امسالهم مانند سالهای اخیر روی فرش قرمز اتاق نشسته بود و برای عزیز کردهی قلبش نامهی تولد مینوشت. به رسم هرسال، یک نامه برای ارسال و یک نامه.. میرفت داخل کشو کنار پنج نامهی دیگری که در انتظار ارسال بودند.
_ای بابا، امسالم باز دوتا نامه؟ خب تو که فقط یکیش رو میخوای بفرستی چرا خودتو به زحمت میندازی دوتا مینویسی.
دختر باز هم جواب هرسال را تکرار کرد: اونی که میفرستم تبریک تولدشه، ولی اینیکی حرفای دلمه که نمیتونم بهش بگم
_هرسالم که جوابت همینه، اگه نمیخوای بفرستی دیگه نوشتنت واسه چیه
+شاید یه روز جرئت پیدا کردم و همشونو باهم فرستادم.
اما هیچکس نمیدانست در دل دختر واقعا چه میگذرد.
هیچکس نمیدانست دخترک حتی جواب نامههای تولد را دریافت نمیکند چه برسد به حرفها و گلایههای تلنبار شده روی دلش. سال به سال دلگیریاش بیشتر میشد. دیگر دست و دلش به نوشتن تبریک تولد نمیرفت و نامهاش هر سال کوتاهتر از سال قبل میشد.
تولدها گذشتند، ۳۶۵روزها مثل برق و باد رد شدند، سر انجام در یکی از این سالها، دخترک تصمیم گرفت آخرین تبریک تولد را بفرستد. وسط کاغذ سفید یک “تولدت مبارک” نوشت و راهی کرد. دهمین و آخرین تبریک. نامههای دلِ بیکسش هم که چندسالی بود نوشته نمیشدند.
پس از آن دیگر قلم برای تبریک تولد عزیزِ بیانصافش خیس نکرد، اما دلِ خوش خیالش حتی منتظر جواب آخرین نامههم ماند. آخ از این انتظارات بیجا. از کسی که جواب صفحه به صفحه نامه را نداده و چه بسا کلا نخوانده، انتظار داشت به “تولدت مبارک” پاسخ دهد.
بالاخره یک روزی میرسد که دخترک آن تاریخ تولد را فراموش میکند، محبتش را وقف شخص عزیزتری میکند و تولدهای مهمتری در تقویمش ثبت میشوند.
اما آیا به چشم آن دریافت کننده آمد که دیگر نامهای درِ خانهاش را نمیزند؟ آیا فهمید کسی بعد از ده سال انتظار از او نا امید شد؟ یا اصلا فهمید که از روز تولدش نامهای کم شده یا نه؟
حقیقت تلخ بود: احتمالا نه. کسی که حضور ده سالهات را ندیده، نبودنت را هم حس نخواهد کرد. اما مهم نبود. دختر بالاخره کشو را بست؛ اینبار نامهها به مقصد نرسیده بودند، اما او به خودش رسیده بود. تقویم نو شد و بالاخره آموخت که واژهها گرانبهاتر از آنند که نذرِ آدمهای خاموش شوند.
_تکهای از افکارش
چهار/شهریور/هزاروچهارصدوپنج
_ای بابا، امسالم باز دوتا نامه؟ خب تو که فقط یکیش رو میخوای بفرستی چرا خودتو به زحمت میندازی دوتا مینویسی.
دختر باز هم جواب هرسال را تکرار کرد: اونی که میفرستم تبریک تولدشه، ولی اینیکی حرفای دلمه که نمیتونم بهش بگم
_هرسالم که جوابت همینه، اگه نمیخوای بفرستی دیگه نوشتنت واسه چیه
+شاید یه روز جرئت پیدا کردم و همشونو باهم فرستادم.
اما هیچکس نمیدانست در دل دختر واقعا چه میگذرد.
