| بر بال‌های اشتیاق |
199 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
Forwarded from Aasoo - آسو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بچه‌ها سلام، نامه‌ی فرزاد کمانگر به دانش‌آموزانش
📽 مهتاب گریمشاو

به یاد فرزاد کمانگر، معلم جوان کُرد که در روز ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به دار آویخته شد.

@NashrAasoo 🔺
کتاب‌هایی که به شما امید می‌دهند: «همین حوالی دور دست» اثر ربه‌کا سولنیت.

خاطرات سولنیت از پیشرفت آلزایمر مادرش به‌همان اندازه که خاطره‌نگاری است، مراقبه‌ای درحال‌و‌هوای داستان‌هاست - اینکه چگونه آن‌ها را تعریف می کنیم و چرا به آن‌ها نیاز داریم.
ربه‌کا سولنیت در اوایل کتاب «همین حوالی دوردست»؛ کتابی در مورد حافظه، از دست دادن و داستان سرایی، دربارۀ روزهایی در یک ماه آگوست می‌نویسد، زمانی که 50 کیلو زردآلو به دستش رسید. او میوه‌ها را کف اتاق خوابش پخش کرد تا جلوی فساد و خراب‌شدن آن‌ها را بگیرد. او می‌نویسد: «انتظار داشتم که آن‌ها چون نعمت و موهبت باشند اما در عوض شبیه اضطراب به نظر می‌رسیدند، زیرا هر بار که به خانه برمی‌گشتم، یک یا دو، سه یا دوجین زردآلوی گندیدۀ دیگر وجود داشت که باید جدا و روانۀ سطل زباله می‌شدند.»
این میوه‌ها نیاز به اقدام فوری داشتند، اما در عین حال تفکر را برمی‌انگیختند: «دلایلی که منجر شد انبوهی از زردآلو در کف اتاق خوابم قرار بگیرند، پیچیده بودند. آن‌ها از درخت مادرم آمده بودند، از خانه‌ای که دیگر در آن زندگی نمی‌کرد، در تابستانی که دور جدیدی از مشکلات شروع شد.»
آن مشکل، پیشرفت بیماری آلزایمر مادرش بود، و آنچه در ادامه می‌آید، به همان‌اندازه که خاطره‌‌نگاری است مراقبه‌ای با داستان‌هاست؛ این که چگونه آن‌ها را روایت کنیم، چرا به آن‌ها نیاز داریم و چه معنایی دارند.
زردآلوها سولنیت را وادار به بازخوانی افسانه‌ها و انبوهی از آموزه‌هایشان کرد؛ او به این باور رسید که هر روایت معمایی استکه باید رمزگشایی شود؛ «داستانی که باید در طول 12 ماه آینده معنایش را می ساختم زیرا تقریباً همه‌چیز در مسیر اشتباهی پیش می‌رفت.» او افسانه‌های سیندرلا، شهرزاد، فرانکنشتاین و زندگی پرتلاطم خالق آن، مری شلی را مرور می‌کند و به این فکر می‌کند که چگونه این داستان‌ها با هر بازگویی تغییر می‌کنند؛ و هر نسخه چه چیزی را دربارۀ راوی داستان آشکار می‌کند. او رابطۀ تلخ و دشوار بین خود و مادرش را با رابطۀ سفید برفی و ملکه مقایسه می‌کند و در فصل اول خود را آینه‌ای توصیف می‌کند که مادرش از تصویری که او را به خود می‌نمایاند، ناراضی است.
سولنیت در «همین حوالی دوردست» درباره، پیرامون و درون معنای داستان‌ها می‌نویسد. این متن به‌گونه‌ای روایت می‌شود که مانند بداهه‌نوازی موسیقی است، هر بار تکرار یک ملودی یا تم جدیدی را بررسی می‌کند. اما نواهای آشنا بارها و بارها تکرار می‌شوند. استعاره‌ها فراوان‌اند و به نظر می‌رسد که سولنیت باور دارد که می‌توان تمامی جنبه‌های زندگی را در جایگاه تمثیلی که نیاز به تفسیر دارد، نگاه کرد.
سولنیت معتقد است که داستان‌ها نه تنها جست‌وجویی برای کسب معنا هستند، بلکه ابزارهایی برای همدلی نیز هستند.

