومن ) مجموعه پنج جلدی کلیسا قیمت 320 هزارتومن ( با تخفیف…»
دوستان تخفیفات تک جلدی هم میخواید؟!
Anonymous Poll
89%
اره😍
13%
نه همون مجموعه‌ای😁
تخفیف فوق العاده و استثنائی برای رمان‌های تک جلدی😍😂🔥



مجموعه جنگل تاریک: 🐺
جلد اول چیتن قیمت 〰️ رایگان
جلد دوم قیمت 〰️ 80 هزارتومن 70هزارتومن



مجموعه آلفا : 🔥
جلد اول  قیمت 〰️ 80 هزارتومن 70هزارتومن
جلد دوم قیمت 〰️ 80 هزارتومن 70هزارتومن




مجموعه گاز گرفته: 🩸
جلد اول قیمت 〰️ 60 هزارتومن 55هزارتومن
جلد دوم قیمت 〰️ 60 هزارتومن 55هزارتومن
جلد سوم  قيمت 〰️ 60 هزارتومن 55هزارتومن
جلد چهارم 〰️  60 هزارتومن 55هزارتومن
جلد پنجم 〰️ 60 هزارتومن 55هزارتومن



مجموعه پادشاهان دانشگاه فورسایت: 👑
جلد اول قیمت 〰️ 70 هزارتومن 60هزارتومن
جلد دوم قیمت 〰️ 80 هزارتومن 70هزارتومن
جلد سوم قیمت 〰️ 90 هزارتومن 80هزارتومن
جلد چهارم قیمت〰️ 80هزارتومن 70هزارتومن
جلد پنجم قیمت 〰️ 90 هزارتومن 80هزارتومن
جلد ششم قیمت 〰️ 90 هزارتومن 80هزارتومن



مجموعه کلیسا ⚖️
جلد دوم 〰️ قیمت 80هزارتومن 70هزارتومن
جلد سوم 〰️ قیمت80 هزارتومن 70هزارتومن
جلد چهارم 〰️ قیمت 80 هزارتومن 70هزارتومن
جلد پنجم 〰️ قیمت 80 هزارتومن 70هزارتومن


مجموعه بندر‌ مرگ 🪦
جلد اول قیمت 〰️ 80 هزارتومن 70 هزارتومن


مجموعه میراث های نفرین شده 🛡
جلد اول 〰️ قیمت 70 هزارتومن 60 هزارتومن
جلد دوم 〰️  قیمت 80 هزارتومن 70 هزارتومن
جلد سوم 〰️ قیمت 90 هزارتومن 80هزارتومن
جلد چهارم 〰️ قیمت 100 هزارتومن 90هزارتومن
جلد پنجم〰️ قیمت 90 هزارتومن 80هزارتومن


مجموعه گونه‌های جدید 🐺
جلد اول 〰️ 90 هزارتومن 80هزارتومن
جلد دوم  〰️ 85 هزارتومن 75 هزارتومن
جلد سوم 〰️ 90 هزارتومن 80هزارتومن


مجموعه آکادمی امبرکول 🦅
جلد دوم 〰️ 90هزارتومن 80 هزارتومن
جلد سوم 〰️ 95هزارتومن 80هزارتومن
جلد چهارم 〰️ 95هزارتومن 80هزارتومن


غنیمت پادشاه 👑🩸〰️ 100 هزارتومن + فایل هدیه 🎁




‼️ یه نکته مهم این تخفيفات فقط و فقط تا جمعه هفته آینده ادامه داره به هیچ عنوان بعد از اون تایم اگه شماره کارت گرفته باشید و واریز بزنید قبول نیست و پول برگشت داده میشه لطفا دقت کنید دفعه پیش هم این مشکل پیش اومد لطفا تکرار نشه تا حق کسی ضایع نشه ‼️




با خرید هر پنج فایل یه فایل هدیه هم دریافت میکنید 😍🎁🔥
6