جادوپیشه🫧
🪔 دیدی که یار، جز سَرِ جور و ستم نداشت بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت یا رب مگیرش ار چه دلِ چون کبوترم افکند و کُشت و عزتِ صیدِ حرم نداشت #شعرتر #حافظ
🪔
شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند
خون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟
#شعرتر
#سعدی
شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند
خون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟
#شعرتر
#سعدی
❤4
🪔
صید حرم
برای دونستن معنی این ترکیب، اول باید ببینیم حرم کجاست. حرم مکان مقدسیه، غالباً مراد کعبه است، که تا یه حد فاصل مشخصی، جنگ کردن و کشتن و شکار کردن سایر موجودات در اون حرامه.
و صید حرم به اون جانورانی اطلاق میشه که در حرمند، باید امن و آرام باشند، و شکارشون در اون مکان مقدس ممنوعه.
سعدی به عاشق میگه صید حرم، و حافظ به دل عاشق میگه صید حرم، که به نظرم استعارهی حافظ بسیار زیباتر و دلنشینتر و غمانگیزتره. عاشق حرمیه که دلش کبوتریه در اون حرم، موجودی گناهی در مکانی که شکار موجودات در اون ممنوعه. حرام در حرام! چطور دلتون میآد بکشینش درحالی که معصومه و بیپناه و نباید کشتش؟ خدا عذابتون رو زیاد کنه!
ولی حافظ وساطت میکنه و خودش حرمت رو نگه میداره، حتی وقتی معشوق این حرمت رو شکسته: «یارب مگیرش!» یعنی بابت چنین کشتاری مؤاخذهش نکن. حافظ نفرین نمیکنه، فقط میگه: «پشیمون باش!»
#شعرتر
#منبر
صید حرم
برای دونستن معنی این ترکیب، اول باید ببینیم حرم کجاست. حرم مکان مقدسیه، غالباً مراد کعبه است، که تا یه حد فاصل مشخصی، جنگ کردن و کشتن و شکار کردن سایر موجودات در اون حرامه.
و صید حرم به اون جانورانی اطلاق میشه که در حرمند، باید امن و آرام باشند، و شکارشون در اون مکان مقدس ممنوعه.
سعدی به عاشق میگه صید حرم، و حافظ به دل عاشق میگه صید حرم، که به نظرم استعارهی حافظ بسیار زیباتر و دلنشینتر و غمانگیزتره. عاشق حرمیه که دلش کبوتریه در اون حرم، موجودی گناهی در مکانی که شکار موجودات در اون ممنوعه. حرام در حرام! چطور دلتون میآد بکشینش درحالی که معصومه و بیپناه و نباید کشتش؟ خدا عذابتون رو زیاد کنه!
ولی حافظ وساطت میکنه و خودش حرمت رو نگه میداره، حتی وقتی معشوق این حرمت رو شکسته: «یارب مگیرش!» یعنی بابت چنین کشتاری مؤاخذهش نکن. حافظ نفرین نمیکنه، فقط میگه: «پشیمون باش!»
#شعرتر
#منبر
❤1🕊1
جادوپیشه🫧
🪔 شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق خلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند خون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسن قتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟ #شعرتر #سعدی
🪔
یه منبر دیگه هم برم براتون. قشنگی شعر سعدی کجاست؟ معشوق خودش کعبه است و عاشقها دورش جمع شدند، پس عاشقها صید حرم محسوب میشن، چون اطراف معشوقاند و در فضای قدسی اون قرار گرفتهند، پس قداست معشوق شامل حال اونها هم میشه و تبدیل به موجودی شدهند که مشمول حرمت فضا میشن.
اما معشوق حرمتی بهشون بخشیده که خودش نقضش میکنه؛ یعنی کعبهای که باید پناه باشه، خودش تبدیل شده به شکارچی. سبحانالله از این نبوغ!
#شعرتر
#منبر
یه منبر دیگه هم برم براتون. قشنگی شعر سعدی کجاست؟ معشوق خودش کعبه است و عاشقها دورش جمع شدند، پس عاشقها صید حرم محسوب میشن، چون اطراف معشوقاند و در فضای قدسی اون قرار گرفتهند، پس قداست معشوق شامل حال اونها هم میشه و تبدیل به موجودی شدهند که مشمول حرمت فضا میشن.
اما معشوق حرمتی بهشون بخشیده که خودش نقضش میکنه؛ یعنی کعبهای که باید پناه باشه، خودش تبدیل شده به شکارچی. سبحانالله از این نبوغ!
#شعرتر
#منبر
❤2👏1
🪔
کلاً خیلی معتقدم که شعر مثل جوکه و توضیح خرابش میکنه و یه کشف و شهود بسیار عمیق و لذتبخشی رو از آدم میگیره؛ ولی به این نتیجه رسیدم که خب این همه #شعرتر میذارم اینجا و اگه مخاطب ادبیاتی نباشه، شاید واقعاً به نظرش زیبا نیان، و بگه هه! چه عادی! لذا تصمیم گرفتم بعضی از ویژگیهای زبانی بعضی از شعرها رو که خودم فهمیدم، بنویسم و #منبر از همینجا متولد شد؛ چون یه روزی یه نفر به ما گفته و بقیهش رو ما رفتیم دنبالش تا یه جایی. و حیفه آدم شعر فارسی نفهمه و بمیره.
کلاً خیلی معتقدم که شعر مثل جوکه و توضیح خرابش میکنه و یه کشف و شهود بسیار عمیق و لذتبخشی رو از آدم میگیره؛ ولی به این نتیجه رسیدم که خب این همه #شعرتر میذارم اینجا و اگه مخاطب ادبیاتی نباشه، شاید واقعاً به نظرش زیبا نیان، و بگه هه! چه عادی! لذا تصمیم گرفتم بعضی از ویژگیهای زبانی بعضی از شعرها رو که خودم فهمیدم، بنویسم و #منبر از همینجا متولد شد؛ چون یه روزی یه نفر به ما گفته و بقیهش رو ما رفتیم دنبالش تا یه جایی. و حیفه آدم شعر فارسی نفهمه و بمیره.
❤5
🪔
تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
#شعرتر
#فروغفرخزاد
#نور
تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
#شعرتر
#فروغفرخزاد
#نور
❤1🔥1
🪔
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچچیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخۀ نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شببوست،
نه، هیچچیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
که این ترنّم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
#شعرتر
#سهرابسپهری
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچچیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخۀ نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شببوست،
نه، هیچچیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
که این ترنّم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
#شعرتر
#سهرابسپهری
💔2
🪔
هر نفسی بگوییام: «عقل تو کو؟ چه شد تو را؟»
- عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو!
هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دلِ مرا عاشق و کفزنان تو
صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بیامان تو
شیر سیاه عشق تو میکَند استخوان من
نی تو ضمان من بدی؟ پس چه شد این ضمان تو؟
#شعرتر
#مولانا
هر نفسی بگوییام: «عقل تو کو؟ چه شد تو را؟»
- عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو!
هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دلِ مرا عاشق و کفزنان تو
صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بیامان تو
شیر سیاه عشق تو میکَند استخوان من
نی تو ضمان من بدی؟ پس چه شد این ضمان تو؟
#شعرتر
#مولانا
❤3
🌻
باید با این واقعیت کنار بیام که علیرغم اینکه به همه عالم گفتم اواخر شهریور دفاعمه، فکر نمیکنم بتونم اواخر شهریور دفاع کنم. پنج جلد از پیکره مونده، فصل سه و چهار نوشته نشده. و من واقعاً دلم نمیخواد تفمالی کنم کارم رو؛ هرچند زمان برای اپلای و دکتری کم میآرم.
باید با این واقعیت کنار بیام که علیرغم اینکه به همه عالم گفتم اواخر شهریور دفاعمه، فکر نمیکنم بتونم اواخر شهریور دفاع کنم. پنج جلد از پیکره مونده، فصل سه و چهار نوشته نشده. و من واقعاً دلم نمیخواد تفمالی کنم کارم رو؛ هرچند زمان برای اپلای و دکتری کم میآرم.
❤3
🌻
زنها وجود دارند. همین نشانهی روشنفکری نظام اسلامی نیست؟ وگرنه که زن چیست دیگر؟
زنها وجود دارند. همین نشانهی روشنفکری نظام اسلامی نیست؟ وگرنه که زن چیست دیگر؟
😁2❤1
🌻
یادمه اوایل جنبش زن، زندگی، آزادی، آقای «پ» بهم گفت که اینکه بدون حجاب تو اسنپ میشینم خودخواهی منه؛ چون هزینهی نافرمانی مدنیم رو دارم میندازم رو دوش یکی دیگه؛ چون مردها بابت حجاب ما زنها جریمه میشن. جزو معدود دفعاتی بود که اختلاف نظر داشتیم و دعوامون شد. یادمه سعی کردم معقول و مؤدب باشم. الان اگه برگردم عقب، میگم اینکه ما مجبور به حجاب شدیم هم بهخاطر دول شماست. یه مقدار هزینهش رو هم شما بدید.
یادمه داداشم میگفت که این یه نویزه و دوباره سر خانمها حجاب خواهند کرد. میگفت موندنی نیست. یادمه گفتم عمراً نویز باشه. میمونه و ایران رو تغییر میده. و خوشحالم که اگه برگردم عقب جوابم همونه.
الان که به تعداد زیاد خانمهای بیحجاب و موتورسوار نگاه میکنم، میبینم که اینها فقط نشانهایه بر اتفاقی که درون زنهای ایرانی افتاد. وجود ما رو بهطور کامل تغییر داد. اعتمادبهنفس و حقخواهی که این جنبش آوانگارد تومون به وجود آورد و جهانبینیمون رو عوض کرد.
راستش خوشحالم. ما جهشی رو تجربه کردیم که اکثر مردهای ایرانی قبلش موندن، و نتونستن جلوتر بیان و نتونستن مایی که جلوتر بودیم، مایی که فرق کردیم بپذیرن. خیلیها دربرابرش مقاومت کردن. ما آزادتر و رهاتر و تکثرگراتر شدیم و خواستیم خودمون باشیم، با ذهن و بدن و روحیات خودمون و فکر نکنیم چقدر پسندیده میشیم، بلکه چقدر پسند میکنیم. دیگه شرم کمتر تو دستوپامون میپیچید و کمتر سعی کردیم خودمون و بدنمون رو بپوشونیم و مخفی کنیم.
