بسیار گفته شده است که در ترجمههای به زبان انگلیسی (مخصوصا در رمان) مواردی از بیدقتی و گاهی بیتوجهی به اصل مفاهیم وجود دارد.
یکی از آن نمونهها ترجمۀ کتاب L'Homme révolté نوشتۀ آلبر کامو است. کتاب برای اولین بار به انگلیسی با عنوان The Rebel (شورشی) ترجمه شده است که به نظر میرسد ترجمۀ دقیقی نیست.
رونالد آرونسون نویسنده و پژوهشگر آثار کامو اینطور توضیح میدهد:
عنوانی که این اثر در دنیای انگلیسیزبان با آن شناخته شده است، همیشه تصور نادرستی از آنچه کامو میگفت، میدهد.
«شورشی» در رابطه با یک مرجع موجود و مشروع تعریف میشود که در برابر آن قیام میکند. اگر کامو میخواست این معنا را با معنای شکستِ مکررِ آن بیان کند، اصطلاحات فرانسوی دیگری مانند le rebelle (شورشی) در دسترس بودند. عبارتی که او انتخاب کرد، را میتوان با نزدیکترین معنا بهعنوان «انسان طاغی» ترجمه کرد. نمیتوان شورشی را جدا از اقتداری که علیه آن شورش میکند و اغلب هم شورش را سرکوب میکند، در نظر گرفت؛ اما «انسان طاغی» مستقل از قدرت مسلط ولی بدون هدفِ پیروزی مورد نظر «انقلابیون» در میدان میایستد.
استفادۀ مبهم کامو از «طغیان یا سرکشی انسان» قصد او را برای تشخیص انگیزۀ اصلی شورش از دوگانۀ درونی نشان میدهد: یک شورشی که قدرتی را برپا میکند و دائماً علیه آن شورش میکند و منجر به وحشتناکترین عواقب میشود در برابر یک انقلابی که در سرخوردگی نیهیلیستی به دنبال دگرگونی جهان است و با موفقیت در انجام این کار قدرت را به دست میآورد. عنوان کامو همچنین حس فردی را حفظ میکرد. درواقع انسان طاغی کسی است که در برابر جامعهای که انقلاب به راه انداخته طغیان کرده است. با توجه به نیت کامو، من از انسان طاغی استفاده خواهم کرد، حتی با وجود اینکه چنین عنوانی در زبان انگلیسی وجود ندارد.
عنوان کتاب-انسان طاغی- خواستهای برای انتخاب طرفین سیاسی بود. فرد سرکش در قلب کتاب کامو در تقابل با انقلابی ساخته شد. حتی در اولین صورتبندی اکتشافی و کمتر قطبیشدهاش، که در سال 1945 منتشر شد، شورش «اعتراض مبهمی بود که نه سیستم و نه «دلایل» را شامل میشد. این در «آزادیِ عمل محدود» اتفاق میافتد و «فقط یک دفاعیه» است. انقلاب «از یک ایده روشن آغاز میشود... در حالی که شورش حرکتی است که از تجربۀ فردی به ایده منتهی میشود.»
گذر از طغیان به انقلاب پیشرفت است و انسان طاغی اگر انقلابی نباشد هیچچیز نیست. تضاد، در واقع، بسیار محدودتر است. انقلابی درعینحال انسانی است که در حال طغیان است یا انقلابی نیست بلکه پلیس و دیوان سالاری است که علیه طغیان جرکت میکند. اما اگر او انسانی باشد که در حال شورش است، در نهایت با جبههگیری علیه انقلاب کارش پایان مییابد. تا آنجا که مطلقاً هیچ پیشرفتی از یک نگرش به نگرش دیگر وجود ندارد، بلکه همزیستی و تضاد بیپایان رو به افزایش است.
*متن بخشی از کتاب کامو و سارتر ترجمۀ مژگان اصلیان*
@wingsofdesires
یکی از آن نمونهها ترجمۀ کتاب L'Homme révolté نوشتۀ آلبر کامو است. کتاب برای اولین بار به انگلیسی با عنوان The Rebel (شورشی) ترجمه شده است که به نظر میرسد ترجمۀ دقیقی نیست.
رونالد آرونسون نویسنده و پژوهشگر آثار کامو اینطور توضیح میدهد:
عنوانی که این اثر در دنیای انگلیسیزبان با آن شناخته شده است، همیشه تصور نادرستی از آنچه کامو میگفت، میدهد.
«شورشی» در رابطه با یک مرجع موجود و مشروع تعریف میشود که در برابر آن قیام میکند. اگر کامو میخواست این معنا را با معنای شکستِ مکررِ آن بیان کند، اصطلاحات فرانسوی دیگری مانند le rebelle (شورشی) در دسترس بودند. عبارتی که او انتخاب کرد، را میتوان با نزدیکترین معنا بهعنوان «انسان طاغی» ترجمه کرد. نمیتوان شورشی را جدا از اقتداری که علیه آن شورش میکند و اغلب هم شورش را سرکوب میکند، در نظر گرفت؛ اما «انسان طاغی» مستقل از قدرت مسلط ولی بدون هدفِ پیروزی مورد نظر «انقلابیون» در میدان میایستد.
استفادۀ مبهم کامو از «طغیان یا سرکشی انسان» قصد او را برای تشخیص انگیزۀ اصلی شورش از دوگانۀ درونی نشان میدهد: یک شورشی که قدرتی را برپا میکند و دائماً علیه آن شورش میکند و منجر به وحشتناکترین عواقب میشود در برابر یک انقلابی که در سرخوردگی نیهیلیستی به دنبال دگرگونی جهان است و با موفقیت در انجام این کار قدرت را به دست میآورد. عنوان کامو همچنین حس فردی را حفظ میکرد. درواقع انسان طاغی کسی است که در برابر جامعهای که انقلاب به راه انداخته طغیان کرده است. با توجه به نیت کامو، من از انسان طاغی استفاده خواهم کرد، حتی با وجود اینکه چنین عنوانی در زبان انگلیسی وجود ندارد.
عنوان کتاب-انسان طاغی- خواستهای برای انتخاب طرفین سیاسی بود. فرد سرکش در قلب کتاب کامو در تقابل با انقلابی ساخته شد. حتی در اولین صورتبندی اکتشافی و کمتر قطبیشدهاش، که در سال 1945 منتشر شد، شورش «اعتراض مبهمی بود که نه سیستم و نه «دلایل» را شامل میشد. این در «آزادیِ عمل محدود» اتفاق میافتد و «فقط یک دفاعیه» است. انقلاب «از یک ایده روشن آغاز میشود... در حالی که شورش حرکتی است که از تجربۀ فردی به ایده منتهی میشود.»
گذر از طغیان به انقلاب پیشرفت است و انسان طاغی اگر انقلابی نباشد هیچچیز نیست. تضاد، در واقع، بسیار محدودتر است. انقلابی درعینحال انسانی است که در حال طغیان است یا انقلابی نیست بلکه پلیس و دیوان سالاری است که علیه طغیان جرکت میکند. اما اگر او انسانی باشد که در حال شورش است، در نهایت با جبههگیری علیه انقلاب کارش پایان مییابد. تا آنجا که مطلقاً هیچ پیشرفتی از یک نگرش به نگرش دیگر وجود ندارد، بلکه همزیستی و تضاد بیپایان رو به افزایش است.
*متن بخشی از کتاب کامو و سارتر ترجمۀ مژگان اصلیان*
@wingsofdesires
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#آلبر_کامو اگر اینقدر زود از دنیا نمیرفت ما احتمالا یک رمان تمام عیار فوتبالی از او داشتیم.
او عاشق فوتبال بود، دروازبان بود و در تیم دانشگاه الجزایر بازی می کرد.
آنهایی که بازیهای او را دیده بودند میگفتند، کامو یک بازیکن فرز و دریبل زن بوده اما چرا او دروازبان شد؟
مادربزرگش فوتبال را برایش قدغن کرده تا کفشهایش را خراب نکند. کاموها آدمهای خیلی فقیریاند. مادربزرگ آلبر کفشهای بزرگی برایش خریده. او شب به شب کفی کفشها را کنترل میکند. هر وقت آثار استهلاک جدیدی در آنها کشف کند، آلبر تنبیه میشود، به ناچار این شیفته فوتبال درون دروازه ایستاد تا کمتر کفشهایش را خراب کند. البته پاتریک مک کارتی میگوید دروازبان نسبت به تیم بیگانهتر و یگانهتر است و او این وجهه نمادین را در شخصیت دروازبان دوست داشته است.
