👆
همانطور که خواهر و برادرش، لیلا و علیرضا، تراژدی شکست پدر/شاه را به شیوهای دیگر و با افسردگی و خودکشی پرداختند، رضا پهلوی نیز در نقش خودشیفتهای فرو میرود که میگوید: «من پسر شاهم، هیچکاری جز اجرای این نقش نمی کنم و میخواهم آن را احیا کنم. تا مردم متوجه بشوند چه گناهی کردند و مکافاتش جمهوری اسلامی برایشان بود و من دوباره بسان پدر نوین ملت نجاتشان می دهم و دوران طلایی سابق را به شکل نو احیا می کنم.»
حتی اگر او از کلمات مدرنی چون حکومت دموکراتیک و سکولار استفاده کند، در لحظه عمل ناگهان به سوی انحصارطلبی میرود و خود را تنها رهبر مردم میخواند. او بهراحتی از حمله به کشورش دفاع میکند و اکنون نیز ناراحت است که چرا حملات بیشتر نشد. در عین حال نمیبیند که چگونه با این حملات، در نهایت این حکومت جبار قویتر شد و مردم و کشور ما بدبختتر، مستأصلتر و اسیر شرایط کنونی و هولناک «نه جنگ و نه صلح» شدند.
اگر اودیسه، پس از بلوغ در مسیر سرگردانی و بازگشت، بهسان شاه و نماد قانونی نو به ایتاکا و خانه بازمیگردد، حال مرد عمل و در عین حال زیرک و محتاط است. ازینرو او با بهترین روش و کمترین تلفات برای خویش، خانواده و کشورش، حریفان را از میان برمیدارد و سرور خانه و کشور نوین خویش میشود.
در مقابل، رضا پهلوی به امید منجیان هولناکی چون ترامپ و نتانیاهو میخواست با کمک حمله آنها به کشور بازگردد و طبیعتاً در چنین حالتی، نه در نقش شاه و سروری نو، بلکه در نقش وابسته و تابع آنها ظاهر میشد. اکنون نیز که میبیند آنها، و بهویژه ترامپ، برایش تره هم خرد نمیکنند، خود او نیز دچار نوعی ناامیدی شده و سعی میکند فراخوانی تازه ندهد؛ زیرا هر فراخوان تازهای میتواند حقیقت صحنه و فروپاشی امید او برای شاهشدن را بیش از پیش برملا کند.
یعنی تفاوت اصلی و ساختاری اینجاست که اودیسه هرچه بیشتر به سوژهای عقلانی، یا در حد و حدود تاریخی خویش به سوژهای تمنامند و مدرن، تبدیل میشود. او به تمنای خویش و به میل بازگشت به خانه تن میدهد، اما همزمان بهای آن را نیز میپردازد و در نهایت به شاهی نو تبدیل میشود.
اما رضا پهلوی در نقش پسری ناتوان باقی میماند که میخواهد اربابان نو او را شاه و رهبر کنند و بهایش برای مردم و کشورش مهم نیست. ازینرو او از شکست جنگ ناراضی است و اینکه چرا بیشتر حمله نکردند و زیرساختارهای حیاتی را نزدند.
بنابراین، اگر اودیسه به یک فاعل مدرن و توانا و شاهی نو تبدیل میشود، رضا پهلوی و یارانش، و نیز متخصصان کودنی چون نیما قاسمی و روشنفکران و هنرمندانی که برای رضا پهلوی هورا کشیدند، در نقش مفعول و بندهای مازوخیستی عمل میکنند.
آنان حاضر میشوند برای رسیدن به قدرت، از روی اجساد مردم و ویرانی کشورشان بگذرند تا به گذشتهای دروغین و طلایی بازگردند و به پدری نو دست یابند؛ پدری که جای پدر قبلی را بگیرد، اما در نهایت چیزی جز تکرار همان دور باطل نیست؛ دوری کور و تکرارشونده، گویی جهان «بوف کور» هدایت و دور باطلش به شکل هولناک تکرار می شوند، چون اینها حاضر به پرداخت بهای بلوغ نبوده و نیستند..
زیرا رضا پهلوی بهای بلوغ فردی و تبدیلشدن به یک «شاه نوین» را نمیپردازد و هوادارانش نیز، چون خواهان شاه و پدری نو هستند، هرچه بیشتر در این مسیر به مداحان و «شعبان بیمخ»های نو تبدیل میشوند. سپس مرتب ریزش میکنند، کنار میروند یا اعلام جدایی از خط رضا پهلوی میکنند.
یا اینها نمیخواهند ببینند که اگر بخشی از مردم ما، به دلیل نفرت از حکومت و نیز به دلیل نبود یک آلترناتیو مدرن، به نوستالژی دوران طلایی و دروغین شاه تن دادند و به رضا پهلوی، در داخل و خارج از کشور، امید بستند، اکنون بسیاری از آنها به خود فحش میدهند که چگونه دچار چنین حماقتی شدند.
