Forwarded from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾 (بآنی)
شکوفهسفیدمن
به خودم آمدم و دیدم این عطری که تماماً من را در بر گرفته متعلق به من نیست .
به خودم آمدم و دیدم این عطری که تماماً من را در بر گرفته متعلق به من نیست .
ذهنم تصویر تو را جلوی چشمانم میآورد ، دیدم هنگامی که نبودی چطور قلبم دلشوره داشت و بی تابیات را میکرد .
دانه عشقت را در قلبم کاشتی و کاری کردی جوانه بزند ، آنقدر رشد کرد که ، ریشههایش در بندبند وجودم پیچید ، از تمام مرز های جانم گذشت و عشقِ تو ، تمام من را در بر گرفت .
حالا تو در عمیق ترین نقطه جانم هم حضور داری و بودن تو یعنی بودن من .
اگر بروی ؛ همان غنچههایی که میخواهند به شوق تو شکفته بشوند به خارهایی تبدیل خواهند شد ،
و هربار این قلب برایت بتپد ، تیغها عمیق تر در آن فرو خواهند رفت .
اگر فصلها تغییر کنند
اگر تمام باغ خشک شود
یک شکوفه باقی خواهد ماند که نمیتواند پژمرده شود .
یک بار شکفتی برایم ، یک بار عمرم را به تو میدهم ..
چطور ادامه دهم به نوشتن از تو دردونهمن
هرچه بیشتر میگویم ، گویا هیچ چیز نگفتهام .
Forwarded from CROWNIX ( łu vıctor .)
همه فکر میکردن من برای اینجا ساخته نشدم.
دختری با استخوانهای شکننده و دستهایی که بیشتر برای ورق زدن کتابها تربیت شده بودن تا گرفتنِ لبهٔ مرگ.
شاید راست میگفتن.
اما هیچکس نگفت آدما میتونن خودشونو دوباره بسازن.
هر روز که از خواب بیدار میشم، میدونم ممکنه این آخرین روزم باشه.
هر پله، هر پرواز، هر نگاه اشتباه؛
اینجا مرگ نزدیکتر از نفس بعدی وایساده.
و میون تمام این ترسها،
بدترین بخش، اژدهایان نیستن.
بدترین بخش، اینه که قلبم کسی رو انتخاب کرده که باید از اون فاصله بگیرم.. کسی که باید کابوسم میشد نه دلیل بال بال زدن پروانههای تو دلم.
ولی شاید شجاعت همین باشه؛ این که با وجود ترس، با وجود درد،
باز هم انتخاب کنی بمونی و به خودت و انتخابهات ایمان داشته باشی.
#به_جای_او
Fourth wing
Forwarded from تـآسـیـان ٬
- سحر فراموشی - ۳ آگوست، سال ۱۸۶۹
انگشتانم سرشار از تمنا برای نجات اند. میخواهم تنم را از میان طغیان آب بالا بکشم و به ساحل زندگانی چنگ بیندازم اما بیشتر فرو میروم. زیر پایم چنان خالی میشود که با شدت به قعر اقیانوس کشیده میشوم و نفس کشیدن را از یاد میبرم. صدایی در گوشم نجوا میکند؛ اما به گونهای محو است که تنها حباب زمزمههایش را میشنوم. چشمانم در خیالی خاموش فرو رفته اند و چیزی جز لحظه شماری برای رسیدن به ماسههای کف اقیانوس ندارم. همهٔ عالم تیره است؛ گویی که بادی سرد، مهمان رگهای وجودم شده.کاش... هیچوقت از آن شب گذر نمیکردیم!
تصاویر مبهم زیادی از جلوی چشمانم میگذرند؛ خاطرات زیادی دارم. اما هیچکدام برایم آنقدر ارزشمند نیستند که بخواهم آخرین لحظاتم را برایشان صرف کنم. با این حال تو... تو تنها خواستهٔ من از تمام این هستی پوچ هستی! به همین شوق است که تلاش میکنم هرچه از تو دارم را یکبار دیگر به یاد بیاورم. دلم میخواهد تمام خاطرات کوچک و بزرگی که دست در دست ساختهایم را به آغوش بکشم!
«شب.. خیابان.. تو..»
همه چیز خیلی محو است؛ هرچه میخواهم بیشتر به یاد بیاورم بیشتر فراموش میکنم، آب عمیقتر در ریههایم جا خوش میکند و هوشیاریام را بیش از پیش از دست میدهم.
«اولین نگاه.. من.. لبخند..»
چرا ادامهاش را به خاطر نمیآورم؟ چرا.. چهرهات را نمیبینم؟
ترس تمام وجودم را فرا میگیرد؛ چشمهایم گشوده میشوند و حال، چون آتش برایت میگریند. اشکهایم میان قطرات اقیانوس گم میشوند و چون صدایم که در گلو خفه ماند، در سکوت به قعر چاه میافتند.
سرمای فراموش کردنت جانم را سبک کرده و به سطح آب رسانده است. نه نفسی مانده، نه خیالی که بخواهد یادآور تو باشد. همه چیز در سیاهی غرق است و سفیدی تو، چه پلیدانه مرا به جنون میکشاند.
کاش به شب اول بازمیگشتیم؛ شبی که تمامت را در سینه حفظ کردم و تا کمی پیش به یاد داشتم... شبی که تحول دنیایم را به همراه داشت.
ناپلئون
اگ اینجارو چک میکنین فور کنین یا تگو + آیدی تون رو تو بات بفرستید
جوین نیستید چرا فور میزنید🗿
🌚2
سَـمفونـےِ مَهتـآب '
فوروارد کنید + استیکر فیوتون ؛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM