| بر بال‌های اشتیاق |
197 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
زیستن نه بر پایه‌ی دروغ
آلکساندر سولژنیتسین

زمانی حتی جرئت نداشتیم لبانمان را به زمزمه بجنبانیم. اکنون آثار زیرزمینی می‌نویسیم و می‌خوانیم و وقتی برای سیگار کشیدن در پاگردهای اداره با هم روبه‌رو می‌شویم، از صمیم قلب لب به شکایت باز می‌کنیم: چه کارها که از آنهاسر نزده! ما را به کجاها که نکشانده‌اند! هم لاف و گزاف توخالی در سطح کهکشان‌ها، وقتی در خودِ خانه فلاکت و بدبختی بیداد می‌کند، هم تحکیم رژیم‌های ددمنش در سرزمین‌های دور. هم آتش جنگ داخلی روشن می‌کنند و هم بی‌خردانه (با پول ما) مائوتسه دونگ عَلَم می‌کنند و بعد هم دوباره ما را به جان او می‌اندازند (ما هم باید برویم؛ مگر راه گریزی هست؟). هر کسی را بخواهند محاکمه می‌کنند و عاقلان را در دیوانه‌خانه حبس می‌کنند. آنها همه چیزند و ما بی‌قدرتیم.

کار دارد به ته می‌رسد، اضمحلالِ روحیِ همگانی دارد بر ما چیره می‌شود؛ مرگ جسمی نیز چیزی نمانده که گُر بگیرد و هم ما را بسوزاند و هم کودکانمان را، و ما همچنان ترسان لبخند می‌زنیم و تته‌پته می‌کنیم: «چطور می‌توانیم مانعشان بشویم؟ ما قدرتی نداریم!»

ما به شکلی چنان نومیدکننده از انسانیت افتاده‌ایم که بابت یک لقمه‌نانِ امروز، همه‌ی اصولمان را فدا می‌کنیم، روحمان را، همه‌ی تلاش‌های پیشینیان و همه‌ی امکانات آیندگانمان را،‌ فقط برای آن‌که به حیاتِ‌ متزلزلمان صدمه‌ای نرسد. در ما نه استواری مانده است، نه غرور، نه گرمایی در دل. حتی از مرگ دسته‌جمعی در اثر حمله‌ی اتمی هم نمی‌ترسیم، از جنگ جهانی سوم هم نمی‌ترسیم (شاید بتوانیم لای جرز دیوار پنهان شویم)؛ ما فقط از ابراز شهامت مدنی می‌ترسیم! فقط نمی‌خواهیم از گله جدا شویم، نمی‌خواهیم یک گام را به‌تنهایی برداریم تا مبادا نان سفید و آبگرمکن و اجازه‌ی اقامتمان در مسکو از ما گرفته شود.

آن‌چیزی که آن‌قدر در جلسات حزبی به مغزمان فرو کردند دیگر ملکه‌ی ذهنمان شده است: از محیط و شرایط اجتماعی نمی‌توان گریخت. هستی است که ذهن ما را می‌سازد؛ ما چه کاره‌ایم؟ هیچ کاری از دست ما ساخته نیست.

ولی ما می‌توانیم. همه چیز را می‌توانیم! ولی به خودمان دروغ می‌گوییم تا خودمان را آرام کنیم. هیچ آنهایی مقصر همه‌ی این چیزها نیست. ما خودمان مقصریم، فقط ما.

با این حرف مخالفت خواهند کرد: «آخر واقعاً هیچ راهی به ذهن نمی‌رسد! دهانمان را بسته‌اند. به حرفمان گوش نمی‌کنند. از ما سوال نمی‌کنند. چطور می‌توان آنها را مجبور کرد به حرف ما گوش کنند؟»

عوض کردن عقیده‌ی آنها ممکن نیست.

راه طبیعی این بود که آنها را از نو انتخاب کنیم. ولی در کشور ما خبری از انتخاب مجدد نیست.

در غرب، مردم با اعتصاب و تظاهرات اعتراضی آشنایند، ولی ما بیش از حد توسری خورده‌ایم؛ برایمان ترسناک است. مگر می‌شود یک‌دفعه دست از کار بکشیم؟ مگر می‌شود یک‌دفعه به خیابان‌ها بریزیم؟

همه‌ی راه‌های دیگری هم که در یک سده‌ی گذشته در تاریخ تلخ روسیه آزموده شده‌اند ناکارامدترند و به درد ما نمی‌خورند. حالا که همه‌ی تبرها هر چه را می‌خواسته‌اند قطع کرده‌اند، حالا که هر چه کاشته‌ بودیم میوه داده است، خوب می‌بینیم که چه گمراه و چه متوهم بودند آنان جوانان مطمئنی که فکر می‌کنند با کشتار و طغیان خونبار و جنگ داخلی می‌توان کشور را به عدالت و خوشبختی رساند. نه، از پدران روشنگرمان سپاسگزاریم! ما دیگر این را می‌دانیم که وسیله و روش‌های ناپسند نتایجی به‌مراتب ناپسندتر به همراه می‌آورد. باشد تا دست‌های ما پاک بماند!