هیچکس نمیدانست دخترک حتی جواب نامههای تولد را دریافت نمیکند چه برسد به حرفها و گلایههای تلنبار شده روی دلش. سال به سال دلگیریاش بیشتر میشد. دیگر دست و دلش به نوشتن تبریک تولد نمیرفت و نامهاش هر سال کوتاهتر از سال قبل میشد.
تولدها گذشتند، ۳۶۵روزها مثل برق و باد رد شدند، سر انجام در یکی از این سالها، دخترک تصمیم گرفت آخرین تبریک تولد را بفرستد. وسط کاغذ سفید یک “تولدت مبارک” نوشت و راهی کرد. دهمین و آخرین تبریک. نامههای دلِ بیکسش هم که چندسالی بود نوشته نمیشدند.
پس از آن دیگر قلم برای تبریک تولد عزیزِ بیانصافش خیس نکرد، اما دلِ خوش خیالش حتی منتظر جواب آخرین نامههم ماند. آخ از این انتظارات بیجا. از کسی که جواب صفحه به صفحه نامه را نداده و چه بسا کلا نخوانده، انتظار داشت به “تولدت مبارک” پاسخ دهد.
بالاخره یک روزی میرسد که دخترک آن تاریخ تولد را فراموش میکند، محبتش را وقف شخص عزیزتری میکند و تولدهای مهمتری در تقویمش ثبت میشوند.
اما آیا به چشم آن دریافت کننده آمد که دیگر نامهای درِ خانهاش را نمیزند؟ آیا فهمید کسی بعد از ده سال انتظار از او نا امید شد؟ یا اصلا فهمید که از روز تولدش نامهای کم شده یا نه؟
حقیقت تلخ بود: احتمالا نه. کسی که حضور ده سالهات را ندیده، نبودنت را هم حس نخواهد کرد. اما مهم نبود. دختر بالاخره کشو را بست؛ اینبار نامهها به مقصد نرسیده بودند، اما او به خودش رسیده بود. تقویم نو شد و بالاخره آموخت که واژهها گرانبهاتر از آنند که نذرِ آدمهای خاموش شوند.
_تکهای از افکارش
چهار/شهریور/هزاروچهارصدوپنج
❤6
Fallen Star
The Neighbourhood
⭐️:
Tryna find the right time to tell you what you might not like to hear, yeah
I can feel the zeitgeist stuck inside the pipeline for some years, yeah
I wanna be your lifeline, but everybody can't be a millionaire
I'll be in the night sky, shinin' like a light on, always there
You're in my DNA, I can't get away no matter how hard I try
You're runnin' through my veins, somethin' I can't change
That's the same reason why we're
Further apart, the closer that we are
I'll keep you far away from me like a star
Hard not to fall for you, I gave you all my heart
Further apart, the closer, the closer, the closer that we are
❤1
Forwarded from دنیایِ آبی🌀
‹ فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید💌 ›
جوین باش چک میکنم.
Pooste Shir
Ebi
🪴:
اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاريک
پشت نيم شبای روشن
برای باور بودن
جايی شايد باشه شايد
برای لمس تن عشق
کسی بايد باشه بايد
که سر خستگياتو
به روی سينه بگيره
برای دلواپسی هات
واسه سادگيت بميره
Fade Into You
Mazzy Star
☀️:
I wanna hold the hand inside you
I wanna take the breath that's true
I look to you and I see nothing
I look to you to see the truth
You live your life, you go in shadows
You'll come apart and you'll go blind
Some kind of night into your darkness
Colors your eyes with what's not there
Forwarded from ازقیطریهتااورنجکانتی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ازقیطریهتااورنجکانتی
ازقیطریهتااورنجکانتی
جزئیات💚 💚 🍵
این آلبوم من رو فور کنید 🤩 پست مشخص کنید ازتون فور کنم 🤩 ویو و جذب داشته باشید 🤩
اینجا جوین باش🤩
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ᦚ در این خاطر چیست ଓ
_ باید به حال خودشون گذاشت تا برسن + آدمهارو هم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM