| بر بال‌های اشتیاق |
196 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
کتاب جويس، اوديسه اي است در قرن بيستم. اوديسه هومر بيست سال و اوديسه جويس فقط بيست ساعت طول مي کشد. تلماک، پسر «اوليس» دربه در به دنبال پدرش مي گردد. من با اين حرف مخالفم که استيون ددالوس در «اوليس» جويس به دنبال پدرش مي گردد. اتفاقا استيون گذشته از آنکه به دنبال پدرش نيست، به خواست مادر دم مرگ خود نيز اهميتي نمي دهد. بنابراين جويس مي خواهد نشان بدهد که حماسه در قرن بيستم به چه وضعي دچار آمده است. پنه لوپِ «اوديسه» هومر که براي جواب رددادن به خواستگاران خود بافتن يک بافتني را بهانه قرار داده است و هرشب بافته هاي روز خود را مي شکافد و فردا از نو دوباره شروع به بافتن مي کند، درواقع مالي بلوم مابازايي است براي پنه لوپي قرن بيستمي. اوليس از هشت صبح آغاز مي شود و تا چهار صبح روز بعد ادامه پيدا مي کند. وقتي مالي بلوم به تک گويي دروني خود پايان مي دهد و کتاب خاتمه مي يابد، ساعت چهار صبح است. در تمام اين کتاب دو فصل کاملابه صورت تک گويي دروني است. يکي فصل سوم- «پروتئوس»- است که در آن استيون ددالوس بر ساحل شني سندي مونت قدم مي زند و در ذهن خود به ابعاد زمان و مکان مي انديشد و ديگري فصل آخر - «پنه لوپ»- است که در هشت بند يا بهتر است بگويم در هشت جمله بلند و کشدار تک گويي مي کند.
«اوليس» حول محور يک قضيه شرطي، يک «اگر» مي چرخد. جويس مي گويد اگر قرار بود، «اوديسه» هومر در قرن بيستم اتفاق بيفتد، آن وقت ماجرا به اين شکل درمي آمد. مثلااگر در کتاب هومر، پنه لوپ فلان طور رفتار مي کند، در «اوليس» جويس، مالي بلوم بهمان طور مي شود. جويس مي خواهد براي اوديسه نقيضه اي کامل ايجاد کند.

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3377291
بخشی از یادداشت منوچهر بدیعی درباره سفرش به ایرلند و روز جیمز جویس
پیش‌بینی حمله عراق از خرمشهر در فیلم کندو. ساخته فریدون گله.
بخشی از کتاب «زندگی و آثار فریدون گله»
Channel name was changed to «بر بال‌های اشتیاق | از کتاب، ادبیات و فرهنگ»
اپیکور هم‌عصر ارسطو و از او جوان‌تر بود. هم فیلسوف بود هم راهنمای سبک زندگی و سرپرست یک انجمن دلپذیر و خلوت‌نشین در باغی در یونان باستان. در دنیای امروز از نظر مردم تفکرات «اپیکوری» یعنی یک زندگی سرشار از لذت مادی؛ مهمانی‌های دیوانه‌وار و غذاهای لذیذ. اگر به دنبال چنین چیزهایی به باغ او می-رفتید، سرخورده می‌شدید. آن‌چه اپیکور از آن صحبت می‌کند، «آتاراکسیا »، یا آرامش و رهایی از اندوه است که با تفکر اعتدال‌گرایانه در محضر آرام دوستان به دست می‌آید.
از نظر اپیکور، بزرگ‌ترین خطری که خوشبختی را تهدید می‌کرد، ترس افراطی از مرگ بود، ترسی که آرامش ذهنی ما را به هم می‌زد و باعث آشفتگی روزهایمان می‌شد. بدون تردید فرایند مردن موهن و رنج‌آور است. این که به یک پایان آسوده امید داشته باشیم امری منطقی است. ولی مردن و مرده بودن دارای معنای یکسان نیستند. از نظر اپیکور، مرگ پایان ابدی هستی ماست: نه روحی از بدنمان جدا می‌شود و ادامه می‌دهد، نه زندگی پس از مرگی در کار است و نه فرصت دوباره‌ای خواهیم داشت.
از نظر اپیکور این ترس از مرده بودن است که هم رایج است هم غیرعقلانی. نکته متناقض این است که این واقعیتی به نام وجود نداشتن است که مایه تسکین شده و ترس فانی را از میان برمی‌دارد. او در جایی می‌نویسد: «به این ترتیب مرگ، که مرعوب کننده‌ترینِ امراض است، برای ما بی‌معنی می‌شود. تا زمانی که ما هستیم، مرگ با ما نیست؛ و وقتی مرگ می‌آید، دیگر ما نیستیم. پس مرگ نباید باعث نگرانی زنده‌ها یا مرده‌ها شود، چون برای زنده‌ها که وجود ندارد، برای مرده‌ها هم دیگر خبری از آن نخواهد بود.»

