Audio
زیستن نه با دروغ؛ بیانیهی برای زندگی در زمانۀ ظلم
متن: الکساندر سولژنستین
ترجمه: آبتین گلکار
روایت: رامین خسروتاش
@mehreganekherad
متن: الکساندر سولژنستین
ترجمه: آبتین گلکار
روایت: رامین خسروتاش
@mehreganekherad
Forwarded from تصویر و زندگی
تصویر و زندگی
Photo
یک: همیشه از خودم پرسیدهام که چرا جادوگران را -اغلب- میسوزاندند؟ چرا مثلا به کشتن با چاقو یا حلقآویز کردن و یا شکنجه بسنده نمیکردند؟ چرا زنان در طول تاریخ بیش از مردان سوزانیده شدهاند؟ در اینجا مسئله بر سر میزان قساوت نیست بلکه بر سرِ فرم آن است. تاریخِ ساحرهسوزی به اروپا و قرون میانی محدود نمیشود و همین الان نیز در بسیاری از قبایلِ آفریقایی و شرقِ دور ادامه دارد.
دو: چه نسبتی بین ساحره و فاحشه وجود دارد؟ چرا شهر نو را آتش زدند؛ همانجا که به «قلعهی خاموشان شهره بود» و زناناش «ساکنان محل غم» نام داشتند. چرا انقلابیها اصرار داشتند تا آنجا را بسوزانند و چرا آتشنشانی از خاموشکردن بدنهای سوختهی زنان ممانعت کرد؟ چرا همیشه جملاتی همچون «اگه از خونه با این وضع بری بیرون آتیشت میزنم» مختص زنان بوده.
سوزاندن بدن -فقط و فقط به یک معناست: نفرتِ ناشی از ترس. میسوزانیم تا از زنان، امکانِ بازگشت به تن را بگیریم: یک ترس الهیاتی از امکان رستاخیز. صدای نالهی سوختنِ «ساکنان محل غم» اما تا ابد در شهر خواهد میپیچید: در روایات ابراهیمی، قیامت با صدای غرشِ کوهها و ابرها آغاز میشود و البته صدای زنانِ بیصدا.
کانال تصویر و زندگی
دو: چه نسبتی بین ساحره و فاحشه وجود دارد؟ چرا شهر نو را آتش زدند؛ همانجا که به «قلعهی خاموشان شهره بود» و زناناش «ساکنان محل غم» نام داشتند. چرا انقلابیها اصرار داشتند تا آنجا را بسوزانند و چرا آتشنشانی از خاموشکردن بدنهای سوختهی زنان ممانعت کرد؟ چرا همیشه جملاتی همچون «اگه از خونه با این وضع بری بیرون آتیشت میزنم» مختص زنان بوده.
سوزاندن بدن -فقط و فقط به یک معناست: نفرتِ ناشی از ترس. میسوزانیم تا از زنان، امکانِ بازگشت به تن را بگیریم: یک ترس الهیاتی از امکان رستاخیز. صدای نالهی سوختنِ «ساکنان محل غم» اما تا ابد در شهر خواهد میپیچید: در روایات ابراهیمی، قیامت با صدای غرشِ کوهها و ابرها آغاز میشود و البته صدای زنانِ بیصدا.
کانال تصویر و زندگی
👍1
4Shanbesoori
Samin Baghcheban
به یاد ثمین باغچهبان عزیز که یازده سال پیش همین روزها رفت:
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبهسوری
...
آی ستاره، آی ستارهبارون
چلچراغون کن شبهای ایرون
باد فروردین برخیز از البرز
گل ببارون بر پهنای ایرون
@bahmanshafa
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبهسوری
...
آی ستاره، آی ستارهبارون
چلچراغون کن شبهای ایرون
باد فروردین برخیز از البرز
گل ببارون بر پهنای ایرون
@bahmanshafa
پایانبندی این سال سخت و سیاه هم این آهنگ آقای قربانی باشه
Roozhaye Bi Gharar
Alireza Ghorbani
روزهای بی قرار
علیرضا قربانی
آهنگساز: حسام ناصری
شعر: حسین غیاثی
ناشر: موسسه فرهنگی هنری شهر آفتاب و موسسه فرهنگی هنری آهنگ اشتیاق
🌐 @AlirezaGhorbaniOfficial
علیرضا قربانی
آهنگساز: حسام ناصری
شعر: حسین غیاثی
ناشر: موسسه فرهنگی هنری شهر آفتاب و موسسه فرهنگی هنری آهنگ اشتیاق
🌐 @AlirezaGhorbaniOfficial
بهارا ، زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخهٔ بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شورهزار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
اگر خود عمر باشد، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
*هوشنگ ابتهاج
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخهٔ بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شورهزار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
اگر خود عمر باشد، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
*هوشنگ ابتهاج
بسیار گفته شده است که در ترجمههای به زبان انگلیسی (مخصوصا در رمان) مواردی از بیدقتی و گاهی بیتوجهی به اصل مفاهیم وجود دارد.
یکی از آن نمونهها ترجمۀ کتاب L'Homme révolté نوشتۀ آلبر کامو است. کتاب برای اولین بار به انگلیسی با عنوان The Rebel (شورشی) ترجمه شده است که به نظر میرسد ترجمۀ دقیقی نیست.
رونالد آرونسون نویسنده و پژوهشگر آثار کامو اینطور توضیح میدهد:
عنوانی که این اثر در دنیای انگلیسیزبان با آن شناخته شده است، همیشه تصور نادرستی از آنچه کامو میگفت، میدهد.
«شورشی» در رابطه با یک مرجع موجود و مشروع تعریف میشود که در برابر آن قیام میکند. اگر کامو میخواست این معنا را با معنای شکستِ مکررِ آن بیان کند، اصطلاحات فرانسوی دیگری مانند le rebelle (شورشی) در دسترس بودند. عبارتی که او انتخاب کرد، را میتوان با نزدیکترین معنا بهعنوان «انسان طاغی» ترجمه کرد. نمیتوان شورشی را جدا از اقتداری که علیه آن شورش میکند و اغلب هم شورش را سرکوب میکند، در نظر گرفت؛ اما «انسان طاغی» مستقل از قدرت مسلط ولی بدون هدفِ پیروزی مورد نظر «انقلابیون» در میدان میایستد.
استفادۀ مبهم کامو از «طغیان یا سرکشی انسان» قصد او را برای تشخیص انگیزۀ اصلی شورش از دوگانۀ درونی نشان میدهد: یک شورشی که قدرتی را برپا میکند و دائماً علیه آن شورش میکند و منجر به وحشتناکترین عواقب میشود در برابر یک انقلابی که در سرخوردگی نیهیلیستی به دنبال دگرگونی جهان است و با موفقیت در انجام این کار قدرت را به دست میآورد. عنوان کامو همچنین حس فردی را حفظ میکرد. درواقع انسان طاغی کسی است که در برابر جامعهای که انقلاب به راه انداخته طغیان کرده است. با توجه به نیت کامو، من از انسان طاغی استفاده خواهم کرد، حتی با وجود اینکه چنین عنوانی در زبان انگلیسی وجود ندارد.
عنوان کتاب-انسان طاغی- خواستهای برای انتخاب طرفین سیاسی بود. فرد سرکش در قلب کتاب کامو در تقابل با انقلابی ساخته شد. حتی در اولین صورتبندی اکتشافی و کمتر قطبیشدهاش، که در سال 1945 منتشر شد، شورش «اعتراض مبهمی بود که نه سیستم و نه «دلایل» را شامل میشد. این در «آزادیِ عمل محدود» اتفاق میافتد و «فقط یک دفاعیه» است. انقلاب «از یک ایده روشن آغاز میشود... در حالی که شورش حرکتی است که از تجربۀ فردی به ایده منتهی میشود.»
