vixenishly
9 subscribers
5 photos
2 videos
1 file
ناامید از شب طولانی که به یاد نمی‌آورم چه کردم،
جای زخم‌هایی دارم بی آنکه خاطره‌ای از آنها داشته باشم،
تاریکی نفرین‌شده‌ای که مرا کور می‌کند و از بودن خودم باز می‌دارد...
Download Telegram
منم خواب بودم
گاهی اوقات میگم من ادم قبل این ماجرا ها نمیشم
همیشه همراته
سلام تهران
چقدر از خونه دور شدم
😢1
ادما همینقدر میتونن خوب باشن
فقط با سکوت کردن
تروما خلاصه میشه =
من باید از خودم مراقبت می کردم
ان هم در مقابل کسانی ک قرار بود
از من مراقبت کنن
💔2
لاشه‌ام در این آشیانه غریب است.
جسمی زنده با روحی که سال‌هاست مرده.
بوی تعفن از جانم می‌خیزد، از تمام رویاهای نارس.
نه تعادلی مانده، نه امیدی برای پیشرفت؛ تنها پس‌رفت‌های متمادی.
کله‌ی پوچت را منفجر کن، اینجا دیگر جایی برای تو نیست.
ماشینی که چرخ‌هایش شکسته، خارج از چرخه‌ حرکت.
کافئین چشمانت را می‌بندد، محرک در خونت خمیازه می‌کشد،
الکل تو را سر‌به‌زیر می‌کند، و مرگ، تو را زنده‌تر از هر زمانی.
خفه شو از این جهان بگریز از زنجیرهای خود بیرون بیا.

ماشینی بیمار، فروریخته، تکه‌پاره از اندوه،
و جسدی که دوباره بیدار شده، بی‌آنکه خواستنی باشد.
نه برای خود، نه برای دیگران.
مسدود، در پوچی غرقه، رابطه‌ات با سرچشمه‌ حیات بریده شده.
از آن دوری کردی، و کنون تنها خود را منع می‌کنی.

سقوطت از بلندای فراخود به اعماق جهنم، مبارک باد!
تو بهترین و بدترین انسان جهانی؛
عاصی از جهان، و من خسته از تو؛ بازی بی‌پایان...
من فروپاشیده‌ام، کلافه‌ام، مغزم چون نواری بر تکرار خشم و شکست در این آتش می‌سوزد.
.
تلاش‌هایم بی‌فایده، انگیزه‌ی خاکسترشده،
نه پروازی مانده، نه امیدی برای رهایی.
که این زندگی هرگز برابر نیست.
و تو، مرده‌ای، اما سایه‌ات همچنان سنگینی می‌کند.
در شبی سورئال و طنزآمیز عجیب،
کجا برده بودیم ذهن را به حسی غریب؟
کلافه‌ام، بی‌قرار، هقق در دل،
می‌گردم میان واقعیت و مجاز شبیه اهل خلل.

آری، افسردگی؟ حسی چون زخمِ کهنه،
کارهایی که بدتر کنند، حتی صدای زنگه.
می‌ترسی و نمی‌کنی، دلیلی هم نداری،
این عدالتت است؟ خدا، چه وضع کاری!

"عدالتت کو؟!" فریاد زدم زیر سقف بی‌زمان،
"کارما؟ یا داری چایی می‌خوری آن‌سوی جهان؟"
در حال تجزیه خودم، لبخندی می‌زنم،
مثل گردشگری در دنیای زخم و نم.

ای ADHD، تو بازیگر این صحنه،
مرا می‌چرخانی میان ضعف و شکسته.
تمرکز؟ شاید، یا پروازی به ناکجا،
تغییر حال؟ آه، چیزی مثل کجا؟

خاطرات اگر حذف شوند، چه شود؟
عدالتت شاید روزی برسد که نبرد؟
در این زندان ذهن، حتی آزادی زندانی است،
اما طنز تلخ زندگی، گویا چیزی آنی است.

بیا و ببر مرا، خدا، به جایی دگر،
که آرامش باشد، به دور از این شر.
ولی شاید، همین است طعم زندگی،
شیرین و تلخ، طنزی در وهم جاودگی.
2🔥1🌚1🆒1
میان دو قطب نفس می‌کشم؛
میان خاموشی و شعله،
میان مرگ و تولد.
در تاریکیِ حفره‌ای که نامش زندگی‌ست،
شعله‌های وجود هنوز می‌سوزند،
هرچند چشم‌ها آن را نمی‌بینند.
من از دلِ همان تاریکی برخاسته‌ام —
برای دوباره زیستن،
برای دوباره سوختن.
دوقطبی


شعله‌های وجودت
در ظلماتِ حفره‌ای عمیق،
به پایان رسیدند.

چشمانِ روح‌های زرد
چنین تو را تصویر می‌کنند،
اما هنوز —
قلبت می‌تپد.

هنوز
در این دنیای فانی
حیات داری.

شعله‌های وجودت،
لمسی‌ست فراتر از درکِ
تپشِ سلول‌هایم.

نبردت هنوز ناتمام است؛
همه‌ی تو،
همه‌ی ماست.

چشمانم در انتظارِ
شعله‌ور شدنت است—
شعله‌هایی که
در روشناییِ حفره‌ای ژرف،
چشمانم را غرق می‌کند.

و من،
تو را نفس می‌کشم...
زندگی می‌کنم.

مَجوم
Live stream started
التهاب مغز


دوباره، التهابِ مغزم
مرا از درون به آتش کشیده—
آتشِ خشم،
آتشِ درد،
آتشِ غم،
آتشِ فشارِ احساسِ تو.

بودنت...
رفتنت...
ماندنت...
کدام را می‌شود لمس کرد؟

تنها،
فورانِ سکوت جاری‌ست.

چه می‌شود
که تمامِ بودنم، تویی—
و تو
التهابی بیش نیستی برای من.

پس،
سکوت باید کرد.

مَجوم
Forwarded from ADNAN
گوز گوز ناشتا 😂