Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
The face of another
1966
کارگردان: هیروشی تشیگاهارا
براساس داستانی از کوبو آبه
#سینمای_ژاپن
::
اوکویاما مردی با موقعیت اجتماعی و شغلی مناسب در ژاپن ملتهب و افسردهٔ پس از جنگ، در حادثهای چهرهاش را از دست میدهد.
دوست پزشکش با تبحر، نقابی ظریف، درست شبیه صورت انسان برای او میسازد.
::
پزشک میخواهد بداند تغییر چهره هویت و شخصیت انسان را تغییر میدهد؟ اوکویاما اما میکوشد بفهمد دیگرانی که پیش از این میشناخت، با صورت جدید نیز او را میشناسند؟
::
فیلم در ساختار و فضای سوررئال، درست مانند روزگار مردم ژاپن پس از ویرانی جنگ، همزمان چند مفهوم را پی میگیرد؛ هویت و تنهایی انسان معاصر، تاثیر جنگ بر روان و روح و زندگی روزمره انسان و رابطهٔ زناشویی و عشق.
#فیلم_جمعه
@wingsofdesires
1966
کارگردان: هیروشی تشیگاهارا
براساس داستانی از کوبو آبه
#سینمای_ژاپن
::
اوکویاما مردی با موقعیت اجتماعی و شغلی مناسب در ژاپن ملتهب و افسردهٔ پس از جنگ، در حادثهای چهرهاش را از دست میدهد.
دوست پزشکش با تبحر، نقابی ظریف، درست شبیه صورت انسان برای او میسازد.
::
پزشک میخواهد بداند تغییر چهره هویت و شخصیت انسان را تغییر میدهد؟ اوکویاما اما میکوشد بفهمد دیگرانی که پیش از این میشناخت، با صورت جدید نیز او را میشناسند؟
::
فیلم در ساختار و فضای سوررئال، درست مانند روزگار مردم ژاپن پس از ویرانی جنگ، همزمان چند مفهوم را پی میگیرد؛ هویت و تنهایی انسان معاصر، تاثیر جنگ بر روان و روح و زندگی روزمره انسان و رابطهٔ زناشویی و عشق.
#فیلم_جمعه
@wingsofdesires
❤1
Forwarded from سینما پارادیـزو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▪️سم شپرد
ـــ صادقانهترین پایانها، آنهایی هستند که خود، چرخشی به سوی آغازی تازهاند.
▫️Paris, Texas (1984)
▫️Dir. Wim Wenders
🎥 @CinemaParadisooo
ـــ صادقانهترین پایانها، آنهایی هستند که خود، چرخشی به سوی آغازی تازهاند.
▫️Paris, Texas (1984)
▫️Dir. Wim Wenders
🎥 @CinemaParadisooo
👏1
The Art of Gymnastics
Artist : Christophorus Coriolanus
Year : 1601
Medium : Woodcut
Dimensions : 17 Cm x 23 Cm
Location : Heidelberg University
Artist : Christophorus Coriolanus
Year : 1601
Medium : Woodcut
Dimensions : 17 Cm x 23 Cm
Location : Heidelberg University
Forwarded from Cinémathèque
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دربهدر
پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۷۷
محمد مختاری برای خرید مایحتاج خانواده از خانه بیرون رفت و پس از آن او هیچگاه به خانه بازنگشت.
در یک غروب خزانی وقتی که شاعر پا به خیابان میگذارد به چه میاندیشد؟ یادش آمد که یک لامپ هم باید بخرد. این روزها خانه کمی تاریکتر شده بود. چیزهای زیادی به یادش آمد. همینطور که میرفت یادش آمد که:
از این تونل که بگذرم انگار
باز میخواهد اتفاقی بیفتد
خانه چه دور مانده است
و گورستانها
چقدر تکرار میشوند...
مراسم خاکسپاری محمد مختاری
تصویر و متن از یادنامۀ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، صدای آواز
کانون نویسندگان ایران
@gadaboutmitsl
محمد مختاری برای خرید مایحتاج خانواده از خانه بیرون رفت و پس از آن او هیچگاه به خانه بازنگشت.
