سفری که به آن دست زدهام در درون من است. مثل گردش خون در رگها آنچه میبینم درون خودم است و آنچه تهدید به نظر میرسد پژواک ترسم در قلب من است.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
اگر اینجا را پیدا نمیکردیم، ما را با کشتی میفرستادند سرزمین دیگر. آنجا یا باید کشته میشدیم، یا میکُشتیم. این کار به ما نمیآمد. من در اصل کشاورزم و دوستم هم تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شده. هیچکداممان نمیخواهیم آدم بکشیم. کشته شدن که دیگر بدتر. به نظرم ناگفته پیداست.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
اول سرنیزه را فرو میکنی تو شکمش، بعد به دو طرف میچرخانی. این کار رودهها را پاره میکند. بعد طرف، به مرگِ کُندِ دردناک و ناجوری میمیرد. اما اگر سرنیزه را فرو کنی و نچرخانی، دشمنت شاید بپرد رویت و سرنیزهاش را فرو کند توی دلت. این دنیایی است که در آن به سر میبریم.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
دوشنبهی عید پاک بود. هوا گرم بود و آسمان صاف، خورشید هم وسط آسمان، گرم و روشن، اما من غرق در غم و اندوه.
بخشی از داستان ماریِ دهقان
کتاب رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
بخشی از داستان ماریِ دهقان
کتاب رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
... و لبخند میزند. لبخندی است بدون هیچ معنای پنهان یا عمیق، لبخندی است برای لبخند زدن.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
سالها پیش چیزی را دور انداختم که نباید. چیزی که بیش از هر چیز دوستش داشتم. میترسیدم که مبادا روزی از دستش بدهم. بنابراین خودم رهایش کردم. اگر قرار بود آن را از من بدزدند یا تصادفا آن را از دست بدهم، تصمیم گرفتم بهتر است خودم دورش بیندازم. البته خشمی که احساس میکردم کمرنگ نشد، قسمتی از آن بود. اما کلا خطای بزرگی بود. هرگز نباید دورش میانداختم.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
هر یک از ما چیزی را از دست میدهیم که برایمان عزیز است. فرصتهای از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن میگویند زنده بودن.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
در درون کلهی ما جای کمی هست که خاطرات را در آن انبار کنیم. اتاقی با قفسههایی نظیر این کتابخانه. و برای فهم کارکرد قلبمان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی همهچیز را گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدانها را عوض کنیم.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
غروب خورشید در شرق طولانیتر از غرب است. این را هر بچهای میداند.
سالهای سگ
گونتر گراس
سالهای سگ
گونتر گراس
آوازِ مرگِ قوها بر صحنهی تئاتر چه شکوهی در برابر نالهی مرگِ دردناکِ مگسهای رنگی در روستایی ملالتآور دارد؟
سالهای سگ
گونتر گراس
سالهای سگ
گونتر گراس
کی آنجاست و بعد از صبحانه خودش را سبک کرده و به نجاستاش نگاه میکند؟ انسان متفکری که نگران گذشتههاست.
سالهای سگ
گونتر گراس
سالهای سگ
گونتر گراس
مردم با لباس عزا به او واپسین کلمات را میگفتند: "حالا دیگه نباس تو فکر خورد و خوراک باشی." _" حالا دیگه از ضجه زدن راحت شدی" _" حالا دیگه عذاب کشیدن تموم شده و تا ابد میتونی راحت بخوابی."
سالهای سگ
گونتر گراس
سالهای سگ
گونتر گراس
اما من دیگر ناراحت نمیشوم. حتی وقتی به من میخندند همهیشان برایم عزیزند... اگر موقع نگاه کردن به آنها اینقدر غمگین نمیشدم، ممکن بود من هم همراهشان بخندم... برای این غمگین میشوم که حقیقت را نمیدانند، در حالیکه من میدانم. خدایا چقدر سخت است آدم تنها کسی باشد که حقیقت را میداند! ولی نخواهند فهمید. نه، نخواهند فهمید.
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
قبلا از اینکه مضحک به نظر برسم آنقدر ناراحت میشدم که وحشتناک بود. ناراحتیام از این نبود که مضحک به نظر برسم، ناراحتیام از این بود که مبادا واقعا مضحک باشم.
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
برایم بدیهی بود که زندگی و دنیا مثل همیشه منوط به من است. بد نیست این را هم بگویم که انگار دنیا فقط برای من خلق شده بود. اگر خودم را میکشتم، دنیا هم نیست میشد... دست کم برای من. بگذریم از اینکه بعد از من دیگر هیچچیز برای هیچکس دیگری هم وجود نمیداشت و به محض خاموشیِ ضمیرِ من کل دنیا از بین میرفت چون دنیا فقط در ضمیر من بود، در یک چشم بههمزدن مثل شبحی غیب میشد، و بدون آنکه اثری از خود باقی بگذارد محو میشد، چون این دنیا و همهی این آدمها شاید فقط جزئی از من بودهاند، یا اصلا خود من بودهاند.
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
من فقط زمینی را که ترک کردهام دوست دارم و فقط آن زمین را میتوانم دوست داشته باشم، همان زمینی که آغشته به خون من است، منِ ناسپاسِ بیچاره که به قلبم شلیک کردهام و به حیاتم خاتمه دادهام. اما من هیچوقت نشده بود که زمین را دوست نداشته باشم، هیچوقت. حتی آن شب که ترکش میکردم شاید پرشورتر از هز زمان دیگری دوستش میداشتم. آیا در این زمین جدید رنج هست؟ در زمین ما، فقط با رنج و از طریق رنج میتوانیم واقعا عشق بورزیم! راه دیگری برای عشق ورزیدن نمیشناسیم. عشق دیگری نمیشناسیم. من برای عشق ورزیدن باید رنج بکشم.
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
ولی ما صاحب علم هستیم و با کمک علم باز حقیقت را کشف خواهیم کرد، و البته حقیقت را هم فقط هنگامی میپذیریم که با عقلمان درکش کنیم. شناخت برتر از احساس است و آگاهی بر زندگی برتر از خود زندگی.
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی
رویای آدم مضحک
فئودور داستایفسکی