از اون روز دارم به این شکاف نگاه میکنم که روز به روز بین زنها و مردهای ایرانی عمیقتر میشه و بازگشتناپذیرتر. فکر نمیکنم مردها بتونن این شکاف رو کم کنن یا از بین ببرن، مگه اینکه قسمتی ازشون تمامقد و در کنار زنان، جلوی قسمت دیگهای ازشون بایسته و حاضر بشه امتیازاتی فرهنگی و اجتماعی و قانونی رو پس بده که بهش تعلق نداره. و فکر نمیکنم چنین کنن.
ولی از اون طرف، زنهای جوان ما، جسورتر و مستقلتر و سالمتر و حتی زیباتر شدن، چون ابایی ندارن از نشون دادن شعلهی وجودشون بهجای خاموش کردنش. بیشتر همدیگه رو درک میکنن و بیشتر هوای هم رو دارن و بیشتر به بالا بردن همدیگه کمک میکنن. مثل فانوسی که روشن شد و با دیدن نورش، دونهدونه فانوسهای بعدی روشن میشن. ما همدیگه رو دیدیم، صدای همدیگه رو شنیدیم، و فهمیدیم مشکل یکسانی داریم: تبعیض.
حالا من نمیدونم چطور از اون جنبش تلخ ولی بینهایت ارزشمند رسیدیم به این وضعیت تخمی باز. خیلی جلوتر از جهان بودیم و دوباره درگیر دغدغههای یمنی هستیم؛ ولی اتفاقی که تو زنهای ایرانی افتاد، دکمه برگشت نداره عزیزم، ماها مادر خواهیم شد و دخترها و پسرهای ما انسانتر از نسلهای قبلی تربیت میشن. ما وظیفهمون رو در قبال خودمون و دخترهای بعد خودمون انجام دادیم، و زنانی بسیار شجاعتر از ما، مثل دختران خیابان انقلاب، سپیده رشنو و تکتک زنان گمنامی که اولینها بودند... اولین نورها، اولین فانوسها و... مدیونشونیم. چون مسئله هیچوقت یه تیکه روسری و برداشتنش نبود، هیچوقت نیست. مسئله نظام قدرتیه که با نماد روسری اعمال میشه. و ما اون نظام رو شکستیم عزیزم. ما قانون ناحق رو شکستیم و بدون پشتیبانی اون قانون، به حقمون رسیدیم. حالا بذار هر چی میخوان بگن، ما اون جنگ رو بردیم.
پ.ن: منتظر قرصها و موزها و دلقکهای زنستیزان هستم. ایشالا که این ایموجیها از سوزش کونتون کم کنه.
یادمه اوایل جنبش زن، زندگی، آزادی، آقای «پ» بهم گفت که اینکه بدون حجاب تو اسنپ میشینم خودخواهی منه؛ چون هزینهی نافرمانی مدنیم رو دارم میندازم رو دوش یکی دیگه؛ چون مردها بابت حجاب ما زنها جریمه میشن. جزو معدود دفعاتی بود که اختلاف نظر داشتیم و دعوامون شد. یادمه سعی کردم معقول و مؤدب باشم. الان اگه برگردم عقب، میگم اینکه ما مجبور به حجاب شدیم هم بهخاطر دول شماست. یه مقدار هزینهش رو هم شما بدید.
یادمه داداشم میگفت که این یه نویزه و دوباره سر خانمها حجاب خواهند کرد. میگفت موندنی نیست. یادمه گفتم عمراً نویز باشه. میمونه و ایران رو تغییر میده. و خوشحالم که اگه برگردم عقب جوابم همونه.
الان که به تعداد زیاد خانمهای بیحجاب و موتورسوار نگاه میکنم، میبینم که اینها فقط نشانهایه بر اتفاقی که درون زنهای ایرانی افتاد. وجود ما رو بهطور کامل تغییر داد. اعتمادبهنفس و حقخواهی که این جنبش آوانگارد تومون به وجود آورد و جهانبینیمون رو عوض کرد.
راستش خوشحالم. ما جهشی رو تجربه کردیم که اکثر مردهای ایرانی قبلش موندن، و نتونستن جلوتر بیان و نتونستن مایی که جلوتر بودیم، مایی که فرق کردیم بپذیرن. خیلیها دربرابرش مقاومت کردن. ما آزادتر و رهاتر و تکثرگراتر شدیم و خواستیم خودمون باشیم، با ذهن و بدن و روحیات خودمون و فکر نکنیم چقدر پسندیده میشیم، بلکه چقدر پسند میکنیم. دیگه شرم کمتر تو دستوپامون میپیچید و کمتر سعی کردیم خودمون و بدنمون رو بپوشونیم و مخفی کنیم.
از اون روز دارم به این شکاف نگاه میکنم که روز به روز بین زنها و مردهای ایرانی عمیقتر میشه و بازگشتناپذیرتر. فکر نمیکنم مردها بتونن این شکاف رو کم کنن یا از بین ببرن، مگه اینکه قسمتی ازشون تمامقد و در کنار زنان، جلوی قسمت دیگهای ازشون بایسته و حاضر بشه امتیازاتی فرهنگی و اجتماعی و قانونی رو پس بده که بهش تعلق نداره. و فکر نمیکنم چنین کنن.