گذر از طغیان به انقلاب پیشرفت است و انسان طاغی اگر انقلابی نباشد هیچچیز نیست. تضاد، در واقع، بسیار محدودتر است. انقلابی درعینحال انسانی است که در حال طغیان است یا انقلابی نیست بلکه پلیس و دیوان سالاری است که علیه طغیان جرکت میکند. اما اگر او انسانی باشد که در حال شورش است، در نهایت با جبههگیری علیه انقلاب کارش پایان مییابد. تا آنجا که مطلقاً هیچ پیشرفتی از یک نگرش به نگرش دیگر وجود ندارد، بلکه همزیستی و تضاد بیپایان رو به افزایش است.
*متن بخشی از کتاب کامو و سارتر ترجمۀ مژگان اصلیان*
@wingsofdesires
یکی از آن نمونهها ترجمۀ کتاب L'Homme révolté نوشتۀ آلبر کامو است. کتاب برای اولین بار به انگلیسی با عنوان The Rebel (شورشی) ترجمه شده است که به نظر میرسد ترجمۀ دقیقی نیست.
رونالد آرونسون نویسنده و پژوهشگر آثار کامو اینطور توضیح میدهد:
عنوانی که این اثر در دنیای انگلیسیزبان با آن شناخته شده است، همیشه تصور نادرستی از آنچه کامو میگفت، میدهد.
«شورشی» در رابطه با یک مرجع موجود و مشروع تعریف میشود که در برابر آن قیام میکند. اگر کامو میخواست این معنا را با معنای شکستِ مکررِ آن بیان کند، اصطلاحات فرانسوی دیگری مانند le rebelle (شورشی) در دسترس بودند. عبارتی که او انتخاب کرد، را میتوان با نزدیکترین معنا بهعنوان «انسان طاغی» ترجمه کرد. نمیتوان شورشی را جدا از اقتداری که علیه آن شورش میکند و اغلب هم شورش را سرکوب میکند، در نظر گرفت؛ اما «انسان طاغی» مستقل از قدرت مسلط ولی بدون هدفِ پیروزی مورد نظر «انقلابیون» در میدان میایستد.
استفادۀ مبهم کامو از «طغیان یا سرکشی انسان» قصد او را برای تشخیص انگیزۀ اصلی شورش از دوگانۀ درونی نشان میدهد: یک شورشی که قدرتی را برپا میکند و دائماً علیه آن شورش میکند و منجر به وحشتناکترین عواقب میشود در برابر یک انقلابی که در سرخوردگی نیهیلیستی به دنبال دگرگونی جهان است و با موفقیت در انجام این کار قدرت را به دست میآورد. عنوان کامو همچنین حس فردی را حفظ میکرد. درواقع انسان طاغی کسی است که در برابر جامعهای که انقلاب به راه انداخته طغیان کرده است. با توجه به نیت کامو، من از انسان طاغی استفاده خواهم کرد، حتی با وجود اینکه چنین عنوانی در زبان انگلیسی وجود ندارد.
عنوان کتاب-انسان طاغی- خواستهای برای انتخاب طرفین سیاسی بود. فرد سرکش در قلب کتاب کامو در تقابل با انقلابی ساخته شد. حتی در اولین صورتبندی اکتشافی و کمتر قطبیشدهاش، که در سال 1945 منتشر شد، شورش «اعتراض مبهمی بود که نه سیستم و نه «دلایل» را شامل میشد. این در «آزادیِ عمل محدود» اتفاق میافتد و «فقط یک دفاعیه» است. انقلاب «از یک ایده روشن آغاز میشود... در حالی که شورش حرکتی است که از تجربۀ فردی به ایده منتهی میشود.»
