| بر بال‌های اشتیاق |
199 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
کریستف هیچ نمی‌توانست از دوست‌داشتن چشم بپوشد. قلبش به‌ندرت خالی می‌ماند: همیشه با تصویر بتی آراسته بود. غالباً هم برایش اهمیتی نداشت که این بت دانسته باشد که او دوستش دارد. به عشق‌ورزیدن نیاز داشت؛ می‌بایست که در دلش هرگز شب حکم‌فرما نباشد.

ژان کریستف/رومن رولان/م.ا. به‌آذین

@wingsofdesires
Forwarded from چشم‌ها
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ما یاد گرفته‌ایم
چگونه آتش را در مشت‌های یخ‌زده نگه داریم
چگونه با دندان‌های شکسته
نان یخ‌زده را بجویم
و چگونه عشق را
در قلب‌های یخ‌زده زنده نگه داریم


آنا آخماتووا / فارسیِ علی نصرالهی
1
Channel name was changed to «| بر بال‌های اشتیاق |»
ادبیات برای آنانی که به آنچه دارند، خرسندند، برای آنانی که از زندگی - بدان گونه که هست - راضی‌اند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات، خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پنا‌هگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد. ادبیات، تنها به‌ گونۀ گذرا، این ناخشنودی‌ها را تسکین می‌دهد، اما در لحظه‌های جادویی و در همین لحظات گذرای تعلق حیات، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به‌ جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به‌ شهروندان سرزمین بی‌زمان می‌شویم ـ نامیرا می‌شویم

ماریو بارگاس یوسا :: چرا ادبیات؟
4
کریستف به خانه برمی‌گشت. در کوچه‌های پاریس در میان انبوه مردم قدم برمی‌داشت. چیزی نمی‌دید، چیزی نمی‌شنید، حواسش به روی همهٔ چیزهایی که در پیرامونش بود، بسته بود. گویی دریاچه‌ای بود که از باقی دنیا با یک رشته کوه جدا گشته بود. نه وزش باد، نه همهمه‌ای، نه آشوبی. آرامش.
کریستف در دل تکرار می‌کرد: «یک دوست دارم»

ژان کریستف / رومن رولان / م.ا به‌آذین
چند وقت پیش که همه عکس‌هاشان را به انیمه تبدیل می‌کردند، در یک جمعی دیدم یکی بالای منبر رفته و درباره‌ی ضرورت پرورش خلاقیت شخصی حرف می‌زند و مثالش چهره‌ی کائوناشی است که در استودیوی میازاکی طراحی شده و لابد ما هم هر کدام خلاقیتمان را پرورش بدهیم می‌توانیم مثلش را بسازیم.

این موقعیت‌ها خیلی برای من دشوار است. از طرفی سکوت در برابر حرفی که تا این حد با آن مخالفی سخت است. از طرف دیگر حرف زدن با کسی که این اندازه با او مخالفی هم دشوار است و احتمال اینکه به بحث و جدل نکشد اندک. به هر روی به نظر من این حرف‌ها جزو توهمات و تبلیغات دوره‌ی ماست.

روی خلاقیت فردی بیش از حد و به نحوی رهزن و توهم‌زا تاکید شده است. علت اینکه کائوناشی عمل می‌آید، این نیست که بین فلان میلیارد جمعیت زمین یکی خلاقیت لازم برای تولید آن را داشته. این است که آن شخص خلاق ژاپنی است و از فرهنگی می‌آید که این نقاب‌ها در سنت نمایشی آن رایج بوده‌اند.

سنت، تاریخ فرهنگ یک کشور و تقلید از آن برای هنرمند کمابیش مثل سرمایه‌ای است که بدون کار کردن، از طریق ارث به تاجر می‌رسد و او می‌تواند به پشتوانه‌ی آن از خیلی جلوتر شروع کند. علت نهایی انحطاط کامل هنر ایرانی نیز قطع ارتباط با این سنت و تاکید بیش از حد بی‌جا بر خلاقیت فردی است.
قله وجود ندارد
عباس کیارستمی
در هنر قله‌ای برای فتح وجود ندارد

عباس کیارستمی در این فایل صوتی می‌گوید لذت در رسیدن به جوایز و جایگاه‌هایی که تصور می‌کنیم نیست، بلکه این پروسه‌ی رسیدن است که لذت‌بخش است. او که پاسخ سوال یکی از هنرجویانش را می‌دهد، در ادامه می‌گوید در هنر قله‌ای برای فتح وجود ندارد و چیزی که هست انجام کار هنری‌ست.

