| بر بال‌های اشتیاق |
197 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
Forwarded from سایه و موسیقی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتگوی تلفنی مسعود بهنود با #سایه دربارۀ #شهریار
در ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ سالروز درگذشت محمدحسین شهریار و روز ملّی شعر و ادب پارسی

@sayeoMusighi
طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/
با چشم های روشن براق/
با گیسویی بلند به بالای آرزو/
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/
این هم نشان ما /
یک سو خلیج فارس /
سوی دگر خزر

محمد رضا شفیعی کدکنی
@wingsofdesires
Forwarded from خواهر شکسپیر
​​ورا لنگزفلد یک شهروند عادی ساکن آلمان شرقی بود که مثل بسیاری دیگر از ساکنان این کشور، زندگی ساده و جمع‌‌وجوری داشت، از «برادر بزرگ» هراس داشت و می‌دانست زبان سرخ، سر سبز را به باد می‌دهد. او در «انستیتو ملی فلسفه» در آلمان شرقی به عنوان محقق و مدرس کار می‌کرد. هفت سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، در آلمان شرقی به‌دنیا آمده بود. به زنبورداری علاقه داشت و حفظ محیط زیست برایش مهم بود. در سال ۱۹۸۱ از کار خود استعفا کرد، در یکی از نشریات تخصصی رشته‌اش به‌عنوان دبیر اجرایی استخدام شد و بعد از سال‌ها که خود را بی‌مذهب می‌دانست، بار دیگر با کلیسا و مسیحیت اخت شد. ازدواج کرده بود، شوهرش را که شاعر شناخته‌شده‌ای در آلمان شرقی بود دوست داشت، دو پسر داشت و زندگی خانوادگی‌اش آرام و بی‌هیاهو بود.

ورا لنگزفلد در راستای دغدغه‌هایش در حفاظت از محیط زیست بود که به یک شهروند فعال در لزوم دفاع از حقوق شهروندی تبدیل شد. او با استقرار سامانه موشکی شوروی سابق در خاک آلمان شرقی مخالف بود و از خطرات بالقوه و آثار مخرب زیست محیطی این سامانه موشکی، نگران بود. به همین دلیل به همکاری با فعالان زیست محیطی رو آورد، در نشریات مقالاتی در مخالفت با استقرار سامانه موشکی و برنامه اتمی نوشت و نسبت به خطرات آن هشدار داد. 

فعالیت‌های او خیلی زود باعث شد که شغلش را از دست بدهد. ورا برای کسب درآمد به علاقه دیرینه‌اش- زنبورداری- رو آورد و در کنارش گاهی هم ترجمه می‌کرد. حالا دیگر می‌دانست که زندگی‌اش مدام تحت‌نظر است، تلفن‌هایش شنود می‌شود و گاهی در خیابان تعقیب می‌شد. بالاخره ماموران اشتازی او را در یکی از تظاهرات‌های مدافعان محیط زیست بازداشت کردند. ورا در آن تجمع پلاکاردی را بالا برده بود که ماده ۲۷ قانون اساسی آلمان شرقی بر آن نقش بسته بود:«هر شهروند حق دارد نظرات و آرای خود را آزادانه بیان کند.»

ماموران اشتازی او را به «اخلال در نظم عمومی» متهم کردند. در سلول انفرادی انداختند، بارها بازجویی پس داد، شکنجه شد و دست‌آخر در دادگاه کمونیستی در آلمان شرقی مجرم شناخته شد و دادگاه حکم داد که او باید از خاک کشور بیرون انداخته شود. لنگزفلد راهی بریتانیا شد، در دانشگاه کمبریج در رشته فلسفه ادامه تحصیل داد تا بالاخره در هیاهوی فروپاشی دیوار برلین، به موطنش بازگشت.

دیوار فرو ریخت، کمونیسم رفت، آلمان متحد شد، مردم شرق از خفقان سیاسی رهایی یافتند و باز خندیدند… اما شوک و بهت اصلی تازه در انتظار ورا بود. درهای آرشیوهای اشتازی باز شد و حالا شهروندان آلمان شرقی سابق می‌توانستند به این مراکز آرشیو مراجعه و درخواست کنند که پرونده‌ی امنیتی خود را ببینند و همین‌جا بود که واقعیت هولناک بر سرش آوار شد.

