| بر بال‌های اشتیاق |
199 subscribers
82 photos
36 videos
17 files
58 links
Download Telegram
در این میزگرد که به بهانهٔ سالگرد درگذشت شاهرخ مسکوب منتشر می‌شود، «سوگ سیاوش» به‌عنوان شیوه‌ای نو در پژوهش آثار کهن ادبیات فارسی بررسی می‌شود.
https://www.radiozamaneh.com/61837/
(Memento mori)
عبارتی‌ست در لاتین که معنای آن، این است: «به یاد داشته باش که فانی هستی.»
این اصطلاح برای آثار هنری (اغلب نقاشی) به کار می‌رود که در قرون 17 و 18 میلادی با تم و مفهوم یادآوری مرگ خلق شده‌اند.
در نقاشی معروف فیلیپ دو شامپین متعلق به سال 1671، سه مورد اساسی «مِمنتو موری» را می‌توان دید. ساعت شنی نشان‌دهنده این مفهوم است که زندگی ثانیه به ثانیه می‌گذرد. گل سرخ استعاره‌ای از حقیقت طراوت و سرزندگی است که به زودی از بین می‌رود. جمجمه نشان دهندۀ مرگ است.
***
در این نقاشی‌ها عناصر مشترکی وجود دارد که استعاره‌ای از گذرا بودن عمر و فانی بودن همه‌چیز است. نشانه‌هایی چون جمجه، یک گل یا میوه، ساعت یا ساعت شنی، حباب‌هایی در ابعاد بزرگ یا شمعی در حال سوختن در این آثار دیده می‌شود که ویژگی همۀ‌ آن‌ها زودگذری و میرا بودن آن‌هاست. آثاری که در با نام وانیتاس (Vanitas) معروف شده‌اند که در میان نقاشان قرن شانزده و هفده هلندی و بلژیکی طرفدرانی داشت. یاکوب ون هالسدونک، دیوید بِیلی، آبراهام وان بیرن، یوهانس ورمیر از معروف‌ترین هنرمندانی بودن که آثاری با محتوای ممنتو موری و وانیتاس داشته‌اند.
***
وانیتاس (به معنای موقتی و زودگذر بودن ) از Vanity of vanities; all is vanity می‌آید که عبارتی معروف از کتاب جامعه است به معنای«پوچی مطلق، همه‌چیز پوچ است». و از اینجاست که این آثار یادآورنده مرگ و پوچی دنیا هستند. پوچی و گذرا بودن دنیا که با نشانه‌هایی در آثار vanitas وجود دارند؛ حباب، ساعت، یک سبد میوه، یک دسته‌گل با طراوت، شمعی در حال سوختن و یک جمجمه‌.
***
یک ساعت مچی در کنار خرچنگی پخته شده، یا چند جباب اطراف یک جمعه یا شمعی در مقابل آینه و همۀ این‌ها بر روی میزی مملو از غذا، گل و نوشیدنی، همه یادآور مرگ‌اند. گرچه باعث خلق پرسشی دشوار خواهد بود: این چه‌جور نقاشی‌ای است؟ این چنین کارهای هنری می‌خواهند پوچی تمایلات و آرزوها و دل‌بستگی‌های انسان را در مواجهه با موقتی بودن همه‌چیز به نمایش بگذارند.
***
برخی از مورخان حوزۀ هنر معتقدند که یک بیش‌تفسیری و سوء‌تعبیر دربارۀ نیت نقاشان در بهره‌گیری از موضوعات زودگذر و میرا رخ داده است. البته خیلی‌های دیگر هم معتقدند که طبیعت بی‌جان هر چه باشد، خواه میوه یا گل یا جمجمه و حباب، موقتی و گذراست. به نظر می‌رسد نقاشان نقطۀ تعادلی را یافته‌اند که در آن هر دو امکان‌پذیر بود، لذت و هشدار. و به نظر می‌‎رسد آن‌ها با این کار بدون این‌که بدانند به مفهوم اصلی مؤلفه‌های میرا و زودگذر نزدیک شده‌اند.
Forwarded from تیراژ
♦️پیشنهادهایی ارتباطی برای زمانۀ استیصال جمعی

✍️ سعید ارکان‌زاده یزدی

ناراحتی و استیصال را این روزها در بسیاری از افراد جامعه ایران می‌توان دید.

