زندگیمان مانند بوم نقاشی هست ، وقتی رنگ ترکیب کنی بوی شاد میده ولی به خاکستر تبدیلش کنی بوی درد و گرفتاری رو فرا میخوانند ، مانند کسی که ناامید هست و نه نوری در مقصدش هستش نه بشری که دستاش را بگیرد .
نه اونقدر شکست خورده که بگوییم ته خطهِ ، نه آنقدر موفق که خیالش راحت باشد یك جایی بین " اگر بازم تلاش کنم حتما میشه " و " دیگه دیر شده است " گیر کرده بود .
مـن تبعیـدیای بیـش نبـودم
تبعیـد در حـالـهیِ مـاه گـونـهیِ چشمـان تـو!
تبعیـد در حـالـهیِ مـاه گـونـهیِ چشمـان تـو!
هرچیزی فرق کرد بود ، بوی سردی سرمای حوالیِ پاییز رسید بود ، جای خالیش حس میشد ولی با سکوت پر از درد و با درونی طوفانی همه چیز تمام شد بود ، حتی اگر دلتنگ میشد ولی نمیتوانست بر لب بیاورد ، سخت بود بسیار سخت دردناک نتوانی ابراز کنی چقدر دلتنگِ پسرت هستی ، اما سرنوشت ؟ سرنوشت مارا از هم جدا کرد ولی بوی نبودنت در وجود من ماند بوی نبودنی که همیشه حس میشه همیشه جاش هست حتی اگر دیگر ازم متنفر باشد بازم کنارم حسش میکنم ، اری مثل قدیم بوی گرما امنیت واست نداشتم ترکم کردی ؟ یا دیگر مرا نمیخواستی ؟
ویسکیِ تو
SamiLone – Arezoo Mikonam
آرزو مــیکنم دیــگه نـبـینمت جــایی
بعضی ادما مجبورن به چشمانه هم دیگر زل بزنن و وانمود کنن هیچ خاطراتی باهم دیگه نداشتند .
ویسکیِ تو
Photo
به گمانم سکوت و آرامش اطرافم مرا به یادش میانداخت ؛ به یاد کسی که دیگر کنارم نیست و وجود ندارد . عجیب است ، نه؟ گاهی نبودنِ یک نفر ، از هزاران حضور پررنگتر میشود . انگار تمام گوشههای این دنیا هنوز ردپایی از او را در خود پنهان کردهاند ؛ در صدای باد ، در خلوت شب ، در فنجان قهوهای که سرد میشود و در حرفهایی که دیگر مخاطبی برای شنیدنشان نیست ، گاهی با خودم فکر میکنم شاید اگر زمان کمی مهربانتر بود ، هنوز میتوانستم از روزهایم برایش بگویم ، از اتفاقات کوچکی که فقط با حضور او معنا داشتند . اما حالا سهم من از او ، خاطراتیست که بیاجازه به سراغم میآیند و سکوتی که هر شب، نبودنش را به آرامی یادآوری میکند .
و چه تلخ است دلتنگی برای کسی که دیگر نمیتوانی پیدایش کنی؛ نه در میان آدمها، نه در ازدحام روزها و نه حتی در خوابهایت. انگار بخشی از من، همانجایی جا مانده که آخرین بار حضورش را باور کرده بودم.
و چه تلخ است دلتنگی برای کسی که دیگر نمیتوانی پیدایش کنی؛ نه در میان آدمها، نه در ازدحام روزها و نه حتی در خوابهایت. انگار بخشی از من، همانجایی جا مانده که آخرین بار حضورش را باور کرده بودم.
و تو حتی یکبار هم نخواستی بدانی چه بر من گذشت، وقتی تمامم را برایت گذاشتم.
گاهی کوچکترین حرفها عمیقترین زخمها را میسازند، اما من حتی ناراحتیام را هم در سکوت پنهان میکنم.