زیرا کسی که به دنبال «بازگشت به خویشتن» و بازگشت به دوران طلایی و دروغین سلطنت باشد، سرانجام باید با کابوس نهفته در امیدهای دروغین خویش روبهرو شود؛ کابوسی که در اینجا خود را در جنگ و بمباران کشورمان و در دفاع مازوخیستی این جریان از بمباران کشورشان توسط منجیان دروغینی چون ترامپ و نتانیاهو نشان داد.
آخر چطور میتوانی بهعنوان یک متخصص، به خودت اجازه بدهی، مانند نیما قاسمی، چنین ادعاها و مقایسههای ناممکنی بکنی؛ مقایسههایی که بادشان از هر طرف درمیرود و هر سخنت یک سوتی نوین است؟
مگر اینکه متخصصی کودن و کاسبکار باشی و برای جماعتی مانند خودت سخن بگویی؛ جماعتی که بناچار مثل خودت، کودن، کوتوله و نمایشگرانی دستدوماند.
همانطور که خواهر و برادرش، لیلا و علیرضا، تراژدی شکست پدر/شاه را به شیوهای دیگر و با افسردگی و خودکشی پرداختند، رضا پهلوی نیز در نقش خودشیفتهای فرو میرود که میگوید: «من پسر شاهم، هیچکاری جز اجرای این نقش نمی کنم و میخواهم آن را احیا کنم. تا مردم متوجه بشوند چه گناهی کردند و مکافاتش جمهوری اسلامی برایشان بود و من دوباره بسان پدر نوین ملت نجاتشان می دهم و دوران طلایی سابق را به شکل نو احیا می کنم.»
حتی اگر او از کلمات مدرنی چون حکومت دموکراتیک و سکولار استفاده کند، در لحظه عمل ناگهان به سوی انحصارطلبی میرود و خود را تنها رهبر مردم میخواند. او بهراحتی از حمله به کشورش دفاع میکند و اکنون نیز ناراحت است که چرا حملات بیشتر نشد. در عین حال نمیبیند که چگونه با این حملات، در نهایت این حکومت جبار قویتر شد و مردم و کشور ما بدبختتر، مستأصلتر و اسیر شرایط کنونی و هولناک «نه جنگ و نه صلح» شدند.
اگر اودیسه، پس از بلوغ در مسیر سرگردانی و بازگشت، بهسان شاه و نماد قانونی نو به ایتاکا و خانه بازمیگردد، حال مرد عمل و در عین حال زیرک و محتاط است. ازینرو او با بهترین روش و کمترین تلفات برای خویش، خانواده و کشورش، حریفان را از میان برمیدارد و سرور خانه و کشور نوین خویش میشود.
در مقابل، رضا پهلوی به امید منجیان هولناکی چون ترامپ و نتانیاهو میخواست با کمک حمله آنها به کشور بازگردد و طبیعتاً در چنین حالتی، نه در نقش شاه و سروری نو، بلکه در نقش وابسته و تابع آنها ظاهر میشد. اکنون نیز که میبیند آنها، و بهویژه ترامپ، برایش تره هم خرد نمیکنند، خود او نیز دچار نوعی ناامیدی شده و سعی میکند فراخوانی تازه ندهد؛ زیرا هر فراخوان تازهای میتواند حقیقت صحنه و فروپاشی امید او برای شاهشدن را بیش از پیش برملا کند.
یعنی تفاوت اصلی و ساختاری اینجاست که اودیسه هرچه بیشتر به سوژهای عقلانی، یا در حد و حدود تاریخی خویش به سوژهای تمنامند و مدرن، تبدیل میشود. او به تمنای خویش و به میل بازگشت به خانه تن میدهد، اما همزمان بهای آن را نیز میپردازد و در نهایت به شاهی نو تبدیل میشود.
اما رضا پهلوی در نقش پسری ناتوان باقی میماند که میخواهد اربابان نو او را شاه و رهبر کنند و بهایش برای مردم و کشورش مهم نیست. ازینرو او از شکست جنگ ناراضی است و اینکه چرا بیشتر حمله نکردند و زیرساختارهای حیاتی را نزدند.
بنابراین، اگر اودیسه به یک فاعل مدرن و توانا و شاهی نو تبدیل میشود، رضا پهلوی و یارانش، و نیز متخصصان کودنی چون نیما قاسمی و روشنفکران و هنرمندانی که برای رضا پهلوی هورا کشیدند، در نقش مفعول و بندهای مازوخیستی عمل میکنند.
آنان حاضر میشوند برای رسیدن به قدرت، از روی اجساد مردم و ویرانی کشورشان بگذرند تا به گذشتهای دروغین و طلایی بازگردند و به پدری نو دست یابند؛ پدری که جای پدر قبلی را بگیرد، اما در نهایت چیزی جز تکرار همان دور باطل نیست؛ دوری کور و تکرارشونده، گویی جهان «بوف کور» هدایت و دور باطلش به شکل هولناک تکرار می شوند، چون اینها حاضر به پرداخت بهای بلوغ نبوده و نیستند..
