تعدادی از آثار مارک روتکو نقاش آمریکایی.
او در کنار جکسون پولاک جزو سردمداران سبک اکسپرسیونیسم است. مشخصه آثار او استفاده از همنشینی رنگها و ابعاد بسیار بزرگ تابلو است.
او در کنار جکسون پولاک جزو سردمداران سبک اکسپرسیونیسم است. مشخصه آثار او استفاده از همنشینی رنگها و ابعاد بسیار بزرگ تابلو است.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سلسه نشستهای شاهنامه و اسطوره
«بهرام بیضایی»
مرکز مطالعات ایران دانشگاه استنفورد
جلسه اول/معناسازی شاهنامه به عنوان کار اجتماعی
«بهرام بیضایی»
مرکز مطالعات ایران دانشگاه استنفورد
جلسه اول/معناسازی شاهنامه به عنوان کار اجتماعی
Forwarded from مدرسه افروز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به مناسبت تولد توران میرهادی (۲۶ خرداد ۱۳۰۶ - ۱۸ آبان ۱۳۹۵)، زن تلاشگرِ خستگیناپذیر که غمهای بزرگ زندگیاش را به کارهای شگرف و ماندگار بدل کرد و به تمامی زیست.
برگرفته از مستند «توران خانم» به کارگردانی رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرتهماسب.
✏️ @AfroozSchool
برگرفته از مستند «توران خانم» به کارگردانی رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرتهماسب.
✏️ @AfroozSchool
Forwarded from سایه و موسیقی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتگوی تلفنی مسعود بهنود با #سایه دربارۀ #شهریار
در ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ سالروز درگذشت محمدحسین شهریار و روز ملّی شعر و ادب پارسی
@sayeoMusighi
در ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ سالروز درگذشت محمدحسین شهریار و روز ملّی شعر و ادب پارسی
@sayeoMusighi
طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/
با چشم های روشن براق/
با گیسویی بلند به بالای آرزو/
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/
این هم نشان ما /
یک سو خلیج فارس /
سوی دگر خزر
محمد رضا شفیعی کدکنی
@wingsofdesires
با چشم های روشن براق/
با گیسویی بلند به بالای آرزو/
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/
این هم نشان ما /
یک سو خلیج فارس /
سوی دگر خزر
محمد رضا شفیعی کدکنی
@wingsofdesires
Forwarded from خواهر شکسپیر
ورا لنگزفلد یک شهروند عادی ساکن آلمان شرقی بود که مثل بسیاری دیگر از ساکنان این کشور، زندگی ساده و جمعوجوری داشت، از «برادر بزرگ» هراس داشت و میدانست زبان سرخ، سر سبز را به باد میدهد. او در «انستیتو ملی فلسفه» در آلمان شرقی به عنوان محقق و مدرس کار میکرد. هفت سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، در آلمان شرقی بهدنیا آمده بود. به زنبورداری علاقه داشت و حفظ محیط زیست برایش مهم بود. در سال ۱۹۸۱ از کار خود استعفا کرد، در یکی از نشریات تخصصی رشتهاش بهعنوان دبیر اجرایی استخدام شد و بعد از سالها که خود را بیمذهب میدانست، بار دیگر با کلیسا و مسیحیت اخت شد. ازدواج کرده بود، شوهرش را که شاعر شناختهشدهای در آلمان شرقی بود دوست داشت، دو پسر داشت و زندگی خانوادگیاش آرام و بیهیاهو بود.
ورا لنگزفلد در راستای دغدغههایش در حفاظت از محیط زیست بود که به یک شهروند فعال در لزوم دفاع از حقوق شهروندی تبدیل شد. او با استقرار سامانه موشکی شوروی سابق در خاک آلمان شرقی مخالف بود و از خطرات بالقوه و آثار مخرب زیست محیطی این سامانه موشکی، نگران بود. به همین دلیل به همکاری با فعالان زیست محیطی رو آورد، در نشریات مقالاتی در مخالفت با استقرار سامانه موشکی و برنامه اتمی نوشت و نسبت به خطرات آن هشدار داد.
