پ.ن.
وقتی کتاب تموم شد و از عدد ۱۳
یه خاطر یه دلیلی ازش بدم می اومد
فهمیدم ۱۳ سال شد که خاطرات می نویسم
و از نیمه ی راهش هم دارم متن و رمان
و نوشته ها می نویسم... و ماندم،میمانم...
وقتی کتاب تموم شد و از عدد ۱۳
یه خاطر یه دلیلی ازش بدم می اومد
فهمیدم ۱۳ سال شد که خاطرات می نویسم
و از نیمه ی راهش هم دارم متن و رمان
و نوشته ها می نویسم... و ماندم،میمانم...
❤4
Forwarded from سرمست• (غَین.)
«من تو را برای زخم و جراحتِ زیرِ ابرویَت دلداری میدادم در حالی که خون از قلبم میچکید و دستانم از شدتِ درد و تازیانه کبود شده بود، عشقِ مرا هیچگاه زیر سوال مبر!
من حتی وقتی تکهای از وجودم زیرِ پایِ تو لِه شده بود هم دستانِ تو را رهاٰ نکردم.»
من حتی وقتی تکهای از وجودم زیرِ پایِ تو لِه شده بود هم دستانِ تو را رهاٰ نکردم.»
-غزلحمیدی
من تورا در آن زمان،
که هیچ از من نبود،
دوست داشتم،
و هرگز!
رهایت نکرده بودم.
چه شد که نام مرا،
بودنم را از یاد بردی؟
که هیچ از من نبود،
دوست داشتم،
و هرگز!
رهایت نکرده بودم.
چه شد که نام مرا،
بودنم را از یاد بردی؟
❤3
••دفتر هزاربرگ.
سومین کتابم، در ۱۴۰۵/۳/۱۳ نوشته شد. و من، از سال ۱۳۹۲ در کلاسچهارمدبستان، تا به الان که ۱۴۰۵ هست، ۱۳ سال شد و هست که مینویسم.❤️ شروعی با خاطرات نویسی، و قطراتِ نوشتن های مختلف که کم کم شروع شد.🌿 در ۲۲ سالگی، و ۱۳ اُمین سال نوشتن،. و سومین کتابی که در ۱۳خرداد…
اینکه میگم دنیا گرده،
نگاه کنید من از ۱۳ بیزار بودم و هستم
حالا امسال ۱۳ سال نوشتن وتاریخ ۱۳ خرداد
که ۳ مین ماه فصلِ وقتنگارشِ ۳ مین
کتاب بود.
میخواسته ثابت کنه، من همیشه برات
تلخ نیستم، صبر کن و بهم زمان بده.
ببین چه شد! و بله من رو شوکه کرد.
و دو سه روز درگیر این بودم نزارم
اتمام نگارشش ۱۳ بیفته! و بزنم ۱۴!
ولی خوب... دنیا گرده.
حتی اگر قبولش نداشته باشی.
یه کاری میکنهکیف کنی و از کیف کردن
کفت ببره. اره خلاصه.
البته هنوزم حال ناجالبی بهم میده
ولی خوب، نشون داد، میتونه خوب هم
باشه...
🍓5
Ba To
Haamim
-
من خطاب به: نويسنده بودنم،
کتاب هام، متن هام، دفتر خاطراتم.
و هرآنچه از این قبیل است.
: [من عزیزم تورو دوست دارم.❤️
بودنت لازممه، و لازمه واسم.💞
با تو هم طلوع دیدم هم غروب
با تو هم رقصیدم هم گریه کردم.
هم بهت خوبتو گفتم، هم گله کردم
من بی حوصله انقدر سر تو حوصله کردم.]
من خطاب به: نويسنده بودنم،
کتاب هام، متن هام، دفتر خاطراتم.
و هرآنچه از این قبیل است.
: [من عزیزم تورو دوست دارم.❤️
بودنت لازممه، و لازمه واسم.💞
با تو هم طلوع دیدم هم غروب
با تو هم رقصیدم هم گریه کردم.
هم بهت خوبتو گفتم، هم گله کردم
من بی حوصله انقدر سر تو حوصله کردم.]
❤3
••دفتر هزاربرگ.
#چهارشنبه_های_امام_رضایی :)💛🕊 - من مدیونم به این حرم تا به ابد":) -
دِلَم هَواییِ مَشهَد شُد اَلسَّلامُ عَلَیک
دِلَم کَبوتَرِ گُنبَد شُد اَلسَّلامُ عَلَیک
خوشا به حالِ تمامِ مُجاورانِ حرم
خوشا به حالِ تمامِ مُسافرانِ حرم
#چهارشنبه_امام_رضایی
دِلَم کَبوتَرِ گُنبَد شُد اَلسَّلامُ عَلَیک
خوشا به حالِ تمامِ مُجاورانِ حرم
خوشا به حالِ تمامِ مُسافرانِ حرم
#چهارشنبه_امام_رضایی
❤3🕊2
Forwarded from 𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮
دفتر هزاربرگ رو همه میشناختن؛
همیشه پر از نوشته بود، جز صفحهی آخر.
یه روز یکی پرسید:
ـ چرا صفحهی آخرو هیچوقت پر نمیکنی؟
لبخند زد و گفت:
ـ چون هنوز نفهمیدم آخر قصهم چی میشه.
شب، صفحهی آخر رو باز کرد.
فقط یه جمله اونجا بود:
«بعضی پایانها رو باید خودت شروع کنی.»
- ردِ خاطرات.
.
.
.
سکوتِ نیمهی ظهر خانه را دوست دارم.
گویی دنیا تصمیم می گیرد
همه جا را ساکت کند، همهی صدا
های اضافهی بیخودی را.
ولی یک چیزی را از قلم انداخت!
آن،گربهی طوسی رنگی که گاهی،
می آید و در حیاط سرکش میکشد!
چای را نصفه رها کردم، و یک شال
بافتنی روی شانه ام انداختم تا اندک
هوای سوز پاییز باز به جانم گیر نکند.
پله هارا به سمت پایین رفتم اما
هنوز ندیدمَش. باز صدای تَرق
تَرق را شنیدم، گوش هایم را تیز
و نگاهم را چرخاندم، دمش را که
شبیه آبنبات عصایی کرده بود دیدم!
نزدیک به زیر زمین داشت شیطنت
میکرد. پیشتهای کردم و از رو نرفت،
پیشتهی دوم من، مصادف با باز شدن
درب زیر زمین و فرار گربه بود!
زیر لب غری نثارش کردم و نگاهی
به وسیله های زیر زمین انداختم.
آمدم در را محکم ببندم که یادم آمد
باید بیلچه را برای تمیز کاری بردارم.
گشتم و میان کارتن ها پیدایش کردم.
همه جا را خاک گرفته بود.باید تمیز شود.
ولی بویش را دوست داشتم.
به بهانه ی عطر گل های بهارِ،
خوشبو شده بود. غرق بویشان شدم
و هنگام چرخیدن، ناگهانکارتنی افتاد!
همین مانده بود!
دانه دانه آن هارا چیدم و چیزی
میان آنها توجه مرا جلب کرد.
چیزی یا چیزهایی بسیاری بود
که سالها درش را باز نکرده بودم.
از جمله سررسید های خاطراتم،
دفاتر دلنوشته، و نامه هایی که
سراسر دلخوری بودند برای آن
روزهای پر سکوتم! روزهای
تنهایی و دردم!
روی یکیشان نوشته بودم:
(دیدی هیچ کس تورو دوست نداره؟
دیدی هیچ کس تورو نمیخواد؟
همه تنهات گذاشتند!؟
همشون تورو مسکن همیشگی میدیدن؟
ولی خودت وقتی توی جهنم
بودی هیچکس دستات رو
نگرفت؟ دیدی؟ دیدی!؟)
و باران بارید، اما از چشم هایم،
صفحات بعدی اما بهار و گاهی طوفان
بود! دانه به دانه ورق زدم،
چقدر اینجا من اینجا زندگی را
ادامه داده بودم.
زمان گذشته بود و من غرق
در دختری جوان، که تمام حس هارا
در جانش سخت می گذشت.
دختری که هنوز خاطراتش را
ثبت می کند و می کرد.
نمیدانم ساعت چند بود.
صدای در را شنیدم، که با جملهی
آخر خودم در دفترم بسته شده بود.
(ولی هنوزم زندگی قشنگی هاشو
داره، مثل رد خاطرات، رد زخم و رد
دوست داشتن).
در باز شد و رد دوست داشتن من،
به دنبال من میگشت. نگاهم کرد و
مرا در آغوش خود فرو برد.
باهم همه چیز را مرتب کردیم
و دست در دست هم
به خانهی دوست داشتن رفتیم.
خط آخر آن دفتر را یادم آمد کی نوشتم.
آن زمان که او وارد زندگی ام شده بود.
این گربه رفت ولی مرا به رد خاطراتی برد
که حاصلش، یادآوری زندگی ام بود.
و چه خوب که رد هارا برای
از یاد نبردن نوشته بودم.
مخصوصا رد دوست داشتن را.
باز شب رسیده بود،
صدای گربه چاشنی سکوتِ
شب شده بود. من هم با ردِ
همیشگیِ دوست داشتنیم،
چای را به رد خاطرات گره زدم.
(زد_الف) | #داستانک | ۱۴۰۵/۶/۲۶
.
.
.
سکوتِ نیمهی ظهر خانه را دوست دارم.
گویی دنیا تصمیم می گیرد
همه جا را ساکت کند، همهی صدا
های اضافهی بیخودی را.
ولی یک چیزی را از قلم انداخت!
آن،گربهی طوسی رنگی که گاهی،
می آید و در حیاط سرکش میکشد!
چای را نصفه رها کردم، و یک شال
بافتنی روی شانه ام انداختم تا اندک
هوای سوز پاییز باز به جانم گیر نکند.
پله هارا به سمت پایین رفتم اما
هنوز ندیدمَش. باز صدای تَرق
تَرق را شنیدم، گوش هایم را تیز
و نگاهم را چرخاندم، دمش را که
شبیه آبنبات عصایی کرده بود دیدم!
نزدیک به زیر زمین داشت شیطنت
میکرد. پیشتهای کردم و از رو نرفت،
پیشتهی دوم من، مصادف با باز شدن
درب زیر زمین و فرار گربه بود!
زیر لب غری نثارش کردم و نگاهی
به وسیله های زیر زمین انداختم.
آمدم در را محکم ببندم که یادم آمد
باید بیلچه را برای تمیز کاری بردارم.
گشتم و میان کارتن ها پیدایش کردم.
همه جا را خاک گرفته بود.باید تمیز شود.
ولی بویش را دوست داشتم.
به بهانه ی عطر گل های بهارِ،
خوشبو شده بود. غرق بویشان شدم
و هنگام چرخیدن، ناگهانکارتنی افتاد!
همین مانده بود!
دانه دانه آن هارا چیدم و چیزی
میان آنها توجه مرا جلب کرد.
چیزی یا چیزهایی بسیاری بود
که سالها درش را باز نکرده بودم.
از جمله سررسید های خاطراتم،
دفاتر دلنوشته، و نامه هایی که
سراسر دلخوری بودند برای آن
روزهای پر سکوتم! روزهای
تنهایی و دردم!