در ویدیوی بالا آلبر کامو، برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۷به تماشای مسابقه فوتبال موناکو و راسینگ نشسته. خبرنگار از او دربارۀ ضعف دروازهبان میپرسد و کامو میگوید باید خودت توی دروازه باشی تا بفهمی!
@wingsofdesires
او عاشق فوتبال بود، دروازبان بود و در تیم دانشگاه الجزایر بازی می کرد.
آنهایی که بازیهای او را دیده بودند میگفتند، کامو یک بازیکن فرز و دریبل زن بوده اما چرا او دروازبان شد؟
مادربزرگش فوتبال را برایش قدغن کرده تا کفشهایش را خراب نکند. کاموها آدمهای خیلی فقیریاند. مادربزرگ آلبر کفشهای بزرگی برایش خریده. او شب به شب کفی کفشها را کنترل میکند. هر وقت آثار استهلاک جدیدی در آنها کشف کند، آلبر تنبیه میشود، به ناچار این شیفته فوتبال درون دروازه ایستاد تا کمتر کفشهایش را خراب کند. البته پاتریک مک کارتی میگوید دروازبان نسبت به تیم بیگانهتر و یگانهتر است و او این وجهه نمادین را در شخصیت دروازبان دوست داشته است.
در ویدیوی بالا آلبر کامو، برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۷به تماشای مسابقه فوتبال موناکو و راسینگ نشسته. خبرنگار از او دربارۀ ضعف دروازهبان میپرسد و کامو میگوید باید خودت توی دروازه باشی تا بفهمی!
@wingsofdesires
***
سال 1937 است، اسپانیا درگیر جنگهای داخلی است، جنگهایی که پس از کودتای بخشی از ارتش اسپانیا آغاز شد. در یکسو چپگرایان(جمهوریخواهان) و در سمت دیگر ملیگرایان به فرماندهی ژنرال فرانکو قرار دارند. در اروپا هم دوران ظهور هیتلر در آلمان و موسولینی در ایتالیاست، این دو در کنار ژنرال فرانکو جبهۀ متحدی را تشکیل دادهاند که کمی بعد یکی از بزرگترین فجایع بشری را رقم خواهند زد. آلمان و ایتالیا در جنگ داخلی اسپانیا در کنار ژنرال فرانکو میایستند و در یک روز گرم از ماه جون 1937 روستایی در ایالت باسک را مورد حملۀ هوایی قرار میدهند. گرنیکا دهکدهای تاریخی در شمال اسپانیا که سه چهارم آن زیر بمباران نیروهای هوایی آلمان با خاک یکسان میشود و صدها کشته و زخمی به جا میمانند.
کمی قبل از این ماجرا دولت اسپانیا به پیکاسو که فارغ از هیاهوی سیاست در استودیو شخصیاش در پاریس، دور از سیاست، سرگرم کار و زندگی و ماجراجوییهای عشقی با «دورا مار» معشوقۀ تازهاش بود، سفارش داد که برای نمایشگاه بینالملی پاریس اثری به نمایندگی از اسپانیا بفرستد.
اخبار فاجعۀ اسپانیا که به پاریس رسید، خون پیکاسو به جوش آمد و همان لحظۀ فکر خلق اثری به ذهنش رسید که در ردیف شاهکارهای تاریخ هنر قرار گرفت و بسیاری از منتقدان هنری آن را یکی از مهمترین نمادهای ضد جنگ نامیدند؛تابلوی «گرنیکا».
***
اثری عظیم به ابعاد 5/3 در 5/7 متر که پیکاسو بعد از روزها طرح زدن، طی یک ماه با رنگ روغن و سیاه و سفید و خاکستری روی بوم اجرایش کرد. ابعاد و تکرنگ بودنش تاثیرگذاری اثر را دوچندان میکند. سیاه و سفید بودن اثر ممکن است ناشی از اولین مواجهه و آگاهی پیکاسو با فاجعه باشد، وقتی اولین بار او هم مانند دیگر فرانسویان، شرح جنایت را در روزنامهها خواند، در میانۀ تصویر هم چیزی شبیه کلمات نقش بسته روی صفحات روزنامه دیده میشود.
در تمام مدتی که پیکاسو مشغول خلق «گرنیکا» بود، «دورا مار» از او عکس میگرفت و خلق این اثر را ثبت کرد.
«گرنیکا» نقطۀ اوج تلاشهای هنری و تحول درونی پابلو پیکاسو بود، قطعهای که بدون نگاه به تصویر بزرگتر قابل بررسی نیست. از بسیاری جهات، میتوان آن را در جایگاه تاج پادشاهی آثار پیکاسو دید؛ تمام ویژگیهای بصری که او بهخاطر آنها شهرت یافت، در ترکیببندی گرنیکا قرار گرفته و هیچ نقاشی دیگری از هنر مدرن به به چنین جایگاهی که این اثر دارد، نرسید.
پیکاسو هرگز دربارۀ نمادها و استعارههای موجود روی تصویر حرفی نزد، اما ذهن بازیگوش و چشمچران دوست دارد از هر نقطهای استعارهای بیرون بکشد و مگر لذت درک اثر هنری چیزی جز کشف و شهود است؟
تصویر پر از نماد است اما موضوع کلی آن رنج است. این قطعه درهم تنیدۀدیوانهوار، بدون کمترین فضای خالی، شش پیکر انسانی (چهار زن، یک مرد و یک کودک)، یک اسب و یک گاو نر را به تصویر می کشد. همۀ اینها در فضایی که انسان را به تنگناهراسی (کلاستروفوبیا) هدایت میکند، زیر نور لامپی که به نظر میآید از شدت درخشندگی در حال ترکیدن است قرار دارند، لامپ درخشنده و نورانیای که هیچ به روشنایی فضا کمک نکرده است. انگار که اصلا این نور درخشندۀ کورکننده لامپ نیست، منشأ نور نیست. بسیاری معتقدند این لامپ نورانی استعاره از همان بمبهایی است که بر سر اهالی گرنیکا فرود آمد. در زبان اسپانیایی la bomba معادل بمب و Lámpara معادل کلمۀ چراغ است. شباهت تلفظ این دو کلمه موجب تقویت بیشتر این حدس و استعاره میشود. به تابلو که نگاه میکنیم آثاری از اسکیس اولیۀ پیکاسو روی بوم را میبینیم، پیکاسو عمداً طرحهای اولیه را پاک نکرده است، شاید خواسته باشد ما هم دست و پا زدنهایش، کلنجار رفتنهایش، در اثر غرقشدنهایش را ببینیم و درگیری او با سوژه را فراموش نکنیم.
بیشتر چهرههایی که میبینیم بیانگر احساسات زنهایی هستند که از عذاب و ناراحتی جسمی رنج میبرند، ناامیدیشان با دهان و زبانهای تیز و اندوهشان با چشمان اشکآلودشان به تصویر کشیده شدهاند. در سمت چپ تابلو، یک زن کودک بیجانش را در آغوش دارد و رو به آسمان ناله میکند و دیگری فریادزنان، بازوان آتشگرفتهاش را رو به آسمان گرفته، آن یکی که دستش را از پنجره بیرون آورده، شمعی در دست دارد. میخواهد بگوید هنوز همهچیز تمام نشده؟ امید بدهد؟ یا میخواهد فضا را برای ما روشن کند تا عمق جنایت را ببینیم؟ نمیدانیم؛ فرض اول کلیشه است و فرض دوم هولناک.
روی زمین چهرهای که به نظر میرسد یک سرباز است و گُلی در دست دارد، تکهتکه شده، احتمالاً استعارهای از جمهوری نوپای اسپانیا که سرکوب شده، اینجا پیکاسو غیرمنتظره اما عریان حرف سیاسی میزند.