پرونده‌ی امنیتی او نشان می‌داد که شوهرش، مرد شاعر محترمی که بیش از ۲۰ سال بود نان و آب و عشق و مهر و چهاردیواری را شریک بودند، سالیان سال بود که با اشتازی همکاری داشت و یک جاسوس امنیتی خبره بود. مرد اصلا از ابتدا به دستور اشتازی به لنگزفلد نزدیک شده بود، دلبری کرده بود، با نظارت و تایید اشتازی با این زن ازدواج کرده بود و سال‌ها بود که چهاردیواری در ظاهر «امن» خانه، تار عنکبوت امنیتی بود که همه حرکات زن زیرنظر بود و به «برادر بزرگ» گزارش می‌شد. مردی که با او همبستر و پدر فرزندان‌اش بود، جاسوس او بود و سال‌ها آرام آرام به حجم و قطر پرونده‌ی امنیتی زن می‌افزود. پرونده‌ نشان می‌داد که شوهرش ریز ریز جزئیات رابطه‌ی جنسی‌شان، حرف‌های عاشقانه و خصوصی که در تخت‌خواب ردوبدل کردند و گپ‌های شبانه‌‌شان را هم به ماموران اشتازی گزارش داده است. سال‌ها هیچ «خصوصی» و هیچ «حریم امنی» در کار نبوده است و آن‌که خیال می‌کردی نزدیک‌ترین و محرم‌ترین است، بدترین بدخواه تو بود که آرام آرام دام‌ را می‌گستراند و می‌پروراند.

ورا دیگر هرگز حاضر نشد همسرش را ببیند، پسرهایش هم دیگر حاضر نشدند پدر را ببینند. از همسرش جدا شد، راه سیاست را در پیش گرفت، عضو حزب «دموکرات مسیحی» آلمان شد و به پارلمان آلمان راه یافت. سال‌هاست در دفاع از حقوق شهروندی، حق دسترسی آزاد شهروندان به اطلاعات و مخالفت با نظامی‌گری و نیروهای اتمی در پارلمان آلمان تلاش می‌کند. گاهی به عنوان راهنما، علاقه‌مندان را در راهروهای سرد و ترسناک زندان پیشین اشتازی که خود روزی آن‌جا زندانی بود می‌گرداند و تاریخ رعب و وحشت را برای آن‌ها بازگو می‌کند. از او به عنوان یکی از نمادهای شاخص «جاسوس‌پروری نظام‌های دیکتاتوری» یاد می‌کنند، از شیوه‌ی هولناکی که حاکمیت شهروندان را تبدیل به مراقب و بپا و خبرچین یکدیگر می‌کند و هیچ حریم امنی باقی نمی‌گذارد. خودش می‌گوید:«سال‌ها ذره ذره می‌سازی، بعد ناگهان می‌بینی هر آن‌چه ساختی، بر آب بود و هیچ و پوچ...»
@FarnazSeifi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به یادِ مسافرانِ پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین 🖤

‌ خٰانهِ کو
ملودی و آواز :هاله سیفی زاده
تنظیم :آیین احمدی فر @aeenahmadifar
شعر: قیصر امین پور
کلارینت: روزبه اسفندارمز
@rouzbeh_esfand
میکس و مستر : @mo_shariat
ویدئو:@wiramediastudio
کانون نویسندگان ایران روز شنبه، ۱۸ دی‌ماه، در بیانیه‌ای کوتاه خبر داد که بکتاش آبتین، نویسنده و شاعر زندانی، در بیمارستان ساسان تهران درگذشت.

بکتاش
آبتین با اتهاماتی چون عضویت در کانون نویسندگان ایران و حضور بر مزار جان‌باختگان قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای به شش سال زندان محکوم و از پنجم مهر ۱۳۹۹ و در اوج بحران شیوع کووید ۱۹ برای اجرای حکم خود به زندان اوین منتقل شد.

