یِک فِنجانـ فَراموشـے
46 subscribers
31 photos
10 videos
2 files
16 links
🐺🖤📓
•ناشناس•
t.me/BluChtBot?start=6ea3ac07badcaa8f8c43
Download Telegram
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
این پیامو فوروارد کنین چنلتون تا بر حسب وایبی که ازتون می‌گیرم براتون در حد یکی دو خط بنویسم... .
جوین باشین.
قطرات باران روی صورتش حرکت می‌کردند. بوی خاک خیس خورده مشامم را پر می‌کند. هر طرف را نگاه می‌کنم در باران و گل‌های ریز احاطه شده‌است. در میان قصه‌هایش قدم می‌گذارد و من نیز، در گیر و دار افکارم می‌بینمش. دستانش حرکت می‌کنند و می‌نویسند. بر روی تنه‌ی‌ درختی نشسته‌ است و با قلمش تند تند در دفترش یادداشت می‌کند. نگاهش در دور دست‌ها می‌چرخند و در خیالاتش محو می‌شود و من، خودم را می‌بینم که به گل‌ بنفشه‌ای کوچک خیره شده است و شکوفا شدنش را تماشا می‌کند.

برای ویولت☕️
سرت گرم خیالاتت است. نگاهت می‌کنم. زندگی در میان چشمانت حرکت می‌کند و قدم به قدم برای فرار از لحظه‌های گیر کرده برمی‌داری‌. گمشده در کلمات و سطر به سطر اشعاری که تو را می‌بلعند و تو با تمام وجود، خودت را تسلیم خواسته‌ی کلمات می‌کنی. تو را در نوت به نوت موسیقی‌ها و کلمه به کلمه‌ی کتاب‌ها پیدا می‌کنم و نظاره‌گر زندگی در میان چشمانت می‌شوم.

برای لونا☕️
غرق جزئیات می‌شوی. تک به تک خطوط را ترسیم کرده و به کل می‌رسی. اول نظاره می‌کنی و بعد هرچه دیده‌ای را بیان می‌کنی. به دنبالت می‌آیم تا همانطور که تو دنیا را می‌بینی تماشایش کنم. در میان دنبال کردنت گم می‌شوم و در جوش و خروش یافتنت نور را پیدا می‌کنم و می‌فهمم، از آغاز حرکت دستانت بر روی کاغذ تا بیان هر کلمه و جزئیات ریز و درشت و بوی گرم و دلنشین بهاری‌ات، تو تنها نوری درخشان و زیبا برای تاریکی‌ها هستی.

برای نور☕️
انگار هنگام ورق زدن کتاب‌هایم تو را دریافتم. انگار لابه‌لای ورق زدن کمی صبر کردم و جزئیات چهره‌ات برایم نمایان شد. پاییزی و بارانی. ابری و آفتابی. سردی و گرمی. در هر ورق انسانی متفاوت و زیبا مقابلم قد علم می‌کرد و از توصیف او ناتوان می‌ماندم. بوی زندگی می‌داد. بوی امید و روشنایی حتی در میان تاریکی‌ها و سردگمی‌ها. در تک‌تک کلماتش جرعه‌ای از حیاتی زیبا و طبیعت بی‌کران وجود داشت و خیالت، شیرین همچون شهد عسل در تصوراتم می‌چرخید و تو در باورم همان یک لیوان قهوه‌ی فراموشی بدل می‌شدی.

برای هات‌چاکلت☕️
در خیابانی یک طرفه نشسته بودی. کنار کلماتی که اطرافت را پر کرده بودند و تو تنها نگاهشان می‌کردی تا تمام شوند. تا لحظه‌ای آرام بگیرند و تو با خیالی آسوده یک لیوان چای مهمان لب‌هایت کنی. تا به سوی کتاب‌هایت بروی و یکی‌یکی داستان‌ درونشان را کشف کنی اما کلمات نمی‌گذاشتند‌. کلماتی که دورت را احاطه کرده بودند و تو تنها سکوت می‌کردی. در مقابل همه چیز حرف‌هایت آب می‌شدند و لب‌هایت سخن گفتن را از یاد می‌بردند و تو باز هم، در همان خیابان می‌نشستی و گذر رود کلمات درون مغزت را تماشا می‌کردی... .

برای سکوت☕️
دوستان چنل بچه‌ها رو نگاه کنین خیلی وایب قشنگی دارن🫠🙂🤎
کلماتت بوسیدنی هستند و در ژرفای افکارت محو می‌شوی. هنگام نوشتن می‌توانم ببینمت که پلک‌هایت آرام روی هم می‌افتند و با چشمانی بسته دستانت به نوشتن می‌پردازند و حجم عظیمی از معانی را در خود می‌بلعند. می‌توانم تماشایت کنم که در دریای نوشته‌هایت غرق می‌شوی و خشنود از سقوط خود در آب، به آبی بی‌کران آن زل می‌زنی و برای زیبای آن شعر می‌سرایی‌.

برای هانا☕️
بنفشه‌ها در کنارت رشد می‌کنند و تفکراتت بر روی کاغذ پیاده می‌شوند. کلمات شکل می‌گیرند و افکارت را به تصویر می‌کشی. سیاه، تیره و تاریک اما نه تاریکی پر‌ از خشم و نفرت نه، زیبا و آرام همچون گلبرگ‌های یک گل که در عین پژمردگی، زیباست!

برای فئودور☕️
امیدوارم متناتون رو دوست داشته باشین و به عنوان اولین تجربه خوش گذشت بهم🫠✨️🫶🏻
بوس بهتون:)
بار دیگر کنارش نشستم. اینبار نزدیک‌تر از همیشه و با اضطراب بیشتری که به جانم ریخته بود.
هیچوقت بینمان هیچ‌چیز مشخص نبود. همیشه بیشتر از دوست بود و کمتر از عاشق و همین موضوع روزگارم را به سیاهی کشیده بود. کلافه بودم از بلاتکلیفی و درگیر احساسات خام بودن. کلافه بودم از دنیا و او. کلافه بودم از خودم و احساساتم.
هیچ‌گاه از دوست داشتنش عقب نکشیدم. اول انکار بود و از او قدم به قدم فاصله گرفتم تا نبینمش و دنیایم نباشد اما به آنی به خود آمدم و دیدم تمام دنیایم شده است.
تمام من.
پس بازگشتم‌ تا دوباره در کنارش بنشینم. امشب اما قصد دیگری دارم. امشب نه کلافه‌ام و نه بیمار عشق او. امشب همچون یک جسد خفته در قبر آرامم و به نیت روشن کردن دنیایم قدم برداشته‌ام.
پس کنارش می‌نشینم. نزدیک‌تر از همیشه و صمیمانه‌‌تر‌ و با او حرف می‌زنم‌. از او می‌خواهم گوش شود و حرف‌هایم را همچون عسلی شیرین ببلعد زیرا دلم دوباره هوای دلتنگی‌اش را کرده است.
گوش می‌کند. مثل همیشه گوش می‌کند و در آخر یک سوال از من می‌پرسد‌. سوالی که مرا می‌ترساند. مرا به جنون می‌کشد و عشق بیمارگونه‌ام را به بازی می‌گیرد.
-چرا هربار برمی‌گردی؟
از خود بی‌خود شده‌ام. با تمام وجود از بیان کلمات ترسیده‌ام. انگار در مقابلش عریان نشسته بودم و او نگاهم می‌کرد. دقیق و بی‌رحمانه.
-می‌ترسم بگم.
-ترسی نداره. من و تو با هم این حرفارو نداریم.
مکث می‌کنم‌. ساکت می‌شوم. با تمام وجود می‌ترسم از بیان کلمات اما عقب نمی‌کشم. من هیچگاه آدم عقب کشیدن نبودم. همیشه با سر در ترس‌هایم فرو می‌روم و می‌جنگم. پس نگاهش می‌کنم. خیره و امیدوار. دستانم می‌لرزند، قلبم بر سینه‌ام می‌کوبد و مغزم دستور فرار می‌دهد اما همه‌شان را نادیده می‌گیرم.
-چون... دوست دارم.
می‌شنود. مثل همیشه و هرزمان که به حرف‌هایم گوش کرده بود. مثل تمام وقت‌هایی که شنید و هیچ، نگفت. اینبار هم چیزی نمی‌گوید. من هم نمی‌خواستم چیزی بشنوم. به آنی از تاریکی بیرون می‌روم. مقابلم روشن می‌شود و تصویرش را می‌بینم. خودم را می‌بینیم و رابطه‌ای که حالا همه چیزش آشکار است. پس بلند می‌شوم. قدمی عقب می‌روم و توجهی نمی‌کند. به من نگاه نمی‌کند. مرا نمی‌بیند. هیچگاه ندیده بود. عقب می‌روم و اینبار، وقتی از او دور می‌شوم، هرگز باز نمی‌گردم.

محیاس

#Words
Forwarded from راوی
بپذیر که او تنها یک رهگذر بود.