📕بخشی از کتاب «راهنمای فلسفی مواجهه با میان‌سالی»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق تباهی‌ست...
«هیچی بسیارش به درد نمی‌خوره.»
از آقای کیارستمی درباره عشق پرسیدند.
@⁣⁣wingsofdesires
⁣در چند موردی که با موضوع عشق در روابط عاطفی زن و مرد کار کرده‌ای همیشه آن را در بحران مطرح کرده‌ای، از «گزارش» بگیریم تا همین فیلم اخیر. از «گزارش» ‌که حتماً به تجربه‌ی شخصی در آن سال‌ها برمی‌گردد، در «زیر درختان زیتون»‌ با آغاز یک عشق سروکار داریم که از ابتدا در سوءتفاهم و بحران است، تا «کپی برابر اصل» ‌که انگار زن و مردی می‌کوشند دوباره بر بحران قبلی فائق بیایند و نمی‌توانند تا همین فیلم «مثل یک عاشق» که اصلاً‌ دو نوع عشق و ارتباط و هر دو در بحران… انگار این دغدغه‌ی ذهنی است؟
همه‌اش بحرانی است چون بحران بخشی از عشق است. نمی‌توانیم فکر کنیم که دو انسان که به کلی با هم متفاوت‌اند در کنار همدیگر زندگی عاشقانه داشته باشند و سال‌ها ادامه بدهند. البته موارد استثنایی هم داریم. بگذار از آخرین فیلم عاشقانه‌ای که دیدم مثال بزنم. فیلم «عشق»‌ میشل هانکه. پیرمردی ۸۰ وچند ساله، با گفتن ده‌ها قصه‌ی عاشقانه همسرش را خفه می‌کند. این برای من یک تراژدی تکان‌دهنده بود. اول از پرسوناژ خوشم نیامد اما بعد فکر کردم شاید حقیقتی در آن است و این سوال که آیا این نوع زندگی به آدم تحمیل نمی‌شود؟ یا این واقعیت دارد که وقتی مجوز می‌گیری می‌توانی همراه زندگیت را که ادعای عاشق بودن بر او را داری در این شکل مخوف از بین ببری؟ این نتیجه‌ی خشم انباشته شده‌ی سالیان نیست؟ خشمی که کسی یارای ابراز و جرأت بیانش را ندارد. من هرچه می‌شنوم همه دارند از هم می‌نالند پس ناگزیرم نتیجه بگیرم که ذات کار ایراد دارد. خود رابطه اشکال دارد. نمی‌دانم این جمله‌ی درخشان را چه کسی گفته ولی درخشان است که عشق نتیجه‌ی یک سوءتفاهم است و وقتی به تفاهم می‌رسیم عشق کم می‌شود. احساس خیانت چرا به کسی دست می‌دهد؟ ناشی از همین سوءتفاهم است. مثل این است که پای برهنه‌ات را روی یک میخ یا پونز بگذاری و بعد بگویی عجب پونز بدی بود. پونز خوب وجود ندارد. یعنی نمی‌توانی بگویی پس از چند سال، که همراه زندگی من همراه بدی بود. این قیمت عشق است.
عشق هم زمانی دارد. مهلتی که تمام می‌شود. نشئگی دائمی نیست. در فیلم «مثل یک عاشق» پسر جوان دیگری عکسی از دختر را به عاشق دختر نشان می‌دهد که مرد را به هم می‌ریزد و پیرمرد فرهیخته‌ی ما جمله‌ای به او می‌گوید که در واقع تعریف و مصداق یک مصراع زیبای خودمان است که «جگر شیر نداری سفر عشق مکن.» پسر جوان عاشق فیلم از پیرمرد می‌پرسد چطور باور کنم که او نتوانسته باشد یک شارژر برای شارژ موبایلش پیدا کند و پیرمرد می‌گوید که الان موقع ازدواج تو نیست، وقتی می‌توانی ازدواج کنی که اولاً سوال نکنی و اگر کردی باید با هر جوابی قانع بشوی. پسر می‌پرسد چگونه می‌شود با جواب دروغ قانع شد و پیرمرد پاسخ می‌دهد نمی‌گویم که قانع شو بلکه نشان بده که قانع شده‌ای. اگر این کار را بتوانی بکنی برای همه‌ی عمرت می‌توانی عنوان یک عاشق را یدک بکشی.
⁣یعنی نباید عاشق شد؟ نمی‌شود که.
… چرا می‌شود، می‌شود کنترلش کرد. می‌شود با واقع‌بینی و شناخت آن را کنترل کرد. عشق نوعی ناکامی جبری همراه خودش دارد. اگر این را پذیرفتی، به عنوان یک نشئه و خلسه‌ی بسیار لذت‌بخش می‌توانی از آن لذت ببری. همه‌ی هنرت باید این باشد که بتوانی زمان این نشئگی را طولانی‌تر کنی. همین. مثل توصیه‌‌ای که پزشکان بابت سلامتی و طول عمر به آدم می‌کنند، اما این توصیه‌‌ها نباید باعث شود که من مرگ را فراموش کنم. اگر مرگ را به عنوان یک حقیقت آشکار و مسلم و غیرقابل گریز در هر رابطه‌ای و در کل زندگی بپذیری، آن وقت طول عمر و طبعاً طول نشئگی بیشتر خواهد بود.