بکتاش آبتین، متولد شهر ری، از اواسط دهه ۱۳۷۰ چند مجموعه شعر منتشر کرده بود که از این میان می‌توان به مجموعه‌های «مژه‌ها، چشم‌هایم را بخیه کرده‌اند»، «و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»، «خلوت»، «پتک» و «در میمون خودم پدربزرگم» اشاره کرد. او همچنین ساخت چند فیلم مستند را هم در کارنامه داشت.

بکتاش آبتین در یک سال گذشته دو بار به کرونا مبتلا شد و خانواده‌ی او سرانجام موفق شدند در روز ۲۲ آذر امسال با دریافت مرخصی او را از زندان به بیمارستان منتقل کنند.

وضعیت سلامتی آقای آبتین روز ۱۱ دی به وخامت گذاشت و در پی انجام چند آزمایش، پزشکان تصمیم گرفتند او را به کمای مصنوعی ببرند.
“کلاهی بر سر آزادی”
شعری از بکتاش آبتین

کلاه را از سر آزادی بر‌می‌دارم
نگاه کن
کیست که اینگونه جان خود را به بازی گرفته باشد؟
به آسمان و دریا نگاه می‌کنم
غم‌انگیز و جذاب است دنیا
با اینهمه آیا
اعتصاب شهاب‌سنگ‌ها و
نهنگ‌ها
شجاعانه نیست؟
@wingsofdesires
فلوبر در کتاب «نوشتن مادام بواری» نوشته:
نوشتن، چیزی بسیار فراتر از یک میل و یا حتی نیاز است.
نوشتن یک " خارش مدام " است، " زخمی در قلب " .
" من دور از میز کارم ، یک ابله هستم. جوهر ، عنصر طبیعی من است. چقدر زیباست این مایل تیره رنگ! و خطرناک! چقدر در آن غرق می شوم! چقدر جذاب است! "
...
این روزها «پرنده به پرنده» آن لاموت را می‌خوانم. کتابی که در ظاهر دربارهٔ نوشتن و آموزش راه و رسم نویسندگی است اما در اصل چیز دیگری‌ست. در پس دستورالعمل‌ها و یاد دادن راه و رسم نوشتن، لابه‌لای خطوط، یک‌جور حکمت زندگی نهفته است.
....
من فکر می‌کنم هیچ هنری به اندازهٔ نوشتن درهم‌پیچیده با روان و ذهن مولف نیست. کلمات از جایی در اعماق وجود آدم می‌آیند، جایی که در حالت عادی در دسترس نیست. جاری شدن کلمه‌ها خارش دائمی روح را برطرف می‌کند. درمان است. هم درمان است و هم خودش دردهای جدید درست می‌کند. یک جورهایی خطرناک هم هست.
سم شپارد گفته است:
«احساس می‌کنم سرزمین‌های کاملا ناشناخته‌ای درونمان هست.
سرزمین‌های بزرگ، مرموز و خطرناک.
ما فکر می‌کنیم خودمان را می‌شناسیم، درحالی‌که واقعا همین بخش کوچک را می‌شناسیم.
ما این فرد اجتماعی درونمان را معرفی می‌کنیم درحالی‌که کهکشانی درون خود داریم.
و اگر با یکی از هنرها چه نمایشنامه‌نوبسی، چه نقاشی چه موسیقی یا هر چیز دیگری پا به درونمان نگذاریم، نمی‌توانیم هدف انجام کارها را درک کنیم.
دلیل نوشتن من همین است.سعی می‌کنم به قسمت‌هایی از خودم که ناشناخته هستند، بروم...
من این کار را برای تخلیهٔ شیاطین انجام نمی‌دهم. من می‌خواهم با آن‌ها دست بدهم.»