در یک غروب خزانی وقتی که شاعر پا به خیابان میگذارد به چه میاندیشد؟ یادش آمد که یک لامپ هم باید بخرد. این روزها خانه کمی تاریکتر شده بود. چیزهای زیادی به یادش آمد. همینطور که میرفت یادش آمد که:
از این تونل که بگذرم انگار
باز میخواهد اتفاقی بیفتد
خانه چه دور مانده است
و گورستانها
چقدر تکرار میشوند...
مراسم خاکسپاری محمد مختاری
تصویر و متن از یادنامۀ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، صدای آواز
کانون نویسندگان ایران
@gadaboutmitsl
Shoor
Javad Maaroufi
به مناسبت بارانی که سرانجام بر ما بارید و بهخاطر شوری که در این هوای پاییزی سرشار است، به نیت تماشای برگهای زرد و نارنجی رقصان درختان در باد خزان، بشنوید.
قطعهٔ شور، جواد معروفی
@wingsofdesires
قطعهٔ شور، جواد معروفی
@wingsofdesires
❤4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خبر درگذشت بهرام بیضایی، این مرد بزرگ تاریخ ایران بینهایت غمگین و تلخم کرد.
بیضایی برای من در قلهٔ ادب و هنر جا داشت، جایی در کنار کیارستمی و شجریان، شاید در کنار سعدی و حافظ.
این تلخی جدای از دلالت بر فقدان و در سوگ نبودن این مردان، نوعی حسرت و افسوس نیز در خود دارد. تلخی محروم ماندن ایرانی از تماشا و حفظ هنر این سه بزرگمرد. ما مردم در مورد هر سه بهنوعی در بخش بزرگی از دوران فعالیت هنری خویش، از تماشایشان محروم بودیم. حسرت برای ما که آنها را کم دیدیم و کم شنیدیم.
افسوس.
بیضایی برای من در قلهٔ ادب و هنر جا داشت، جایی در کنار کیارستمی و شجریان، شاید در کنار سعدی و حافظ.
این تلخی جدای از دلالت بر فقدان و در سوگ نبودن این مردان، نوعی حسرت و افسوس نیز در خود دارد. تلخی محروم ماندن ایرانی از تماشا و حفظ هنر این سه بزرگمرد. ما مردم در مورد هر سه بهنوعی در بخش بزرگی از دوران فعالیت هنری خویش، از تماشایشان محروم بودیم. حسرت برای ما که آنها را کم دیدیم و کم شنیدیم.
افسوس.
❤2
Arash
Bahram Beyzaei
● نمایشنامهی آرش
● نوشته: بهرام بیضایی
● راوی: علی جعفری
● موسیقی: پیمان یزدانیان
توضیح آقای علی جعفری: «آرش» بهرام بیضایی، روایتی متفاوت از داستانی است که سیاوش کسرایی در منظومه بلند «آرش» خود می آفریند. یک روایت تلخ و بیادماندنی. بشنوید.
ــــــــ
پینوشت بنده:
من آقای جعفری را پیدا نکردم که بابت انتشار این اجرا از ایشان اجازه بگیرم. امیدوارم راهی برای ارتباط با ایشان پیدا کنم و بابت این بازنشر راضی باشند.
● نوشته: بهرام بیضایی
● راوی: علی جعفری
● موسیقی: پیمان یزدانیان
توضیح آقای علی جعفری: «آرش» بهرام بیضایی، روایتی متفاوت از داستانی است که سیاوش کسرایی در منظومه بلند «آرش» خود می آفریند. یک روایت تلخ و بیادماندنی. بشنوید.
ــــــــ
پینوشت بنده:
من آقای جعفری را پیدا نکردم که بابت انتشار این اجرا از ایشان اجازه بگیرم. امیدوارم راهی برای ارتباط با ایشان پیدا کنم و بابت این بازنشر راضی باشند.