پس حلقه‌ی شوم بسته شد؟ پس به‌راستی هیچ راه‌حلی وجود ندارد؟ پس ما فقط باید بی‌عمل و منتظر بمانیم تا شاید خودبه‌خود اتفاقی بیفتد؟

ولی این حلقه‌ی شوم هیچ‌گاه خودبه‌خود از ما جدا نخواهد شد، اگر همه‌ی ما هر روز آن را به رسمیت بشناسیم، مدحش بگوییم و تحکیمش کنیم؛ اگر دست‌کم خود را از حساس‌ترین نقطه‌ی آن دور نکنیم.

از دروغ!

هنگامی که زور و خشونت وارد زندگی آرام مردم شود، چهره‌اش از فرط غرور و اعتمادبه‌نفس گلگون خواهد شد؛ گویی پرچم به دست می‌گیرد و فریاد می‌کشد: «من خشونتم! کنار بروید! متفرق شوید! لهتان می‌کنم!» ولی زور و خشونت به‌سرعت پیر می‌شود؛ چند سالی که بگذرد، دیگر آن اعتمادبه‌نفس را نخواهد داشت و برای آن‌که خود را سر پا نگه دارد و چهره‌ی موجهی از خود نشان دهد، به‌حتم ناگزیر است «دروغ» را نیز متحد خود کند. زیرا زور و خشونت را با هیچ‌چیز جز دروغ نمی‌توان پنهان کرد و دروغ نیز فقط با زور و خشونت سر پا می‌ماند. خشونت هم دست سنگین خود را هر روز بر شانه‌ی همه فرود نمی‌آورد: او از ما فقط طلب اطاعت و فرمانبری از دروغ دارد، طلب شرکت هرروزه در دروغ. بنیاد سرسپردگی همین است.
👍1
ساده‌ترین و دستیاب‌ترین کلید رهایی ما نیز، که به آن بی‌توجهیم، در همین‌جاست: عدم مشارکت شخصی در دروغ! بگذار دروغ همه چیز را پوشانده باشد، بگذار دروغ بر همه چیز سلطه یافته باشد، ولی ما در کوچک‌ترین کاری که از دستمان برمی‌آید راسخ باقی بمانیم: بگذار دروغ از طریق من سلطه نیابد!

این همان شکاف کوچک حلقه‌ی شومِ بی‌عملیِ ماست. ساده‌ترین کار برای ما و ویرانگرترین برای دروغ. زیرا هنگامی که مردم یک گام از دروغ فاصله بگیرند، دروغ ساده و آسان از بین می‌رود. دروغ مانند ویروس فقط در انسان‌ها زنده است.

از مردم دعوت نمی‌کنیم به میدان‌ها بیایند و حقیقت را با صدای بلند فریاد کنند و جلو همگان بگویند که چه فکری می‌کنند. به این حد رشد نکرده‌ایم. لازم نیست. ترسناک است. ولی دست‌کم از گفتن آنچه فکر نمی‌کنیم

دست برداریم.

این همان راه ماست، ساده‌ترین و دستیاب‌ترین راه در شرایط ترس درونی و نهادینه‌ی ما، بسیار ساده‌تر از (گفتنش هم ترسناک است) نافرمانی مدنی گاندی.

راه ما این است: به هیچ شکل، آگاهانه، از دروغ پشتیبانی نکنیم! هر گاه مرز دروغ را دیدیم (این مرز برای هر کس ممکن است متفاوت باشد)، از این مرز قانقاریایی فاصله بگیریم! استخوان‌ها و فلس‌های مرده‌ی ایدئولوژی را به هم نچسبانیم، چل‌تکه‌های گندیده را به هم ندوزیم تا با شگفتی ببینیم که دروغ، چقدر سریع و درمانده، فرو خواهد افتاد و آنچه باید عریان باشد در پیش چشم جهان عریان خواهد شد.

پس، با تمام ترسمان، بیایید تک‌تکمان انتخاب کنیم: نوکر آگاه دروغ می‌مانیم (مسلماً نه از سر علاقه، بلکه برای سیر کردن شکم خانواده و تربیت فرزندانمان با دروغ) یا زمانش رسیده که تکانی به خودمان بدهیم و انسان شرافتمندی شویم که سزاوار احترام فرزندان و هم‌روزگاران خویش است. این انسان شرافتمند از امروز:

- به هیچ شکل هیچ حرفی را که به گمان او حقیقت را تحریف می‌کند نخواهد نوشت و امضا و منتشر نخواهد کرد؛

- چنین حرفی را نه در گفت‌وگوی خصوصی و نه در ملاء عام بر زبان نخواهد آورد، نه از خود و نه از روی نوشته، نه در نقش مبلّغ، و نه معلم، مربی یا بازیگر تئاتر.

- هیچ اندیشه‌ی دروغ و هیچ تحریفی از واقعیت را، که تشخیصش می‌دهد، از طریق نقاشی، پیکره‌سازی، عکاسی، موسیقی، صنعت و فن، به تصویر در نمی‌آورد، تولید نمی‌کند، انتقال نمی‌دهد.

- هیچ نقل‌قول «رهنمود»واری را که به طور کامل با آن موافق نیست یا بی‌ارتباط به موضوع است، برای خوش‌خدمتی، محافظت از خود، یا پیشرفت کاری، به طور شفاهی یا کتبی تکرار نخواهد کرد.

- اجازه نخواهد داد او را به‌اجبار و بر خلاف میل و اراده‌اش به تظاهرات و گردهمایی ببرند و شعار و پلاکاردهایی را که به طور کامل با محتوایشان موافق نیست به دست نمی‌گیرد و بالا نمی‌برد.

- دستش را برای رای دادن به پیشنهادی که صادقانه با آن موافق نیست بالا نمی‌برد؛ به کسی که او را مشکوک یا نالایق می‌شمارد، چه مخفی و چه علنی رای نمی‌دهد.

- اجازه نمی‌دهد او را به‌زور به جلسه‌ای ببرند که در آن بحثی مبتنی بر دروغ و اجبار در جریان باشد.

- جلسه، گردهمایی، سخنرانی، نمایش، فیلمی را که در آن حرف دروغ، یا یاوه‌ی ایدئولوژیک یا تبلیغات بی‌شرمانه‌ای بشنود بی‌درنگ ترک می‌کند.

- روزنامه یا مجله‌ای را که اطلاعات را تحریف یا حقایق حیاتی را پنهان می‌کنند نمی‌خرد و مشترک نمی‌شود.

مسلماً اینها تمام راه‌های دوری از دروغ نیست. ولی کسی که روند پاکسازی خود را آغاز کند با نگاه پاکسازی‌شده‌اش موارد دیگر را نیز به‌سادگی تشخیص خواهد داد.

بله، اوایلِ کار چندان ساده نخواهد بود. کسی ممکن است مدتی از کار بی‌کار شود. جوانانی که بخواهند بر اساس حقیقت زندگی کنند آغاز زندگیِ خوشِ جوانی‌شان را تلخ خواهند کرد: زیرا حتی درس جواب‌دادن‌ها نیز چنان از دروغ انباشته شده است که باید انتخاب کرد. ولی برای هیچ‌کسی که بخواهد شرافتمند باشد حاشیه‌ی امنیتی باقی نمانده است: هیچ‌روزی نیست که هر کدام از ما، حتی در بی‌خطرترین حوزه‌های فنی، ناگزیر نباشد یکی از گام‌های یادشده را بردارد، به سوی حقیقت یا به سوی دروغ، به سوی استقلال روحی یا سرسپردگی روحی. آن‌کس که شهامت کافی حتی برای دفاع از روح خود را ندارد هم دست‌کم به دیدگاه‌های مترقی خود ننازد و در بوق و کرنا نکند که دانشمند یا هنرمند ممتازی است یا فعال اجتماعی یا ژنرال؛ بگذارید فقط به خودش بگوید: من بیکاره و ترسو هستم، فقط می‌خواهم شکمم سیر باشد و جایم گرم.

حتی این راه ـ یعنی متعادل‌ترین راه از بین همه‌ی راه‌های مقاومت ـ برای جاخوش‌کردگان ما آسان نیست، ولی به هر حال بسیار ساده‌تر از خودسوزی یا اعتصاب غذاست: بدنت طعمه‌ی شعله نمی‌شود، چشمانت از حرارت نمی‌ترکد و لقمه‌ای نان سیاه و جرعه‌ای آب گوارا همیشه برای خانواده‌ات پیدا می‌شود.
اگر در اروپا ملت بزرگ چکسلواکی که از ما فریب و خیانت دید به ما نشان نداد که چطور سینه‌ی بی‌دفاع، اگر قلبی شایسته در آن بتپد، در برابر تانک هم قد علم می‌کند؟

باز هم راه دشواری است؟ شاید، ولی ساده‌ترین راه از بین راه‌های ممکن است. انتخابی دشوار برای جسم، ولی تنها انتخاب برای روح. راه دشواری است، ولی همین حالا هم افرادی در میان هستند، شاید حتی ده‌ها نفر، که سال‌هاست به همه‌ی موارد یادشده پایبندند و بر اساس حقیقت زندگی می‌کنند.