پ. ن: موضوع صحبت درباره‌ی فیلم کوتاه تخم‌های مرغ دریایی است، فیلمی ساخته‌ی عباس کیارستمی، محصول ۲۰۰۷. این فایل صوتی هم مربوط به یکی از ورک‌شاپ‌های کیارستمی‌ست، ورک‌شاپی که بین سال‌های ۸۹ تا ۹۱ در زردبند لواسان (موسسه‌ی کارنامه) برگزار شد.

با تشکر از آرزو ارزانش

@KiarostamiAbbas
2
«چه‌قدر خودت را عذاب می‌دهی، چه‌قدر خودت را به خاطر زندگی می‌آزاری! این چیز‌هایی که از آن‌ها شکایت می‌کنی، همان زندگی است؛ هرگز برای هیچ‌کس یا در هیچ‌زمان، بهتر از این نبوده است.»

از نامه‌های ژرژ ساند به گوستاو فلوبر
3
Lamento della Ninfa - Amor - Claudio Monteverdi
بسیاری بر این اعتقادند که عشق مرز بین دادن و ستاندن را حذف می‌کند چرا که هر یک از دو شخص عاشق با دیگری ترکیب و آمیخته شده و ممزوج گشته و به همین دلیل بخشیدن به محبوب بسیار دل‌پذیرتر از ستاندن چیزی از اوست.
میشل دو مونتنی در جایی نوشته است که فرد عاشقی که هدیه‌ای از محبوب دریافت می‌کند در حقیقت عالی‌ترین هدیه را به او ارزانی داشته است: فرصتی برای تجربۀ لذت بخشیدن چیزی به طرف مقابل.
اینکه در مورد یک عاشق بگوییم سخاوتمند یا نوع‌دوست است، بی‌معناست چرا که عاشق در اوان آشفتگی ناشی از عشق، وقتی چیزی به محبوبش می‌دهد، آن را به بخشی از وجود خود نیز می‌بخشد.

🎧موسیقی:
Lamento della ninfa
اثر monteverdi

@wingsofdesires
1
به فرخندگیِ ۲۵ اردیبهشت‌ و بزرگداشتِ حکیم ابوالقاسم فردوسیِ طوسی

📚 شاهنامۀ شاه‌طهماسب، و، مجموعه مقالات هزاره دوم سرایش شاهنامه

1⃣ شاهنامۀ شاه طهماسب👇
🔸https://books.google.se/books?id=rZM3AQAAQBAJ&printsec=frontcover&dq=The+Shahnama+of+Shah+Tahmasp&redir_esc=y#v=onepage&q&f=false

2⃣ مجموعه مقالات هزاره دوم سرایش شاهنامه( دانشگاه اوپسالا)👇
🔸https://t.me/GahNevise/407
Forwarded from Sadegh Khoshhal (Sadegh Kh)
شعر یا سیاست؟ وسوسه این است
صادق خوشحال


تقلیل نخل پناهی به اینکه داستان سیاسی بوده، ساده‌سازی امر پیچیده با نگاه غیرتخصصی‌ست. چیزی که انگار در آن متخصص هستیم. پاسخ‌های سطحی برای مواردی کاملا دارای متغیرهای پیچیده

در فستیوال کن آیا امر سیاسی دخیل بوده ؟ البته… چه‌وقت نبوده ؟ همیشه در هر جشنواره‌ای مساله سیاست وجود دارد. هرچقدر که پول‌های درشت‌تری جا‌به‌جا شود، قدرت، حضور پررنگ‌تری دارد. و در جوایز اخیر اسکار تبدیل به امر مبتذل شده. حتی دیگر به یاد نمی‌آوریم اخیرا کدام فیلم، اسکار گرفته.یکی از بدترین فیلم‌های پناهی با نام «تاکسی» و یکی از بدترین فیلم‌های کیارستمی با نام «ده» جایی که از مسیر فرم خارج شده‌اند؛ فیلم مبتذل شده‌اند. حتی فیلمسازان بزرگ هم وسوسه شعار می‌شوند و سینما (بخوانید شعر) را فراموش می‌کنند

اما تکلیف ما؟ تاریخ معمولا نسبت به سوژه هنری قضاوتی منصفانه دارد؛ چون مساله مورد ارزیابی، یک روند است نه اتفاق. تاریخ فستیوال کن نشان می‌دهد، به فیلم‌هایی نخل داده شده که کاملا در روند تکامل زبان سینما موثر بوده‌اند. این وسط جوایز پرت هم داده؟ البته. اما بسیار کمتر از سایر جشنواره‌های مشابه . به همین دلیل تاریخی، نخل طلا مهم‌ترین جایزه سینمایی معاصر است.