❌ادامه در قسمت بعد🔽
@wingsofdesires
سال 1937 است، اسپانیا درگیر جنگهای داخلی است، جنگهایی که پس از کودتای بخشی از ارتش اسپانیا آغاز شد. در یکسو چپگرایان(جمهوریخواهان) و در سمت دیگر ملیگرایان به فرماندهی ژنرال فرانکو قرار دارند. در اروپا هم دوران ظهور هیتلر در آلمان و موسولینی در ایتالیاست، این دو در کنار ژنرال فرانکو جبهۀ متحدی را تشکیل دادهاند که کمی بعد یکی از بزرگترین فجایع بشری را رقم خواهند زد. آلمان و ایتالیا در جنگ داخلی اسپانیا در کنار ژنرال فرانکو میایستند و در یک روز گرم از ماه جون 1937 روستایی در ایالت باسک را مورد حملۀ هوایی قرار میدهند. گرنیکا دهکدهای تاریخی در شمال اسپانیا که سه چهارم آن زیر بمباران نیروهای هوایی آلمان با خاک یکسان میشود و صدها کشته و زخمی به جا میمانند.
کمی قبل از این ماجرا دولت اسپانیا به پیکاسو که فارغ از هیاهوی سیاست در استودیو شخصیاش در پاریس، دور از سیاست، سرگرم کار و زندگی و ماجراجوییهای عشقی با «دورا مار» معشوقۀ تازهاش بود، سفارش داد که برای نمایشگاه بینالملی پاریس اثری به نمایندگی از اسپانیا بفرستد.
اخبار فاجعۀ اسپانیا که به پاریس رسید، خون پیکاسو به جوش آمد و همان لحظۀ فکر خلق اثری به ذهنش رسید که در ردیف شاهکارهای تاریخ هنر قرار گرفت و بسیاری از منتقدان هنری آن را یکی از مهمترین نمادهای ضد جنگ نامیدند؛تابلوی «گرنیکا».
***
اثری عظیم به ابعاد 5/3 در 5/7 متر که پیکاسو بعد از روزها طرح زدن، طی یک ماه با رنگ روغن و سیاه و سفید و خاکستری روی بوم اجرایش کرد. ابعاد و تکرنگ بودنش تاثیرگذاری اثر را دوچندان میکند. سیاه و سفید بودن اثر ممکن است ناشی از اولین مواجهه و آگاهی پیکاسو با فاجعه باشد، وقتی اولین بار او هم مانند دیگر فرانسویان، شرح جنایت را در روزنامهها خواند، در میانۀ تصویر هم چیزی شبیه کلمات نقش بسته روی صفحات روزنامه دیده میشود.
در تمام مدتی که پیکاسو مشغول خلق «گرنیکا» بود، «دورا مار» از او عکس میگرفت و خلق این اثر را ثبت کرد.
«گرنیکا» نقطۀ اوج تلاشهای هنری و تحول درونی پابلو پیکاسو بود، قطعهای که بدون نگاه به تصویر بزرگتر قابل بررسی نیست. از بسیاری جهات، میتوان آن را در جایگاه تاج پادشاهی آثار پیکاسو دید؛ تمام ویژگیهای بصری که او بهخاطر آنها شهرت یافت، در ترکیببندی گرنیکا قرار گرفته و هیچ نقاشی دیگری از هنر مدرن به به چنین جایگاهی که این اثر دارد، نرسید.
پیکاسو هرگز دربارۀ نمادها و استعارههای موجود روی تصویر حرفی نزد، اما ذهن بازیگوش و چشمچران دوست دارد از هر نقطهای استعارهای بیرون بکشد و مگر لذت درک اثر هنری چیزی جز کشف و شهود است؟
تصویر پر از نماد است اما موضوع کلی آن رنج است. این قطعه درهم تنیدۀدیوانهوار، بدون کمترین فضای خالی، شش پیکر انسانی (چهار زن، یک مرد و یک کودک)، یک اسب و یک گاو نر را به تصویر می کشد. همۀ اینها در فضایی که انسان را به تنگناهراسی (کلاستروفوبیا) هدایت میکند، زیر نور لامپی که به نظر میآید از شدت درخشندگی در حال ترکیدن است قرار دارند، لامپ درخشنده و نورانیای که هیچ به روشنایی فضا کمک نکرده است. انگار که اصلا این نور درخشندۀ کورکننده لامپ نیست، منشأ نور نیست. بسیاری معتقدند این لامپ نورانی استعاره از همان بمبهایی است که بر سر اهالی گرنیکا فرود آمد. در زبان اسپانیایی la bomba معادل بمب و Lámpara معادل کلمۀ چراغ است. شباهت تلفظ این دو کلمه موجب تقویت بیشتر این حدس و استعاره میشود. به تابلو که نگاه میکنیم آثاری از اسکیس اولیۀ پیکاسو روی بوم را میبینیم، پیکاسو عمداً طرحهای اولیه را پاک نکرده است، شاید خواسته باشد ما هم دست و پا زدنهایش، کلنجار رفتنهایش، در اثر غرقشدنهایش را ببینیم و درگیری او با سوژه را فراموش نکنیم.
بیشتر چهرههایی که میبینیم بیانگر احساسات زنهایی هستند که از عذاب و ناراحتی جسمی رنج میبرند، ناامیدیشان با دهان و زبانهای تیز و اندوهشان با چشمان اشکآلودشان به تصویر کشیده شدهاند. در سمت چپ تابلو، یک زن کودک بیجانش را در آغوش دارد و رو به آسمان ناله میکند و دیگری فریادزنان، بازوان آتشگرفتهاش را رو به آسمان گرفته، آن یکی که دستش را از پنجره بیرون آورده، شمعی در دست دارد. میخواهد بگوید هنوز همهچیز تمام نشده؟ امید بدهد؟ یا میخواهد فضا را برای ما روشن کند تا عمق جنایت را ببینیم؟ نمیدانیم؛ فرض اول کلیشه است و فرض دوم هولناک.
روی زمین چهرهای که به نظر میرسد یک سرباز است و گُلی در دست دارد، تکهتکه شده، احتمالاً استعارهای از جمهوری نوپای اسپانیا که سرکوب شده، اینجا پیکاسو غیرمنتظره اما عریان حرف سیاسی میزند.
❌ادامه در قسمت بعد🔽
@wingsofdesires
🔽
البته میتواند و چنانچه خیلیها تفسیرش کردهاند، گاو نمادی از فرانکو و فاشیست باشد، موجودی که شهر و دنیا را به هم ریخته، با اشارهای به مینوتور، گاو افسانهای که روزی نماد خوشبختی شاه مینوس و کرت بود اما کمکم موجب ویرانی شهر شد، همان گاوی که در هزارتو اسیرش کردند؛ فرانکو که با وعدۀ رفاه آمد اما در آخراز اسپانیا ویرانهای ساخت.
هر چه هست «گرنیکا»ی پیکاسو از یک اثر هنری فراتر رفت و نماد شد، نمادی ضد جنگ و ضد خشونت. هر جا اعتراضی به جنگ بوده «گرنیکا»
هم بوده. مثلا در سازمان ملل، آن روز که کالین پاول، وزیر جنگ آمریکا، در پی توجیه حمله به عراق بود، روی دیوار ظاهر شد و شهر را به آشوب کشید.
***چند سال بعد از کشیدن و نمایش گرنیکا، روزی پیکاسو در استودیواش در فرانسۀ اشغال شده، تنها، فرسوده و افسرده نشسته بود که یک افسر آلمانی وارد استودیوی خالی میشود. روی میز چند کارت پستال با تصویر گرنیکا پخش است، افسر آلمانی کارت را به پیکاسو نشان میدهد، میپرسد: «این کار شماست؟»
پیکاسو بیمکث جواب میدهد: «نه قربان، کار شماست.»
و فقط خود پیکاسو میداند که اگر نبود حملۀ آلمانیها شاید گرنیکایی وجود نداشت، و پیکاسو تا سالها بعد به زندگی سرخوشانه با معشوقههایش و کوبیسمش ادامه میداد. یک زندگی پربار اما بدون نقطۀ اوج هولناکی مانند گرنیکا.
wingsofdesires@
البته میتواند و چنانچه خیلیها تفسیرش کردهاند، گاو نمادی از فرانکو و فاشیست باشد، موجودی که شهر و دنیا را به هم ریخته، با اشارهای به مینوتور، گاو افسانهای که روزی نماد خوشبختی شاه مینوس و کرت بود اما کمکم موجب ویرانی شهر شد، همان گاوی که در هزارتو اسیرش کردند؛ فرانکو که با وعدۀ رفاه آمد اما در آخراز اسپانیا ویرانهای ساخت.