کاری که آن لاموت در «پرنده به پرنده» کرده است، نشان دادن همین دردها و زخم‌ها و خطرهاست. پیش‌نمایشی از شوریدگی و شیدایی که در پس نوشتن وجود دارد. پرده را کنار می‌زند و نوشتن واقعی را نشانمان می‌دهد.
نوشتن را آن‌حور که با زندگی در هم می‌آمیزد برایمان معرفی می‌کند. دستمان را می‌گیرد و در مارپیچ ذهن یک‌ نویسنده راه می‌بردمان.
از همهٔ این‌ها که بگذریم خود متن، شگفت‌انگیز است. خودش کلاس درس و الگوست.
@wingsofdesires
تصویر اول، ⁣تابلوی مرثیه بر مسیح مرده اثر آندره‌آ مانتنیا است که زمان کامل شدن آن به اواخر قرن 15 برمی‌گردد.
نقاشی، پیکر بی‌جان مسیح را بر سنگی مرمرین به تصویر می‌کشد، در حالی‌که مریم مقدس و یوحنا سوگوار در کنار سنگ به مسیح خیره‌اند. در آن دوران نقاشی‌هایی از پیکر بی‌جان مسیح متدوال بوده‌اند اما تابلوی مانتینا از جهتی با تمام آثار مشابه متفاوت است. در آن کارهای دیگر معمولاً بین سوگواران و مسیح تماس بدنی، هر چند کوتاه برقرار بوده اما در تابلوی مانتینا این تماس وجود ندارد، انگار بین مسیح و سوگواران، بین او و پیروان فاصله‌ای وجود دارد. نشانه‌ای از نشناختن مسیح، نمادی از آنکه تازه بعد از عروجش، مسیح بازشناخته می‌شود.

تصویر دوم سکانسی از فیلم بازگشت، ساختۀ آندره زویاگنیتسف، نمایی که پدر خانواده، پدرِ آندره و ایوان ،بعد از سال‌ها که به دلیلی نامعلوم دور از خانه بوده برگشته و اینجا اولین نگاه و نخستین آشنایی ما و پسرها با اون رقم می‌خورد. پسرها مخصوصاً ایوان، برادر کوچک‌تر چنان با پدر غریبه‌اند که نمی‌شناسندش و این هیبت خفته بر تخت را که پدرشان است با تعجب می‌نگرند.
پدر که مدت‌ها نبوده، بی دلیل مشخصی برای ما و برای پسرها آن‌ها را به سفری می‌برد، سفری مردانه به جزیره‌ای در ناکجاآباد. دو پسر کمی غریبه کمی آشنا با پدر، در سفر پدر را می‌شناسند و البته رفتار غریب پدر چنان آزارشان می‌دهد که ایوان سراپا خشم است به پدر و آندره، که بزرگ‌تر اما پذیراتر است را به فکر خودکشی (یا تهدید به خودکشی) می‌اندازد. اما این پدر است که نامنتظره می‌میرد و بچه‌ها که تا همین چند لحظه پیش از اون دلخور و متنفر بودند، درست پس از مردن پدر تازه مهرشان بر پدر را می‌یابند. حالاست که سوگوارش می‌شوند و از این جا به بعد این پدر مرده، برایشان دیگر آن موجود عصبانی و نامهربان نیست. بچه‌ها تغییر می‌کنند و ناگهان بزرگ می‌شوند، ایوانِ کوچک‌تر از اندره هم بزرگ‌تر می‌شود و صحنه را در دست می‌گیرد. تلاش برای نجات نعش پدر اما شکست می‌خورند. قایق سوراخ و پدر همراه با آن به قعر دریا می‌رود. این بار دیگر پدر و هیبت پدر برای همیشه از دست می‌رود.

دو برادر سوگوار پدر چون یاران و پیروان مسیح درست پس از مرگش تغییر می‌کنند. بچه‌ها دیگر آدم‌های قبل نیستند آن‌چنان که یوحنا دیگر یوحنای پیشین نیست. دورانی تازه آغاز شده. روزگاری که با مرگ پدر و عروج مسیح معنایی دیگر پیدا کرده.
@wingsofdesires
بازگشت
آندره زویاگنیتسف (ساخته شده در سال2003)
https://www.imdb.com/title/tt0376968/
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
10 سکانس سینمایی که از نقاشی‌های معروف الهام گرفته‌اند.
@wingsofdesires
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مستند زندگی ارنست همینگوی
از مجموعه «زندگی نویسندگان بزرگ جهان»
محصول 1996
دوبله فارسی
#مستند
#نویسندگان
#دیدنی‌ها
@wingsofdesires
恋の予感
koi no yokan
کوی نو یوکان عشق در نگاه اول نیست، حتی عشق هم نیست، احساسی است که در نگاه اول عشق را پیش‌بینی می‌کند.
#واژه‌ها
@wingsofdesires
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن مسخ آقای سامسا
بر اساس داستان مسخ اثر فرانتس کافکا
ساختهٔ کارولین لیف
@wingsofdesires
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه فرانتس کافکا
برنده جایزه اسکار بهترین فیلم‌کوتاه در سال ۱۹۹۵