فعالیتهای او خیلی زود باعث شد که شغلش را از دست بدهد. ورا برای کسب درآمد به علاقه دیرینهاش- زنبورداری- رو آورد و در کنارش گاهی هم ترجمه میکرد. حالا دیگر میدانست که زندگیاش مدام تحتنظر است، تلفنهایش شنود میشود و گاهی در خیابان تعقیب میشد. بالاخره ماموران اشتازی او را در یکی از تظاهراتهای مدافعان محیط زیست بازداشت کردند. ورا در آن تجمع پلاکاردی را بالا برده بود که ماده ۲۷ قانون اساسی آلمان شرقی بر آن نقش بسته بود:«هر شهروند حق دارد نظرات و آرای خود را آزادانه بیان کند.»
ماموران اشتازی او را به «اخلال در نظم عمومی» متهم کردند. در سلول انفرادی انداختند، بارها بازجویی پس داد، شکنجه شد و دستآخر در دادگاه کمونیستی در آلمان شرقی مجرم شناخته شد و دادگاه حکم داد که او باید از خاک کشور بیرون انداخته شود. لنگزفلد راهی بریتانیا شد، در دانشگاه کمبریج در رشته فلسفه ادامه تحصیل داد تا بالاخره در هیاهوی فروپاشی دیوار برلین، به موطنش بازگشت.
دیوار فرو ریخت، کمونیسم رفت، آلمان متحد شد، مردم شرق از خفقان سیاسی رهایی یافتند و باز خندیدند… اما شوک و بهت اصلی تازه در انتظار ورا بود. درهای آرشیوهای اشتازی باز شد و حالا شهروندان آلمان شرقی سابق میتوانستند به این مراکز آرشیو مراجعه و درخواست کنند که پروندهی امنیتی خود را ببینند و همینجا بود که واقعیت هولناک بر سرش آوار شد.
پروندهی امنیتی او نشان میداد که شوهرش، مرد شاعر محترمی که بیش از ۲۰ سال بود نان و آب و عشق و مهر و چهاردیواری را شریک بودند، سالیان سال بود که با اشتازی همکاری داشت و یک جاسوس امنیتی خبره بود. مرد اصلا از ابتدا به دستور اشتازی به لنگزفلد نزدیک شده بود، دلبری کرده بود، با نظارت و تایید اشتازی با این زن ازدواج کرده بود و سالها بود که چهاردیواری در ظاهر «امن» خانه، تار عنکبوت امنیتی بود که همه حرکات زن زیرنظر بود و به «برادر بزرگ» گزارش میشد. مردی که با او همبستر و پدر فرزنداناش بود، جاسوس او بود و سالها آرام آرام به حجم و قطر پروندهی امنیتی زن میافزود. پرونده نشان میداد که شوهرش ریز ریز جزئیات رابطهی جنسیشان، حرفهای عاشقانه و خصوصی که در تختخواب ردوبدل کردند و گپهای شبانهشان را هم به ماموران اشتازی گزارش داده است. سالها هیچ «خصوصی» و هیچ «حریم امنی» در کار نبوده است و آنکه خیال میکردی نزدیکترین و محرمترین است، بدترین بدخواه تو بود که آرام آرام دام را میگستراند و میپروراند.
ورا دیگر هرگز حاضر نشد همسرش را ببیند، پسرهایش هم دیگر حاضر نشدند پدر را ببینند. از همسرش جدا شد، راه سیاست را در پیش گرفت، عضو حزب «دموکرات مسیحی» آلمان شد و به پارلمان آلمان راه یافت. سالهاست در دفاع از حقوق شهروندی، حق دسترسی آزاد شهروندان به اطلاعات و مخالفت با نظامیگری و نیروهای اتمی در پارلمان آلمان تلاش میکند. گاهی به عنوان راهنما، علاقهمندان را در راهروهای سرد و ترسناک زندان پیشین اشتازی که خود روزی آنجا زندانی بود میگرداند و تاریخ رعب و وحشت را برای آنها بازگو میکند. از او به عنوان یکی از نمادهای شاخص «جاسوسپروری نظامهای دیکتاتوری» یاد میکنند، از شیوهی هولناکی که حاکمیت شهروندان را تبدیل به مراقب و بپا و خبرچین یکدیگر میکند و هیچ حریم امنی باقی نمیگذارد. خودش میگوید:«سالها ذره ذره میسازی، بعد ناگهان میبینی هر آنچه ساختی، بر آب بود و هیچ و پوچ...»
