𝐖𝐡𝐚𝐭 𝐏𝐚𝐫𝐢𝐚 𝐑𝐞𝐚𝐝𝐬
10 subscribers
2 photos
1 link
تنها ادبیات، هنر و طبیعت رنج زندگی را قابل تحمل می‌کند. گفتند عشق را هم اضافه کن...



#music #کتاب #رمان #شعر #دیالوگ #FF #quote #Lyrics
Download Telegram
تو این مدت یه چیز رو خوب فهمیدم. قوی بودن یعنی تعادل داشتن. نه ضعف نشون دادن، نه قلدری کردن.

فراموش آباد | مهسا زهیری
#رمان
همه‌چیز به این نقطه ختم می‌شود
می‌توانم قناری خوبی باشم
و به قفس برگردم
یا
عقابی
که سال‌ها پیش
از مرز رد شده بود

بی مرزی | مهسا زهیری
#رمان
هر احساس پایانی دارد. اجازه ندهیم ذهنمان ما را گیر بی‌اندازد. بگذاریم در جریان این آمدن‌ها و رفتن‌ها، در میان این شادی‌ها و غم‌ها زندگی کنیم. زندگی امتداد و تکرار این احساس‌ها است. همراهشان باشیم و در هیچ کدامشان گیر نکنیم. در لحظه‌ها زندگی کنیم اما به هیچ لحظه‌ای دل نبندیم.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
توضیح بیشتر از این برای پونه بی‌فایده بود. آدم‌های اطراف من اکثراً تک بعدی بودند و فقط به درک خودشون از اتفاقات اهمیت می‌دادند. من هیچ وقت نمی‌تونستم بهشون بفهمونم که بعضی از نقص‌ها عین کماله.

فصل بادبادک‌ها | مهسا زهیری
#رمان
به خویشتن وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر را بر می‌گزینم؟

مارگوت بیکل
#شعر
«از دست دادن‌ها»، شبیه راه‌هایی نجات‌دهنده در زندگی‌مان ظاهر می‌شوند. ما می‌توانیم یا به این راه‌ها اعتماد کنیم و آنچه را که مدت‌ها قبل از دست داده‌ایم، رها کنیم و به استقبال تجربه‌های جدیدتر برویم و یا همچنان به «از دست داده‌هایمان» بچسبیم و هر روز بیشتر احساس درماندگی کنیم.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
ما وقتی به خود نزدیک می‌شویم، هم می‌توانیم خودمان را ببخشیم هم دیگران را.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
امروز دیگر بزرگ شده‌ایم. حالا آدم درونی ما در اختیار ما است، حالا ما سرپرست او هستیم، حالا ما قرار است دنیا را برای او به تصویر بکشیم. حالا ما قرار است او را بترسانیم یا حمایتش کنیم که تجربه کند، که بزرگ شود، که رشد کند و هم سن ما شود. حالا ما قرار است او را دوست داشته باشیم، اگر به او امنیت بدهیم، او آرام آرام بزرگ می‌شود و می‌داند هر تجربه‌ای داشته باشد ما حامی اش هستیم و دوستش خواهیم داشت. اگر او را تنها نگذاریم، او هم سن اکنون ما خواهد شد و آن روز ما با او که بهترین دوستمان است، بدون ترس زندگی را تجربه می‌کنیم؛ با آدمی هم سن خودمان در درون خودمان.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
ترسیدن به معنای احتیاط است نه کلاً منفعل شدن و هیچ کاری نکردن. بترسیم و با ترسی پخته جلو برویم.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
واقعیت انکارناپذیر این است: زندگی قرار است تمام شود. قرار است یک سری از آدمها را از دست بدهیم، قرار است هم گریه داشته باشیم و هم خنده، قرار است آدم‌هایی ضربه بزنند و آدم‌هایی مرهم شوند، قرار است تولدها و مرگ‌ها در کنار هم باشند، قرار است اطمینان کنیم و لذت ببریم و بعضی وقت‌ها پیش‌بینی‌هایمان برای پایداری «لذت و اعتماد» درست از آب در نیاید. خلاصه قرار است که زندگی دقیقاً طبق برنامه‌ریزی‌های ما جلو نرود.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
کشتن یک فرد به خاطر قتلی که انجام داده به مراتب وحشت‌انگیزتر از اقدام به قتل است. قتل به دست قانون به مراتب بدتر از کشته شدن به دست راهزنان است. کسی که شب هنگام در جنگل یا جایی دیگر به دست تباه‌کاران کشته می‌شود بدون شک تا آخرین لحظه امیدوار است که نجات یابد. نمونه‌های بسیاری وجود دارد که فردی که گلویش را بریده‌اند تا آخرین لحظه امید به زندگی را از دست نداده و با التماس تقاضای کمک می‌کند. اما در این مورد، همین امیدی که مرگ را آسان‌تر می‌سازد از محکوم می‌گریزد، مرگ حتمی است و ناامیدی محض سخت‌ترین عذابی است که گریبان او را می‌گیرد، زیرا به این حقیقت که مرگ او حتمی است و هیچ راه گریزی ندارد واقف است و بدتر از این در جهان هیچ شکنجه‌ای نیست.