ولی از اون طرف، زنهای جوان ما، جسورتر و مستقلتر و سالمتر و حتی زیباتر شدن، چون ابایی ندارن از نشون دادن شعلهی وجودشون بهجای خاموش کردنش. بیشتر همدیگه رو درک میکنن و بیشتر هوای هم رو دارن و بیشتر به بالا بردن همدیگه کمک میکنن. مثل فانوسی که روشن شد و با دیدن نورش، دونهدونه فانوسهای بعدی روشن میشن. ما همدیگه رو دیدیم، صدای همدیگه رو شنیدیم، و فهمیدیم مشکل یکسانی داریم: تبعیض.
حالا من نمیدونم چطور از اون جنبش تلخ ولی بینهایت ارزشمند رسیدیم به این وضعیت تخمی باز. خیلی جلوتر از جهان بودیم و دوباره درگیر دغدغههای یمنی هستیم؛ ولی اتفاقی که تو زنهای ایرانی افتاد، دکمه برگشت نداره عزیزم، ماها مادر خواهیم شد و دخترها و پسرهای ما انسانتر از نسلهای قبلی تربیت میشن. ما وظیفهمون رو در قبال خودمون و دخترهای بعد خودمون انجام دادیم، و زنانی بسیار شجاعتر از ما، مثل دختران خیابان انقلاب، سپیده رشنو و تکتک زنان گمنامی که اولینها بودند... اولین نورها، اولین فانوسها و... مدیونشونیم. چون مسئله هیچوقت یه تیکه روسری و برداشتنش نبود، هیچوقت نیست. مسئله نظام قدرتیه که با نماد روسری اعمال میشه. و ما اون نظام رو شکستیم عزیزم. ما قانون ناحق رو شکستیم و بدون پشتیبانی اون قانون، به حقمون رسیدیم. حالا بذار هر چی میخوان بگن، ما اون جنگ رو بردیم.
پ.ن: منتظر قرصها و موزها و دلقکهای زنستیزان هستم. ایشالا که این ایموجیها از سوزش کونتون کم کنه.
❤5👍2
🌻
و حالا بگم ها، خیلی به باباهاتون و نسلهای قبلی سخت نگیرید. تو ذاتشون رفته تموم شده. من یادمه من و بابا با هم رفتیم خیابون سال ۱۴۰۱، بعد همون موقع، دقیقاً همون لحظه که داشتیم کفش میپوشیدیم بریم بگیم «زن، زندگی، آزادی» برگشت بهم گفت: شلوارت خیلی کوتاه نیست؟:)
پدر من:)))
و حالا بگم ها، خیلی به باباهاتون و نسلهای قبلی سخت نگیرید. تو ذاتشون رفته تموم شده. من یادمه من و بابا با هم رفتیم خیابون سال ۱۴۰۱، بعد همون موقع، دقیقاً همون لحظه که داشتیم کفش میپوشیدیم بریم بگیم «زن، زندگی، آزادی» برگشت بهم گفت: شلوارت خیلی کوتاه نیست؟:)
پدر من:)))
😭7😁2
🌻
همین الان خیلی اتفاقی کانال یه خانم ایرانی رو دیدم که تو دانشگاه ملبورن داره رو تز دکتراش کار میکنه. موضوعش؟ فکر کنم دربارهی هری پاتر!
هی اون تیکه از آریزونا تو ذهنم پخش میشه که هیچچیز تصادفی نیست. هیچچیز، هیچچیز...
همین الان خیلی اتفاقی کانال یه خانم ایرانی رو دیدم که تو دانشگاه ملبورن داره رو تز دکتراش کار میکنه. موضوعش؟ فکر کنم دربارهی هری پاتر!
هی اون تیکه از آریزونا تو ذهنم پخش میشه که هیچچیز تصادفی نیست. هیچچیز، هیچچیز...
❤6🔥2👌1
🍁
یک.
فکر کنم قبلاً از این احساس گفتم که تو جمع علومسیاسیها همیشه فکر میکنم یه ادبیاتی آرمانگرام و تو جمع ادبیاتیها یه علومسیاسی واقعگرا. من نه هیچوقت اونقدر خاکستری بودم که خشکی علوم سیاسی رو تحمل کنم و نه اونقدر صورتی که وقتی استاد میگه بچهها رو باید از سیاست دور نگه داشت، نپرسم چرا!
خلاصه نتیجه این شد که میبینید و یه شترگاوپلنگی از من و ایدههام متولد شد که اسمش رو پایاننامه میذاریم.
موقعی که مطالعات آمریکا میخوندم، با پیشنهاد پژوهش دربارهی اتوپیاهای آمریکایی رفتم پیش استادهام که به دلیل قدیمی بودن موضوع رد شد.