https://www.imdb.com/title/tt0106961/

@wingsofdesires
ولادیمیر ناباکوف از منتقدان سرسخت فئودور داستایوفسکی بود.
او در مصاحبه‌ای گفته است: «غیر روس‌ها دو چیز را دربارۀ داستایوفسکی متوجه نیستند. یکی این که همۀ روس‌ها به اندازۀ آمریکایی‌هاعاشق داستایوفسکی نیستند. دیگر این که آن‌هایی هم که عاشق اویند به او به‌عنوان کسی با نیروی سحرآمیز احترام می‌گذارند نه هنرمند. یک پیامبر بود، روزنامه‌نگاری عامه‌پسند و بازیگر کمدی بی‌دقت. قبول دارم برخی از صحنه‌هایی که او آفریده به‌عنوان کمدی بسیار سرگرم‌کننده‌اند. اما قاتل‌های احساسی‌ و روسپی‌های پرشورش چیزی نیستند که بشود یک لحظه تحملشان کرد. دست‌کم منِ خواننده نمی‌توانم.»
زیستن نه بر پایه‌ی دروغ
آلکساندر سولژنیتسین

زمانی حتی جرئت نداشتیم لبانمان را به زمزمه بجنبانیم. اکنون آثار زیرزمینی می‌نویسیم و می‌خوانیم و وقتی برای سیگار کشیدن در پاگردهای اداره با هم روبه‌رو می‌شویم، از صمیم قلب لب به شکایت باز می‌کنیم: چه کارها که از آنهاسر نزده! ما را به کجاها که نکشانده‌اند! هم لاف و گزاف توخالی در سطح کهکشان‌ها، وقتی در خودِ خانه فلاکت و بدبختی بیداد می‌کند، هم تحکیم رژیم‌های ددمنش در سرزمین‌های دور. هم آتش جنگ داخلی روشن می‌کنند و هم بی‌خردانه (با پول ما) مائوتسه دونگ عَلَم می‌کنند و بعد هم دوباره ما را به جان او می‌اندازند (ما هم باید برویم؛ مگر راه گریزی هست؟). هر کسی را بخواهند محاکمه می‌کنند و عاقلان را در دیوانه‌خانه حبس می‌کنند. آنها همه چیزند و ما بی‌قدرتیم.

کار دارد به ته می‌رسد، اضمحلالِ روحیِ همگانی دارد بر ما چیره می‌شود؛ مرگ جسمی نیز چیزی نمانده که گُر بگیرد و هم ما را بسوزاند و هم کودکانمان را، و ما همچنان ترسان لبخند می‌زنیم و تته‌پته می‌کنیم: «چطور می‌توانیم مانعشان بشویم؟ ما قدرتی نداریم!»

ما به شکلی چنان نومیدکننده از انسانیت افتاده‌ایم که بابت یک لقمه‌نانِ امروز، همه‌ی اصولمان را فدا می‌کنیم، روحمان را، همه‌ی تلاش‌های پیشینیان و همه‌ی امکانات آیندگانمان را،‌ فقط برای آن‌که به حیاتِ‌ متزلزلمان صدمه‌ای نرسد. در ما نه استواری مانده است، نه غرور، نه گرمایی در دل. حتی از مرگ دسته‌جمعی در اثر حمله‌ی اتمی هم نمی‌ترسیم، از جنگ جهانی سوم هم نمی‌ترسیم (شاید بتوانیم لای جرز دیوار پنهان شویم)؛ ما فقط از ابراز شهامت مدنی می‌ترسیم! فقط نمی‌خواهیم از گله جدا شویم، نمی‌خواهیم یک گام را به‌تنهایی برداریم تا مبادا نان سفید و آبگرمکن و اجازه‌ی اقامتمان در مسکو از ما گرفته شود.