آدم‌ها نگران امروز و آینده‌اند. جیب‌ها خالی است و سیاست‌های کلان نشانی از آرامش ندارند. مخالفت با خواسته‌های جامعه به مردم نشان می‌دهد که وضع بهبود نخواهد یافت و عزمی شکل گرفته که به اشتباه‌ترین و خشونت‌آمیزترین روش‌های ممکن، جلوی دگرگونی‌های اجتماعی و خواسته‌های بخش چشمگیری از جامعه گرفته شود.

مردم خسته‌اند و زخم‌خورده‌ و امیدی دست‌کم کوتاه‌مدت به درست‌شدن شرایط ندارند. شاید این وضعیت را بتوانیم استیصال جمعی بخوانیم.

▫️این استیصال جمعی در حال حاضر با رسانه‌های اجتماعی دوچندان شده است.

فناوری‌های نوین ارتباطی مواهبی‌اند که می‌توانند به ساده‌تر شدن زندگی و حل برخی مشکلات کمک کنند، اما گاهی نیز اسباب دردسر و تشدید مصائب‌اند.

▫️ما آدم‌های مستأصل دقیقه‌ها و ساعت‌ها به موبایل زل می‌زنیم و صفحه نمایش را بالا و پایین می‌کنیم و حرف‌های دیگران را می‌خوانیم و عکس‌ها و ویدیوها را می‌بینیم.

گاهی اصلا دست خودمان نیست و نمی‌توانیم چشم از صفحه موبایل برداریم. ضربان قلب‌مان بالا می‌رود، گاهی دعواهای بی‌ارزش کاربران منزجرمان می‌کند و اصلاً از زندگی سیر می‌شویم. حال خراب‌مان خراب و خراب‌تر می‌شود. بی‌جهت پرخوری می‌کنیم، خواب‌مان به‌هم می‌ریزد و مدت‌ها ناخودآگاه دندان‌هایمان را به‌هم فشار می‌دهیم.

🔹چه می‌توان کرد؟

این استیصال جمعی یک ریشه و علت ندارد. انواع مسایل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی با هم گره خورده‌اند و وضعیت فعلی را ایجاد کرده‌اند.

اما به‌نظر می‌رسد رسانه و ارتباطات در این بین نقش پررنگی بازی می‌کنند. پس شاید با تغییراتی در کار با رسانه‌ها و پرهیزهایی ارتباطی بتوان کمی از خراب‌تر شدن احوال شخصی و روانی فردی و به‌تبع آن جمعی جلوگیری کرد.

آنچه در پی می‌آید پیشنهاد پرهیزهایی ارتباطی است در دورۀ استیصال جمعی کنونی:

🔸خبر فقط به‌قدر کفایت: کسی که در ایران زندگی می‌کند نمی‌تواند خبر نخواند. عملی و منطقی نیست که به افراد تجویز کنیم از خبرها دور بمانند. اما میزان مصرف اخبار را می‌توان کنترل کرد: فقط تا حدی خبر بخوان که آگاه شوی چه بلایی دارد سرت می‌آید.

🔸چند رسانه حرفه‌ای و مطمئن: برای یافتن خبر و آگاه‌شدن از وقایع، چند حساب کاربری و کانال و رسانه حرفه‌ای کافی است. به‌جای دنبال‌کردن ده‌ها رسانه و اکانت که اخبار تکراری و متلک و دعوا و اطلاعات جعلی منتشر می‌کنند، می‌توانیم رسانه‌هایی را دنبال کنیم که طی زمان به آن‌ها اطمینان پیدا کرده‌ایم.

🔸ارتباط انسانی عمیق مجازی: انفعال و گوشه‌نشینی چارهٔ کار نیست، ولی وقت و انرژی محدود روانی را می‌توان صرف ارتباطات مؤثرتر کرد. می‌توانیم ارتباطات تعاملی را جایگزین ارتباط یک‌طرفه و منفعلانه مجازی کنیم. مثلاً به‌جای کانال‌های تلگرامی رفت سراغ گروه‌های دوستان. می‌توان با رفیقی چت کرد یا برایش کامنت گذاشت.

🔸فرصت آفلاین بودن: از آنلاین بودن گریزی نیست، اما اگر فعالیت‌های آنلاین اضطراب و استیصال ما را تشدید می‌کند می‌توان روزانه چند ساعت پناه برد به فعالیت‌های آفلاین، از آشپزی و کتاب و ورزش تا پیاده‌روی و ارتباطات رودرروی انسانی. قطع شبکه واقعیت بیرون را عوض نمی‌کند، ولی به ما فرصت تجدید قوا می‌دهد.