لازم نیست نفر اولی باشیم که پا در این راه می‌گذاریم، بلکه می‌توانیم با هم متحد شویم! هر چه یکدل‌تر و هر چه انبوه‌تر پا در راه بگذاریم، راه برایمان ساده‌تر و کوتاه‌تر خواهد شد! اگر هزاران نفر باشیم، نخواهند توانست هیچ گزندی به کسی برسانند. اگر ده‌ها هزار نفر باشیم، دیگر کشور خود را نخواهیم شناخت!

ولی اگر می‌ترسیم، پس دیگر شکایت هم نکنیم که اجازه‌ی نفس کشیدن به ما نمی‌دهند: خودمان هستیم که حق نفس کشیدن را از خودمان گرفته‌ایم! بیشتر در خودمان فرو برویم و منتظر بمانیم تا برادران زیست‌شناسمان آن روزی را بیاورند که امکان خواندن افکارمان و تغییر ژن‌هایمان فراهم شود.

اگر حتی از دوری جستن از دروغ هم می‌ترسیم، زبون و بی‌آتیه‌ایم و سزاوار این تحقیر پوشکین:

گله‌ها را با نعمت آزادی چه کار؟ [...]

میراث آنها از نسلی به نسلی

تازیانه است و یوغی مزین به زنگوله.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به‌نام خداوند رنگین‌کمان.
موسیقی و ترانهٔ باشکوه و پراحساس علیرضا عصار به یاد #کیان_پیرفلک
در گذرگاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمی‌روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهرپروردت

با قیام سبزه‌ها از خاک
با طلوع چشمه‌ها از سنگ

با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه‌ام را باز خواهم کرد
هم‌ره بال پرستوها
عطر پنهان‌ماندۀ اندیشه‌هایم را

باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار اید
گر بهار آرزو روزی به بار اید

این زمین‌های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه‌های سنگ
از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد

آه... اکنون دست من خالی است
بر فراز سینه‌ام جز بُُته‌هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی‌خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید

من به این نازک نهال زردگونه بسته‌م امید .
هست گل‌هایی در این گلشن که از سرما نمی‌میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترَش را از مشام ما نمی‌گیرد


سیاوش- کسرایی
از کتاب‌هایی که در کشور ما همواره مورد توجه قرار گرفته و این روزها به‌ویژه بیشتر خوانده و به آن ارجاع می‌شود رمان معروف «جرج اورول» 1984 است. رمانی که سرزمینی پادآرمان‌شهری را تصویر می‌کند.
برای ما و بسیاری از مردم استبدادزدۀ دنیا دیدن مشابهت‌های میان جهانی که اورول ساخته با دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم جذاب و سرگرم‌کننده است.
نکته‌ای که اما هرگز به آن اشاره نشده این است که اورول چون در حکومت تمامیت‌خواه(توتالیتر) زندگی نکرده، مختصات و چارچوب تمامیت‌خواهی را نمی‌شناسد، دربارۀ منطق درونی تمامیت‌خواهی باور اشتباهی داشت. او فکر می‌کرد یک دستگاه تمامیت‌خواه بالغ، شهروندان خود را چنان دگرگون می‌کند که قادر به سرنگونی‌اش نخواهند بود. این تصور کابوس‌وار را در رمان ۱۹۸۴ می‌توان مشاهده کرد. ولی در واقعیت، همان‌طور که در روسیه دیدیم، بعد از مرگ استالین، حتی طبقۀ ممتاز حاکم هم تمایلی نداشت این دستگاه تمامیت‌خواه بالغ را حفظ کند. رژیم‌های تمامیت‌خواه دیگر هم این الگو را تکرار کرده‌اند.
⁣اما اورول نبود که ببینید باورش دربارۀ تمامیت‌خواهی و در انقیاد کشیدن ⁣تام و تمام همۀ مردم خیالی بیش نیست. انقلاب‌های متعدد و بسیار حکومت‌های توتالیتر که فرو ریختند رد این باور خام و خیال‌پردازنۀ اورول بود.
از این جهت می‌توان اعتبار اورول در شناخت و تعریف حکومت‌های توتالیتر را زیر سوال برد.

@wingsofdesires
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز زادروز #بکتاش_آبتین، شاعر، فیلم‌ساز و دبیر کانون نویسندگان است.

بکتاش آبتین در این فیلم درباره ترس می‌گوید: «نه اینکه نترسم اما فکر می‌کنم مفهوم آزادی ارزشمندتر از این هست که من نود ساله بشه اما محافظه‌کارانه زندگی کنم. بذار همین سال‌های زندگی رو شجاعانه زندگی کنم.»