Mahler: Symphony No. 5 - I. Trauermarsch
Berliner Philharmoniker, Claudio Abbado, Gustav Mahler
با تمام قدرت ناامیدی به اندوه میچسبم، تنها تسلی من
ـگوستاو مالر
سمفونی شماره ۳ گوستاو مالر را بشنوید و درهم پیچیدگی احساسات و عواطف درونی و بیرونی را در موسیقیاش کشف کنید.
خیال کنید در مراسم عزا و در میانهٔ مارش غمناک عزاداری، در خیابان دستهای نوازنده نوای طربناک یک عروسی را مینوازند.
یا خیال کنید شبیه خشم از معشوق باآنکه تا عمق جان دوستش داری.
@wingsofdesires
ـگوستاو مالر
سمفونی شماره ۳ گوستاو مالر را بشنوید و درهم پیچیدگی احساسات و عواطف درونی و بیرونی را در موسیقیاش کشف کنید.
خیال کنید در مراسم عزا و در میانهٔ مارش غمناک عزاداری، در خیابان دستهای نوازنده نوای طربناک یک عروسی را مینوازند.
یا خیال کنید شبیه خشم از معشوق باآنکه تا عمق جان دوستش داری.
@wingsofdesires
❤5
Khaane
Yaghitabar | کانال شعر با صدای شاعر
▨ شعر: خانه
▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار
▨ با صدای: علیاکبر #یاغیتبار
♬ آهنگساز: عرفان عطارچی
دیدن متن کامل شعر
─────♬ ─────
شعر با صدای شاعر | @schahrouzk
▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار
▨ با صدای: علیاکبر #یاغیتبار
♬ آهنگساز: عرفان عطارچی
دیدن متن کامل شعر
─────♬ ─────
شعر با صدای شاعر | @schahrouzk
❤1
▨ شعر: خانه
▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار
ــــــــــــــــــــــــ
وطن ای گرامیتر از هر چه هست
تو مهمانسرا نیستی خانهای
بمیرم ولیکن نبینم که تو
لگدکوب اسبان بیگانهای
ــــــــــــــــــــــــ
ای خانه ای عزیزترین خاک
ای من فدای رنج روانت
دیدی چگونه خونبهجگر شد
پیر و جوان و خرد و کلانت؟
دیدی چگونه در تب وحشت
از ریشه سوخت کهنهبلوطت؟
دیدی چگونه برگ خزانوار
بر خاک ریخت سرو جوانت؟
ای خانه ای گرامیِ از بود
ای خانه ای مقدسِ تا باد
دیدی چه هولناکتر از پیش
تاریک شد زمین و زمانت؟
دیروز تو نگفتنی اما
امروز تو چگونه بگویم
لعنت به هرکه خواست چنینت
نفرین به هر که ساخت چنانت
یکمشت گاوریش مدستر
یکگله گاومیش مکلا
کردند آنچه کرد تموچین
با خاکِ خوبِ چون دل و جانت
ای خانه ساکنان تو دارند
از دست میروند یکایک
جز من که کاش زنده نباشم
دیگر که ماند مرثیهخوانت؟
ای کاش پیشمرگ تو میشد
یاغیتبار و باز نمیدید
بنشسته داغ باب و برادر
بر قلب پاک دخترکانت
ای کاش پیش از اینکه ببینم
اینروزهای دلهرهزا را
میمردم و گشوده نمیشد
چشمم به رنجهای گرانت
با من دلی نه کاسهٔ خونی است
از غصههای ساری و رشتت
از اندهان یزد و اراکت
وز درد مشهد و همدانت
با من دل دچار جنونی است
از اضطراب آنکه عزیزی
دارم که دردمند نشسته است
در اصفهان نصف جهانت
ای خانه آرزوی من اين است
یکروز قبل اینکه بمیرم
بینم که خون قدسی شادی