سولنیت در میانۀ آشوب زوال حافظۀ مادرش، با نگرانی دربارۀ سلامتی خودش روبه‌رو می‌شود. شب قبل از عمل جراحی، او کنار دریا قدم می‌زند که متوجه رد پاهای روی شن‌ها می شود: «من دوست دارم آن مسیر طولانی که هر کدام پشت سر می‌گذاریم را ببینم و گاهی اوقات تمام زندگی‌ام را این‌طور تصور می کنم، انگار که هر گام یک ردپا بود. بخیه، انگار ردپای سوزنی بود که در مسیر زندگی‌ام دنیا را به هم می‌دوخت، راه‌های دیگر را متلاشی می‌کرد و همه را به نحوی درست به هم می‌چسباند، هرچند به سختی قابل ردیابی باشد.»
سولنیت کاشف بی‌پروای ایده‌ها است و از سرگردانی در مسیر روایت هراسی ندارد (به‌هرحال معروف‌ترین کتاب او، راهنمایی برای گم شدن است). همین سرگردانی می ‌تواند پرت‌شدن‌های متوالی از موضوع را در کار او حوصله‌سربر کند. با این حال، در نهایت او به دل‌مشغولی اصلی خود باز می گردد: قدرت داستان‌سرایی. یک داستان دروغ می‌تواند آسیب برساند، یک داستان واقعی می‌تواند روشنی ببخشید و یک داستان خوب می‌تواند به ما کمک کند تا خود و جهان را درک کنیم. او معتقد است که داستان‌ها نه تنها جست‌وجویی برای معنا هستند، بلکه ابزارهایی برای همدلی نیز هستند.