آن‌چیزی که آن‌قدر در جلسات حزبی به مغزمان فرو کردند دیگر ملکه‌ی ذهنمان شده است: از محیط و شرایط اجتماعی نمی‌توان گریخت. هستی است که ذهن ما را می‌سازد؛ ما چه کاره‌ایم؟ هیچ کاری از دست ما ساخته نیست.

ولی ما می‌توانیم. همه چیز را می‌توانیم! ولی به خودمان دروغ می‌گوییم تا خودمان را آرام کنیم. هیچ آنهایی مقصر همه‌ی این چیزها نیست. ما خودمان مقصریم، فقط ما.

با این حرف مخالفت خواهند کرد: «آخر واقعاً هیچ راهی به ذهن نمی‌رسد! دهانمان را بسته‌اند. به حرفمان گوش نمی‌کنند. از ما سوال نمی‌کنند. چطور می‌توان آنها را مجبور کرد به حرف ما گوش کنند؟»

عوض کردن عقیده‌ی آنها ممکن نیست.

راه طبیعی این بود که آنها را از نو انتخاب کنیم. ولی در کشور ما خبری از انتخاب مجدد نیست.

در غرب، مردم با اعتصاب و تظاهرات اعتراضی آشنایند، ولی ما بیش از حد توسری خورده‌ایم؛ برایمان ترسناک است. مگر می‌شود یک‌دفعه دست از کار بکشیم؟ مگر می‌شود یک‌دفعه به خیابان‌ها بریزیم؟

همه‌ی راه‌های دیگری هم که در یک سده‌ی گذشته در تاریخ تلخ روسیه آزموده شده‌اند ناکارامدترند و به درد ما نمی‌خورند. حالا که همه‌ی تبرها هر چه را می‌خواسته‌اند قطع کرده‌اند، حالا که هر چه کاشته‌ بودیم میوه داده است، خوب می‌بینیم که چه گمراه و چه متوهم بودند آنان جوانان مطمئنی که فکر می‌کنند با کشتار و طغیان خونبار و جنگ داخلی می‌توان کشور را به عدالت و خوشبختی رساند. نه، از پدران روشنگرمان سپاسگزاریم! ما دیگر این را می‌دانیم که وسیله و روش‌های ناپسند نتایجی به‌مراتب ناپسندتر به همراه می‌آورد. باشد تا دست‌های ما پاک بماند!

پس حلقه‌ی شوم بسته شد؟ پس به‌راستی هیچ راه‌حلی وجود ندارد؟ پس ما فقط باید بی‌عمل و منتظر بمانیم تا شاید خودبه‌خود اتفاقی بیفتد؟

ولی این حلقه‌ی شوم هیچ‌گاه خودبه‌خود از ما جدا نخواهد شد، اگر همه‌ی ما هر روز آن را به رسمیت بشناسیم، مدحش بگوییم و تحکیمش کنیم؛ اگر دست‌کم خود را از حساس‌ترین نقطه‌ی آن دور نکنیم.

از دروغ!

هنگامی که زور و خشونت وارد زندگی آرام مردم شود، چهره‌اش از فرط غرور و اعتمادبه‌نفس گلگون خواهد شد؛ گویی پرچم به دست می‌گیرد و فریاد می‌کشد: «من خشونتم! کنار بروید! متفرق شوید! لهتان می‌کنم!» ولی زور و خشونت به‌سرعت پیر می‌شود؛ چند سالی که بگذرد، دیگر آن اعتمادبه‌نفس را نخواهد داشت و برای آن‌که خود را سر پا نگه دارد و چهره‌ی موجهی از خود نشان دهد، به‌حتم ناگزیر است «دروغ» را نیز متحد خود کند. زیرا زور و خشونت را با هیچ‌چیز جز دروغ نمی‌توان پنهان کرد و دروغ نیز فقط با زور و خشونت سر پا می‌ماند. خشونت هم دست سنگین خود را هر روز بر شانه‌ی همه فرود نمی‌آورد: او از ما فقط طلب اطاعت و فرمانبری از دروغ دارد، طلب شرکت هرروزه در دروغ. بنیاد سرسپردگی همین است.
👍1