🔸هر حرفی جایی دارد: نمی‌توانیم از حقایقی که اطراف‌مان می‌بینیم فرار کنیم. مصیبت و فلاکت همه‌جا را فراگرفته. باید درباره‌اش صحبت کنیم و چاره بیندیشیم، ولی نه در هر پلتفرمی و با هر کاربری. حرف‌های جدی و غم‌های بزرگ را می‌توان در فضاهای مجازی خصوصی‌تر و با کاربران آشناتر زد.

🔸دنبال‌کردن دوستان مجازی امن و آشنا: در ایامی که فشار روانی و اجتماعی به اوج می‌رسد، می‌توان پای حرف هر کاربری که اهدافش برایمان روشن نیست ننشست. می‌توانیم موقتا مطالب و روایت‌های کاربرانی با عقاید متنوع را دنبال کنیم که از قبل می‌شناسیم.

🔸 شناخت چرخه‌های احساسات: مسببان وضع موجود روی چرخهٔ هیجان‌زدگی، عصبیت، احساس بی‌عملی، ناامیدی، استیصال، عذاب وجدان، ترسیدن و نهایتاً تسلیم‌شدن ما حساب باز کرده‌اند. الگوریتم شبکه‌های اجتماعی و اجیرشدگان سایبری نیز به ایجاد این چرخه کمک می‌کنند. با شناختن این چرخه‌ها و آگاهی به طرز عمل و اثرشان، می‌توان تا حدی آن‌ها را شکست.

🔸 نگاه بلندمدت به وضعیت: شبکه‌های اجتماعی به مسایل کوتاه‌مدت‌مان می‌پردازند. ما برعکس باید نگاه بلندمدت داشته باشیم. هرچقدر هم که شرایط سخت باشد، این روزها می‌گذرند، البته که به‌قیمت هدررفتن عمرمان. می‌توانیم به مسیر زندگی خود و تجربه انواع بحران‌ها نگاه کنیم و کمتر از وضع فعلی بترسیم. به‌احتمال زیاد، اغلب ما این‌بار هم زنده خواهیم ماند، البته که با زخم‌های بسیار. غریزه بقا حکم می‌کند بمانیم و روزهای کمی بهتر را هم ببینیم.
در خیابانی حالا خلوت در شهری باستانی راه می‌روم.‌ در گذرگاهی که تا همین چند ساعت پیش پر بود از مردم که راه می‌رفتند و می‌نوشیدند و می‌خندیدند، حالا کسی نیست جز چند نفر که در کافه‌ای کم‌نور آخرین جرعه‌ها را سر می‌کشند.
اینجا و آنجا هم چند تنهای دیگر چون خودم ‌پیاده گز می‌کنند و هرازگاهی لحظه‌ای می‌ایستند و جرعه.ای می‌نوشند و دوباره به راهشان ادامه می‌دهند. مناسک تنها سفر رفتن را به‌جا می‌آورند.
تنها که سفر کنی، از شلوغی و ازدحام فراری هستی، یاد کسی که حالا باید کنارت می‌بود و نیست می‌افتی و حسرتی، اندوهی و آهی برایت می‌ماند.
لابه‌لای عشاق و دوستان و خانواده‌ها به توی تنها خوش نمی‌گذرد. اما پس از پایان ضیافت، در خلوتیِ خیابان‌ها و کافه‌ها، مجال جولان تو آغاز می‌شود. حالا دیگر تنها نیستی. آن مرد نشسته روی نیمکت هم با تو است. دختری که تلوتلوخوران راهش را پیدا می‌کند هم مثل تو.
شما جمعیت تنهای سیاحتگری هستید که هر کدام داستانی دارید و حالا در این خیابان هم‌داستان شده‌اید. در نوشیدن با همید، در پک بر سیگار زدن شبیه همید و در سلانه قدم برداشتن و به یاد یکی دیگر بودن با همید.
اگرچه از آنکه حالا باید باشد، دورید

#یادداشت‌های_سفر
این را هم بشنوید
Forwarded from فنّ ادبیّات
«جدّی می‌فرمایید؟»: علم‌الهدی و حجاب در شاهنامه

یکی از دوستان خبری برای من فرستاده با عنوان «دفاع علم الهدی از برخورد با بی‌حجابی با استناد به شاهنامه».
گویا آیت‌الله گفته «حتی آن زمان که هنوز اسلام وارد ایران نشده بود، حجاب فرهنگ ایرانیان بود». پیش‌تر هم دیده‌بودم که به حجاب در ایران ساسانی اشاره کنند. تشبّث به این حشیش قاعدتاً مضحک است، چون از سویی به روشنی نشان می‌دهد که آیات الله و حجج اسلام در پی «کنترل» هستند و دین برایشان ذره‌ای اهمیت ندارد و خبر هم دارند که قدرت اقناعی ملّیّت امروز از دین بیشتر است و حنای «وامسلمانیا»ی ایشان رنگی ندارد، و از سوی دیگر تبعات دارد. ایشان بفهمی‌نفهمی راست می‌گویند. پژوهش‌ها خاطرنشان می‌کند که زنان طبقۀ بالا نه فقط در ایران ساسانی بلکه در جاهای دیگری از خاورمیانه نیز در دوران باستان متأخّر حجاب داشتند، ولی اگر قرار باشد به پژوهش‌ها استناد کنیم برای آیت‌الله بد می‌شود، چون همان پژوهش‌ها نشان می‌دهد که سایر طبقات حجاب به آن معنی نداشتند، و می‌گوید در جامعۀ اسلامی هم کنیزان و پیرزنان و نامسلمانان اصلاً حجاب نداشتند و اساساً اگر به منابع خود حضرات رجوع کنیم چنان صحنه‌هایی در بغداد و مدینه پیدا می‌کنیم که اگر کسی در تهران و مشهد پیاده کند بعید نیست همین آیات خدا به محاربه متّهمش کنند. وانگهی همان پژوهش‌ها می‌گوید اسلام حجاب را از همین محیطش گرفت و یاد گرفت و توجیه دینی آن بعدتر آمد. این را آن پژوهش‌ها دربارۀ خیلی چیزهای دیگر که امروز خیلی «اسلامی» حساب می‌شوند هم می‌گوید. آیت‌الله خوش ندارد دربارۀ این‌ها صحبت کنیم. دانش هم مثل دین بازیچه‌اش است. یک پاورقی که کارش را راه بیندازد از لابه‌لای میلیون‌ها صفحه پژوهش که رسوایش کند سوا می‌کند و برایش کافی است.

امّا آیت‌الله به نکتۀ دیگری هم اشاره کرده که باعث اصلی نوشتن این یادداشت است. ایشان فرموده «انعکاس این فرهنگ را می‌توان در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی دید؛ آن زمان که از قول منیژه به عنوان نماد یک زن فرهیخته و ایرانی نقل می‌کند
منیژه منم، دخت افراسیاب / برهنه ندیده تنم آفتاب»

این دیگر خیلی خوب است! این همان آخوندی است که فرمان داد تا تصاویر شاهنامه را از دیوارهای مشهد پاک کنند. به حضرت آقاخداوند برسانند که اولاً در همان شاهنامه تا دلتان بخواهد دختر رقصنده و آوازخوان و گیسوی افشان و زلف پریشان هم داریم. یک قلم داستان‌های بهرام گور را بخوانند و حظ کنند. ثانیاً منیژه تورانی است نه ایرانی، ثالثاً آیت‌الله هنوز منیژه را «فرهیخته» خواهد خواند وقتی بقیه داستان را بداند؟ منیژه وقتی بابا و عمویش خانه بودند مرد غریبه به اتاقش آورد و چنان مهمانی مختلطی راه انداخت که صدایش کل محلّه را برداشت و پدر و عمو مچشان را گرفتند، در فضایی که بیشتر از هیئت‌های فاطی‌کماندوهای پاچه‌گیر و مسلّحان آزارگر جمهوری اسلامی، به «پول‌پارتی‌»های دن بیلزریان شبیه است:

چو گرسیوز آمد بنزدیک در / از ایوان خروش آمد و نوش و خور
غریویدن چنگ و بانگ رباب / برآمد از ایوان افراسیاب...
چو کرسیوز آن کاخ دربسته دید / می و غلغل نوش پیوسته دید
بزد دست و برکند بندش ز جای / بجست از در اندر میان سرای...
در آن خانه سیصد پرستنده دید / همه با رباب و سرود و نبید
بپیچید بر خویشتن بیژنا / که «چون رزم سازم برهنه‌تنا؟!»