“کلاهی بر سر آزادی”
شعری از بکتاش آبتین

کلاه را از سر آزادی بر‌می‌دارم
نگاه کن
کیست که اینگونه جان خود را به بازی گرفته باشد؟
به آسمان و دریا نگاه می‌کنم
غم‌انگیز و جذاب است دنیا
با اینهمه آیا
اعتصاب شهاب‌سنگ‌ها و
نهنگ‌ها
شجاعانه نیست؟
@wingsofdesires
Forwarded from Aasoo - آسو
«آیا می‌توان از ادبیات اوکراینی حرف زد، وقتی که این سرزمین در حال جنگ است، وقتی که مردان و زنان زندگی خود را برای دفاع از آزادی خویش به خطر می‌اندازند؟ آیا زشت نیست که خود را دل‌مشغول هنر و سینمای اوکراینی کنیم وقتی که محققان جرم‌شناس گورهایی دسته‌جمعی را در مناطقی کشف می‌کنند که پیش از این غارتگران پوتین آنجا را اشغال کرده بودند؟»

aasoo.org/fa/articles/4131
@NashrAasoo🔻
yalda
Iman Fani
▫️اگر دل و دماغ یلدا را ندارید، این پادکست را بشنوید.

آیین‌هایی چون #یلدا و دیگر رسوم فلات ایران در حقیقت جعبه کمک‌های اولیه روانشناختی این مردم‌اند که در وقت افسردگی و دلمردگی نیاز به آنها دوچندان می‌شود و نباید فراموش شوند.
#چله #تاب‌آوری
🔗منبع: @dr_iman_fani

@wingsofdesires
1
اریش فروم‌ می‌گوید که در دوران «مادرشاهی» یک نوع «رشک به آبستنی» در مردها وجود داشته و‌‌ جنس مذکر برای اثبات اینکه او نیز دارای قدرت آفرینندگی و زایش است به قدرت کلام و جادوی فکر متوسل شده است.
اسطورهٔ مردوک یا مردوخ*  اسطورهٔ خلقت در تورات است که در آن خداوند با کلمهٔ خود جهان را می‌آفریند و دیگر نیازی به نیروی آفرینندهٔ زن نیست و مرد آن‌چنان قدرت باروری می‌یابد که حتی حوا نیز از دندهٔ او زاده می‌شود.

- نقل از کتاب «زبان از یاد رفته» اریش فروم، ترجمهٔ دکتر امانت

*مردوک یا مردوخ(marduk) یکی از خدایان باستانی تمدن بابل است.
در تمدن بابلیان مردوک به عنوان خدای باروری و آفرینش مطرح است.
او در دوره حمورابی به‌عنوان محافظ بابل به‌شمار می‌رفت.
مردوک فرزند انکی خدای آب‌ها و جانشین آنو خدای خدایان است. در اساطیر بین‌النهرین و در پی توسعه اقتدار سیاسی بابل، مردوک صفات بیشتر خدایان بین‌النهرین را گرد آورد و در جنگ با دو نفر پرداخت تیامات و کینگو، و از ترکیب خون و خاک، انسان را درست کرد او همچنین به خدای سحر و جادو معروف است و به رئیس خدایان بابلی، آفریدگار انسان، نور و زندگی بدل شد.
او را گاه در ردای جواهر دوخته و با عصا و حلقه پادشاهی مجسم کرده‌اند.
#اسطوره
ریشه‌های تاریخی و آیینی شب یلدا
علی طهماسبی
🎙سخنرانی علی طهماسبی درباره یلدا (سال ۱۳۸۸)

#جشن_ایرانی #یلدا با #طبیعت سرزمین ما و اسطوره‌های باستانی ایران پیوندی ناگسستنی دارد. این آیین از یک سو با طبیعت و از سوی دیگر با اسطوره‌های نور و ظلمت که #امید رهایی از ستم را نوید می‌دهد هم‌آهنگ است. یلدا با کریسمس و داستانِ زاده شدن عیسی مسیح هم در پیوند است چندان که به روایت انجیل، نخستین کسانی که هنگام تولد مسیح به دیدار مریم رفتند و هدایایی پیشکش کردند سه مجوسی (زرتشتی) از سرزمین ایران بودند.

🔗 منبع: کانال سخنرانی‌ها
#اسطوره #ریشه‌های_مشترک
@wingsofdesires
Reng e farah - Homayun(www.Delzendeha.Blogfa.com)
Razavi Sarvestani & Markaze Hefzo Esha'e
در این قطعه موسیقی چیزی پنهان است که به گمانم "لطیف" نزدیک‌ترین واژه به آن باشد، اگرچه کلمات همیشه در بیان احساسات ناقص و الکن هستند
چرا خشونت پرهیزم؟

✍️مصطفی ملکیان

🔹خشونت چیست؟
هر رفتاری اعم از هر گفتاری و هر کرداری و هر زبان بدنی که خلاف خوشایند مخاطب باشد خشونت است و این وسیع ترین معنای خشونت است اما معمولا خشونت را کمی تنگ تر از این می گیرند. شدیدترین و مهمترین مصادیق خشونت، کتک زدن، سوزاندن، کشتن، ایجاد نقص عضو، مثله کردن، شکنجه کردن و تجاوز به دیگری است.
مدعای من این است که هرگونه رفتاری که برای دریافت کننده ناخوشایند باشد خلاف اخلاق است مگر اینکه به واسطه چیز دیگری از این اصل عدول کنیم.