بخشی از مصاحبه امید روحانی با عباس کیارستمی
⁣wingsofdesires@
Forwarded from خبرگزاری ایبنا
بعد از شش دهه فعالیت؛
کتابفروشی نیل با شکایت شرکا تعطیل می‌شود


وکیل خانواده مرحوم محمد زهرایی در پرونده انتشارات نیل با اشاره به اختلاف بین شرکا و عدم صدور پروانه کسب از سوی مدیر فعلی، از آغاز مراحل تعطیل شدن کتابفروشی قدیمی نیل خبر داد.

http://www.ibna.ir/fa/doc/shortint/277955
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬گفتگو با یووال نوح هراری نویسنده کتاب‌های انسان خردمند، انسان خداگونه و 21 درس برای قرن 21
درباره تاریخ، گذشته و آینده جهان
@wingsofdesires
مصاحبه جذاب منوچهر بدیعی اولین مترجم کتاب اولیس و پاسخ‌های صریح بدیعی به این‌که چرا اولیس با ترجمه او بعد از 27 سال هنوز منتشر نشده است.
{کتاب «اولیس» شاملِ ترجمه متن است و یادداشت‌ها که زمستان سال ۱۳۷۱ حروفچینی شده. صفحه نخستِ یادداشت‌ها را ببینید: انتشارات نیلوفر، ترجمه و تدوین منوچهر بدیعی، چاپ اول زمستان ۱۳۷۱، چاپ گلشن، تعداد ۵۵۰۰ نسخه در ۶۲۵ صفحه.}
این صفحه شناسنامه کتابی است که هرگز منتشر نشد.
@wingsofdesires

https://meidaan.com/archive/62880
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرف‌های علی‌اصغر حداد مترجم باسابقه که از آلمانی ترجمه می‌کند.
آقای حداد چند اثر از کافکا، توماس مان، آرتور شنیتسلر و فردریش دورنمات ترجمه کرده است.
بیل گیتس چه کتاب‌هایی می‌خواند.
در این صفحه یادداشت‌های بیل گیتس درباره کتاب‌هایی که می‌خواند را ببینید
https://www.gatesnotes.com/Books
Forwarded from مصطفی ملکیان
⭕️چرایی عدم برخورداری طلاب از زبان فارسی درست، رسا و شیوا

✍️مصطفی ملکیان

🔹عموم روحانیان و طلاب حوزه های علوم دینی، چه در گفتار و چه در نوشتار، از زبان فارسی درست، رسا و شیوا برخوردار نیستند. و این عیب و نقص به گمان من، معلول چند علت است:

1️⃣ نخست این که یگانه آموزش زبانی که اینان می بینند آموزش زبان عربی، آن هم زبان عربی قدیم( نه زبان عربی امروز ) و باز هم زبان عربی که بیشتر روحانیان و عالمان دین فارسی زبان( و نه عرب زبان ) به کار می برده اند و می برند. اینان مطلقاً آموزش زبان فارسی نمی بینند. حتی تدریس کتاب هایی مانند گلستان سعدی، کلیله و دمنه، و انوار سهیلی نیز که روزگاری معمول بود، اینک دیری ست که در حوزه های علوم دینی متروک و منسوخ شده است. به طریق اولی، هرگز سطری از متون نثر و نظم جدید فارسی نویسان و فارسی سرایان تعلیم داده نمی شود.

2️⃣ دوم این که خود نظام آموزشی این حوزه ها، به هیچ روی، مقتضی این نیست که روحانیان و طلاب به متونی که، مثلاً در حوزه های معرفتی منطق، فلسفه، روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، سیاست، مدیریت، تعلیم و تربیت، اخلاق، حقوق، تاریخ، دین و مذهب، عرفان، و ادبیات، به زبان فارسی نوشته یا ترجمه می شوند رجوع کنند و در نتیجه، روحانیان و طلاب ناچار از خواندن کتاب های فارسی نیز نیستند تا، به حکم اضطرار و ضرورت، زبان فارسی نیز بیاموزند.