گذر از طغیان به انقلاب پیشرفت است و انسان طاغی اگر انقلابی نباشد هیچچیز نیست. تضاد، در واقع، بسیار محدودتر است. انقلابی درعینحال انسانی است که در حال طغیان است یا انقلابی نیست بلکه پلیس و دیوان سالاری است که علیه طغیان جرکت میکند. اما اگر او انسانی باشد که در حال شورش است، در نهایت با جبههگیری علیه انقلاب کارش پایان مییابد. تا آنجا که مطلقاً هیچ پیشرفتی از یک نگرش به نگرش دیگر وجود ندارد، بلکه همزیستی و تضاد بیپایان رو به افزایش است.
*متن بخشی از کتاب کامو و سارتر ترجمۀ مژگان اصلیان*
@wingsofdesires
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#آلبر_کامو اگر اینقدر زود از دنیا نمیرفت ما احتمالا یک رمان تمام عیار فوتبالی از او داشتیم.
او عاشق فوتبال بود، دروازبان بود و در تیم دانشگاه الجزایر بازی می کرد.
آنهایی که بازیهای او را دیده بودند میگفتند، کامو یک بازیکن فرز و دریبل زن بوده اما چرا او دروازبان شد؟
مادربزرگش فوتبال را برایش قدغن کرده تا کفشهایش را خراب نکند. کاموها آدمهای خیلی فقیریاند. مادربزرگ آلبر کفشهای بزرگی برایش خریده. او شب به شب کفی کفشها را کنترل میکند. هر وقت آثار استهلاک جدیدی در آنها کشف کند، آلبر تنبیه میشود، به ناچار این شیفته فوتبال درون دروازه ایستاد تا کمتر کفشهایش را خراب کند. البته پاتریک مک کارتی میگوید دروازبان نسبت به تیم بیگانهتر و یگانهتر است و او این وجهه نمادین را در شخصیت دروازبان دوست داشته است.
در ویدیوی بالا آلبر کامو، برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۷به تماشای مسابقه فوتبال موناکو و راسینگ نشسته. خبرنگار از او دربارۀ ضعف دروازهبان میپرسد و کامو میگوید باید خودت توی دروازه باشی تا بفهمی!
@wingsofdesires
او عاشق فوتبال بود، دروازبان بود و در تیم دانشگاه الجزایر بازی می کرد.
آنهایی که بازیهای او را دیده بودند میگفتند، کامو یک بازیکن فرز و دریبل زن بوده اما چرا او دروازبان شد؟
مادربزرگش فوتبال را برایش قدغن کرده تا کفشهایش را خراب نکند. کاموها آدمهای خیلی فقیریاند. مادربزرگ آلبر کفشهای بزرگی برایش خریده. او شب به شب کفی کفشها را کنترل میکند. هر وقت آثار استهلاک جدیدی در آنها کشف کند، آلبر تنبیه میشود، به ناچار این شیفته فوتبال درون دروازه ایستاد تا کمتر کفشهایش را خراب کند. البته پاتریک مک کارتی میگوید دروازبان نسبت به تیم بیگانهتر و یگانهتر است و او این وجهه نمادین را در شخصیت دروازبان دوست داشته است.
در ویدیوی بالا آلبر کامو، برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۷به تماشای مسابقه فوتبال موناکو و راسینگ نشسته. خبرنگار از او دربارۀ ضعف دروازهبان میپرسد و کامو میگوید باید خودت توی دروازه باشی تا بفهمی!
@wingsofdesires
***
سال 1937 است، اسپانیا درگیر جنگهای داخلی است، جنگهایی که پس از کودتای بخشی از ارتش اسپانیا آغاز شد. در یکسو چپگرایان(جمهوریخواهان) و در سمت دیگر ملیگرایان به فرماندهی ژنرال فرانکو قرار دارند. در اروپا هم دوران ظهور هیتلر در آلمان و موسولینی در ایتالیاست، این دو در کنار ژنرال فرانکو جبهۀ متحدی را تشکیل دادهاند که کمی بعد یکی از بزرگترین فجایع بشری را رقم خواهند زد. آلمان و ایتالیا در جنگ داخلی اسپانیا در کنار ژنرال فرانکو میایستند و در یک روز گرم از ماه جون 1937 روستایی در ایالت باسک را مورد حملۀ هوایی قرار میدهند. گرنیکا دهکدهای تاریخی در شمال اسپانیا که سه چهارم آن زیر بمباران نیروهای هوایی آلمان با خاک یکسان میشود و صدها کشته و زخمی به جا میمانند.
کمی قبل از این ماجرا دولت اسپانیا به پیکاسو که فارغ از هیاهوی سیاست در استودیو شخصیاش در پاریس، دور از سیاست، سرگرم کار و زندگی و ماجراجوییهای عشقی با «دورا مار» معشوقۀ تازهاش بود، سفارش داد که برای نمایشگاه بینالملی پاریس اثری به نمایندگی از اسپانیا بفرستد.
اخبار فاجعۀ اسپانیا که به پاریس رسید، خون پیکاسو به جوش آمد و همان لحظۀ فکر خلق اثری به ذهنش رسید که در ردیف شاهکارهای تاریخ هنر قرار گرفت و بسیاری از منتقدان هنری آن را یکی از مهمترین نمادهای ضد جنگ نامیدند؛تابلوی «گرنیکا».
***
اثری عظیم به ابعاد 5/3 در 5/7 متر که پیکاسو بعد از روزها طرح زدن، طی یک ماه با رنگ روغن و سیاه و سفید و خاکستری روی بوم اجرایش کرد. ابعاد و تکرنگ بودنش تاثیرگذاری اثر را دوچندان میکند. سیاه و سفید بودن اثر ممکن است ناشی از اولین مواجهه و آگاهی پیکاسو با فاجعه باشد، وقتی اولین بار او هم مانند دیگر فرانسویان، شرح جنایت را در روزنامهها خواند، در میانۀ تصویر هم چیزی شبیه کلمات نقش بسته روی صفحات روزنامه دیده میشود.
در تمام مدتی که پیکاسو مشغول خلق «گرنیکا» بود، «دورا مار» از او عکس میگرفت و خلق این اثر را ثبت کرد.
«گرنیکا» نقطۀ اوج تلاشهای هنری و تحول درونی پابلو پیکاسو بود، قطعهای که بدون نگاه به تصویر بزرگتر قابل بررسی نیست. از بسیاری جهات، میتوان آن را در جایگاه تاج پادشاهی آثار پیکاسو دید؛ تمام ویژگیهای بصری که او بهخاطر آنها شهرت یافت، در ترکیببندی گرنیکا قرار گرفته و هیچ نقاشی دیگری از هنر مدرن به به چنین جایگاهی که این اثر دارد، نرسید.
پیکاسو هرگز دربارۀ نمادها و استعارههای موجود روی تصویر حرفی نزد، اما ذهن بازیگوش و چشمچران دوست دارد از هر نقطهای استعارهای بیرون بکشد و مگر لذت درک اثر هنری چیزی جز کشف و شهود است؟
تصویر پر از نماد است اما موضوع کلی آن رنج است. این قطعه درهم تنیدۀدیوانهوار، بدون کمترین فضای خالی، شش پیکر انسانی (چهار زن، یک مرد و یک کودک)، یک اسب و یک گاو نر را به تصویر می کشد. همۀ اینها در فضایی که انسان را به تنگناهراسی (کلاستروفوبیا) هدایت میکند، زیر نور لامپی که به نظر میآید از شدت درخشندگی در حال ترکیدن است قرار دارند، لامپ درخشنده و نورانیای که هیچ به روشنایی فضا کمک نکرده است. انگار که اصلا این نور درخشندۀ کورکننده لامپ نیست، منشأ نور نیست. بسیاری معتقدند این لامپ نورانی استعاره از همان بمبهایی است که بر سر اهالی گرنیکا فرود آمد. در زبان اسپانیایی la bomba معادل بمب و Lámpara معادل کلمۀ چراغ است. شباهت تلفظ این دو کلمه موجب تقویت بیشتر این حدس و استعاره میشود. به تابلو که نگاه میکنیم آثاری از اسکیس اولیۀ پیکاسو روی بوم را میبینیم، پیکاسو عمداً طرحهای اولیه را پاک نکرده است، شاید خواسته باشد ما هم دست و پا زدنهایش، کلنجار رفتنهایش، در اثر غرقشدنهایش را ببینیم و درگیری او با سوژه را فراموش نکنیم.