جاری شده است در شریانت
این است آرزوی من آری
یکروز قبل اینکه نباشم
شادیت را به چشم ببینم
وانگه به افتخار زنانت
رقصان شوم به بزم و بخوانم
آوازهای آخر خود را
وانگه به هر که گفت نرقصم
وانگه به هر که گفت نخوانم
وانگه به هر که گفت نخندم
گویم: بریده باد زبانت
▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار
ــــــــــــــــــــــــ
وطن ای گرامیتر از هر چه هست
تو مهمانسرا نیستی خانهای
بمیرم ولیکن نبینم که تو
لگدکوب اسبان بیگانهای
ــــــــــــــــــــــــ
ای خانه ای عزیزترین خاک
ای من فدای رنج روانت
دیدی چگونه خونبهجگر شد
پیر و جوان و خرد و کلانت؟
دیدی چگونه در تب وحشت
از ریشه سوخت کهنهبلوطت؟
دیدی چگونه برگ خزانوار
بر خاک ریخت سرو جوانت؟
ای خانه ای گرامیِ از بود
ای خانه ای مقدسِ تا باد
دیدی چه هولناکتر از پیش
تاریک شد زمین و زمانت؟
دیروز تو نگفتنی اما
امروز تو چگونه بگویم
لعنت به هرکه خواست چنینت
نفرین به هر که ساخت چنانت
یکمشت گاوریش مدستر
یکگله گاومیش مکلا
کردند آنچه کرد تموچین
با خاکِ خوبِ چون دل و جانت
ای خانه ساکنان تو دارند
از دست میروند یکایک
جز من که کاش زنده نباشم
دیگر که ماند مرثیهخوانت؟
ای کاش پیشمرگ تو میشد
یاغیتبار و باز نمیدید
بنشسته داغ باب و برادر
بر قلب پاک دخترکانت
ای کاش پیش از اینکه ببینم
اینروزهای دلهرهزا را
میمردم و گشوده نمیشد
چشمم به رنجهای گرانت
با من دلی نه کاسهٔ خونی است
از غصههای ساری و رشتت
از اندهان یزد و اراکت
وز درد مشهد و همدانت
با من دل دچار جنونی است
از اضطراب آنکه عزیزی
دارم که دردمند نشسته است
در اصفهان نصف جهانت
ای خانه آرزوی من اين است
یکروز قبل اینکه بمیرم
بینم که خون قدسی شادی
جاری شده است در شریانت
این است آرزوی من آری
یکروز قبل اینکه نباشم
شادیت را به چشم ببینم
وانگه به افتخار زنانت
رقصان شوم به بزم و بخوانم
آوازهای آخر خود را
وانگه به هر که گفت نرقصم
وانگه به هر که گفت نخوانم
وانگه به هر که گفت نخندم
گویم: بریده باد زبانت
❤1
روزهای اول آخرین ماه سال است، در تکاپوی کارهای آخر سال، با سری پر امید و در بیم، خانه را ترک میکنی.
چند روز است که پیشخبر جنگ در فضا پیچیده.
از جنگ خبر میدهند، باید هولناک و دردناک باشد اما تو و تمام مردم به این خبر، به جنگ بیحس شدهاید. سالهاست که سایهٔ این واژهٔ زشت روی سرمان است. سالهاست که بمب و موشک را در خیال میبینیم و حالا دیگر جوری به جنگ نگاه میکنی انگار که شبیه زلزله یا سیل با هر بلای طبیعی دیگر باشد که بیارادهٔ تو یک روز اتفاق میافتد و کاری از دست تو برنمیآید.
تو فقط در سرزمینی زندگی میکنی پر از احتمال وقوع بلای طبیعی و غیرطبیعی. همانطور که هر روز نمیتوانی به زلزله و آتشفشان فکر کنی، به جنگ هم فکر نمیکنی. میدانی سرنوشت محتوم است و دیر یا زود اتفاق میافتد.