ادامه در وبلاگ مهرگان خرد
دوست خوب ما.
مجلۀ تابستان مهرگان خرد تقدیم شما.
با مطالبی در حال و هوای کتاب‌های مهرگان خرد، معرفی کتاب‌های جدید و یک تخفیف شگفت‌انگیز.
https://mehreganpub.landin.ir/
همه ما باید یک روز بنشینیم و بنویسیم از تصادفات و اتفاقات بی‌ربطی که زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده‌اند. مسیر زندگی را دست‌خوش تحولات اساسی قرار داده اند.
خودمان را خسته نکنیم با داستان جبر و اختیار که این مبارزه پیروزی نداشته. با خودمان روراست باشیم؛ از حوادث کوچک و گوشه کنار زندگی گرفته تا اتفاقات مهم، تصادف و اتفاق، اگرمنصف باشیم به اندازه تصمیم و اراده برای ما اهمیت داشته‌اند.
با خومان که صادق باشیم، نمی ترسیم از اینکه تصادفات تاثیرگذار زندگی را لیست کنیم. هراس داریم از اینکه به این چیزها فکر کنیم. چرا؟ می‌ترسیم به این اعتراف کنیم همه‌چیز شسته رفته، تحت کنترل و اختیار ما نبوده‌اند. آدم‌ها اما دوست دارند برای خود خیال ببافند. خود را در مقام خدایان ببینند که قدرت مطلق هستند، که زندگی خود را ساخته‌اند.
آشنایی با آدم‌ها مثال خوبی‌ست. آدم‌هایی که وارد زندگی تو شدند تغییرت دادند و رفتند یا ماندند. چقدر تحت کنترل و تدبیر تو بوده اند؟ چقدر می‌توان برای آدم پیدا کردن برنامه‌ریزی کرد؟ از این مثال‌ها زیاد هستند. قبول کنیم که تصادف زندگی ما را متاثر کرده.حتی قبول هم نکنیم، ضرر ندارد بنویسیم از اتفاقات و تصادفات (نه شانس) شاید این‌طور زندگی را ساده‌تر کنیم، شاید این‌طور از زندگی لذت هم ببریم.
عصرها در اتوبوس، بی‌مقدمه فلوتش را در می‌آورد و می‌زند زیر آواز. بیشتر کوچه باغی، صدای خیلی خوبی ندارد، فلوت خوبی می‌زند اما. با آن ظاهر ژولیدهٔ دهه چهلی‌اش به هر کسی شباهت دارد جز نوازنده. هر بار هم آهنگهایی می خواند که نشنیده‌ای، از آن قدیمی‌ها، آن‌هایی که انگار زمانی سر زبان.ها بودهاند.
وقتی شروع میکند به خواندن و زدن، نه تو جدی‌اش می گیری و نه آن کارگر شهرستانی و نه هیچ کس دیگر، شاید لبخندی حتی بزنی و با یکی از همان دوره‌گردهای شیادی که گدایی می‌کنند اشتباه بگیری‌اش. چه بسا تمسخری و لبخندی هم در کار باشد. ادامه که می‌دهد نمی‌توانی بی‌توجه بمانی. اصلاَ خوب نمی‌خواند اما همراهت می‌کند ، صدای نه‌چندان خوبش با غمی که دارد وقتی با نوای فلوتش ترکیب می‌شود ، هم تو را درگیر می‌کند هم آن کارگر شهرستانی را.
از آن آدم‌هایی هست که حتما قصه‌ایی دارد.از آن‌هایی که گذشته‌ایی داشته‌اند که کوچک‌ترین شباهتی به امروزشان ندارد. از کجا میدانم ؟ نمی‌دانم، خیال می‌.بافم
با آن لباس مندرس و چهره ترسناک، موی شانه کردهٔ مرتبی دارد که نشان از تلاشی بیفرجام برای بازیابی روزگار از دسته رفته دارد. از دستمال گردنی که زده پیداست جلالی در گذشته داشته و حالا فقط از آن برو بیا همین دستمال گردن باقی مانده.
واضح است از آن آدم‌هایی است که با کوچک‌ترین اشاره‌ایی داستانش را برایت تعریف می‌کنند. من اما دوست دارم خیال ببافم. در خیالم نوازنده یک گروه قدیمی میشود ، عاشق به وصال نرسیدهایی که از غم فراق به فلاکت افتاده. یا مردی بوده که زندگی‌اش را از دست داده و با هنرش روزگار می‌گذراند. در خیالم مرد پاک باخته‌ایی می تواند باشد که شبی تمام زندگی‌اش را بر سر قماری باخته است.
هر چه هست غم دارد در صدایش. غم دارد، وقتی که پولی بهش می دهی، پول را با دقت تا می کند و از هنر دوستی‌ات با صدای بلند تشکر می‌کند. غم دارد وقتی از اتوبوس پباده می‌شود . گوشه‌ایی می‌ایستد. موهایش را شانه می کند و منتظر اتوبوس بعدی می‌ماند.
«کوبو آبه» نام هنری «کیمیفوسا آبه» یکی از مطرح‌ترین نویسندگان ژاپن است که آوازه‌ای جهانی دارد. آبه نویسنده، شاعر، نمایشنامه‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، عکاس، حشره‌شناس و پزشک بود و در کارگردانی تئاتر و سینما هم دستی داشت. هویت و ابزوردیسم دغدغه‌ی بیشتر آثار او است و تأثیرپذیری‌اش از کافکا کتمان‌ناپذیر. «آدم‌جعبه‌ای» یکی از فرسایشی‌ترین و پیچیده‌ترین آثار او در زندگی ادبی‌اش است که نگارشش شش سال زمان برد و گویا آبه برای جمع‌آوری تصاویر و تجربه‌ی بی‌هویتی آن، خودش روزگاری را با تجربه‌ی زندگی در جعبه سپری کرد.
«آدم جعبه‌ای» به کوشش فردین توسلیان به فارسی برگردانده شد و در سال ۱۳۹۹ توسط نشر الکترونیک سایه‌ها منتشر و نسخه‌ی PDF آن، به صورت رایگان در دسترس عموم قرار گرفته شده است.
برای دانلود این کتاب، روی لینک زیر کلیک کنید:
آدم جعبه‌ای
«گیلگمش بر بالین دوستش انکیدو گریست،
در آن برهوت به‌تلخی می‌گریست؛
«آیا من هم باید بمیرم؟ آیا من هم باید
همچون انکیدو بی‌جان باشم؟
چطور می‌توانم این رنج را تحمل کنم؟
رنجی که درونم را می‌جود،
این ترس را از مرگ که با بی‌قراری به پیش می‌بردم.»


و این گونه بود که رنچ بشر آغاز شد
Petrichor In November
VBL
به خاطر هوای دیوانه‌ی همین الان تهران
که باران بی‌امان می‌باره
که سرتون رو از پنجره ببرید بیرون و چشم‌ها رو ببندید و‌
«بگذارید که احساس هوایی بخورد…»
هرمان هسه :
«در این دنیا امکانی وجود دارد که ما را خشنود می‌کند، اینکه در دورترین و ناشناخته‌ترین مکان‌ها یک وطن پیدا کنیم و به آن چیزهای بسیار پنهان و دشوار برای دسترسی، عشق و علاقه‌مند شویم.»

@wingsofdesires
*
‏«أنا لا أحبكَ يا موتُ!
لكنًي لا أخافكَ.

واعلمُ انّي تُضيق عليَّ ضفافك،
واعلم أن سريري جسمي
و روحي لحافك؛

أنا لا أحبك يا موت
لكني لا أخافك.

(سميح القاسم)

‏ای مرگ! دوست ندارمت،
اما هراسی هم ندارمت.