بفرمایید. تن برهنۀ منیژه را مثلاً آفتاب ندیده ولی در واقع تن برهنۀ بیژن را منیژه دیده و خوب هم دیده. حضرت آقاخداوند آیت‌الله بداند ما از این قصه‌ها بیشتر و بهترش را هم بلدیم. استناد به فرهنگ و ادب ایران به مصلحتش نیست. به همان دشمنی ادامه بدهد بیشتر برایش صرف دارد.


t.me//fanneadab
Forwarded from Aasoo - آسو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بچه‌ها سلام، نامه‌ی فرزاد کمانگر به دانش‌آموزانش
📽 مهتاب گریمشاو

به یاد فرزاد کمانگر، معلم جوان کُرد که در روز ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به دار آویخته شد.

@NashrAasoo 🔺
کتاب‌هایی که به شما امید می‌دهند: «همین حوالی دور دست» اثر ربه‌کا سولنیت.

خاطرات سولنیت از پیشرفت آلزایمر مادرش به‌همان اندازه که خاطره‌نگاری است، مراقبه‌ای درحال‌و‌هوای داستان‌هاست - اینکه چگونه آن‌ها را تعریف می کنیم و چرا به آن‌ها نیاز داریم.
ربه‌کا سولنیت در اوایل کتاب «همین حوالی دوردست»؛ کتابی در مورد حافظه، از دست دادن و داستان سرایی، دربارۀ روزهایی در یک ماه آگوست می‌نویسد، زمانی که 50 کیلو زردآلو به دستش رسید. او میوه‌ها را کف اتاق خوابش پخش کرد تا جلوی فساد و خراب‌شدن آن‌ها را بگیرد. او می‌نویسد: «انتظار داشتم که آن‌ها چون نعمت و موهبت باشند اما در عوض شبیه اضطراب به نظر می‌رسیدند، زیرا هر بار که به خانه برمی‌گشتم، یک یا دو، سه یا دوجین زردآلوی گندیدۀ دیگر وجود داشت که باید جدا و روانۀ سطل زباله می‌شدند.»
این میوه‌ها نیاز به اقدام فوری داشتند، اما در عین حال تفکر را برمی‌انگیختند: «دلایلی که منجر شد انبوهی از زردآلو در کف اتاق خوابم قرار بگیرند، پیچیده بودند. آن‌ها از درخت مادرم آمده بودند، از خانه‌ای که دیگر در آن زندگی نمی‌کرد، در تابستانی که دور جدیدی از مشکلات شروع شد.»
آن مشکل، پیشرفت بیماری آلزایمر مادرش بود، و آنچه در ادامه می‌آید، به همان‌اندازه که خاطره‌‌نگاری است مراقبه‌ای با داستان‌هاست؛ این که چگونه آن‌ها را روایت کنیم، چرا به آن‌ها نیاز داریم و چه معنایی دارند.
زردآلوها سولنیت را وادار به بازخوانی افسانه‌ها و انبوهی از آموزه‌هایشان کرد؛ او به این باور رسید که هر روایت معمایی استکه باید رمزگشایی شود؛ «داستانی که باید در طول 12 ماه آینده معنایش را می ساختم زیرا تقریباً همه‌چیز در مسیر اشتباهی پیش می‌رفت.» او افسانه‌های سیندرلا، شهرزاد، فرانکنشتاین و زندگی پرتلاطم خالق آن، مری شلی را مرور می‌کند و به این فکر می‌کند که چگونه این داستان‌ها با هر بازگویی تغییر می‌کنند؛ و هر نسخه چه چیزی را دربارۀ راوی داستان آشکار می‌کند. او رابطۀ تلخ و دشوار بین خود و مادرش را با رابطۀ سفید برفی و ملکه مقایسه می‌کند و در فصل اول خود را آینه‌ای توصیف می‌کند که مادرش از تصویری که او را به خود می‌نمایاند، ناراضی است.
سولنیت در «همین حوالی دوردست» درباره، پیرامون و درون معنای داستان‌ها می‌نویسد. این متن به‌گونه‌ای روایت می‌شود که مانند بداهه‌نوازی موسیقی است، هر بار تکرار یک ملودی یا تم جدیدی را بررسی می‌کند. اما نواهای آشنا بارها و بارها تکرار می‌شوند. استعاره‌ها فراوان‌اند و به نظر می‌رسد که سولنیت باور دارد که می‌توان تمامی جنبه‌های زندگی را در جایگاه تمثیلی که نیاز به تفسیر دارد، نگاه کرد.
سولنیت معتقد است که داستان‌ها نه تنها جست‌وجویی برای کسب معنا هستند، بلکه ابزارهایی برای همدلی نیز هستند.