روی یکیشان نوشته بودم:
(دیدی هیچ کس تورو دوست نداره؟
دیدی هیچ کس تورو نمیخواد؟
همه تنهات گذاشتند!؟
همشون تورو مسکن همیشگی میدیدن؟
ولی خودت وقتی توی جهنم
بودی هیچکس دستات رو
نگرفت؟ دیدی؟ دیدی!؟)
و باران بارید، اما از چشم هایم،
صفحات بعدی اما بهار و گاهی طوفان
بود! دانه به دانه ورق زدم،
چقدر اینجا من اینجا زندگی را
ادامه داده بودم.
زمان گذشته بود و من غرق
در دختری جوان، که تمام حس هارا
در جانش سخت می گذشت.
دختری که هنوز خاطراتش را
ثبت می کند و می کرد.
نمیدانم ساعت چند بود.
صدای در را شنیدم، که با جملهی
آخر خودم در دفترم بسته شده بود.
(ولی هنوزم زندگی قشنگی هاشو
داره، مثل رد خاطرات، رد زخم و رد
دوست داشتن).
در باز شد و رد دوست داشتن من،
به دنبال من میگشت. نگاهم کرد و
مرا در آغوش خود فرو برد.
باهم همه چیز را مرتب کردیم
و دست در دست هم
به خانهی دوست داشتن رفتیم.
خط آخر آن دفتر را یادم آمد کی نوشتم.
آن زمان که او وارد زندگی ام شده بود.
این گربه رفت ولی مرا به رد خاطراتی برد
که حاصلش، یادآوری زندگی ام بود.
و چه خوب که رد هارا برای
از یاد نبردن نوشته بودم.
مخصوصا رد دوست داشتن را.
باز شب رسیده بود،
صدای گربه چاشنی سکوتِ
شب شده بود. من هم با ردِ
همیشگیِ دوست داشتنیم،
چای را به رد خاطرات گره زدم.
(زد_الف) | #داستانک | ۱۴۰۵/۶/۲۶
❤3
Forwarded from رمان | آموزش | (زد_الف)
- 🌿✨~
جایی برای ثبتِ کلمات،
همان جایی که سکوت می شکند.
و انسان تصمیم به نوشتن میگیرد.
[من با کلماتم، جهانم را میسازم؛
و دعوت میکنم از تو، از برای خواندن.♥️]
(برای خواندن جهانم، دستتو بزار اینجا.)
جایی برای ثبتِ کلمات،
همان جایی که سکوت می شکند.
و انسان تصمیم به نوشتن میگیرد.
[من با کلماتم، جهانم را میسازم؛
و دعوت میکنم از تو، از برای خواندن.♥️]
(برای خواندن جهانم، دستتو بزار اینجا.)
من کم نذاشتم...
تو زندگی شخصیم تو رفاقتم، تو رابطه احساسیم، تو خانوادهام، من همیشه تلاشم رو کردم که برای همه بهترین باشم حتی غریبهای که ازم کمک خواسته، همیشه هم وجدانم راحته، پس اگه جایی کسی رو رها کردم، یا رفتارم باهاش عوض شده نتیجه کارهای خودشه، من از خوبیای که در حق هر کسی کردم پشیمون نیستم و با یه لبخند رها کردم و رفتم.
#تکست
تو زندگی شخصیم تو رفاقتم، تو رابطه احساسیم، تو خانوادهام، من همیشه تلاشم رو کردم که برای همه بهترین باشم حتی غریبهای که ازم کمک خواسته، همیشه هم وجدانم راحته، پس اگه جایی کسی رو رها کردم، یا رفتارم باهاش عوض شده نتیجه کارهای خودشه، من از خوبیای که در حق هر کسی کردم پشیمون نیستم و با یه لبخند رها کردم و رفتم.
#تکست
حواستون به آدمای صبور زندگیتون باشه. اونام یه روز دلخور میشن و شما با تصور این که
“ این که همیشه و توی هر شرایط هست” از دلشون درنمیارید و بینتون فاصله میافته و زیادی دیر میشه.
#تکست
“ این که همیشه و توی هر شرایط هست” از دلشون درنمیارید و بینتون فاصله میافته و زیادی دیر میشه.
#تکست