می دانم که مرا تنگ می‌آید کناره‌هایت
که تو بر تختِ تنم خفته‌ای
و لحافِ جانم را بر خود کشیده‌ای.

ای مرگ! دوست ندارمت
اما هراسی هم ندارمت.
1
چند طرح جلد از کتاب «جنایت و مکافات»
فاطمه کریمخان:
«اگر بسوزیم دومین کتاب وینسنت بوینز و دومین ترجمه‌ی من به فارسی ست، این کتاب روزنامه‌نگارانه مرور سریعی بر تعداد زیادی از جنبش‌های اجتماعی بین سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۹ انجام می‌دهد و می‌پرسد اگر «الشعب یرید اسقاط النظام» شعاری که از تحریر قاهره بلند شده بود و به ساخته شدن ده‌ها میدان تحریر دیگر از سائوپائولو گرفته تا استانبول و هنگ‌کنگ و کی‌یف منجر شد، چرا در این دهه هیچ انقلابی اتفاق نیافتاد؟! و مهم‌تر از آن، اگر انقلاب نشد، پس چه اتفاقی افتاد؟
در سالگرد خیزش ژینا، و داغ تا همیشه تازه خون بچه‌های ایران، کتاب اگر بسوزیم فرصتی برای تماشای خودمان در آینه‌ دیگران فراهم می‌کند، کاری که انسان ایرانی به واسطه جغرافیا و خلق خوی خود بسیار کم به آن تن می‌دهد.
اگر شما هم روزی در خیابان بودید، اگر بچه‌هایی دارید که در خیابان بوده‌اند، یا ممکن است روزی بخواهند به خیابان بروند، اگر به حضور خیابانی جوانان نگاه می‌کنید و آن را تحسین می‌کنید، اگر روزنامه‌نگار یا دانشجو یا علاقمند علوم اجتماعی هستید، مطالعه‌ی این کتاب حتما برایتان لازم است.
مثل باقی کتاب‌های من، «اگر بسوزیم» رایگان منتشر شده است، و رایگان توزیع می‌شود، از آنجا که تمام کار یک نفره انجام شده قاعدتا ممکن است اشکالاتی در متن باشد که بر من ببخشید. اگر مایل به حمایت از مترجم بودید می‌توانید مبلغ دلخواهی را به شماره کارت ۵۰۲۲۲۹۱۰۴۴۱۰۱۷۱۳ واریز کنید.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*
7نوامبر زادروز آلبر کامو‌ است. بی‌تردید کامو از تاثیرگذارترین و مهم‌ترین نویسندگان و متفکران تاریخ معاصر است. کامو فلسفه‌اش را با زیستش در هم آمیخت و خالق مفهوم انسان طاغی است. کامو انسان طاغی را جایی بین رضایت به وضع موجود و شورش و انقلاب می‌داند. انسانی که از پوست محافظه‌کار خویش بیرون آمده، علیه وضع موجود شورش کرده و پس از انقلاب همچنان طغیانگر باقی می‌ماند و با معیارهای اخلاقی خود قواعد جدید را هم به چالش می‌کشد.
او در سال 1957 برند جایزه نوبل شد و سخنرانی اش در مراسم نوبل به مفهوم تعهد در هنر و وظیفه هنرمند پرداخت.
*


@mehreganekherad
‏مرد را می‌توان با زنی که دوست دارد شناخت؛
تصور کن مرا با تو بشناسند.


ادوارد مونک
👍1
Forwarded from دربه‌در
پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۷۷
محمد مختاری برای خرید مایحتاج خانواده از خانه بیرون رفت و پس از آن او هیچ‌گاه به خانه بازنگشت.
در یک غروب خزانی وقتی که شاعر پا به خیابان می‌گذارد به چه می‌اندیشد؟ یادش آمد که یک لامپ هم باید بخرد. این روزها خانه کمی تاریک‌تر شده بود. چیزهای زیادی به یادش آمد. همین‌طور که می‌رفت یادش آمد که:
از این تونل که بگذرم انگار
باز می‌خواهد اتفاقی بیفتد
خانه چه دور مانده است
و گورستان‌ها
چقدر تکرار می‌شوند...


مراسم خاکسپاری محمد مختاری
تصویر و متن از یادنامۀ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، صدای آواز
کانون نویسندگان ایران
@gadaboutmitsl
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
داستان ما را از بیهودگی نجات می‌دهد
گفتگوی سوزان سونتاگ و جان برجر
سال ۱۹۸۳
با زیرنویس فارسی