بیشتر چهرههایی که میبینیم بیانگر احساسات زنهایی هستند که از عذاب و ناراحتی جسمی رنج میبرند، ناامیدیشان با دهان و زبانهای تیز و اندوهشان با چشمان اشکآلودشان به تصویر کشیده شدهاند. در سمت چپ تابلو، یک زن کودک بیجانش را در آغوش دارد و رو به آسمان ناله میکند و دیگری فریادزنان، بازوان آتشگرفتهاش را رو به آسمان گرفته، آن یکی که دستش را از پنجره بیرون آورده، شمعی در دست دارد. میخواهد بگوید هنوز همهچیز تمام نشده؟ امید بدهد؟ یا میخواهد فضا را برای ما روشن کند تا عمق جنایت را ببینیم؟ نمیدانیم؛ فرض اول کلیشه است و فرض دوم هولناک.
روی زمین چهرهای که به نظر میرسد یک سرباز است و گُلی در دست دارد، تکهتکه شده، احتمالاً استعارهای از جمهوری نوپای اسپانیا که سرکوب شده، اینجا پیکاسو غیرمنتظره اما عریان حرف سیاسی میزند.
❌ادامه در قسمت بعد🔽
@wingsofdesires
سال 1937 است، اسپانیا درگیر جنگهای داخلی است، جنگهایی که پس از کودتای بخشی از ارتش اسپانیا آغاز شد. در یکسو چپگرایان(جمهوریخواهان) و در سمت دیگر ملیگرایان به فرماندهی ژنرال فرانکو قرار دارند. در اروپا هم دوران ظهور هیتلر در آلمان و موسولینی در ایتالیاست، این دو در کنار ژنرال فرانکو جبهۀ متحدی را تشکیل دادهاند که کمی بعد یکی از بزرگترین فجایع بشری را رقم خواهند زد. آلمان و ایتالیا در جنگ داخلی اسپانیا در کنار ژنرال فرانکو میایستند و در یک روز گرم از ماه جون 1937 روستایی در ایالت باسک را مورد حملۀ هوایی قرار میدهند. گرنیکا دهکدهای تاریخی در شمال اسپانیا که سه چهارم آن زیر بمباران نیروهای هوایی آلمان با خاک یکسان میشود و صدها کشته و زخمی به جا میمانند.
کمی قبل از این ماجرا دولت اسپانیا به پیکاسو که فارغ از هیاهوی سیاست در استودیو شخصیاش در پاریس، دور از سیاست، سرگرم کار و زندگی و ماجراجوییهای عشقی با «دورا مار» معشوقۀ تازهاش بود، سفارش داد که برای نمایشگاه بینالملی پاریس اثری به نمایندگی از اسپانیا بفرستد.
اخبار فاجعۀ اسپانیا که به پاریس رسید، خون پیکاسو به جوش آمد و همان لحظۀ فکر خلق اثری به ذهنش رسید که در ردیف شاهکارهای تاریخ هنر قرار گرفت و بسیاری از منتقدان هنری آن را یکی از مهمترین نمادهای ضد جنگ نامیدند؛تابلوی «گرنیکا».
***
اثری عظیم به ابعاد 5/3 در 5/7 متر که پیکاسو بعد از روزها طرح زدن، طی یک ماه با رنگ روغن و سیاه و سفید و خاکستری روی بوم اجرایش کرد. ابعاد و تکرنگ بودنش تاثیرگذاری اثر را دوچندان میکند. سیاه و سفید بودن اثر ممکن است ناشی از اولین مواجهه و آگاهی پیکاسو با فاجعه باشد، وقتی اولین بار او هم مانند دیگر فرانسویان، شرح جنایت را در روزنامهها خواند، در میانۀ تصویر هم چیزی شبیه کلمات نقش بسته روی صفحات روزنامه دیده میشود.