📌
ساعت ۹:۳۸ دقیقه است. هدفون به گوش داری و چیزی میشنوی، خوب یادت هست. مگر میشود آن لحظه را فراموش کرد. یک سمفونی پرسروصدا از مالر را میشنوی. پر از صداهای عجیب. ناگهان صدایی بلندتر و گوشخراشتر از صدای توی گوشت میشنوی. ناخودآگاه بالا را نگاه میکنی، جنگنده است. از جنگ قبلی صدایش در یادت مانده. نه تو، بلکه همه مردم این شهر صدای جنگنده و پدافند و پهپاد را خوب بلدند. ۲۰ ثانیه صدای جنگنده را میشنوی ناگهان سه انفجار بزرگ، سه صدای مهیب از جایی نهچندان دور. صدا دور نیست و جوری در سرت میپیچد که قبلاً چنین چیزی را تجربه نکردهای.
میدانی که اتفاق افتاد. بلا آمد. جنگ شروع شد.
لحظهٔ آغاز جنگ قبلی تو و بیشتر مردم این شهر را در خواب بودید و لحظات شروعش را کمتر کسی یادش مانده، اما این لحظه را هرگز فراموش نمیکنی.
مردی کمی جلوتر برمیگردد، میپرسد زد؟ جواب میدهی زد.
هر دو منتظر این لحظه بودید. مبهوت و سردرگماید. اینقدر مبهوتی که با خودت میگوید حالا شاید اشتباه میکنی، شاید موشک نبوده اما بو، بوی بمب، بوی مواد منفجره را حس میکنی. تابهحال در هیچ بمبارانی نبودهای، بوی بمب و انفجار و باروت را چطور میشناسی؟
میفهمی که بیبروبرگرد جنگ شده و حالا سرگذشت و این کشور به قبل و بعد از ۹ اسفند ۱۴۰۵ ساعت ۹:۳۸ تقسیم شده.
چند روز است که پیشخبر جنگ در فضا پیچیده.
از جنگ خبر میدهند، باید هولناک و دردناک باشد اما تو و تمام مردم به این خبر، به جنگ بیحس شدهاید. سالهاست که سایهٔ این واژهٔ زشت روی سرمان است. سالهاست که بمب و موشک را در خیال میبینیم و حالا دیگر جوری به جنگ نگاه میکنی انگار که شبیه زلزله یا سیل با هر بلای طبیعی دیگر باشد که بیارادهٔ تو یک روز اتفاق میافتد و کاری از دست تو برنمیآید.
تو فقط در سرزمینی زندگی میکنی پر از احتمال وقوع بلای طبیعی و غیرطبیعی. همانطور که هر روز نمیتوانی به زلزله و آتشفشان فکر کنی، به جنگ هم فکر نمیکنی. میدانی سرنوشت محتوم است و دیر یا زود اتفاق میافتد.
📌
ساعت ۹:۳۸ دقیقه است. هدفون به گوش داری و چیزی میشنوی، خوب یادت هست. مگر میشود آن لحظه را فراموش کرد. یک سمفونی پرسروصدا از مالر را میشنوی. پر از صداهای عجیب. ناگهان صدایی بلندتر و گوشخراشتر از صدای توی گوشت میشنوی. ناخودآگاه بالا را نگاه میکنی، جنگنده است. از جنگ قبلی صدایش در یادت مانده. نه تو، بلکه همه مردم این شهر صدای جنگنده و پدافند و پهپاد را خوب بلدند. ۲۰ ثانیه صدای جنگنده را میشنوی ناگهان سه انفجار بزرگ، سه صدای مهیب از جایی نهچندان دور. صدا دور نیست و جوری در سرت میپیچد که قبلاً چنین چیزی را تجربه نکردهای.
میدانی که اتفاق افتاد. بلا آمد. جنگ شروع شد.
لحظهٔ آغاز جنگ قبلی تو و بیشتر مردم این شهر را در خواب بودید و لحظات شروعش را کمتر کسی یادش مانده، اما این لحظه را هرگز فراموش نمیکنی.