🔹  مخاطبان خشونت پرهیزی
واقعیت این است که هر وقت بحث از خشونت پرهیزی می شود در درجه اول حکومت ها مورد بحث هستند و در درجه دوم مردم.

🔹استدلال ها در دفاع از خشونت پرهیزی
دفاع از خشونت پرهیزی به دو جهت است: 1. مصلحت اندیشانه 2. اخلاقی.

🔹 چرایی خشونت پرهیزی از منظر مصلحت اندیشانه:

1️⃣ خشونت ورزی خسارات عظیم انسانی، مادی و معنوی به بار می آورد. این یک ادعای تاریخی تجربی است. خشونت ورزی باعث از دست رفتن جان انسانها و سرمایه های مادی می شود و بر اذهان و روان بازماندگان تاثیر مخرب بر جای می گذارد. اگر بنابر این است که کمترین خسارت انسانی، مادی و معنوی عارض انسان شود این در اجتناب یکی از طرفین یا به طریق اولی اجتناب هر دو طرف از خشونت حاصل می شود.

2️⃣ اگر کسی یا کسانی دست به خشونت ببرند و محیط از این راه رادیکالیزه شود پیروز این میدان طرفی خواهد بود که از همه خشن تر و بیرحم تر و خونریزتر است. مهم نیست چه کسی خواهد بود؛ استعداد خونریزی که تا امروز معطوف به رقبا بود، بعد از آن معطوف به شهروندان خواهد شد. از محیط های رادیکالیزه هیچ قدرت و حکومتی پیروز بیرون نیامده که از فردای پیروزی با مردم با مهربانی برخورد کند.

3️⃣وقتی من با شما خشونت می ورزم اما شما خشونت ورزی نمی کنید بنا به تحقیقات فراوان احساس شرم و گناه و تقصیر و تقصیر در من ستمگر بالا می رود.

4️⃣در کسانی که شاهد خشونت ورزی هستند احساس همدردی با کسی که خشونت می بیند، بسیار بالا می رود. مثال رفتار حزب کمونیست حاکم بر چین در سال ۱۹۸۹ با معترضان است؛ در طول چند روز چندین هزار نفر کشته شدند. از این فجایع هزاران هزار فیلم و عکس تهیه شد ولی با این همه اگر یک فرد مخالف رژیم حاکم بر چین بخواهد من و شما را به ظالم و ستمگر بودن این رژیم متقاعد کند کدام عکس و فیلم را نشان میدهد؟ عکسی را که جوانی بدون اسلحه مقابل تانک ها ایستاده است. چون میداند وقتی این عکس را نشان دهد احتمال اینکه ما با این جوان همدردی پیدا کنیم و از رژیم حاکم بر چین احساس نفرت داشته باشیم بیشتر است تا وقتی که تصویری را نشان دهد که نیروهای حکومتی حمله می کنند و نیروهای مردمی حملات شان را جواب می دهند. اساساً ما اینطور ساخته شده ایم که وقتی مظلومی را در مقام دفاع نمی بینیم انگار وجدان ما در مقام دفاع از او بر می آید ولی وقتی مظلومی را در حال دفاع از خودش می بینیم حتی اگر به جهت مظلومیتی که در او هست هم مدافع او باشیم ولی از این جهت اضافه مدافعش نیستیم. مظلومی که راه مسالمت در پیش گرفته وجدان انسان ها دفاع از او را بر عهده می گیرد.

🔹 چرایی خشونت پرهیزی از منظر اخلاقی

1️⃣من به دیدگاه وحدت وجودی قائلم که میگوید همه ما انسان ها در سرشت و سرنوشت یک موجود یکپارچه را می سازیم و بنابراین هر تصوری از جامعه بشری باید تصور ارگانیک باشد؛ اگر کوچکترین آسیبی به یک جزء درخت رسید کم یا بیش به تمام اجزای درخت آسیب می رسد.

2️⃣ هدف هرگز وسیله را توجیه نمی کند. اینکه بگوییم چون هدف ما پاک است می توانیم از وسیله ناپاک استفاده کنیم نادرست است. ناپاکی همیشه به هدف سرایت خواهد کرد. امکان ندارد به هدف پاک با وسایل ناپاک رسید.