@FarnazSeifi
ورا لنگزفلد در راستای دغدغههایش در حفاظت از محیط زیست بود که به یک شهروند فعال در لزوم دفاع از حقوق شهروندی تبدیل شد. او با استقرار سامانه موشکی شوروی سابق در خاک آلمان شرقی مخالف بود و از خطرات بالقوه و آثار مخرب زیست محیطی این سامانه موشکی، نگران بود. به همین دلیل به همکاری با فعالان زیست محیطی رو آورد، در نشریات مقالاتی در مخالفت با استقرار سامانه موشکی و برنامه اتمی نوشت و نسبت به خطرات آن هشدار داد.
فعالیتهای او خیلی زود باعث شد که شغلش را از دست بدهد. ورا برای کسب درآمد به علاقه دیرینهاش- زنبورداری- رو آورد و در کنارش گاهی هم ترجمه میکرد. حالا دیگر میدانست که زندگیاش مدام تحتنظر است، تلفنهایش شنود میشود و گاهی در خیابان تعقیب میشد. بالاخره ماموران اشتازی او را در یکی از تظاهراتهای مدافعان محیط زیست بازداشت کردند. ورا در آن تجمع پلاکاردی را بالا برده بود که ماده ۲۷ قانون اساسی آلمان شرقی بر آن نقش بسته بود:«هر شهروند حق دارد نظرات و آرای خود را آزادانه بیان کند.»
ماموران اشتازی او را به «اخلال در نظم عمومی» متهم کردند. در سلول انفرادی انداختند، بارها بازجویی پس داد، شکنجه شد و دستآخر در دادگاه کمونیستی در آلمان شرقی مجرم شناخته شد و دادگاه حکم داد که او باید از خاک کشور بیرون انداخته شود. لنگزفلد راهی بریتانیا شد، در دانشگاه کمبریج در رشته فلسفه ادامه تحصیل داد تا بالاخره در هیاهوی فروپاشی دیوار برلین، به موطنش بازگشت.
دیوار فرو ریخت، کمونیسم رفت، آلمان متحد شد، مردم شرق از خفقان سیاسی رهایی یافتند و باز خندیدند… اما شوک و بهت اصلی تازه در انتظار ورا بود. درهای آرشیوهای اشتازی باز شد و حالا شهروندان آلمان شرقی سابق میتوانستند به این مراکز آرشیو مراجعه و درخواست کنند که پروندهی امنیتی خود را ببینند و همینجا بود که واقعیت هولناک بر سرش آوار شد.
پروندهی امنیتی او نشان میداد که شوهرش، مرد شاعر محترمی که بیش از ۲۰ سال بود نان و آب و عشق و مهر و چهاردیواری را شریک بودند، سالیان سال بود که با اشتازی همکاری داشت و یک جاسوس امنیتی خبره بود. مرد اصلا از ابتدا به دستور اشتازی به لنگزفلد نزدیک شده بود، دلبری کرده بود، با نظارت و تایید اشتازی با این زن ازدواج کرده بود و سالها بود که چهاردیواری در ظاهر «امن» خانه، تار عنکبوت امنیتی بود که همه حرکات زن زیرنظر بود و به «برادر بزرگ» گزارش میشد. مردی که با او همبستر و پدر فرزنداناش بود، جاسوس او بود و سالها آرام آرام به حجم و قطر پروندهی امنیتی زن میافزود. پرونده نشان میداد که شوهرش ریز ریز جزئیات رابطهی جنسیشان، حرفهای عاشقانه و خصوصی که در تختخواب ردوبدل کردند و گپهای شبانهشان را هم به ماموران اشتازی گزارش داده است. سالها هیچ «خصوصی» و هیچ «حریم امنی» در کار نبوده است و آنکه خیال میکردی نزدیکترین و محرمترین است، بدترین بدخواه تو بود که آرام آرام دام را میگستراند و میپروراند.
ورا دیگر هرگز حاضر نشد همسرش را ببیند، پسرهایش هم دیگر حاضر نشدند پدر را ببینند. از همسرش جدا شد، راه سیاست را در پیش گرفت، عضو حزب «دموکرات مسیحی» آلمان شد و به پارلمان آلمان راه یافت. سالهاست در دفاع از حقوق شهروندی، حق دسترسی آزاد شهروندان به اطلاعات و مخالفت با نظامیگری و نیروهای اتمی در پارلمان آلمان تلاش میکند. گاهی به عنوان راهنما، علاقهمندان را در راهروهای سرد و ترسناک زندان پیشین اشتازی که خود روزی آنجا زندانی بود میگرداند و تاریخ رعب و وحشت را برای آنها بازگو میکند. از او به عنوان یکی از نمادهای شاخص «جاسوسپروری نظامهای دیکتاتوری» یاد میکنند، از شیوهی هولناکی که حاکمیت شهروندان را تبدیل به مراقب و بپا و خبرچین یکدیگر میکند و هیچ حریم امنی باقی نمیگذارد. خودش میگوید:«سالها ذره ذره میسازی، بعد ناگهان میبینی هر آنچه ساختی، بر آب بود و هیچ و پوچ...»
