| بر بال‌های اشتیاق |
199 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
I Remember Us
Jack Savoretti
‏حال من مطابق
معمول است.
‏نه خوب است نه خیلی بد
فکر تو برایم تنها
چاشنی‌ای است
که گاه و بیگاه مشغولم
داشته
مرا به خاطرت نگه دار..

غلامحسین ساعدی🕊
نامه های غلامحسین ساعدی به
طاهره کوزه گرانی.
1👍1
Femme Like You °
Adel Mehdipour & Mehrdad Eltejaei
او دوست ذهن من است. او مرا جمع می‌کند.
تکه‌هایی را که من هستم، او جمعشان می‌کند و به ترتیب درست به من بازمی‌گرداند.
می‌دانی، خوب است وقتی زنی را داری که دوست ذهن توست.»

:: از رمان دلبند نوشتۀ تونی موریسون

@wingsofdesires
2
Lowly Deserter
Rmean
فراری فرومایه،
آن ترانهٔ کهن را بخوان
و ترانه‌ای نو برای مردانی که هنوز در نبردند،
دور از بهشت،
در میان آتش و دود،
صدایت را بلند کن
و برایشان بخوان.
تنهایی، تنهایی...
باید بسیار تنها باشند،
نگاهی سخت به خودت بینداز،
و به برادرت که هنوز در نبرد است.
سرودی بسرا یا دیگر هرگز نخوان.
و آنگاه که آن احساس به سراغت می‌آید،
انکار نکن که روزی گریخته‌ای.
و آنگاه که آن احساس تو را فرا می‌گیرد،
تو را به خیابان‌های جهنم می‌کشاند.

و آنگاه که آن پرسش سراغت می‌آید،
انکار نکن که گریخته‌ای.
و آنگاه که آن احساس تو را می‌گیرد،
تو را در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهنم می‌گرداند.

@wingsofdesires
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاسخ داریوش شایگان به این سوال؛
ما ایرانیان یعنی چه کسانی؟

@wingsofdesires
در فیلم‌های رومر چیزی هست که هر بار از دیدنش شگفت زده می‌شوم. درک و شناخت آنقدر دقیق از روابط انسانی.
اریک رومر جوری عمق روابط انسانی را می‌شناسد و به تصویر می‌کشد که تو در تهران سال 2025، بخشی از خودت را در شخصیت پاریسی سال 1971 می‌بینی.
عشق در بعدازظهر مثلا.
4
«تنها از طریق هنر می‌توانیم از خودمان خارج شویم و بدانیم که دیگری چه چیزی را در جهانی می‌بیند که با جهان ما متفاوت است و بدون هنر، مناظر آن همچون مناظری که ممکن است در ماه وجود داشته باشند، برای ما ناشناخته می‌مانند.
به لطف هنر، به‌جای دیدن تنها یک جهان، جهان خودمان، شاهد تکثیر آن هستیم و به‌اندازهٔ تعداد هنرمندان اصیل، جهان‌هایی در اختیار ما قرار می‌گیرد که از هم بسیار متفاوت‌تر از آن‌هایی هستند که در فضای نامتناهی می‌چرخند، جهان‌هایی که قرن‌ها پس از خاموشی آتشی که نور اولیه آنها از آن ناشی شده، خواه رامبرانت باشد یا ورمیر، هر یک همچنان تابش خاص خود را برای ما می‌فرستند.»

«زمان بازیافته»؛ در جست‌وجوی زمان از دست رفته | مارسل پروست
::
Jan Vermeer van Delft - The Glass of Wine
3
@sokhanranihaa
@sokhanranihaa
🔊فایل صوتی

زندگی اصیل به سبک هایدگر | کلیدهایِ فلسفه هایدگر برای کشف خود

آیا واقعاً خودت تصمیم می‌گیری، یا فقط داری راهی رو می‌ری که «همه» می‌رن؟ توی این ویدیو می‌ریم سراغ مفهوم داس‌مان از هایدگر؛ جایی که نشون می‌ده چطور توی روزمرگی و حرف دیگران گم می‌شیم، و چطور می‌تونیم خودمون رو از دل این شلوغی بیرون بکشیم و زندگی اصیل‌تری بسازیم.

📺 ویدیو یوتیوب

@wingsofdesires
3
این نقاشی‌ از گیدو رِنی، قدیس میکائیل را درحالی‌که پایش را بر گردن شیطان گذاشته، نشان می‌دهد. ویلیام جیمز دربارهٔ این نقاشی چنین اظهار نظر کرده است:
«دنیا با وجود شیطان در آن، غنی‌تر است، تا زمانی که پای خود را بر گردن او نگه داریم.»

غنای روان‌شناختی و مصیبت می‌توانند در کنار هم وجود داشته باشند، به شرطی که مصیبت تحت کنترل نگه داشته شود.

Michael Defeats Satan by GuidoReni
2🕊1
Forwarded from Cinema Apparatus
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Cinema Apparatus
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخنان بهرام بیضایی دربارۀ شاهرخ مسکوب.
3
Forwarded from Cinema Apparatus (BAMDAD)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Cinema Apparatus (BAMDAD)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪️لاسلو کراسناهورکایی
ـــ برنده جایزه نوبل ادبیات ٢٠٢۵

تنها پیشنهاد من به کسانی که کتاب‌هایم را نخوانده‌اند این است که از خانه بیرون بروند، جایی ـــ مثلاً کنار یک نهر آب ـــ بنشینند و هیچ کاری نکنند، به هیچ چیز فکر نکنند و مانند سنگ‌های کف رودخانه در سکوت سر جایشان بمانند. سرانجام کسی را ملاقات خواهند کرد که کتاب‌های من را خوانده است.