شاید باورتون نشه که مردمان ایالات متحده تا دهه ۶۰، کپه به کپه اتوپیا میساختن تو کشورشون. از اونجایی که من هم دوازده سالی هست میخوام مطوپیا رو بسازم، خیلی برام رویکردشون جالب بود، پسر جدیجدی بیای مدینه فاضلهت رو درست کنی؟ عجب انسان باحالی! البته بگم که اکثرشون هم تهش دیستوپیا شدند ها و آخر داستان یا با بمب جمعشون کردن یا با خودکشی دستهجمعی یا با فرار اعضا. بههرحال آمریکاییها همیشه مردم جالبی بودند برام و تاریخ آمریکا رو دوست داشتم بخونم، همچنین یهودیها. کلاً مردمان دارای قوهی تخیل برام جالب و محترماند، مردمانی که سبک جدیدی از زندگی رو شروع کردند و طرحی نو درانداختهند. این ویژگی توشون میمونه و هرازچندگاهی جرقه میزنه.
فنلاندیها هم از همین مللاند و من هم که شیفتهی نظام آموزشی فنلاند، گفتم خب میشه دربارهی نظامهای آموزشیشون تحقیق کنم؟ آمریکا و فنلاند؟ گفتند سیاسیترش کن. خلاصه وصلش کردیم به یه مفهومی تو سیاست به اسم سرمایه اجتماعی، که سادهش کنم یعنی اعتماد و همکاری بین اعضای یک جامعه.
آخرش پایاننامهی من همون چیزی شد که میخواستم، تحلیلی بینارشتهای سیاسی، آموزشی، فرهنگی و فلسفی:
«تأثیر نظام آموزشی بر سرمایه اجتماعی در آمریکا و فنلاند.»
یک.
فکر کنم قبلاً از این احساس گفتم که تو جمع علومسیاسیها همیشه فکر میکنم یه ادبیاتی آرمانگرام و تو جمع ادبیاتیها یه علومسیاسی واقعگرا. من نه هیچوقت اونقدر خاکستری بودم که خشکی علوم سیاسی رو تحمل کنم و نه اونقدر صورتی که وقتی استاد میگه بچهها رو باید از سیاست دور نگه داشت، نپرسم چرا!
خلاصه نتیجه این شد که میبینید و یه شترگاوپلنگی از من و ایدههام متولد شد که اسمش رو پایاننامه میذاریم.
موقعی که مطالعات آمریکا میخوندم، با پیشنهاد پژوهش دربارهی اتوپیاهای آمریکایی رفتم پیش استادهام که به دلیل قدیمی بودن موضوع رد شد.
شاید باورتون نشه که مردمان ایالات متحده تا دهه ۶۰، کپه به کپه اتوپیا میساختن تو کشورشون. از اونجایی که من هم دوازده سالی هست میخوام مطوپیا رو بسازم، خیلی برام رویکردشون جالب بود، پسر جدیجدی بیای مدینه فاضلهت رو درست کنی؟ عجب انسان باحالی! البته بگم که اکثرشون هم تهش دیستوپیا شدند ها و آخر داستان یا با بمب جمعشون کردن یا با خودکشی دستهجمعی یا با فرار اعضا. بههرحال آمریکاییها همیشه مردم جالبی بودند برام و تاریخ آمریکا رو دوست داشتم بخونم، همچنین یهودیها. کلاً مردمان دارای قوهی تخیل برام جالب و محترماند، مردمانی که سبک جدیدی از زندگی رو شروع کردند و طرحی نو درانداختهند. این ویژگی توشون میمونه و هرازچندگاهی جرقه میزنه.
فنلاندیها هم از همین مللاند و من هم که شیفتهی نظام آموزشی فنلاند، گفتم خب میشه دربارهی نظامهای آموزشیشون تحقیق کنم؟ آمریکا و فنلاند؟ گفتند سیاسیترش کن. خلاصه وصلش کردیم به یه مفهومی تو سیاست به اسم سرمایه اجتماعی، که سادهش کنم یعنی اعتماد و همکاری بین اعضای یک جامعه.
آخرش پایاننامهی من همون چیزی شد که میخواستم، تحلیلی بینارشتهای سیاسی، آموزشی، فرهنگی و فلسفی:
«تأثیر نظام آموزشی بر سرمایه اجتماعی در آمریکا و فنلاند.»
جادوپیشه🫧
🍁 یک. فکر کنم قبلاً از این احساس گفتم که تو جمع علومسیاسیها همیشه فکر میکنم یه ادبیاتی آرمانگرام و تو جمع ادبیاتیها یه علومسیاسی واقعگرا. من نه هیچوقت اونقدر خاکستری بودم که خشکی علوم سیاسی رو تحمل کنم و نه اونقدر صورتی که وقتی استاد میگه بچهها…
🍁
دو.
از اونجایی که من مردهی بچهها و ادبیات و نویسندگیام، دوسه سالی رفته بود تو سرم که برم ادبیات کودک و نوجوان بخونم. خلاصه کلی تحقیق و انصراف بدم سیاسی رو یا ندم؟ و در بدترین وضعیت روحی ممکن کنکور ثبتنام کردم، تازه در دوران تمدید مهلت ثبتنام یهویی یادم افتاد که راستی کنکور کی بود؟ نکنه این هم از دست دادم؟ دیدم تا آخر شب تمدید شده و همون موقع تو بیآرتی ثبتنام کردم و کنکور دادم و اومدم که این تپه رو هم آباد کنم.