هر چه هست «گرنیکا»ی پیکاسو از یک اثر هنری فراتر رفت و نماد شد، نمادی ضد جنگ و ضد خشونت. هر جا اعتراضی به جنگ بوده «گرنیکا»
هم بوده. مثلا در سازمان ملل، آن روز که کالین پاول، وزیر جنگ آمریکا، در پی توجیه حمله به عراق بود، روی دیوار ظاهر شد و شهر را به آشوب کشید.
***چند سال بعد از کشیدن و نمایش گرنیکا، روزی پیکاسو در استودیواش در فرانسۀ اشغال شده، تنها، فرسوده و افسرده نشسته بود که یک افسر آلمانی وارد استودیوی خالی میشود. روی میز چند کارت پستال با تصویر گرنیکا پخش است، افسر آلمانی کارت را به پیکاسو نشان میدهد، میپرسد: «این کار شماست؟»
پیکاسو بیمکث جواب میدهد: «نه قربان، کار شماست.»
و فقط خود پیکاسو میداند که اگر نبود حملۀ آلمانیها شاید گرنیکایی وجود نداشت، و پیکاسو تا سالها بعد به زندگی سرخوشانه با معشوقههایش و کوبیسمش ادامه میداد. یک زندگی پربار اما بدون نقطۀ اوج هولناکی مانند گرنیکا.
wingsofdesires@
از جمله اشکالاتی که در ترجمه متون از انگلیسی یا زبانهای لاتین به فارسی همواره دیده میشود، نحوهٔ ثبت اسامی شهرها و مناطق است. بهخصوص مناطق خاورمیانه که یا زمانی جزیی از ایران بودهاند یا نام اصلی آنها به عربی(نام شناختهشدهتر) با نام ضبطشدهٔ در انگلیسی متفاوت است.
برای مثال پالمیرا (منطقهای در سوریه) که نام عربی آن تدمر است.
یا tripolis (طرابلس) یا casbah (قصبه) یا حلب (Aleppo) و مواردی از این دست.
بسیار دیده شده که در ترجمهها به دلیل عدم آشنایی با تاریخ و جغرافیای منطقه اشتباهاتی بعضا فاحش در کتابها دیده میشود.
خداداد رضاخانی،مورخ و محقق، تعدادی از این اسامی را گردآوری کرده است.
https://iranologie.com/2023/05/06/%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/
برای مثال پالمیرا (منطقهای در سوریه) که نام عربی آن تدمر است.
یا tripolis (طرابلس) یا casbah (قصبه) یا حلب (Aleppo) و مواردی از این دست.
بسیار دیده شده که در ترجمهها به دلیل عدم آشنایی با تاریخ و جغرافیای منطقه اشتباهاتی بعضا فاحش در کتابها دیده میشود.
خداداد رضاخانی،مورخ و محقق، تعدادی از این اسامی را گردآوری کرده است.
https://iranologie.com/2023/05/06/%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/
Iranologie.com
اسامی شهرهای تاریخی خاورمیانه به فارسی
اخیراً چندین بار در ترجمههای مختلف فارسی از تحقیقات تاریخی به زبانهای اروپایی، دیدهام که اسم شهرهای منطقه را به صورت انگلیسی یا مخلوطی از انگلیسی و لاتین مینویسند (پالمیرا، برای مثال). طبیعتاً،…
Audio
👍2
انسان روح نیست مگر توسط خاطره، موجود بشری نیست مگر بهوسیلهٔ وفاداری.
ای انسان از فراموش کردن خاطرهات حذر کن.
روحِ وفادار، خودِ روح است.
کنت اسپونویل | مرتضی کلانتریان
ای انسان از فراموش کردن خاطرهات حذر کن.
روحِ وفادار، خودِ روح است.
کنت اسپونویل | مرتضی کلانتریان
👏2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❗️فیلم مستند «معلمی برای همه بچههای ایل»
▪️کارگردان: ابراهیم حقیقی
▫️محصول: ۱۳۵۷ خورشیدی
▪️این مستند پیرامون روش تدریس نوینی است که محمد بهمن بیگی برای آموزش به بچه های ایل استفاده کرده است.
@wingsofdesires
▪️کارگردان: ابراهیم حقیقی
▫️محصول: ۱۳۵۷ خورشیدی
▪️این مستند پیرامون روش تدریس نوینی است که محمد بهمن بیگی برای آموزش به بچه های ایل استفاده کرده است.
@wingsofdesires
Forwarded from رادیو قتلهای زنجیرهای
گذشته از خود اهالی چک، بعید است کسی به اندازه ایرانیها برای مرگ میلان کوندرا سوگواری کند.کوندرا در ایران محبوب بود و خوانده میشد.
اما به عنوان یک فارسزبان دلیل واقعیتری هم برای سوگواری وجود دارد: کسی را که فارسیزبانان را با کوندرا آشنا کرد، جمهوری اسلامی کشت. احمد میرعلایی مترجم کاربلدی بود که سال ۱۳۷۴، وقتی تنها ۵۳ سال داشت، به شکلی بیرحمانه به دست ماموران امنیتی کشته شد. میرعلایی در عمر کوتاهش نه فقط کوندرا، که بورخس، پاز، گراهام گرین و چندی دیگر را به فارسیزبانان معرفی کرد.
در سال ۱۳۶۴ در حالی که روحانیون شیعه تلاش میکردند تاریخ را دوباره بنویسند، میرعلایی «کلاه کلمنتیس» ِ کوندرا را ترجمه کرد تا اهمیت مبارزه با فراموشی را یادآوری کند.
عضو کانون نویسندگان بود و علیه سانسور میجنگید. در سالهای آخر عمرش تهدید میشد. اما دست از فعالیت در کانون و دست از ترجمه آثاری که در برای مقاومت در برابر حکومت معنیدار بودند دست برنداشت.
کاش کوندرا حداقل نام میرعلایی را شنیده بود و میدید که جایی در صحاری خاورمیانه عدهای کلامش را که «نبرد علیه قدرت نبرد علیه فراموشیست» زندگی میکنند. و میمیرند.
@ghatlha
اما به عنوان یک فارسزبان دلیل واقعیتری هم برای سوگواری وجود دارد: کسی را که فارسیزبانان را با کوندرا آشنا کرد، جمهوری اسلامی کشت. احمد میرعلایی مترجم کاربلدی بود که سال ۱۳۷۴، وقتی تنها ۵۳ سال داشت، به شکلی بیرحمانه به دست ماموران امنیتی کشته شد. میرعلایی در عمر کوتاهش نه فقط کوندرا، که بورخس، پاز، گراهام گرین و چندی دیگر را به فارسیزبانان معرفی کرد.
در سال ۱۳۶۴ در حالی که روحانیون شیعه تلاش میکردند تاریخ را دوباره بنویسند، میرعلایی «کلاه کلمنتیس» ِ کوندرا را ترجمه کرد تا اهمیت مبارزه با فراموشی را یادآوری کند.
عضو کانون نویسندگان بود و علیه سانسور میجنگید. در سالهای آخر عمرش تهدید میشد. اما دست از فعالیت در کانون و دست از ترجمه آثاری که در برای مقاومت در برابر حکومت معنیدار بودند دست برنداشت.
کاش کوندرا حداقل نام میرعلایی را شنیده بود و میدید که جایی در صحاری خاورمیانه عدهای کلامش را که «نبرد علیه قدرت نبرد علیه فراموشیست» زندگی میکنند. و میمیرند.
@ghatlha
👍2
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
ترجمهی بیسانسور رمان «رژهی عید پاک»
نوشتهی ریچارد یتس
برگردان مصطفی مهریزی
از ریچارد یتس پیشتر رمان «جادهی انقلابی» به فارسی برگردانده شده است. فیلم «جادهی انقلابی» بهکارگردانی سام مندس هم اقتباسی است از این رمان که اگر ساخته نمیشد، شاید یتس همچنان خارج از محافل ادبی شناختهشده نمیبود. اما او از نسل نویسندگان مهم پس از جنگ دوم جهانی در آمریکاست و گاه همسنگ نویسندگانی چون همینگوی قلمداد شده و گاه دورانش را «فرانرسیده» میخوانند.