در تمام مدتی که پیکاسو مشغول خلق «گرنیکا» بود، «دورا مار» از او عکس میگرفت و خلق این اثر را ثبت کرد.
«گرنیکا» نقطۀ اوج تلاشهای هنری و تحول درونی پابلو پیکاسو بود، قطعهای که بدون نگاه به تصویر بزرگتر قابل بررسی نیست. از بسیاری جهات، میتوان آن را در جایگاه تاج پادشاهی آثار پیکاسو دید؛ تمام ویژگیهای بصری که او بهخاطر آنها شهرت یافت، در ترکیببندی گرنیکا قرار گرفته و هیچ نقاشی دیگری از هنر مدرن به به چنین جایگاهی که این اثر دارد، نرسید.
پیکاسو هرگز دربارۀ نمادها و استعارههای موجود روی تصویر حرفی نزد، اما ذهن بازیگوش و چشمچران دوست دارد از هر نقطهای استعارهای بیرون بکشد و مگر لذت درک اثر هنری چیزی جز کشف و شهود است؟
تصویر پر از نماد است اما موضوع کلی آن رنج است. این قطعه درهم تنیدۀدیوانهوار، بدون کمترین فضای خالی، شش پیکر انسانی (چهار زن، یک مرد و یک کودک)، یک اسب و یک گاو نر را به تصویر می کشد. همۀ اینها در فضایی که انسان را به تنگناهراسی (کلاستروفوبیا) هدایت میکند، زیر نور لامپی که به نظر میآید از شدت درخشندگی در حال ترکیدن است قرار دارند، لامپ درخشنده و نورانیای که هیچ به روشنایی فضا کمک نکرده است. انگار که اصلا این نور درخشندۀ کورکننده لامپ نیست، منشأ نور نیست. بسیاری معتقدند این لامپ نورانی استعاره از همان بمبهایی است که بر سر اهالی گرنیکا فرود آمد. در زبان اسپانیایی la bomba معادل بمب و Lámpara معادل کلمۀ چراغ است. شباهت تلفظ این دو کلمه موجب تقویت بیشتر این حدس و استعاره میشود. به تابلو که نگاه میکنیم آثاری از اسکیس اولیۀ پیکاسو روی بوم را میبینیم، پیکاسو عمداً طرحهای اولیه را پاک نکرده است، شاید خواسته باشد ما هم دست و پا زدنهایش، کلنجار رفتنهایش، در اثر غرقشدنهایش را ببینیم و درگیری او با سوژه را فراموش نکنیم.
بیشتر چهرههایی که میبینیم بیانگر احساسات زنهایی هستند که از عذاب و ناراحتی جسمی رنج میبرند، ناامیدیشان با دهان و زبانهای تیز و اندوهشان با چشمان اشکآلودشان به تصویر کشیده شدهاند. در سمت چپ تابلو، یک زن کودک بیجانش را در آغوش دارد و رو به آسمان ناله میکند و دیگری فریادزنان، بازوان آتشگرفتهاش را رو به آسمان گرفته، آن یکی که دستش را از پنجره بیرون آورده، شمعی در دست دارد. میخواهد بگوید هنوز همهچیز تمام نشده؟ امید بدهد؟ یا میخواهد فضا را برای ما روشن کند تا عمق جنایت را ببینیم؟ نمیدانیم؛ فرض اول کلیشه است و فرض دوم هولناک.
روی زمین چهرهای که به نظر میرسد یک سرباز است و گُلی در دست دارد، تکهتکه شده، احتمالاً استعارهای از جمهوری نوپای اسپانیا که سرکوب شده، اینجا پیکاسو غیرمنتظره اما عریان حرف سیاسی میزند.
❌ادامه در قسمت بعد🔽
@wingsofdesires