@FarnazSeifi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به یادِ مسافرانِ پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین 🖤
خٰانهِ کو
ملودی و آواز :هاله سیفی زاده
تنظیم :آیین احمدی فر @aeenahmadifar
شعر: قیصر امین پور
کلارینت: روزبه اسفندارمز
@rouzbeh_esfand
میکس و مستر : @mo_shariat
ویدئو:@wiramediastudio
خٰانهِ کو
ملودی و آواز :هاله سیفی زاده
تنظیم :آیین احمدی فر @aeenahmadifar
شعر: قیصر امین پور
کلارینت: روزبه اسفندارمز
@rouzbeh_esfand
میکس و مستر : @mo_shariat
ویدئو:@wiramediastudio
کانون نویسندگان ایران روز شنبه، ۱۸ دیماه، در بیانیهای کوتاه خبر داد که بکتاش آبتین، نویسنده و شاعر زندانی، در بیمارستان ساسان تهران درگذشت.
بکتاش آبتین با اتهاماتی چون عضویت در کانون نویسندگان ایران و حضور بر مزار جانباختگان قتلهای سیاسی زنجیرهای به شش سال زندان محکوم و از پنجم مهر ۱۳۹۹ و در اوج بحران شیوع کووید ۱۹ برای اجرای حکم خود به زندان اوین منتقل شد.
بکتاش آبتین، متولد شهر ری، از اواسط دهه ۱۳۷۰ چند مجموعه شعر منتشر کرده بود که از این میان میتوان به مجموعههای «مژهها، چشمهایم را بخیه کردهاند»، «و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»، «خلوت»، «پتک» و «در میمون خودم پدربزرگم» اشاره کرد. او همچنین ساخت چند فیلم مستند را هم در کارنامه داشت.
بکتاش آبتین در یک سال گذشته دو بار به کرونا مبتلا شد و خانوادهی او سرانجام موفق شدند در روز ۲۲ آذر امسال با دریافت مرخصی او را از زندان به بیمارستان منتقل کنند.
وضعیت سلامتی آقای آبتین روز ۱۱ دی به وخامت گذاشت و در پی انجام چند آزمایش، پزشکان تصمیم گرفتند او را به کمای مصنوعی ببرند.
بکتاش آبتین با اتهاماتی چون عضویت در کانون نویسندگان ایران و حضور بر مزار جانباختگان قتلهای سیاسی زنجیرهای به شش سال زندان محکوم و از پنجم مهر ۱۳۹۹ و در اوج بحران شیوع کووید ۱۹ برای اجرای حکم خود به زندان اوین منتقل شد.
بکتاش آبتین، متولد شهر ری، از اواسط دهه ۱۳۷۰ چند مجموعه شعر منتشر کرده بود که از این میان میتوان به مجموعههای «مژهها، چشمهایم را بخیه کردهاند»، «و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»، «خلوت»، «پتک» و «در میمون خودم پدربزرگم» اشاره کرد. او همچنین ساخت چند فیلم مستند را هم در کارنامه داشت.
بکتاش آبتین در یک سال گذشته دو بار به کرونا مبتلا شد و خانوادهی او سرانجام موفق شدند در روز ۲۲ آذر امسال با دریافت مرخصی او را از زندان به بیمارستان منتقل کنند.
وضعیت سلامتی آقای آبتین روز ۱۱ دی به وخامت گذاشت و در پی انجام چند آزمایش، پزشکان تصمیم گرفتند او را به کمای مصنوعی ببرند.