3️⃣ به لحاظ اخلاقی عفو و آشتی بر انتقام و قهر رجحان دارد. اگر امر دائر بین عفو و آشتی و انتقام و قهر باشد، آنکه مورد توجه اخلاق است عفو و آشتی است.

4️⃣ نکته دیگر اینکه من به دوگانه سقراطی قائلم. اگر امر دایر شد بین خشونت کردن و خشونت دیدن حق با سقراط بود که خشونت دیدن بر خشونت کردن از لحاظ اخلاقی مرجح است.

منبع: سخنرانی با عنوان خشونت‌پرهیزی: مشروط یا نامشروط؟
@wingsofdesires
رودیارد کیپلینگ شاعر انگلیسی جایی گفته است؛ «غرور آخرین مرحلهٔ پیش از سقوط است.»
تحلیل شخصیت‌های پهلوانی اوستایی و شاهنامه‌ای نشان می‌دهد که بسیاری از خصوصیات این پهلوانان از جمله گرشاسب و رستم، همان خصوصیات یکی از خدایان کهن تمدن هند و ایرانی است.
این خدای کهن فرهنگ هندوایرانی ایندره (indra) نام دارد.
بنا به مدارکی که از ادبیات سنسکریت باز مانده است و در پی تطبیق آن‌ها با زندگی رستم در شاهنامه می‌توان گفت:
همان‌گونه که ایندره به‌ طرزی نامعمول از پهلوی مادر به گیتی آمد، رستم نیز از پهلوی مادر زاده شد.
همان‌گونه که ایندره به هنگام کودکی چرخ خورشید را به حرکت در آورد رستم نیز در کودکی دلاوری‌ها کرد.
همان‌گونه که ایندره گرز خویش را به ارث برده بود، رستم نیز گرز خویش را به ارث برده بود.
همان‌گونه که ایندره افشرهٔ گیاه سکرآور سومه soma را پیوسته می‌نوشید، رستم نیر در میگساری دلیر بود.
همان‌گونه که ایندره به درشتیِ اندام در میان خدایان شهره بود، رستم نیز پهلوانی تنومند و درشت‌اندام بود.
همان‌گونه که ایندره می‌توانست تا سیصد گاومیش را کباب کند و بخورد، رستم نیز به پُرخوراکی شهره بود، چونانکه تنهٔ درختی را سیخ کباب می‌ساخت و گورخری را بر آن کباب می‌کرد و می‌خورد.

از اسطوره تا تاریخ/مهرداد بهار
@wingsofdesires
⁣⁣- شما خوش‌بین هستید؟ به آینده دارم می‌گم.
احمد محمود: نباشم که باید برم بمیرم. باید خوش‌بین بود. به هر جهت باید بدبینی رو راه‌شو سد کرد. هر چند با قدرت هجوم میاره به آدم. ولی باید جلو راه‌شو گرفت. راهی نیست. همه‌ی اینا رو که گفتم جمع کنی بذاری رو هم دیگه، یه ته‌رنگ خوش‌بینی پیدا می‌شه در من اون وقت. خب هست. باید زندگی کرد. زندگی رو ساخت. زندگی رو دگرگون کرد. نه که زندگی رو کشف کرد. باید زندگی رو دگرگون کرد.

- از مستند «احمد محمود؛ نویسنده‌ی انسان‌گرا»؛ ساخته‌ی بهمن مقصودلو.

4 دی زادروز احمد محمود است که در میان نویسندگان ادبیات معاصر از جایگاهی برجسته برخوردار است. احمد محمود روایتگر احوالات مردم و جامعه در بستری از تاریخ و تنیده با وقایع تاریخی بود.
معروف‌ترین اثر او رمان همسایه‌ها است که در ⁣این رمان داستان جوانی به نام خالد را پیش از کودتای ۲۸ مرداد و دوران نهضت ملی‌شدن نفت در شهر اهواز روایت می‌کند.
دیگر اثر تحسین‌شدۀ او رمان سه جلدی مدار صفر درجه است که ⁣این رمان دربارهٔ وقایع انقلاب ایران است که حوادث آن در شهر اهواز اتفاق می‌افتد. شخصیت اصلی این کتاب باران نام دارد.
به‌گفته عطاالله مهاجرانی وزیر ارشاد وقت ایران؛ قرار بود در جشنواره بیست سال ادبیات داستانی در ایران که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال ۱۳۷۶ برگزار کرد، جایزهٔ ویژهٔ هیئت داوران به این کتاب اختصاص یابد اما به‌دلیل مخالفت سید علی خامنه‌ای رهبر ایران این جایزه اهدا نشد. مهاجرانی در نامه سرگشاده‌ای به رهبر ایران نوشته‌است: «تنها نقطهٔ مقاومت شما رمان مدار صفر درجه احمد محمود بود که از قضا به عنوان رمان برگزیدهٔ بیست سال ادبیات داستانی انتخاب شده بود و من هیچ‌گاه نگاه بهت‌زده و غم‌آلود احمد محمود را از یاد نمی‌برم… حتماً به یاد دارید فرمودید این رمان ضد جنگ است. گفتم مگر شما ضد جنگ نیستید؟! جنگ یک شر ناگزیر است و نه یک خیر لازم…»

