یه روزی میبینی خیلی هم مهم نیست
کم بودنای سفرهٔ شب یلدات،انارای سرخ جلوی چشمات کم باشه یا اصلا نباشه.
بعضی چیزارو هر وقتی میشه خرید اِلّا یه سِری لحظه ها که خریدنی نیستند.
میدونی هرچقدر هم قوی باشی و لبخند بزنی بازم یه جایی دلت میگیره،تنگ میشه از جای خالی بعضی آدمها.
یه روزی به خودت میای و میبینی هیچ چیز باارزش تر از خنده ها چشم ها و شب های دورهم بودن وجود نداره.
یلدا یعنی همین،
همین دل به حافظ سپردن و طولانی ترین شب سال و آرزو کردن.
من میگم بی هم بودنا قشنگ نیست تلخه،سخته،باید دل سپرد به همین لحظه هایی که میرن و هیچوقت تکرار نمیشن . . .
کم بودنای سفرهٔ شب یلدات،انارای سرخ جلوی چشمات کم باشه یا اصلا نباشه.
بعضی چیزارو هر وقتی میشه خرید اِلّا یه سِری لحظه ها که خریدنی نیستند.
میدونی هرچقدر هم قوی باشی و لبخند بزنی بازم یه جایی دلت میگیره،تنگ میشه از جای خالی بعضی آدمها.
یه روزی به خودت میای و میبینی هیچ چیز باارزش تر از خنده ها چشم ها و شب های دورهم بودن وجود نداره.
یلدا یعنی همین،
همین دل به حافظ سپردن و طولانی ترین شب سال و آرزو کردن.
من میگم بی هم بودنا قشنگ نیست تلخه،سخته،باید دل سپرد به همین لحظه هایی که میرن و هیچوقت تکرار نمیشن . . .
صبورتر شده ام
نه چون قوی ترم
چون فهمیده ام بعضی چیزها
ارزش واکنش ندارند
نه چون بی اهمیت اند
چون دیگر توانش را ندارم
چراغی در من خاموش شده
نه اتفاقی، نه ناگهانی
آهسته، با هر بار بخشیدن
با هر بار نادیده گرفتن
با هر بار امیدوار بودن بی دلیل
و حالا، فقط سکوت مانده
و تاریکی ای که، دیگر نمیترساندم
چون از نور خود گذشته ام :)
نه چون قوی ترم
چون فهمیده ام بعضی چیزها
ارزش واکنش ندارند
نه چون بی اهمیت اند
چون دیگر توانش را ندارم
چراغی در من خاموش شده
نه اتفاقی، نه ناگهانی
آهسته، با هر بار بخشیدن
با هر بار نادیده گرفتن
با هر بار امیدوار بودن بی دلیل
و حالا، فقط سکوت مانده
و تاریکی ای که، دیگر نمیترساندم
چون از نور خود گذشته ام :)
ما را هیچگاه همرنگ جماعت نمیبینی؛
آموخته ایم در اصل خود باشیم نه تشبیه دیگران.
آموخته ایم در اصل خود باشیم نه تشبیه دیگران.
تاریخ، تعداد مردگاناش را رُند میکند.
هزار و یک نفر، تبدیل میشود به هزار نفر، گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است؛
یک جنین خیالی، یک گهوارهی خالی، کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود
هوا بود که میخندید، گریه میکرد، بزرگ میشد. خلاء بود که از پلهها پایین میدوید و به طرف باغ میرفت. در میان صف، جایی برای هیچکس بود.
ویسواوا شیمبورسکا
هزار و یک نفر، تبدیل میشود به هزار نفر، گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است؛
یک جنین خیالی، یک گهوارهی خالی، کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود
هوا بود که میخندید، گریه میکرد، بزرگ میشد. خلاء بود که از پلهها پایین میدوید و به طرف باغ میرفت. در میان صف، جایی برای هیچکس بود.
ویسواوا شیمبورسکا
بعدها، به یاد خواهی آورد که عشق و آزادی در این سرزمین ارث پدری نبود که نسل به نسل به ما برسد. ما نهالِ عشق و آزادی را در کف خیابانها، در آسفالت و خون کاشتیم.
این روزها بهترین آرزویی که میشه برای کسی کرد،
داشتن یه ستـون فقـراتِ قـرص برای خـم نشدن
زیـر بـار زنـدگیــه😥🥺
داشتن یه ستـون فقـراتِ قـرص برای خـم نشدن
زیـر بـار زنـدگیــه😥🥺
هروقت توانستی داستانت را طوری تعریف کنی که وسط حرف زدن چشمانت پر نشود، آنروز دیگر جای زخمهایت خوب شده است.