3️⃣ سوم این که پرورش طلاب در این حوزه ها، چنان است که آنان را، درست چنان که نسبت به هنر های غیر مکتوب، مانند موسیقی، نقاشی، عکاسی، تئاتر و سینما، بدگمان و خیال اندیش می کند، نسبت به هنر مکتوب، یعنی ادبیات، نیز سست مهر و بی باور بار می آورد، به نحوی که طلاب نه فقط کتاب های شعر، رمان، داستان کوتاه، نمایش نامه و مانند این ها را نمی خوانند بل، اگر این گونه کتاب ها را در دست یا روی میز یا در کتابخانه شما ببینند در راست اندیشی و صحت عقائد شما شک می کنند.

4️⃣ چهارم این که دانش آموختگان این حوزه ها مخاطبان خود را بیشتر عامه مردم می دانند و می خواهند و شک نیست که طرف خطاب قرار دادن عامه مردم مقتضی برخورداری از زبانی رسا، شیوا، زنده و زیبا نیست.

5️⃣ پنجم این که خزانه لغات متون دینی و مذهبی عالمان این متون بسیار تنگ دامنه است و، چنان که همه می دانند، هر چه خزانه لغات گوینده گسترده تر باشد، زبانش رساتر و شیواتر است.

6️⃣ و ششم این که زبان روحانیان زبان قطع و یقین و همه چیز دانی و امر و نهی و حکم و فتوا است. در گفتار و نوشتار روحانیان «شاید»، «بسا بتوان گفت که ..»، «چه بسا که…»، «ظاهراً»، «شک دارم که …»، «چنین به نظر می رسد که..»، « سخن من مخالفان جدی دارد..»، «چندان یقین ندارم که… »، «حدس می زنم که…»، «نمی دانم» تقریباً هیچ گاه به کار نمی رود. چنین زبانی برای تردیدها، رفت و بازگشت ها، نوسانات و تزلزل های فکری، عقیدتی، و معرفتی جایی باز نمی گذارد، چه رسد به این که به افت و خیز ها، ظهور و افول ها، فراز و نشیب ها و پیچ و خم های احساسات و عواطف و خواسته ها و آرمان ها و آرزو ها مجال بیان دهد و پیداست که زبانی تا این حد خشک، بی روح، تصنّعی و غیر واقعی نمی تواند دل انگیز و تأثیرگذار باشد.

🔸فصلنامه مترجم،شماره‌ی ۶۶، زمستان ۱۳۹۷ ،مصاحبه کننده : دکتر خزاعی فر

@mostafamalekian
Forwarded from خواهر شکسپیر
​​چه خبر بدی! تونی موریسون، نویسنده‌ی فمینیست و اولین برنده‌ی زن سیاه‌پوست جایزه نوبل ادبیات درگذشت. او یکی از موثرترین نویسنده‌های تاریخ است که از نژاد و نژادپرستی می‌نوشت. برای من اما سویه‌ی فمینیستی این زن هم به‌غایت ستایش‌برانگیز بود. کتاب «آبی‌ترین چشم» را اصلا برای این نوشت که یک آرزوی «ساده‌ی» دوست کودکی‌اش سالیان سال مثل خوره اعصاب و روان او را می‌جوید؛ دوستی که مثل خودش سیاه‌پوست بود و آرزو می‌کرد چشم‌های آبی داشته باشد. موریسون بعدها گفت سال‌ها به این فکر می‌کرد که چه می‌شود که دوست او و دیگران این چنین به خودزنی و تحقیر نژاد خود می‌افتند؟ چه کسی به او گفته بود «زیبا» یعنی زن بلوند و چشم آبی؟ از طریق چه ساز و کارها و با چه فرآیندی در مغز زن و مرد القاء می‌کنند که ظاهرشان «ناکافی» است؟ چطور می‌شود که فراموش می‌کنیم و اصلا حواس‌مان نیست که معیارهای «زیبایی» با نژادپرستی گره خورده و اصلا محصول نژادپرستی است؟

موریسون به «ادبیات متعهد» باور داشت و متنفر بود کسی آثار او را «شاعرانه» خطاب کند. به‌نظرش ادبیات عاری از هدف و جهان‌بینی مشخص، به درد جرز دیوار هم نمی‌خورد. حدود چهار سال پیش داستان کوتاه و تلخی از او در مجله‌ی نیویورکر منتشر شد: داستان از زبان مادری است که سیاهی پوست خود و همسرش اندک و «کم‌رنگ» بود و بچه‌ای به دنیا آورد که پوست‌اش به سیاهی طولانی‌ترین شب بود. سیاهی غلیظی که همه‌چیز را تغییر داد، همه‌چیز را غمگین و سخت و همیشگی و تلخ‌مزه تغییر داد… . یاد آن جمله‌ی معروف جی‌.سی.واتس می‌افتم که کاش جامعه به اندازه‌ای از بلوغ و شعور می‌رسید که «کوررنگی» می‌گرفت.
@FarnazSeifi