از دیگر آثار مهم احمد محمود زمین سوخته و داستان یک شهر است. او در سال 1381 درگذشت.
@wingsofdesires
Audio
«یکی از چهره‌های مهجور در میان روشنفکران کشته‌شده به دست جمهوری اسلامی، علی‌اکبر سعیدی سیرجانی است. مهجور نه به این معنی که کسی نامش را نشنیده یا یادی از او نمی‌کند. او را بیش از هر چیز بابت نامه‌های انتقادی، صریح و البته روشنگرش به علی خامنه‌ای، رهبر نظام اسلامی، می‌شناسند. اما آن نامه‌ها ــ با همه‌ی اهمیتشان ــ تنها برگ آخر دفتر زندگیِ قصه‌گوی خوش‌سخنی بودند که در بیش از چهار دهه فعالیت فرهنگی‌اش، جزو استثناهایی بود که از یک طرف محبوب عامه بود و کتاب‌هایش جزو پرفروش‌ترین‌ها، و از طرف دیگر به‌واسطه‌ی آثار پژوهشی و دانشِ کم‌نظیرش مورد توجه و احترام اندیشمندان و خواص. با همه‌ی این‌ها علی‌اکبر سعیدی سیرجانی تنها زیست و تنها مرد...»

اپیزود دوم پادکست قتل‌های زنجیره‌ای: نگاهی به زندگی، آثار و میراث علی‌اکبر سعیدی سیرجانی
@ghatlha
Forwarded from Aasoo - آسو
آریل دورفمن؛ گذشته‌ای که گریبان آینده را می‌گیرد🔻

دوستی دارم که روان‌شناس است و دفتر مشاوره دارد. چند وقت پیش تعریف می‌کرد که تازگی‌ها مُراجعی دارد که منحصربه‌فرد است. مُراجع او یک قاضی بازنشسته است که دائم کابوس می‌بیند. مدام کسانی که محکومشان کرده به خوابش می‌آیند. دوست روان‌شناسم از او می‌پرسد: «چند وقت است که چنین کابوس‌هایی می‌بینی؟» قاضی می‌گوید: «از وقتی که بازنشست شده‌ام. تا زمانی که کار می‌کردم سرم به پرونده‌های تلنبارشده‌در اتاقم گرم بود اما از وقتی بیکار شدم، کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند.»

نیست‌ونابودکردن اجساد قربانیان، استراتژی سبعانه‌و پلید رژیم پینوشه بود؛ روشی که در ابتدا، به خیال آنان، خردمندانه به نظر می‌رسید. دیکتاتور با یک تیر دو نشان می‌زد: از یک سو با ناپدیدکردن اجساد، کشته‌شدن قربانیان و اساساً بازداشت آنان، را حاشا کرده و بدین‌ترتیب بر جنایت‌های خود سرپوش می‌گذاشت. از سوی دیگر، با سربه‌نیست‌کردن آدم‌ها رعب در دل‌ها می‌افکند؛ ارعابی که هزینه‌ای نداشت و برای کاسبان ترس به‌صرفه بود. دیکتاتور اما خبر نداشت که همین استراتژی عاقبت گریبانش را می‌گیرد.

حالا دیکتاتورهایی مثل پینوشه و میلوشویچ، اگر اندکی عقل داشته باشند، باید در ستمگری و کشتار، کمتر دست‌ودل‌بازی به خرج دهند. به‌هرحال، بی‌تردید پس از محاکمه‌ی پینوشه، دیگر دیکتاتورها و هم‌دستانشان نمی‌توانند با خاطری آسوده در خارج از قلمروی خودکامگیِ خویش عرض اندام نمایند.   به‌قول دورفمن، نیاز به تأسیس محکمه‌ای فراملی و بین‌المللی که احکامش برای تمام حکومت‌های جهان ــ حتی در داخل مرزهایشان ــ لازم‌الاجرا باشد، بیش از هر زمان دیگر احساس می‌شود. کسی چه می‌داند، شاید اگر روزی چنین محکمه‌ای بنا نهاده شود دیگر خودِ دیکتاتوری به افسانه‌ای در گذشته مبدل شود. به‌قول دورفمن: گاهی کارِ درست این است که رؤیای ناممکن را در سر بپرورانیم، ناممکن را بخواهیم و برای ناممکن فریاد بزنیم. شاید تاریخ همان موقع گوش سپرده باشد و همان دم پاسخ دهد.

@NashrAasoo 💭
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اختلاف بین کامو و سارتر از چه بود؟