رمان «رژهی عید پاک» مانند دیگر آثار یتس و به پیروی از نقدی که فیتزجرالد به رؤیای آمریکایی داشت، نوشته شده است. این اثر بازهای چهلساله را از دههی ۱۹۳۰ تا دههی ۱۹۷۰ دربرمیگیرد. زندگی دو شخصیت اصلی بازتابی از زمانهای در حال تغییر است؛ دهههای ۴۰ و ۵۰ بهمثابهی دوران معصومیت و امید بهتصویر کشیده شده و دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی با سرخوردگی برجسته شده و همچنین تأثیر انتظارات اجتماعی بر زنان و محدودیتهای موجود در انتخابهایشان را بررسی کرده است.
وقتی اثری منتشر نمیشود، در زندگی و کار هنرمند، نویسنده یا مترجم وقفهای میافتد که باعث میشود اغلب راهش را از شک به خودش و تواناییهایش بهسختی باز کند و مدتی طول میکشد تا به کوتاهبودن دستش از روابط پی ببرد و به مشکلات نشر و معضل سانسور برسد؛ مسیری که برای بسیاری انتها ندارد و مهلک است.
برای من این مسیر ۱۰ سال طول کشید و با دیدن ازدسترفتن دوستی که خیلی برایم محترم و دوستداشتنی بود، از سر همین ناامیدی، به این نتیجه رسیدم که این رمان را در فضای مجازی منتشر کنم؛ ضمن اینکه اگر ناشر هم مییافت، گرفتار سانسور میشد و از دست میرفت.
مصطفی مهریزی
@KhabGard
اگر رمان را دانلود کردید و مایل بودید این مترجم را حمایت کنید، شمارهی کارت بانکی او در مقدمهی کتاب آمده است.
👇
نوشتهی ریچارد یتس
برگردان مصطفی مهریزی
از ریچارد یتس پیشتر رمان «جادهی انقلابی» به فارسی برگردانده شده است. فیلم «جادهی انقلابی» بهکارگردانی سام مندس هم اقتباسی است از این رمان که اگر ساخته نمیشد، شاید یتس همچنان خارج از محافل ادبی شناختهشده نمیبود. اما او از نسل نویسندگان مهم پس از جنگ دوم جهانی در آمریکاست و گاه همسنگ نویسندگانی چون همینگوی قلمداد شده و گاه دورانش را «فرانرسیده» میخوانند.
رمان «رژهی عید پاک» مانند دیگر آثار یتس و به پیروی از نقدی که فیتزجرالد به رؤیای آمریکایی داشت، نوشته شده است. این اثر بازهای چهلساله را از دههی ۱۹۳۰ تا دههی ۱۹۷۰ دربرمیگیرد. زندگی دو شخصیت اصلی بازتابی از زمانهای در حال تغییر است؛ دهههای ۴۰ و ۵۰ بهمثابهی دوران معصومیت و امید بهتصویر کشیده شده و دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی با سرخوردگی برجسته شده و همچنین تأثیر انتظارات اجتماعی بر زنان و محدودیتهای موجود در انتخابهایشان را بررسی کرده است.
وقتی اثری منتشر نمیشود، در زندگی و کار هنرمند، نویسنده یا مترجم وقفهای میافتد که باعث میشود اغلب راهش را از شک به خودش و تواناییهایش بهسختی باز کند و مدتی طول میکشد تا به کوتاهبودن دستش از روابط پی ببرد و به مشکلات نشر و معضل سانسور برسد؛ مسیری که برای بسیاری انتها ندارد و مهلک است.
برای من این مسیر ۱۰ سال طول کشید و با دیدن ازدسترفتن دوستی که خیلی برایم محترم و دوستداشتنی بود، از سر همین ناامیدی، به این نتیجه رسیدم که این رمان را در فضای مجازی منتشر کنم؛ ضمن اینکه اگر ناشر هم مییافت، گرفتار سانسور میشد و از دست میرفت.
مصطفی مهریزی
@KhabGard
اگر رمان را دانلود کردید و مایل بودید این مترجم را حمایت کنید، شمارهی کارت بانکی او در مقدمهی کتاب آمده است.
👇
Telegram
Files
ترجمهی بدون سانسور رمان «رژهی عید پاک»
نوشتهی ریچارد یتس (۱۹۷۶)
برگردان مصطفی مهریزی
نوشتهی ریچارد یتس (۱۹۷۶)
برگردان مصطفی مهریزی
👍1
Forwarded from میمآمیم (Mostafa Mehrizi)
وقتی هنرمند قادر نیست زندگیاش را از راه هنرش تأمین کند و از این مسیر زیست حرفهای داشته باشد، دستوپا بسته میشود. اما از قضا همین نوع از زیست است که میتواند به غنیتر شدن آثار و ادامهی راه هنرمند کمک کند.
بنابراین اگر دوست داشتید، هرچه دوست داشتید، دونیت کنید.
6219861054646749
بانک سامان. بهنام مصطفی مهریزی
🛑 برای تهیه نسخه چاپی میتوانید به @maajjaall پیام بدهید. هزینه چاپ کتاب ۱۵۰ هزار تومن و پست آن رایگان است.
https://t.me/mimaamim
بنابراین اگر دوست داشتید، هرچه دوست داشتید، دونیت کنید.
6219861054646749
بانک سامان. بهنام مصطفی مهریزی
🛑 برای تهیه نسخه چاپی میتوانید به @maajjaall پیام بدهید. هزینه چاپ کتاب ۱۵۰ هزار تومن و پست آن رایگان است.
https://t.me/mimaamim
Telegram
میمآمیم
یادداشتها و نوشتههای مصطفی مهریزی
👍1
Forwarded from جریانـ
💡آرته، دانشنامه فرهنگ و هنر معاصر ایران
یکی از کارهای ارزشمندی که در یک دهه اخیر آغاز شده و همچنان ادامه دارد پروژه آرته است. آرته یک پروژه غیردولتی و غیرانتفاعی است برای ثبت تاریخ شفاهی فرهنگ و هنر وادب معاصر ایران. این طرح نیمه اول دهه ۹۰ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. تا کنون با بیش از ۱۳۰ چهره فرهنگی، هنری و ادبی ایرانی مصاحبه انجام شده است.
دستاندرکاران این مجموعه، سخاوتمندانه و رایگان، تمامی مصاحبهها را به صورت تصویری و صوتی در سایت آرته قرار دادهاند. همچنین یک نسخه تدوینشده از مصاحبهها به تدریج به شکل پادکست آرته در حال انتشار است.
دیگر آن که در وبگاه (سایت) برای هر چهره یک صفحه مستقل طراحی شده است. در این صفحه علاوه بر فایل کامل صوتی و تصویری مصاحبه، زندگینامهای مختصر، گالری تصاویر و معرفی آثار مصاحبه شونده قرار دارد.
یکی از دلایل اهمیت این طرح حفظ خاطرات و تجربیات گروهی از اهالی فرهنگ است که اغلب آنان پیش و پس از این، هرگز فرصتی برای ذکر ثبت خاطرات نیافتند. در فاصله همین یک دهه و از میان حدود ۱۳۰ مصاحبهشونده آرته تا به حال ۱۷ نفر از آنان درگذشتهاند.
این پروژه در ابتدا تنها برای ثبت تاریخ شفاهی فرهنگ و هنر وادب طراحی شده بود، اما در حال حاضر - بنا بر آنچه در وبگاه آرته آمده - هدف دیگر آن ایجاد دانشنامه فرهنگ و هنر ایران است: «در پروژهی دانشنامه فرهنگ و هنر معاصر ایران و درخلالِ روایتهای بزرگان فرهنگ و هنر و ادب معاصر ایران، نام استادان و پیشکسوتانی به میان میآید که امروزه در قید حیات نیستند و نسل جوان کمتر شناختی از آنان دارد. در «آرته پدیا» زندگی و آثار این بزرگان به همراه عکس، از منابع معتبر گردآوری و ذخیره شده است تا در دسترس علاقهمندان قرار گیرد. برمبنای همین نقلقولها و با پژوهش و تلاش همکاران آرته و همراهی هنرمندان، پادکست دیگری با نام «آرته کست» تولید شده است که در آن ماجرای زندگی و آثار این استادان روایت میشود.»