خلاصه اینکه چهار روز بعد از دفاع ارشد اولم، نشستم سر کلاس ارشد دومم، و شاید باورتون نشه، من از سوم راهنمایی چیزی به نام تعطیلات تجربه نکردم، تعطیلات نوروزی؟ تابستونی؟ هیچی! یعنی سه ماه یا سیزده روز واسه خودم بپلکم؟ نه جانم! ما یا تلاش خواهیم کرد، یا از عذابوجدان خواهیم مرد! بیکاری؟ نه قطعاً چند تا هندونه بزرگ برمیداریم که زیر بارش قلنج کنیم!
خب گفتم بهتون دیگه من از همین اول دبیرستان عاشق اتوپیا و دیستوپیا شدم و کل زندگیم رو کتاب ۱۹۸۴ تغییر داد. تغییر رشته دادم به انسانی و رفتم علوم سیاسی، همهش بهخاطر همین کتاب. خلاصه کتاب برای من صرف ابزاری برای سرگرمی یا آموزش نیست. تغییردهنده بنیادین جهانبینیه. من نمیتونم به جهان به جز از دریچه آرمانشهر و ویرانشهر و قدرت نگاه کنم، این هم میراثیه که ۱۹۸۴ برای من گذاشت.
لذا موضوع پایاننامهی دومم باز هم تحلیلی بینارشتهای شد از ادبیات، دیستوپیا، کودک و نوجوان، روانشناسی، فلسفه و سیاست، منتهی بدون آمار و جامعهشناسی:
«مفاهیم قدرت و مقاومت در کتابهای دیستوپیایی تألیفی و ترجمه و نقش آنها بر تخیل انتقادی نوجوانان»
دو.
از اونجایی که من مردهی بچهها و ادبیات و نویسندگیام، دوسه سالی رفته بود تو سرم که برم ادبیات کودک و نوجوان بخونم. خلاصه کلی تحقیق و انصراف بدم سیاسی رو یا ندم؟ و در بدترین وضعیت روحی ممکن کنکور ثبتنام کردم، تازه در دوران تمدید مهلت ثبتنام یهویی یادم افتاد که راستی کنکور کی بود؟ نکنه این هم از دست دادم؟ دیدم تا آخر شب تمدید شده و همون موقع تو بیآرتی ثبتنام کردم و کنکور دادم و اومدم که این تپه رو هم آباد کنم.
خلاصه اینکه چهار روز بعد از دفاع ارشد اولم، نشستم سر کلاس ارشد دومم، و شاید باورتون نشه، من از سوم راهنمایی چیزی به نام تعطیلات تجربه نکردم، تعطیلات نوروزی؟ تابستونی؟ هیچی! یعنی سه ماه یا سیزده روز واسه خودم بپلکم؟ نه جانم! ما یا تلاش خواهیم کرد، یا از عذابوجدان خواهیم مرد! بیکاری؟ نه قطعاً چند تا هندونه بزرگ برمیداریم که زیر بارش قلنج کنیم!
خب گفتم بهتون دیگه من از همین اول دبیرستان عاشق اتوپیا و دیستوپیا شدم و کل زندگیم رو کتاب ۱۹۸۴ تغییر داد. تغییر رشته دادم به انسانی و رفتم علوم سیاسی، همهش بهخاطر همین کتاب. خلاصه کتاب برای من صرف ابزاری برای سرگرمی یا آموزش نیست. تغییردهنده بنیادین جهانبینیه. من نمیتونم به جهان به جز از دریچه آرمانشهر و ویرانشهر و قدرت نگاه کنم، این هم میراثیه که ۱۹۸۴ برای من گذاشت.
لذا موضوع پایاننامهی دومم باز هم تحلیلی بینارشتهای شد از ادبیات، دیستوپیا، کودک و نوجوان، روانشناسی، فلسفه و سیاست، منتهی بدون آمار و جامعهشناسی:
«مفاهیم قدرت و مقاومت در کتابهای دیستوپیایی تألیفی و ترجمه و نقش آنها بر تخیل انتقادی نوجوانان»
❤2
جادوپیشه🫧
🍁 دو. از اونجایی که من مردهی بچهها و ادبیات و نویسندگیام، دوسه سالی رفته بود تو سرم که برم ادبیات کودک و نوجوان بخونم. خلاصه کلی تحقیق و انصراف بدم سیاسی رو یا ندم؟ و در بدترین وضعیت روحی ممکن کنکور ثبتنام کردم، تازه در دوران تمدید مهلت ثبتنام یهویی…
سه.
همهی اینها رو گفتم که بگم که این شترگاوپلنگ ترکیبی از فلسفه و سیاست و آموزش و کودک و نوجوان، دغدغهی زندگی منه. آمیزهایه از همهی اونچه که روم اثر گذاشته، بهش اهمیت میدم، و برام ذوق و انگیزه میآره. عمیقاً غرق در کار میشم و از ثانیه به ثانیهش لذت میبرم.
راستش نمیخوام ادبیات رو ادامه بدم، چون ادبیاتی نیستم، و نمیخوام علوم سیاسی رو ادامه بدم، چون سیاسی نیستم. ملغمهایم از همهی اینها، حرامزادهای که به هیچ قبیلهای تعلق نداره، ولی رنگ چشم این قبیله رو گرفته و رنگ موی قبیلهای دیگه.
و امشب، با خودم فکر کردم، اگه اینها جز من برای هیچکس مهم نباشه چی؟ اگه من فقط اهمیت بدم به اینکه کتابها چه تأثیر سیاسیای رو بچهها میذارن چی؟ یک اهمیت پوچ! برای من مهمه که فهم نوجوان از قدرت چیه، و این فهم از طریق کتابهای مدرسه توم شکل نگرفت، از طریق کتابهای خودم شکل گرفت. برای من مهمه که نوجوان در اولین تجربهی رأی دادنش به چی فکر میکنه، به کی رأی میده، بر چه اساسی؟ آیا نوجوان میدونه که یه شهروند سیاسیه؟ آیا میدونه در روابط قدرته؟ آیا میفهمه که خودش چه تأثیری بر زندگی بقیه داره و بقیه چه تأثیری روی زندگیش؟ هر کنشش چه میکنه با بقیه؟ و هر کنش بقیه چه میکنه باهاش؟ و قضیه خیلیخیلی بزرگتر از چپ هرگز نفهمید و راست خودخواه عوضی و رأی ما مهندس فلانی و باید برخاست و خواهیم دید چه خواهد شده. قضیه اصلاً به سادگی اونچه سیاستمدارها و مجریها و کارشناسها (!) میگن و آدمها رو کلیشهای دستهبندی میکنن نیست و با گفتن قضیه سر قدرته هم مسئله حل نمیشه. آیا میفهمیم با چی طرفیم؟
مسئله برای من، فهم ما از سیاست و قدرته. مسئلهای که برای پنجاه درصد آدمها مهم نیست، در حالی که تمام زندگیشون تحت شعاع اونه و برای نصفی دیگه خلاصه میشه تو جناحبندی و بحثهای سیاسی و برچسبزنی به بقیه. انگار با تیم فوتبال طرفن. طرف فمینیسته، مارکسیسته، چپه، راسته، اتریشیه، محافظهکاره، نئولیبرالیسته. خب؟ که چی؟ الان این هم حل کردی؟
راستش من دیگه از بزرگسالان بریدم. برن هر غلطی دلشون میخواد بکنن و با خودحقپنداریشون دنیا رو به چخ بدن؛ ولی مسئلهی بچهها برای من مهمه. تا بن استخوان مهمه. و اصلاً مسئلهی تربیتی نیست که نوجوان باید اینگونه فکر کند و اینگونه عمل کند. این باشه واسه نظامهای ایدئولوژیک. برای من مهمه آیا نوجوان میدونه؟ اهمیت میده؟ چطور اطلاعات کسب میکنه؟ چطور بینش به دست میآره؟ چه راهی طی میکنه برای اینکه شهروند سیاسی بشه؟ آیا این کتابها هم جزوشونه؟ خونده یا نه؟ اصلاً چیزی تو وجودش با اون کتابها تکون خورده؟ یا فقط من بودم که این کتابها زندگیم رو عوض کرد؟ و کشوندنم به عالم سیاست و آموزش و ادبیات؟
راستش برام دشواره که فکر کنم فقط من بودم که یک کتاب، یک رسانه اینقدر تونست زندگیم رو عوض کنه. من داشتم کدم رو میزدم. تو تیم برنامهنویسی مدرسه بودم و تقریباً مطمئن بودم که یا کامپیوتر میخونم یا شیمی. با ذهنیتی اساساً صفر و صدی و مهندسی. داشتم از سوراخ کلید به دنیای اون ور در نگاه میکردم و یه کتاب کلید شد برای ورود به دنیایی که نورش چشمم رو همین الان هم میزنه.
و راستش غصه میخورم. چون برای دنیای آکادمیک زیادی عملیام، برای دنیای عملی زیادی آکادمیکم، برای حوزه تعلیم و تربیت زیادی یاغیام و برای مقاومت، زیادی آموزشی. برای سیاست بیش از حد ادبیاتیام و برای ادبیات بیش از حد سیاسی.
با هر کسی که صحبت میکنم، متوجه اهمیت موضوع میشه، نوجوانهایی که خواهناخواه شهروند سیاسیان، چی از این مهمتر؟ ولی تلاش میکنه من رو در قالب خودش در بیاره، ادامه مسیر سیاست یا ادبیات یا تغییر به حوزه تعلیم و تربیت، که من هر سه رو تجربه کردم.
میدونم تهش معلم، نویسنده، پژوهشگر خواهم شد؛ و رؤیام اینه که تو همین حوزه کار کنم، بدون اینکه مجبور باشم برم دربارهی خاقانی بخونم، یا اتحادیه اروپا و...
و جدا از تمام مشکلی که از نظر سیاسی و جنسیتی و فرهنگی با ایران دارم، میدونم که اینجا واسه رؤیای آکادمیک من، زیادی کوچیک، زیادی سادهانگاره.
باید برم...
#ناگهانی
همهی اینها رو گفتم که بگم که این شترگاوپلنگ ترکیبی از فلسفه و سیاست و آموزش و کودک و نوجوان، دغدغهی زندگی منه. آمیزهایه از همهی اونچه که روم اثر گذاشته، بهش اهمیت میدم، و برام ذوق و انگیزه میآره. عمیقاً غرق در کار میشم و از ثانیه به ثانیهش لذت میبرم.