“کلاهی بر سر آزادی”
شعری از بکتاش آبتین
کلاه را از سر آزادی برمیدارم
نگاه کن
کیست که اینگونه جان خود را به بازی گرفته باشد؟
به آسمان و دریا نگاه میکنم
غمانگیز و جذاب است دنیا
با اینهمه آیا
اعتصاب شهابسنگها و
نهنگها
شجاعانه نیست؟
@wingsofdesires
شعری از بکتاش آبتین
کلاه را از سر آزادی برمیدارم
نگاه کن
کیست که اینگونه جان خود را به بازی گرفته باشد؟
به آسمان و دریا نگاه میکنم
غمانگیز و جذاب است دنیا
با اینهمه آیا
اعتصاب شهابسنگها و
نهنگها
شجاعانه نیست؟
@wingsofdesires
فلوبر در کتاب «نوشتن مادام بواری» نوشته:
نوشتن، چیزی بسیار فراتر از یک میل و یا حتی نیاز است.
نوشتن یک " خارش مدام " است، " زخمی در قلب " .
" من دور از میز کارم ، یک ابله هستم. جوهر ، عنصر طبیعی من است. چقدر زیباست این مایل تیره رنگ! و خطرناک! چقدر در آن غرق می شوم! چقدر جذاب است! "
...
این روزها «پرنده به پرنده» آن لاموت را میخوانم. کتابی که در ظاهر دربارهٔ نوشتن و آموزش راه و رسم نویسندگی است اما در اصل چیز دیگریست. در پس دستورالعملها و یاد دادن راه و رسم نوشتن، لابهلای خطوط، یکجور حکمت زندگی نهفته است.
....
من فکر میکنم هیچ هنری به اندازهٔ نوشتن درهمپیچیده با روان و ذهن مولف نیست. کلمات از جایی در اعماق وجود آدم میآیند، جایی که در حالت عادی در دسترس نیست. جاری شدن کلمهها خارش دائمی روح را برطرف میکند. درمان است. هم درمان است و هم خودش دردهای جدید درست میکند. یک جورهایی خطرناک هم هست.
سم شپارد گفته است:
«احساس میکنم سرزمینهای کاملا ناشناختهای درونمان هست.
سرزمینهای بزرگ، مرموز و خطرناک.
ما فکر میکنیم خودمان را میشناسیم، درحالیکه واقعا همین بخش کوچک را میشناسیم.
ما این فرد اجتماعی درونمان را معرفی میکنیم درحالیکه کهکشانی درون خود داریم.
و اگر با یکی از هنرها چه نمایشنامهنوبسی، چه نقاشی چه موسیقی یا هر چیز دیگری پا به درونمان نگذاریم، نمیتوانیم هدف انجام کارها را درک کنیم.
دلیل نوشتن من همین است.سعی میکنم به قسمتهایی از خودم که ناشناخته هستند، بروم...
من این کار را برای تخلیهٔ شیاطین انجام نمیدهم. من میخواهم با آنها دست بدهم.»
کاری که آن لاموت در «پرنده به پرنده» کرده است، نشان دادن همین دردها و زخمها و خطرهاست. پیشنمایشی از شوریدگی و شیدایی که در پس نوشتن وجود دارد. پرده را کنار میزند و نوشتن واقعی را نشانمان میدهد.
نوشتن را آنحور که با زندگی در هم میآمیزد برایمان معرفی میکند. دستمان را میگیرد و در مارپیچ ذهن یک نویسنده راه میبردمان.
از همهٔ اینها که بگذریم خود متن، شگفتانگیز است. خودش کلاس درس و الگوست.
@wingsofdesires
نوشتن، چیزی بسیار فراتر از یک میل و یا حتی نیاز است.
نوشتن یک " خارش مدام " است، " زخمی در قلب " .
" من دور از میز کارم ، یک ابله هستم. جوهر ، عنصر طبیعی من است. چقدر زیباست این مایل تیره رنگ! و خطرناک! چقدر در آن غرق می شوم! چقدر جذاب است! "
...
این روزها «پرنده به پرنده» آن لاموت را میخوانم. کتابی که در ظاهر دربارهٔ نوشتن و آموزش راه و رسم نویسندگی است اما در اصل چیز دیگریست. در پس دستورالعملها و یاد دادن راه و رسم نوشتن، لابهلای خطوط، یکجور حکمت زندگی نهفته است.
....
من فکر میکنم هیچ هنری به اندازهٔ نوشتن درهمپیچیده با روان و ذهن مولف نیست. کلمات از جایی در اعماق وجود آدم میآیند، جایی که در حالت عادی در دسترس نیست. جاری شدن کلمهها خارش دائمی روح را برطرف میکند. درمان است. هم درمان است و هم خودش دردهای جدید درست میکند. یک جورهایی خطرناک هم هست.