عجیب آنکه این مجموعه علیرغم گستردگی زمینه و تنوع مصاحبهشنودگان، سایت شکیل، دسترسی آسان و حضور در شبکههای اجتماعی مختلف هنوز چندان شناخته شده نیست و بسیاری از علاقهمندان هنر و فرهنگ، از وجود چنین گنجینه ارزندهای بیخبرند.
نام تعدادی از مصاحبهشوندگان این پروژه تا کنون:
عبدالحسین آذرنگ، آیدین آغداشلو، ژاله آموزگار، عبدالمجید ارفعی، محمد اسماعیلی، سوسن اصلانی، فرح اصولی، ر. اعتمادی، یعقوب امامهپیچ، فاطمه امدادیان، یعقوب امدادیان، عبدالله انوار، منوچهر انور، حسن انوری، علی باباچاهی، رضا بابک، سروژ بارسقیان، محمدعلی بنیاسدی، رخشان بنیاعتماد، ایرج پارسینژاد، کامبوزیا پرتوی، احمد پژمان، آتیلا پسیانی، نصرالله پورجوادی، پرویز پورحسینی، احمد پوری، آنه محمد تاتاری، صادق تبریزی، لیلیت تریان، شاهرخ تویسرکانی، مسعود جعفری جوزانی، فریدون جنیدی، ناصر چشم آذر، ابراهیم حقیقی، واحد خاکدان، گوهر خیراندیش، بهرام دبیری، مجید درخشانی، کامبیز درمبخش، گارنیک درهاکوپیان، ایران درّودی، محمدرضا درویشی، کامبیز روشنروان، اکبر زنجانپور، مریم زندی، محمد سریر، ملیحه سعیدی، خسرو سینایی، علیاکبر شکارچی، فریدون شهبازیان، عبدالوهاب شهیدی، قباد شیوا، علیاکبر صادقی، داریوش طلایی، اکبر عالمی، کامران عدل، ژاله علو، محمدحسین عماد، فخرالدین فخرالدینی، فرهاد فخرالدینی، شاهین فرهت، داریوش فرهنگ، بیژن کامکار، هوشنگ کامکار، میرجلالالدین کزازی، نصرالله کسرائیان، لیلی گلستان، داوود گنجهای، فرشید مثقالی، جواد مجابی، کریم مجتهدی، فریدون مجلسی، حسین محجوبی، نصرت الله مسلمیان، فخری ملکپور، سیراک ملکونیان، محسن میرزایی، علی میرسپاسی، غلامحسین نامی، علی نصیریان، عبدالحسین نیکگهر، گیزلا وارگا سینایی، هارون یشایایی
⬅ وبگاه آرته (فارسی) (انگلیسی)
⬅ کانال تلگرامی آرته
⬅ پادکست آرته
⬅ کانال یوتیوب آرته
⬅ آرته کست
🔗 منبع: قدحهای نهانی
#هنر #ادبیات #موسیقی #معماری #سینما #تئاتر
#تاریخ #دانش #هنرایرانی
@Jaryaann
یکی از کارهای ارزشمندی که در یک دهه اخیر آغاز شده و همچنان ادامه دارد پروژه آرته است. آرته یک پروژه غیردولتی و غیرانتفاعی است برای ثبت تاریخ شفاهی فرهنگ و هنر وادب معاصر ایران. این طرح نیمه اول دهه ۹۰ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. تا کنون با بیش از ۱۳۰ چهره فرهنگی، هنری و ادبی ایرانی مصاحبه انجام شده است.
دستاندرکاران این مجموعه، سخاوتمندانه و رایگان، تمامی مصاحبهها را به صورت تصویری و صوتی در سایت آرته قرار دادهاند. همچنین یک نسخه تدوینشده از مصاحبهها به تدریج به شکل پادکست آرته در حال انتشار است.
دیگر آن که در وبگاه (سایت) برای هر چهره یک صفحه مستقل طراحی شده است. در این صفحه علاوه بر فایل کامل صوتی و تصویری مصاحبه، زندگینامهای مختصر، گالری تصاویر و معرفی آثار مصاحبه شونده قرار دارد.
یکی از دلایل اهمیت این طرح حفظ خاطرات و تجربیات گروهی از اهالی فرهنگ است که اغلب آنان پیش و پس از این، هرگز فرصتی برای ذکر ثبت خاطرات نیافتند. در فاصله همین یک دهه و از میان حدود ۱۳۰ مصاحبهشونده آرته تا به حال ۱۷ نفر از آنان درگذشتهاند.
این پروژه در ابتدا تنها برای ثبت تاریخ شفاهی فرهنگ و هنر وادب طراحی شده بود، اما در حال حاضر - بنا بر آنچه در وبگاه آرته آمده - هدف دیگر آن ایجاد دانشنامه فرهنگ و هنر ایران است: «در پروژهی دانشنامه فرهنگ و هنر معاصر ایران و درخلالِ روایتهای بزرگان فرهنگ و هنر و ادب معاصر ایران، نام استادان و پیشکسوتانی به میان میآید که امروزه در قید حیات نیستند و نسل جوان کمتر شناختی از آنان دارد. در «آرته پدیا» زندگی و آثار این بزرگان به همراه عکس، از منابع معتبر گردآوری و ذخیره شده است تا در دسترس علاقهمندان قرار گیرد. برمبنای همین نقلقولها و با پژوهش و تلاش همکاران آرته و همراهی هنرمندان، پادکست دیگری با نام «آرته کست» تولید شده است که در آن ماجرای زندگی و آثار این استادان روایت میشود.»
عجیب آنکه این مجموعه علیرغم گستردگی زمینه و تنوع مصاحبهشنودگان، سایت شکیل، دسترسی آسان و حضور در شبکههای اجتماعی مختلف هنوز چندان شناخته شده نیست و بسیاری از علاقهمندان هنر و فرهنگ، از وجود چنین گنجینه ارزندهای بیخبرند.
نام تعدادی از مصاحبهشوندگان این پروژه تا کنون:
عبدالحسین آذرنگ، آیدین آغداشلو، ژاله آموزگار، عبدالمجید ارفعی، محمد اسماعیلی، سوسن اصلانی، فرح اصولی، ر. اعتمادی، یعقوب امامهپیچ، فاطمه امدادیان، یعقوب امدادیان، عبدالله انوار، منوچهر انور، حسن انوری، علی باباچاهی، رضا بابک، سروژ بارسقیان، محمدعلی بنیاسدی، رخشان بنیاعتماد، ایرج پارسینژاد، کامبوزیا پرتوی، احمد پژمان، آتیلا پسیانی، نصرالله پورجوادی، پرویز پورحسینی، احمد پوری، آنه محمد تاتاری، صادق تبریزی، لیلیت تریان، شاهرخ تویسرکانی، مسعود جعفری جوزانی، فریدون جنیدی، ناصر چشم آذر، ابراهیم حقیقی، واحد خاکدان، گوهر خیراندیش، بهرام دبیری، مجید درخشانی، کامبیز درمبخش، گارنیک درهاکوپیان، ایران درّودی، محمدرضا درویشی، کامبیز روشنروان، اکبر زنجانپور، مریم زندی، محمد سریر، ملیحه سعیدی، خسرو سینایی، علیاکبر شکارچی، فریدون شهبازیان، عبدالوهاب شهیدی، قباد شیوا، علیاکبر صادقی، داریوش طلایی، اکبر عالمی، کامران عدل، ژاله علو، محمدحسین عماد، فخرالدین فخرالدینی، فرهاد فخرالدینی، شاهین فرهت، داریوش فرهنگ، بیژن کامکار، هوشنگ کامکار، میرجلالالدین کزازی، نصرالله کسرائیان، لیلی گلستان، داوود گنجهای، فرشید مثقالی، جواد مجابی، کریم مجتهدی، فریدون مجلسی، حسین محجوبی، نصرت الله مسلمیان، فخری ملکپور، سیراک ملکونیان، محسن میرزایی، علی میرسپاسی، غلامحسین نامی، علی نصیریان، عبدالحسین نیکگهر، گیزلا وارگا سینایی، هارون یشایایی
⬅ وبگاه آرته (فارسی) (انگلیسی)
⬅ کانال تلگرامی آرته
⬅ پادکست آرته
⬅ کانال یوتیوب آرته
⬅ آرته کست
🔗 منبع: قدحهای نهانی
#هنر #ادبیات #موسیقی #معماری #سینما #تئاتر
#تاریخ #دانش #هنرایرانی
@Jaryaann
مهرداد بهار در گفتوگو با گلشیری نکتهٔ جالب و دقیقی دربارهٔ رابطهٔ تاریخی ایرانیها با سلطنت میگه.