سولنیت در میانۀ آشوب زوال حافظۀ مادرش، با نگرانی دربارۀ سلامتی خودش روبه‌رو می‌شود. شب قبل از عمل جراحی، او کنار دریا قدم می‌زند که متوجه رد پاهای روی شن‌ها می شود: «من دوست دارم آن مسیر طولانی که هر کدام پشت سر می‌گذاریم را ببینم و گاهی اوقات تمام زندگی‌ام را این‌طور تصور می کنم، انگار که هر گام یک ردپا بود. بخیه، انگار ردپای سوزنی بود که در مسیر زندگی‌ام دنیا را به هم می‌دوخت، راه‌های دیگر را متلاشی می‌کرد و همه را به نحوی درست به هم می‌چسباند، هرچند به سختی قابل ردیابی باشد.»
سولنیت کاشف بی‌پروای ایده‌ها است و از سرگردانی در مسیر روایت هراسی ندارد (به‌هرحال معروف‌ترین کتاب او، راهنمایی برای گم شدن است). همین سرگردانی می ‌تواند پرت‌شدن‌های متوالی از موضوع را در کار او حوصله‌سربر کند. با این حال، در نهایت او به دل‌مشغولی اصلی خود باز می گردد: قدرت داستان‌سرایی. یک داستان دروغ می‌تواند آسیب برساند، یک داستان واقعی می‌تواند روشنی ببخشید و یک داستان خوب می‌تواند به ما کمک کند تا خود و جهان را درک کنیم. او معتقد است که داستان‌ها نه تنها جست‌وجویی برای معنا هستند، بلکه ابزارهایی برای همدلی نیز هستند.

ادامه در وبلاگ مهرگان خرد
دوست خوب ما.
مجلۀ تابستان مهرگان خرد تقدیم شما.
با مطالبی در حال و هوای کتاب‌های مهرگان خرد، معرفی کتاب‌های جدید و یک تخفیف شگفت‌انگیز.
https://mehreganpub.landin.ir/
همه ما باید یک روز بنشینیم و بنویسیم از تصادفات و اتفاقات بی‌ربطی که زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده‌اند. مسیر زندگی را دست‌خوش تحولات اساسی قرار داده اند.
خودمان را خسته نکنیم با داستان جبر و اختیار که این مبارزه پیروزی نداشته. با خودمان روراست باشیم؛ از حوادث کوچک و گوشه کنار زندگی گرفته تا اتفاقات مهم، تصادف و اتفاق، اگرمنصف باشیم به اندازه تصمیم و اراده برای ما اهمیت داشته‌اند.
با خومان که صادق باشیم، نمی ترسیم از اینکه تصادفات تاثیرگذار زندگی را لیست کنیم. هراس داریم از اینکه به این چیزها فکر کنیم. چرا؟ می‌ترسیم به این اعتراف کنیم همه‌چیز شسته رفته، تحت کنترل و اختیار ما نبوده‌اند. آدم‌ها اما دوست دارند برای خود خیال ببافند. خود را در مقام خدایان ببینند که قدرت مطلق هستند، که زندگی خود را ساخته‌اند.
آشنایی با آدم‌ها مثال خوبی‌ست. آدم‌هایی که وارد زندگی تو شدند تغییرت دادند و رفتند یا ماندند. چقدر تحت کنترل و تدبیر تو بوده اند؟ چقدر می‌توان برای آدم پیدا کردن برنامه‌ریزی کرد؟ از این مثال‌ها زیاد هستند. قبول کنیم که تصادف زندگی ما را متاثر کرده.حتی قبول هم نکنیم، ضرر ندارد بنویسیم از اتفاقات و تصادفات (نه شانس) شاید این‌طور زندگی را ساده‌تر کنیم، شاید این‌طور از زندگی لذت هم ببریم.