ابله | فئودور داستایفسکی
#کتاب
Forwarded from کتابخونه کلاسیک
«از اینکه در نهایت می‌توانم با رنجم زندگی کنم، شگفت‌زده می شوم.»

خاطرات سوگواری / رولان بارت
​بسیاری از ما هیجان‌هایمان، لذت صمیمیت‌ها، کودکانه شاد بودن‌ها و... را محدود می‌کنیم چون می‌ترسیم روزی آن هیجان و شادی را از دست بدهیم. این رفتار در درازمدت یک خط فکری ناهشیار برای ما درست خواهد کرد و ما کم‌کم از هیچ‌چیزی و هیچ اتفاقی لذت عمیق نخواهیم برد. این خط فکری می‌تواند این باشد که با آدم‌ها صمیمی نخواهیم شد چون شاید از دستشان بدهیم. در سفرها لذت نخواهیم برد چون قرار است سفر موقت باشد. پس کلاً لذت نخواهیم برد چون لذت همیشگی نیست و بهتر است کرختی و بی‌احساسی را انتخاب کنیم چون رنجِ از دست دادن‌ها بسیار زیادتر از حس لذت‌ها و هیجان‌های موقتی است.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
راه حل رهایی از درد تجربه آن است: در درون بدن، عمیق و بدون واسطه. اگر غم است اگر خشم است اگر گناه است اگر عشق است، هر چه که هست حسش کنیم و از آن فرار نکنیم. روزی از تمام دردهایی که در بدنمان گیر کرده‌اند خسته می‌شویم. از این پرونده‌های حل نشده ناتمام در قلبمان و آن روز احتمالاً فرار نخواهیم کرد و ناچار می‌شویم با «زندگی» چشم در چشم شویم.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
با سعی در پاک کردن و فرار کردن از گذشته‌مان قسمتی از هویت خودمان را در آن خاطره جا خواهیم گذاشت.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
«گذشته‌مان» را با تمام اشتباهات، از دست دادن‌ها، انتخاب‌ها و اتفاق‌ها در آغوش کشیم. برای رهایی از رنج بهتر است خودمان را بی‌شرط و قانون در آغوش بکشیم.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
تو مثل برگ نازکی که می‌تواند با هر باد دستخوش آشفتگی شود به دنیا آمدی. تو در نهایتِ ظرافتی شگفت‌انگیز با حساسیتی عمیق نسبت به هر آنچه در اطرافت می‌گذرد به دنیا آمدی.
تو زیبا و ظریف، حساس و گیج به دنیا آمدی و در لحظه‌ای آن‌چنان با دنیایی پیچیده مملو از آدم‌هایی پیچیده‌تر برخورد کردی که گریه کردی. گریه‌ای بلند با تمام وجود. فکر می‌کنم تنها همان لحظه از زندگی‌ات این‌قدر عمیق و بی‌پروا گریه کردی و هیچ‌کس از گریه‌ات ناراحت نبود و فکر می‌کنم همان لحظه بود که تمام آن دنیای پیچیده و آدم‌های پیچیده‌ترش اجازه دادند تو هر چقدر دلت می‌خواهد گریه کنی و آنها هم در آرامش کنارت ماندند و وجودِ ظریفت را محافظت کردند، با نخستین محافظ‌هایی که همه را با آن محافظت می‌کنند: لباس و آغوش مادر.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
در تو هنوز همان وجود نازک و محتاج به محافظت وجود دارد. اما با بزرگ شدن جسمت و با ورود تو به اجتماع اتفاق دیگری رخ داد. حالا من محافظ تو هستم در مقابل وجودی حساس و آسیب‌پذیر که در درونت وجود دارد. حالا سرپرستی تو با من است.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
محافظت، تصمیم‌های پخته و رفتارهای سازگارانه با من، احساس‌های ناب درونی و وصل شدن به دنیا و آدم‌ها با تو. ما به هم احتیاج داریم تا بتوانیم زندگی را آنگونه که هست حس کنیم و جلو برویم. محافظت از من، حس کردن با تو.

تکه‌هایی از یک کل منسجم | پونه مقیمی
#کتاب
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

کاظم بهمنی
#شعر