«در ذهن ایرانی، سلطنت رو در کیخسرو جستوجو میکنه و اون رو الگوی شاه مقدس میدونه اما در بهترین حالت کیکاووس نصیبش شده.»
«در ذهن ایرانی، سلطنت رو در کیخسرو جستوجو میکنه و اون رو الگوی شاه مقدس میدونه اما در بهترین حالت کیکاووس نصیبش شده.»
Forwarded from ترجمه ادب و فرهنگ عربی مسعود باب الحوائجی
امین معلوف نویسنده لبنانی،رمانی دارد به نام بندرهای شرق،معطوف به این ایده که چرا جوامع سنتیِ توتالیتر در برابر رنج افراد و شهروندان خود، واکنش مثبت و مؤثرى نشان نميدهند و با افزایش فقر و فساد و اشکال متنوعی از بزهکاری نه تنها دچار تحول نمیشوند بلکه احساس ندامت و نشانگانِ تقصیر هم در آنها پدیدار نمیشود؟
معلوف برای چنین پدیدهای،پاسخی بیوهیستریک در نظر گرفته و مینویسد:
افکارعمومی به سان یک فرد تنومند و درشت اندامی که مفعول و تسلیم بی قید وشرط خواب گشته وتنها در برابر ضربهای ناگهانی که خوابش را برآشوبد،هر ازگاهی سر از خواب برمیدارد؛شما تنها درچنین لحظاتی است که میتوانید وباید ازفرصت استفاده کرده و با یک ایدهی بسیار ساده ومختصر متقاعدش کنید_که چشم بر رنج شما بگشاید-وگرنه او به سرعت دراز خواهد کشید و غلتی خورده و با خمیازهای دوباره به استقبال خواب میرود وشما نمیتوانید مانع خوابش شوید یا به زودی بیدارش کنید.
این که کدام کنش مؤثر میتواند رگ خواب این هیولای درشت اندام را کز فرط خواب،پیکرش از فساد بویناک گشته،بجنباند و اورا از تباهیِ کرمهایی که به جانش افتادهاند آگاه کند؟دقیقا پرسش بیپاسخ این جوامع است.
معلوف برای چنین پدیدهای،پاسخی بیوهیستریک در نظر گرفته و مینویسد:
افکارعمومی به سان یک فرد تنومند و درشت اندامی که مفعول و تسلیم بی قید وشرط خواب گشته وتنها در برابر ضربهای ناگهانی که خوابش را برآشوبد،هر ازگاهی سر از خواب برمیدارد؛شما تنها درچنین لحظاتی است که میتوانید وباید ازفرصت استفاده کرده و با یک ایدهی بسیار ساده ومختصر متقاعدش کنید_که چشم بر رنج شما بگشاید-وگرنه او به سرعت دراز خواهد کشید و غلتی خورده و با خمیازهای دوباره به استقبال خواب میرود وشما نمیتوانید مانع خوابش شوید یا به زودی بیدارش کنید.
این که کدام کنش مؤثر میتواند رگ خواب این هیولای درشت اندام را کز فرط خواب،پیکرش از فساد بویناک گشته،بجنباند و اورا از تباهیِ کرمهایی که به جانش افتادهاند آگاه کند؟دقیقا پرسش بیپاسخ این جوامع است.
👍1
Forwarded from ویراستار (Hossein Javid)
سخنگوی دولت: «نگاه دولت این بوده است که قیمت نان در سطح ملی تغییر نیابد. قیمتها متناسبسازی شده است.»
یاد آن تکه از رمان ۱۹۸۴ #جرج_اورول افتادم که در آن «وزارت حقیقت» در بیانیهای اعلام میکند سهمیهی شکلات هر نفر از ۳۰ گرم در روز به ۲۰ گرم در روز «افزایش یافت»!
#در_باب_بازی_با_کلمات
حسین جاوید
@Virastaar
یاد آن تکه از رمان ۱۹۸۴ #جرج_اورول افتادم که در آن «وزارت حقیقت» در بیانیهای اعلام میکند سهمیهی شکلات هر نفر از ۳۰ گرم در روز به ۲۰ گرم در روز «افزایش یافت»!
#در_باب_بازی_با_کلمات
حسین جاوید
@Virastaar
سال 1951 است، جنگ جهانی دوم 6 سال قبل به پایان رسیده و فرانسویها حالا در روزهای خوشِ پساجنگ، در خوشبینی مفرط به آینده، سرگرم انتخاب بین دو جبهۀ شرق و غرب هستند. کمونیستهای طرفدار شوروی به سرکردگی ژان پل سارتر، شیفته و دلدادۀ حکومت شوراها و مشغول ستایش استالین هستند. چنان مفتون ایدۀ سوسیالیسمِ کمونیستی هستند که جنایات استالین را نمیبینند یا میبینند و برای آن فلسفهبافی میکنند. از سوی دیگر چپهای هم هستند که یکسره مخالف آنچه حکومت استالین در شوروی و اروپا انجام میدهند. معروفترینشان آرتور کوستلر و آلبر کامو هستند. کوستلرِ یهودی/مجار که 10 سال پیش از این، با «ظلمت در نیمروز» تمام قد علیه کمونیست شوریده بود و آلبر کاموی الجزایری/فرانسوی که بارها به کشتار کمونیستها در شرق اروپا اعتراض کرده بود. این دو ضدکمونیست بودند.
کامو بعد از فعالیتهایش در جنبش مقاومت فرانسه و نوشتن سه کتابِ بیگانه، سقوط و طاعون و بیشمار مقاله نامی پرسروصدا در ادبیات فرانسه شده بود، پس از دورانی سکوت خودخواسته و در التهاب جهان غوطهور در جنگ سرد، آخرین کتابش را نوشت؛ انسان طاغی. کامو در این اثر غیرداستانی با استفاده از آموزههای فلسفی ایپکور، لوکرتیوس، نیچه و مارکی دوساد و دیگران، به ریشههای متافیزیکی و تاریخیِ طغیان و انقلاب در انسان معاصر اروپا میپردازد و ایدۀ رایج آن روزهای فرانسه و اروپا یعنی انقلاب و شورش را رد میکند و بر طغیان یعنی اعتراض مداوم و به جای انقلاب تاکید میکند.
کامو پیش از نوشتن انسان طاغی در دو جبهه با روشنفکران فرانسوی در جدل بود. از یک طرف با سورئالیستهای انقلابی مثل آندره برتون در نزاع کلامی بود و آنها را انقلابیون کاسبکار میخواند و از سوی دیگر با کمونیستهایی مانند سارتر و مرلوپونتی(که او هم کمی بعد از کمونیسم جدا شد) بهدلیل بیتفاوتیشان به فجایع کمونیسم شوروی و ترجیح آرمانهای کمونیستی بر منافع فرانسه در جدال بود. از نمای بیرون اما تمام فرانسه کامو و سارتر را دو متفکر نزدیک به هم و فیلسوفان اگزیستانسیالیست میدانستند. این برداشت عمومی بهدلیل فلسفۀ پوچگرایی بود که هر دوی آنها به آن میاندیشیدند. اما ابزوردیسم کامو سارتر بهکلی با هم متفاوت بود و کامو همواره میکوشید خود را نه پیرو و هوادار سارتر بلکه نویسندهای مستقل بنمایاند.
انسان طاغی منتشر شد و همه منتظر واکنش و نقد سارتر بر آخرین اثر نویسندۀ نامدار و جنجالی بودند. آن روزها سارتر یکهتاز دنیای روشنفکری و فلسفۀ اگزیستانسیالیسم او محل بحث تمام روشنفکران بود. سارتر و دوبووار نشریۀ له تاون مدرن(عصر جدید) را داشتند که پرمخاطبترین رسانۀ فرانسه بود. اما سارتر اظهار نظر دربارۀ کتاب کامو را 7 ماه به تاخیر انداخت و در آخر هم فرانسیس جانسونِ جوان بود که 21 صفحه نقد و مرور بر انسان طاغی نوشت. نقدی که به فروپاشی و جدال نهایی کامو و سارتر منجر شد. هم از این جهت که نوشتۀ جانسون سراسر انتقاد بر کتاب کامو بود و هم به این دلیل که کامو از این که سارتر مستقیماً با او رودرو نشده خشمگین شد. خشمی که روزها در وجود کامو غلیان کرد و در نهایت در قالب نامهای خطاب به سردبیر له تاون مدرن (یعنی سارتر) اما بدون نام بردن از جانسون و سارتر منتشر و عمومی شد.
دوستی آنها از سوی کامو با این عبارات تمام شد.
به سردبیر:
«اما همه میدانستند که این بحث بین دو دوست بود. اگر آن را به پایان برسانی؛ همانند فیلسوفی مشهور و آزادیخواه هستی که مسئولیتش را بر عهدۀ دوست خود گذاشته و این کار را قبل از قرار گرفتن او در معرض خشونت انجام داده است که در حقیقت تیر خلاصی برای دوستیشان محسوب میشود.»
و در پاسخ سارتر اینگونه به جداییشان مهر تایید زد.
«کاموی عزیزم: دوستیِ ما بدون اشکال نبود، اما دلم برای آن تنگ خواهد شد. اگر تو امروز به این دوستی خاتمه میدهی پس بدون شک باید تمام میشد. چیزهایی که ما را به هم نزدیک کرد خیلی بیشتر از چیزهایی بود که باعث ایجاد فاصله میشد، اما همین چیزهای کم به نظر کافی بودند...»
***
اما این فقط پایان دوستی آنها بود. آن دو تا آخر عمر یکدیگر (کامو در سال 1960 و سارتر در 1980) در نوشتههای یکدیگر حضور داشتند. در قلمرو ادبیات و اندیشه، استعارگونه یکدیگر را فرا میخواندند و در جهان واقعیت هر جا که میشد کنایهای یه یکدیگر میزدند. چنانچه کامو هنگام دریافت جایزۀ نوبل با اشاره به مفهوم «تعهد» در ادبیات کنایهای زیرپوستی به سارتر و اعتقاداتش زد و سارتر نیز که سالها هجمهای علیه کامو راه انداخته بود در در سخنرانی برای مرگ کامو گفت: جدایی آنها «راه دیگری را برای باهم بودن و از دست ندادن یکدیگر در دنیای کوچک و نحیفی که به ما داده شده است». و در سالها آخر زندگیاش در مصاحبهای گفت: «کامو آخرین دوست واقعی من بود.»
کامو بعد از فعالیتهایش در جنبش مقاومت فرانسه و نوشتن سه کتابِ بیگانه، سقوط و طاعون و بیشمار مقاله نامی پرسروصدا در ادبیات فرانسه شده بود، پس از دورانی سکوت خودخواسته و در التهاب جهان غوطهور در جنگ سرد، آخرین کتابش را نوشت؛ انسان طاغی. کامو در این اثر غیرداستانی با استفاده از آموزههای فلسفی ایپکور، لوکرتیوس، نیچه و مارکی دوساد و دیگران، به ریشههای متافیزیکی و تاریخیِ طغیان و انقلاب در انسان معاصر اروپا میپردازد و ایدۀ رایج آن روزهای فرانسه و اروپا یعنی انقلاب و شورش را رد میکند و بر طغیان یعنی اعتراض مداوم و به جای انقلاب تاکید میکند.
کامو پیش از نوشتن انسان طاغی در دو جبهه با روشنفکران فرانسوی در جدل بود. از یک طرف با سورئالیستهای انقلابی مثل آندره برتون در نزاع کلامی بود و آنها را انقلابیون کاسبکار میخواند و از سوی دیگر با کمونیستهایی مانند سارتر و مرلوپونتی(که او هم کمی بعد از کمونیسم جدا شد) بهدلیل بیتفاوتیشان به فجایع کمونیسم شوروی و ترجیح آرمانهای کمونیستی بر منافع فرانسه در جدال بود. از نمای بیرون اما تمام فرانسه کامو و سارتر را دو متفکر نزدیک به هم و فیلسوفان اگزیستانسیالیست میدانستند. این برداشت عمومی بهدلیل فلسفۀ پوچگرایی بود که هر دوی آنها به آن میاندیشیدند. اما ابزوردیسم کامو سارتر بهکلی با هم متفاوت بود و کامو همواره میکوشید خود را نه پیرو و هوادار سارتر بلکه نویسندهای مستقل بنمایاند.
انسان طاغی منتشر شد و همه منتظر واکنش و نقد سارتر بر آخرین اثر نویسندۀ نامدار و جنجالی بودند. آن روزها سارتر یکهتاز دنیای روشنفکری و فلسفۀ اگزیستانسیالیسم او محل بحث تمام روشنفکران بود. سارتر و دوبووار نشریۀ له تاون مدرن(عصر جدید) را داشتند که پرمخاطبترین رسانۀ فرانسه بود. اما سارتر اظهار نظر دربارۀ کتاب کامو را 7 ماه به تاخیر انداخت و در آخر هم فرانسیس جانسونِ جوان بود که 21 صفحه نقد و مرور بر انسان طاغی نوشت. نقدی که به فروپاشی و جدال نهایی کامو و سارتر منجر شد. هم از این جهت که نوشتۀ جانسون سراسر انتقاد بر کتاب کامو بود و هم به این دلیل که کامو از این که سارتر مستقیماً با او رودرو نشده خشمگین شد. خشمی که روزها در وجود کامو غلیان کرد و در نهایت در قالب نامهای خطاب به سردبیر له تاون مدرن (یعنی سارتر) اما بدون نام بردن از جانسون و سارتر منتشر و عمومی شد.
دوستی آنها از سوی کامو با این عبارات تمام شد.
به سردبیر:
«اما همه میدانستند که این بحث بین دو دوست بود. اگر آن را به پایان برسانی؛ همانند فیلسوفی مشهور و آزادیخواه هستی که مسئولیتش را بر عهدۀ دوست خود گذاشته و این کار را قبل از قرار گرفتن او در معرض خشونت انجام داده است که در حقیقت تیر خلاصی برای دوستیشان محسوب میشود.»
و در پاسخ سارتر اینگونه به جداییشان مهر تایید زد.
«کاموی عزیزم: دوستیِ ما بدون اشکال نبود، اما دلم برای آن تنگ خواهد شد. اگر تو امروز به این دوستی خاتمه میدهی پس بدون شک باید تمام میشد. چیزهایی که ما را به هم نزدیک کرد خیلی بیشتر از چیزهایی بود که باعث ایجاد فاصله میشد، اما همین چیزهای کم به نظر کافی بودند...»
***
اما این فقط پایان دوستی آنها بود. آن دو تا آخر عمر یکدیگر (کامو در سال 1960 و سارتر در 1980) در نوشتههای یکدیگر حضور داشتند. در قلمرو ادبیات و اندیشه، استعارگونه یکدیگر را فرا میخواندند و در جهان واقعیت هر جا که میشد کنایهای یه یکدیگر میزدند. چنانچه کامو هنگام دریافت جایزۀ نوبل با اشاره به مفهوم «تعهد» در ادبیات کنایهای زیرپوستی به سارتر و اعتقاداتش زد و سارتر نیز که سالها هجمهای علیه کامو راه انداخته بود در در سخنرانی برای مرگ کامو گفت: جدایی آنها «راه دیگری را برای باهم بودن و از دست ندادن یکدیگر در دنیای کوچک و نحیفی که به ما داده شده است». و در سالها آخر زندگیاش در مصاحبهای گفت: «کامو آخرین دوست واقعی من بود.»