بصورت خلاصه طی ده سال گذشته بگا رفتم بگا رفتم و بگا رفتم، بعد بگا رفتم و دوباره بگا رفتم. در نهایت بلخره یک روز بد رو بعد از کلی روز افتضاح تجربه کردم و فکر کردم بهترین روز زندگیمه بعد دوباره بگا رفتم.
فکر نمیکنم هیجوقت احساس آزادی رو تجربه کرده باشم. فکر نمیکنم تا به حال احساس سبکی و آرامش داشته باشم. همیشه فکر کردم سنگین ترین آدم دنیام و ذهنم یک ساختمون نیمه کاره هست که هر لحظه کارگران مشغول کاراند و هیچوقت سر و صداش تمومی نداره. بچه تر که بودم فکر میکردم اگر سعی کنم آدم بهتری باشم و به حرف بزرگترها گوش کنم، اگر مامان رو اذیت نکنم، وقتی دارم از خونه فرار میکنم دوچرخم دیگه خراب نمیشه. اگر بچه خوبی باشم، اگر کسیو اذیت نکنم میتونم کل روز رو رکاب بزنم و اتفاقی پیش نیاد، طوفان نشه و من مجبور نشم که جایی قایم بشم. ولی حالا هرکاری که میکنم باز هم دوچرخهام خرابه. کسیو اذیت نکردم ولی دوچرخهام حرکت نمیکنه. میدونم که بچه خوبی بودم اما طوفان بند نمیاد.
توی آخرین پست کانالم گفته بودم یکروزی دوچرخه کوفتیمو میبندم به ماشین کوفتیم و از اینجا خارج میشم و به تمام چمن های دنیا دست میزنم. بعدشم احتمالا میرم که بمیرم چون کی دلش میخواد برگرده اینجا.