پناهی فیلمساز سیاسی است؟ بله حتما. مگر کیارستمی نیست؟ که به غلط توسط عالمین ناآگاه به سینما, غیر سیاسی تصور شده … فیلم «قضیه شکل اول و دوم», «ده» و فیلمنامه «طلای سرخ» خود پناهی، شاهد این ادعاست. حتی فیلم کوتاه اوایل دهه ۶۰ کیارستمی به نام «همسرایان» بسیار رادیکال است. جایی که دختران دم خانه پدربزرگ (که سمعکش افتاده)، فریاد می‌زنند: «بابابزرگ در را باز کن»… شعار وسیله نشده؛ بله حضور یک شعر ناب است به رنگ سیاست

گریفیث و گدار و بسیار از بزرگان هم سیاسی بوده‌اند. اما تفاوت ؟ برای آنها سیاست و شعار و ایدئولوژی وسیله‌ست نه هدف . پناهی از همان آغاز یک فیلمساز فرمالیست است؛ این را «خرس نیست» به کمال نشان می‌دهد. جایی که فیلمساز اساسا حضور کارگردان پشت دوربین را هم حذف کرده و بخشی از سکانس‌ها توسط دستیارش ضبط می‌شود. و پناهی همچنان مولف مطلق فیلم باقی مانده. بدلیل حضور شعر، والاتر از امر سیاسی

اهمیت پناهی ؟ بازی با زبان سینما و ارتقای این زبان در یک روند فیلمسازی . مثلا سکانس طلافروشی طلای سرخ را مرور کنیم. چند نابازیگر که همگی انگار از یک فیلم مستند آمده‌اند؛ میزانسن را شبیه یک سمفونی باشکوه اجرا می‌کنند. نتیجه؟ شاعران ماندگارند ‌ و شعارها فانی.

#جعفر_پناهی #یک_تصادف_ساده #پناهی
#نخل_طلای_جشنواره_کن #jafarpanahi
#asimpleaccident #جشنواره_کن
Forwarded from Dootari | دوتاری
#بخشی
#درگز
#اولیاقلی_یگانه

🔸مي گويند حاجي قولاق، بخشي جواني بود كه دل در گروی مهر يكي از دخترهاي ايل داشت، خان اما مي خواست اين بخشي جوان، اين صندوقچه موسيقي و شعر، داماد او بشود. حاجي قولاق با همه توان مي كوشيد تا خود را تير رس خواسته ی خان دور نگه دارد تا ناچار نشود مهرش را جز براي دلدارش خرج كند. خان كه امتناع بخشي را مي بيند، كينه اي عميق از حاجي قولاق به دل مي گيرد.

🔸زمان مي گذرد. خان و حاجي قولاق هر كدام منتظرند ببينند روزگار، چه سرنوشتي را براي شان رقم زده است.
شبي خان، در خواب، نغمه دوتاري را مي شنود كه مقامي ناشناخته اما سحر انگيز را مي نوازد. خان از خواب بيدار مي شود و دستور مي دهد تا حاجي قولاق را حاضر كنند. بخشي جوان حاضر مي شود و خان از او مي خواهد تا مقامي را كه در خواب شنيده، بنوازد و بخشي جوان دوتارش را به دست مي گيرد و مي نوازد...

🔸سه روز، حاجي قولاق با دوتار، مقامهاي مختلفي را مي زند اما خان نمي تواند آن نغمه مسحور كننده را دوباره بشنود. بخشي جوان مي نوازد و مي نوازد و مي نوازد.سرانجام خان سرخورده از دست نيافتن به آن چه در خواب شنيده و كينه دار از امتناع بخشي، دستور مي دهد تا دست هاي حاجي قولاق را قطع كنند.حاجي قولاق جانش را بر سر عشقش و دوتارش مي گذارد و به افسانه ها مي پيوندد.