راستش نمیخوام ادبیات رو ادامه بدم، چون ادبیاتی نیستم، و نمیخوام علوم سیاسی رو ادامه بدم، چون سیاسی نیستم. ملغمهایم از همهی اینها، حرامزادهای که به هیچ قبیلهای تعلق نداره، ولی رنگ چشم این قبیله رو گرفته و رنگ موی قبیلهای دیگه.
و امشب، با خودم فکر کردم، اگه اینها جز من برای هیچکس مهم نباشه چی؟ اگه من فقط اهمیت بدم به اینکه کتابها چه تأثیر سیاسیای رو بچهها میذارن چی؟ یک اهمیت پوچ! برای من مهمه که فهم نوجوان از قدرت چیه، و این فهم از طریق کتابهای مدرسه توم شکل نگرفت، از طریق کتابهای خودم شکل گرفت. برای من مهمه که نوجوان در اولین تجربهی رأی دادنش به چی فکر میکنه، به کی رأی میده، بر چه اساسی؟ آیا نوجوان میدونه که یه شهروند سیاسیه؟ آیا میدونه در روابط قدرته؟ آیا میفهمه که خودش چه تأثیری بر زندگی بقیه داره و بقیه چه تأثیری روی زندگیش؟ هر کنشش چه میکنه با بقیه؟ و هر کنش بقیه چه میکنه باهاش؟ و قضیه خیلیخیلی بزرگتر از چپ هرگز نفهمید و راست خودخواه عوضی و رأی ما مهندس فلانی و باید برخاست و خواهیم دید چه خواهد شده. قضیه اصلاً به سادگی اونچه سیاستمدارها و مجریها و کارشناسها (!) میگن و آدمها رو کلیشهای دستهبندی میکنن نیست و با گفتن قضیه سر قدرته هم مسئله حل نمیشه. آیا میفهمیم با چی طرفیم؟
مسئله برای من، فهم ما از سیاست و قدرته. مسئلهای که برای پنجاه درصد آدمها مهم نیست، در حالی که تمام زندگیشون تحت شعاع اونه و برای نصفی دیگه خلاصه میشه تو جناحبندی و بحثهای سیاسی و برچسبزنی به بقیه. انگار با تیم فوتبال طرفن. طرف فمینیسته، مارکسیسته، چپه، راسته، اتریشیه، محافظهکاره، نئولیبرالیسته. خب؟ که چی؟ الان این هم حل کردی؟
راستش من دیگه از بزرگسالان بریدم. برن هر غلطی دلشون میخواد بکنن و با خودحقپنداریشون دنیا رو به چخ بدن؛ ولی مسئلهی بچهها برای من مهمه. تا بن استخوان مهمه. و اصلاً مسئلهی تربیتی نیست که نوجوان باید اینگونه فکر کند و اینگونه عمل کند. این باشه واسه نظامهای ایدئولوژیک. برای من مهمه آیا نوجوان میدونه؟ اهمیت میده؟ چطور اطلاعات کسب میکنه؟ چطور بینش به دست میآره؟ چه راهی طی میکنه برای اینکه شهروند سیاسی بشه؟ آیا این کتابها هم جزوشونه؟ خونده یا نه؟ اصلاً چیزی تو وجودش با اون کتابها تکون خورده؟ یا فقط من بودم که این کتابها زندگیم رو عوض کرد؟ و کشوندنم به عالم سیاست و آموزش و ادبیات؟
راستش برام دشواره که فکر کنم فقط من بودم که یک کتاب، یک رسانه اینقدر تونست زندگیم رو عوض کنه. من داشتم کدم رو میزدم. تو تیم برنامهنویسی مدرسه بودم و تقریباً مطمئن بودم که یا کامپیوتر میخونم یا شیمی. با ذهنیتی اساساً صفر و صدی و مهندسی. داشتم از سوراخ کلید به دنیای اون ور در نگاه میکردم و یه کتاب کلید شد برای ورود به دنیایی که نورش چشمم رو همین الان هم میزنه.
و راستش غصه میخورم. چون برای دنیای آکادمیک زیادی عملیام، برای دنیای عملی زیادی آکادمیکم، برای حوزه تعلیم و تربیت زیادی یاغیام و برای مقاومت، زیادی آموزشی. برای سیاست بیش از حد ادبیاتیام و برای ادبیات بیش از حد سیاسی.
با هر کسی که صحبت میکنم، متوجه اهمیت موضوع میشه، نوجوانهایی که خواهناخواه شهروند سیاسیان، چی از این مهمتر؟ ولی تلاش میکنه من رو در قالب خودش در بیاره، ادامه مسیر سیاست یا ادبیات یا تغییر به حوزه تعلیم و تربیت، که من هر سه رو تجربه کردم.
میدونم تهش معلم، نویسنده، پژوهشگر خواهم شد؛ و رؤیام اینه که تو همین حوزه کار کنم، بدون اینکه مجبور باشم برم دربارهی خاقانی بخونم، یا اتحادیه اروپا و...
و جدا از تمام مشکلی که از نظر سیاسی و جنسیتی و فرهنگی با ایران دارم، میدونم که اینجا واسه رؤیای آکادمیک من، زیادی کوچیک، زیادی سادهانگاره.
باید برم...
#ناگهانی
❤2