سم شپارد گفته است:
«احساس میکنم سرزمینهای کاملا ناشناختهای درونمان هست.
سرزمینهای بزرگ، مرموز و خطرناک.
ما فکر میکنیم خودمان را میشناسیم، درحالیکه واقعا همین بخش کوچک را میشناسیم.
ما این فرد اجتماعی درونمان را معرفی میکنیم درحالیکه کهکشانی درون خود داریم.
و اگر با یکی از هنرها چه نمایشنامهنوبسی، چه نقاشی چه موسیقی یا هر چیز دیگری پا به درونمان نگذاریم، نمیتوانیم هدف انجام کارها را درک کنیم.
دلیل نوشتن من همین است.سعی میکنم به قسمتهایی از خودم که ناشناخته هستند، بروم...
من این کار را برای تخلیهٔ شیاطین انجام نمیدهم. من میخواهم با آنها دست بدهم.»
کاری که آن لاموت در «پرنده به پرنده» کرده است، نشان دادن همین دردها و زخمها و خطرهاست. پیشنمایشی از شوریدگی و شیدایی که در پس نوشتن وجود دارد. پرده را کنار میزند و نوشتن واقعی را نشانمان میدهد.
نوشتن را آنحور که با زندگی در هم میآمیزد برایمان معرفی میکند. دستمان را میگیرد و در مارپیچ ذهن یک نویسنده راه میبردمان.
از همهٔ اینها که بگذریم خود متن، شگفتانگیز است. خودش کلاس درس و الگوست.
@wingsofdesires
تصویر اول، تابلوی مرثیه بر مسیح مرده اثر آندرهآ مانتنیا است که زمان کامل شدن آن به اواخر قرن 15 برمیگردد.
نقاشی، پیکر بیجان مسیح را بر سنگی مرمرین به تصویر میکشد، در حالیکه مریم مقدس و یوحنا سوگوار در کنار سنگ به مسیح خیرهاند. در آن دوران نقاشیهایی از پیکر بیجان مسیح متدوال بودهاند اما تابلوی مانتینا از جهتی با تمام آثار مشابه متفاوت است. در آن کارهای دیگر معمولاً بین سوگواران و مسیح تماس بدنی، هر چند کوتاه برقرار بوده اما در تابلوی مانتینا این تماس وجود ندارد، انگار بین مسیح و سوگواران، بین او و پیروان فاصلهای وجود دارد. نشانهای از نشناختن مسیح، نمادی از آنکه تازه بعد از عروجش، مسیح بازشناخته میشود.
تصویر دوم سکانسی از فیلم بازگشت، ساختۀ آندره زویاگنیتسف، نمایی که پدر خانواده، پدرِ آندره و ایوان ،بعد از سالها که به دلیلی نامعلوم دور از خانه بوده برگشته و اینجا اولین نگاه و نخستین آشنایی ما و پسرها با اون رقم میخورد. پسرها مخصوصاً ایوان، برادر کوچکتر چنان با پدر غریبهاند که نمیشناسندش و این هیبت خفته بر تخت را که پدرشان است با تعجب مینگرند.
پدر که مدتها نبوده، بی دلیل مشخصی برای ما و برای پسرها آنها را به سفری میبرد، سفری مردانه به جزیرهای در ناکجاآباد. دو پسر کمی غریبه کمی آشنا با پدر، در سفر پدر را میشناسند و البته رفتار غریب پدر چنان آزارشان میدهد که ایوان سراپا خشم است به پدر و آندره، که بزرگتر اما پذیراتر است را به فکر خودکشی (یا تهدید به خودکشی) میاندازد. اما این پدر است که نامنتظره میمیرد و بچهها که تا همین چند لحظه پیش از اون دلخور و متنفر بودند، درست پس از مردن پدر تازه مهرشان بر پدر را مییابند. حالاست که سوگوارش میشوند و از این جا به بعد این پدر مرده، برایشان دیگر آن موجود عصبانی و نامهربان نیست. بچهها تغییر میکنند و ناگهان بزرگ میشوند، ایوانِ کوچکتر از اندره هم بزرگتر میشود و صحنه را در دست میگیرد. تلاش برای نجات نعش پدر اما شکست میخورند. قایق سوراخ و پدر همراه با آن به قعر دریا میرود. این بار دیگر پدر و هیبت پدر برای همیشه از دست میرود.