🔊بشنوید قطعه ی حاجی قولاق رو به روایت گرم و جادوییِ بخشی اولیا قلی یگانه
@dootari
حاجب قولاق-اولیا قلی یگانه
کانال دوتاری-@dootari
🔊بشنوید قطعه ی حاجی قولاق رو به روایت گرم و جادوییِ بخشی اولیا قلی یگانه
@dootari
1
Hier encore
Charles Aznavour
تسلای این جهان این است که رنج مدام و پیوسته وجود ندارد
غمی می‌رود و شادی‌ای باز زاده می‌شود
این‌ ها همه در تعادل‌اند
این جهان، جهان جبران‌هاست

آلبر کامو

@wingsofdesires
2
Lullaby
Loreena McKennitt
ای‌کاش صدایی چون تندر داشتم
و زبانی تا گلوی جنگ را خاموش کند
آنگاه که حواس برمی‌آشوبد
و روح سر به جنون می‌نهد
که را تاب ایستادن است؟
آنگاه که جان‌های ستم‌کش
در فضای آشفتهٔ خروشان می‌جنگند
که را تاب ایستادن است؟
آنگاه که گردباد خشم از بارگاه خداوند می‌خروشد
آنگاه که چهره غضبناکش، ملت‌ها بر هم می‌شوراند
که را تاب ایستادن است؟
آنگاه که معصیت بال‌های جهان‌گستر خویش را
بر فراز میدان نبرد بر هم‌ می‌کوبد
و شادوار در سیل مرگ به پیش می‌تازد
آنگاه که جان‌ها به آتش ابدی کشانده می‌شوند
و دیوان دوزخ بر کشتگان سور می‌گیرند
آه که را تاب ایستادن است؟
آه مسبب این‌ها که بوده؟
آه کیست که بتواند در پیشگاه خداوند پاسخگو باشد.
پادشاهان و اشراف زمین موجبش شده‌اند.
خدایا مشنو این را
اما این، کردار پیشکارانت است.

ویلیام بلیک
فارسیِ علی نصرالهی

@wingsofdesires
2
Forwarded from The Gold Room
من آن‌قدر زیاد رویا بافته‌ام و کم‌تر زیسته‌ام، که گاهی سه‌ساله‌ام. اما روز بعد اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد سیصد‌ساله‌ام؛ تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمی‌رسد که در آستانه‌ی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر، سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمی‌کنی؟

[ ژرژ ساند، نامه‌‌ای به گوستاو فلوبر — آوازهای کوچکی برای ماه ]


© Nadar — Portrait of George Sand, 1864.
2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
I Remember Us
Jack Savoretti
‏حال من مطابق
معمول است.
‏نه خوب است نه خیلی بد
فکر تو برایم تنها
چاشنی‌ای است
که گاه و بیگاه مشغولم
داشته
مرا به خاطرت نگه دار..

غلامحسین ساعدی🕊
نامه های غلامحسین ساعدی به
طاهره کوزه گرانی.
1👍1
Femme Like You °
Adel Mehdipour & Mehrdad Eltejaei
او دوست ذهن من است. او مرا جمع می‌کند.
تکه‌هایی را که من هستم، او جمعشان می‌کند و به ترتیب درست به من بازمی‌گرداند.
می‌دانی، خوب است وقتی زنی را داری که دوست ذهن توست.»

:: از رمان دلبند نوشتۀ تونی موریسون

@wingsofdesires
2
Lowly Deserter
Rmean
فراری فرومایه،
آن ترانهٔ کهن را بخوان
و ترانه‌ای نو برای مردانی که هنوز در نبردند،
دور از بهشت،
در میان آتش و دود،
صدایت را بلند کن
و برایشان بخوان.
تنهایی، تنهایی...
باید بسیار تنها باشند،
نگاهی سخت به خودت بینداز،
و به برادرت که هنوز در نبرد است.
سرودی بسرا یا دیگر هرگز نخوان.
و آنگاه که آن احساس به سراغت می‌آید،
انکار نکن که روزی گریخته‌ای.
و آنگاه که آن احساس تو را فرا می‌گیرد،
تو را به خیابان‌های جهنم می‌کشاند.

و آنگاه که آن پرسش سراغت می‌آید،
انکار نکن که گریخته‌ای.
و آنگاه که آن احساس تو را می‌گیرد،
تو را در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهنم می‌گرداند.

@wingsofdesires
1