مردی کمی جلوتر برمیگردد، میپرسد زد؟ جواب میدهی زد.
هر دو منتظر این لحظه بودید. مبهوت و سردرگماید. اینقدر مبهوتی که با خودت میگوید حالا شاید اشتباه میکنی، شاید موشک نبوده اما بو، بوی بمب، بوی مواد منفجره را حس میکنی. تابهحال در هیچ بمبارانی نبودهای، بوی بمب و انفجار و باروت را چطور میشناسی؟
میفهمی که بیبروبرگرد جنگ شده و حالا سرگذشت و این کشور به قبل و بعد از ۹ اسفند ۱۴۰۵ ساعت ۹:۳۸ تقسیم شده.
👍2❤1
Forwarded from The Catcher in the Rye
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هملت: «اگر هیچگاه مرا در قلب خود جای دادهای، یکچند خود را از شادیهای آسمان محروم بدار و به اکراه در این سرای درشت دم برآر تا بازگوی داستان من باشی.» [ترجمهی م.ا. بهآذین]
Hamnet (2025)
Hamnet (2025)
احمدرضا احمدی میگه: «شعر به درد و رنج نیاز داره فقط، نه وزن و قافیه»
هنر و خلق کردن از درد داشتن میآد، توی بیدردی و رفاه هیچ چیز خلق نمیشه، چیزی که بشه اسمش رو گذاشت هنر.
@mehreganekherad
هنر و خلق کردن از درد داشتن میآد، توی بیدردی و رفاه هیچ چیز خلق نمیشه، چیزی که بشه اسمش رو گذاشت هنر.
@mehreganekherad
❤5👎1
مست شوید
تمام ماجرا همین است،
مدام باید مست بود،
تنها همین.
باید مست بود تا سنگینی رقتبار زمان
که تورا میشکند
و شانههایت را خمیده میکند را احساس نکنی،
مادام باید مست بود،
اما مستی از چه؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آنطور که دلتان میخواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پلههای یک قصر،
روی چمنهای سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوهبار اتاقتان،
در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید
بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت
از هرچه که میوزد
و هر آنچه در حرکت است،
آواز میخواند و سخن میگوید
بپرسید اکنون زمانِ چیست؟
و باد، موج، ستاره، پرنده،
ساعت جوابتان را میدهند.
زمانِ مستی است
برای اینکه بردهی شکنجهدیدهی زمان نباشید
مست کنید،
همواره مست باشید،
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آنطور که دلتان میخواهد.
شارل بودلر
@wingsofdesires
تمام ماجرا همین است،
مدام باید مست بود،
تنها همین.
باید مست بود تا سنگینی رقتبار زمان
که تورا میشکند
و شانههایت را خمیده میکند را احساس نکنی،
مادام باید مست بود،
اما مستی از چه؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آنطور که دلتان میخواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پلههای یک قصر،
روی چمنهای سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوهبار اتاقتان،
در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید
بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت
از هرچه که میوزد
و هر آنچه در حرکت است،
آواز میخواند و سخن میگوید
بپرسید اکنون زمانِ چیست؟
و باد، موج، ستاره، پرنده،
ساعت جوابتان را میدهند.
زمانِ مستی است
برای اینکه بردهی شکنجهدیدهی زمان نباشید
مست کنید،
همواره مست باشید،
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آنطور که دلتان میخواهد.
شارل بودلر
@wingsofdesires
❤3
آگامبن میگوید:
از زیستن با یکدیگر آموختم که وجود دیگری معمایی است حلناشدنی؛ تنها میتوان آن را درمیان گذاشت. درمیانگذاشتن این معما همان چیزی است که انسانها آن را عشق مینامند.
@wingsofdesires
از زیستن با یکدیگر آموختم که وجود دیگری معمایی است حلناشدنی؛ تنها میتوان آن را درمیان گذاشت. درمیانگذاشتن این معما همان چیزی است که انسانها آن را عشق مینامند.
@wingsofdesires
❤2