❍ وقتی مشغول خواندن کافکا نیستم، در حال اندیشیدن به کافکا هستم. و وقتی از اندیشیدن به او غافل می‌شوم، این فقدان را به وضوح حس می‌کنم. پس از مدتی، بار دیگر به سراغش می‌روم و او را می‌خوانم. این چرخه و همیشه در حال تکرار است.

🎥 @CinemaParadisooo
1
نوشتهٔ بهرام بیضایی دربارهٔ ناصر تقوایی


سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دست‌کم مرگِ خود را چون آخرین فیلم‌ِ مستقل‌ش در آزادی کامل ــ بی دست‌درازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگران‌‌َش در پشتیبانی به‌پا خاستند و ناگهان صدای سالها گم‌شده‌ی همسرش صدای وِی شد!

برخی در اندازه‌ی آثارشان هستند، برخی بزرگ‌تر و برخی کوچک‌تر __ و برخی بزرگ‌نماتر!

در چند دهه‌ی گذشته هیچ‌کس از اهل فرهنگ صاحبِ مرگ خود نبود. همواره گروهی یکسان‌پوش تنِ تمام‌شده را پس از مصادره، بی‌میل خودش یا بستگان‌ش، نخست به رنگِ تبلیغاتِ خود درمی‌آوردند و بعد به نام و در سایه‌ی مراسمِ شرعی هرجا خودشان دل‌شان می‌خواست سربه‌نیست می‌کردند!

چه نام‌های بزرگی که از دیدرسِ دوستدارانِ فرهنگ بدونِ واپسین بِدرود ناپدید شدند!


هنرِ کارگردانیِ ناصر تقوایی بود که در یکی از نیرومندترین صحنه‌آرایی‌های سینمایی، موفّق‌ شد تنِ تمامِ خود و مهارِ آیین‌های مرگِ خود را به اختیارِ خود درآورَد و از آن آخرین و شاید از نظرِ تاریخی یکی از مهم‌ترین فیلم‌های مستقلِ خود را بسازد و آن را از یکرنگ شدن با چرخه‌ی تبلیغاتِ آقایان درببرَد!

آخرین درسِ ناصر تقوایی بهترین درسش بود ــ بدرود ناصر تقوایی؛ ما نیازمندِ درس‌های بیشتریم!



عمرتان دراز آقای بیضایی ❤️

لینک متن در اینستاگرام
3
از نظر من بزرگ‌ترین خصلت آقای تقوایی تعهد بی‌نظیرش به هنر و اثر هنری بود. تا زمانی که می‌شد کار کرد و هر چه ساخت درجه یک و والا بود. آن زمان که امکان ساخت فیلم خوب مهیا نبود کناره گرفت.
در زمانهٔ ما کم هستند و بودند هنرمندانی که این‌گونه به هنر وفادار بمانند.
@wingsofdesires
2
Romance
Tchaikovsky
کریسف با نگاهی رشک‌برانگیز به آنها نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت چه شکوهمند است؛ با هم پیر شدن، حتی فرسودگی زمان را در شریک خود دوست داشتن، با خود گفتن که «این چین‌های کوچک پای چشم و روی بینی، من آن‌ها را می‌شناسم.دیده‌ام چگونه پیدا شد و می‌دانم کی به‌وجود آمد. این موهای بی نوای خاکستری رنگ، روزبه‌روز با من و افسوس! اندکی به سبب من رنگ باختند. جان من، چقدر باز بیشتر دوست می‌دارم که با من رنج بردی و پیر شدی. هر یک از چین‌های چهره‌ات برای من یک موسیقی گذشته است...»

ژان کریستف : رومن رولان : م.ا به‌آذین

@wingsofdesires
3
آدمی از چهره‌اش هویت می‌گیرد یا چهره چیزی جدای از شخصیت و درون انسان است.
راهی برای فهم پاسخ این سوال نیست. هیچ راهی نیست جز آنکه کسی چهره‌اش را تغییر دهد. و کسی ناظر و شاهد افعالش پیش و پس از تغییر چهره باشد.
::
یک نفر در حادثه‌ای صورتش را از دست می‌دهد و با عمل جراحی، چهره‌اش را تغییر می‌دهد. با این خط روایت داستان‌های فراوانی خلق شده. یکی از بهترین این داستان‌ها را کوبو آبه نوشته و هیروشی تشیگاهارا فیلمش را ساخته.
::
شخصیت اصلی داستان، چهره‌اش را از دست داده و پزشکی برای او نقابی درست شبیه صورت انسان ساخته. پزشک اما دوست دارد بداند نقاب شخصیت و درون مرد را تغییر می‌دهد یا نه. مرد هم می‌خواهد بداند آشنایان و مردم با نقاب، اوی قبلی را به‌جا می‌آوردند یا نه.
از جمله زنش که می‌کوشد با نقاب/چهرهٔ جدید اغوایش کند، زنی که خیال می‌کند از او دور شده. می‌خواهد زن را بفریبد تا این‌طور میل به تصاحب دوبارهٔ زن را ارضا کند.
::
داستان کوبو آبه برخلاف نمونه‌های مشابه، بیشتر از نمود بیرونی تغییر چهره، دست می‌گذارد روی تاثیر درونی و شخصی و بازی هویتی آدم.
و این پرسش را جلوی روی ما می‌گذارد؛
چهره/نقاب ما را شکل می‌دهند یا هویت ما چیزی فرای آن است.
هویت و درون آدم با بالاترین حد تغییر (اغراق شده و شاید دست‌نیافتنی) متحول می‌شود؟