دو برادر سوگوار پدر چون یاران و پیروان مسیح درست پس از مرگش تغییر میکنند. بچهها دیگر آدمهای قبل نیستند آنچنان که یوحنا دیگر یوحنای پیشین نیست. دورانی تازه آغاز شده. روزگاری که با مرگ پدر و عروج مسیح معنایی دیگر پیدا کرده.
@wingsofdesires
نقاشی، پیکر بیجان مسیح را بر سنگی مرمرین به تصویر میکشد، در حالیکه مریم مقدس و یوحنا سوگوار در کنار سنگ به مسیح خیرهاند. در آن دوران نقاشیهایی از پیکر بیجان مسیح متدوال بودهاند اما تابلوی مانتینا از جهتی با تمام آثار مشابه متفاوت است. در آن کارهای دیگر معمولاً بین سوگواران و مسیح تماس بدنی، هر چند کوتاه برقرار بوده اما در تابلوی مانتینا این تماس وجود ندارد، انگار بین مسیح و سوگواران، بین او و پیروان فاصلهای وجود دارد. نشانهای از نشناختن مسیح، نمادی از آنکه تازه بعد از عروجش، مسیح بازشناخته میشود.
تصویر دوم سکانسی از فیلم بازگشت، ساختۀ آندره زویاگنیتسف، نمایی که پدر خانواده، پدرِ آندره و ایوان ،بعد از سالها که به دلیلی نامعلوم دور از خانه بوده برگشته و اینجا اولین نگاه و نخستین آشنایی ما و پسرها با اون رقم میخورد. پسرها مخصوصاً ایوان، برادر کوچکتر چنان با پدر غریبهاند که نمیشناسندش و این هیبت خفته بر تخت را که پدرشان است با تعجب مینگرند.
پدر که مدتها نبوده، بی دلیل مشخصی برای ما و برای پسرها آنها را به سفری میبرد، سفری مردانه به جزیرهای در ناکجاآباد. دو پسر کمی غریبه کمی آشنا با پدر، در سفر پدر را میشناسند و البته رفتار غریب پدر چنان آزارشان میدهد که ایوان سراپا خشم است به پدر و آندره، که بزرگتر اما پذیراتر است را به فکر خودکشی (یا تهدید به خودکشی) میاندازد. اما این پدر است که نامنتظره میمیرد و بچهها که تا همین چند لحظه پیش از اون دلخور و متنفر بودند، درست پس از مردن پدر تازه مهرشان بر پدر را مییابند. حالاست که سوگوارش میشوند و از این جا به بعد این پدر مرده، برایشان دیگر آن موجود عصبانی و نامهربان نیست. بچهها تغییر میکنند و ناگهان بزرگ میشوند، ایوانِ کوچکتر از اندره هم بزرگتر میشود و صحنه را در دست میگیرد. تلاش برای نجات نعش پدر اما شکست میخورند. قایق سوراخ و پدر همراه با آن به قعر دریا میرود. این بار دیگر پدر و هیبت پدر برای همیشه از دست میرود.
دو برادر سوگوار پدر چون یاران و پیروان مسیح درست پس از مرگش تغییر میکنند. بچهها دیگر آدمهای قبل نیستند آنچنان که یوحنا دیگر یوحنای پیشین نیست. دورانی تازه آغاز شده. روزگاری که با مرگ پدر و عروج مسیح معنایی دیگر پیدا کرده.
@wingsofdesires
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
10 سکانس سینمایی که از نقاشیهای معروف الهام گرفتهاند.
@wingsofdesires
@wingsofdesires
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مستند زندگی ارنست همینگوی
از مجموعه «زندگی نویسندگان بزرگ جهان»
محصول 1996
دوبله فارسی
#مستند
#نویسندگان
#دیدنیها
@wingsofdesires
از مجموعه «زندگی نویسندگان بزرگ جهان»
محصول 1996
دوبله فارسی
#مستند
#نویسندگان
#دیدنیها
@wingsofdesires
恋の予感
koi no yokan
کوی نو یوکان عشق در نگاه اول نیست، حتی عشق هم نیست، احساسی است که در نگاه اول عشق را پیشبینی میکند.
#واژهها
@wingsofdesires
koi no yokan
کوی نو یوکان عشق در نگاه اول نیست، حتی عشق هم نیست، احساسی است که در نگاه اول عشق را پیشبینی میکند.
#واژهها
@wingsofdesires