زیرا رضا پهلوی بهای بلوغ فردی و تبدیلشدن به یک «شاه نوین» را نمیپردازد و هوادارانش نیز، چون خواهان شاه و پدری نو هستند، هرچه بیشتر در این مسیر به مداحان و «شعبان بیمخ»های نو تبدیل میشوند. سپس مرتب ریزش میکنند، کنار میروند یا اعلام جدایی از خط رضا پهلوی میکنند.
یا اینها نمیخواهند ببینند که اگر بخشی از مردم ما، به دلیل نفرت از حکومت و نیز به دلیل نبود یک آلترناتیو مدرن، به نوستالژی دوران طلایی و دروغین شاه تن دادند و به رضا پهلوی، در داخل و خارج از کشور، امید بستند، اکنون بسیاری از آنها به خود فحش میدهند که چگونه دچار چنین حماقتی شدند.
زیرا کسی که به دنبال «بازگشت به خویشتن» و بازگشت به دوران طلایی و دروغین سلطنت باشد، سرانجام باید با کابوس نهفته در امیدهای دروغین خویش روبهرو شود؛ کابوسی که در اینجا خود را در جنگ و بمباران کشورمان و در دفاع مازوخیستی این جریان از بمباران کشورشان توسط منجیان دروغینی چون ترامپ و نتانیاهو نشان داد.
آخر چطور میتوانی بهعنوان یک متخصص، به خودت اجازه بدهی، مانند نیما قاسمی، چنین ادعاها و مقایسههای ناممکنی بکنی؛ مقایسههایی که بادشان از هر طرف درمیرود و هر سخنت یک سوتی نوین است؟
مگر اینکه متخصصی کودن و کاسبکار باشی و برای جماعتی مانند خودت سخن بگویی؛ جماعتی که بناچار مثل خودت، کودن، کوتوله و نمایشگرانی دستدوماند.
❤1
سه سال پیش در چنین روزهایی:
دیالکتیک تراژدی و حماسه
با حضور دکتر مرتضی خسرونژاد و برخی از یاران ادبیات کودک مرکز مطالعات دانشگاه شیراز
"غم من پیش از من وجود داشته است، و من برای تجسم آن به دنیا آمدهام"
ژیل دولوز
آیا این گفتهی دولوز تقدیرگرایی و باور به پیشانینوشت و تسلیم به شرایط نیست؟ آیا این اندیشه با روحیهی دولوز، فیلسوف آرمانخواه سازگار است؟
به طور کلی تراژدی در برابر حماسه قرار میگیرد؛ حماسه بیانگر پهلوانی و" دلیری و دلاوری" است. پارادوکس انسان تراژیک از همین جا آغاز میشود، که در عین دلیری و جنگاوری،مرگ زودهنگام در انتظار اوست.زندگی و هنر شرق با خشونت،اندوه و بلاهای طبیعی یا دستساز بشر، با ددمنشی و مرگ پرهیبت همراه شده است.تراژدی آنچنان در تار و پود زندگی ما تنیده است که گاه، غیرطبیعی بودن آن را فراموش میکنیم.جمع میان این دوگانه،بسیار غریب و پیچیده است. جامعهی به اصطلاح مدرن و افزایش قدرت مادی،بهجای اینکه موقعیت تراژیک انسانها را دگرگون کند و موانع را از میان بردارد،آنها را با بحرانهای بیشتر و پیچیدهتر روبرو میکند.اوج آن را در انقلاب ۵۷ میتوان دید. در پس این جنگ و جدلها و مرگ و میرها و مصیبتهای مرموز، محاسبات نادرست نهفته است. انسانها در هالهای از سخنان بیاساس و تقدسمآبی و اجبارهای سیاسی که هیچ توضیح روشنی ندارند،درکارزاری آکنده از خشم و نفرت دریده میشوند. نیروهایی زندگی ما شکل میدهند و آن را به تباهی میکشند که از عقل و عدالت، بریاند.این سیاستهای مرموز روح را آماج حملات خود قرار میدهند و به جنونش میکشانند و ارادهی انسان را مسموم میکنند.
از دید فروید،آشوب تراژیک،نشانهای بود برای کند و کاو عقلانی و رستگاری از راه درمان فردی؛اما باور واقعبینانه دربارهی وضعیت تراژیک باید از عینیت بلا سرچشمه بگیرد؛چون تراژدیها،پایان هولناکی دارند.نیروهای شر چهرهی انسان تراژیک را در هم میشکنند.نیروهایی که نمیشود با فرمان خرد بر آنها چیره شد.هرچند مناسبات اقتصادی بهتر و سیاست کارآمد میتواند به پارهای از بحرانها پایان بخشد؛اما در نهایت وضعیت تراژیک چارهناپذیر است،چون نمیتواند به جبران مادی و عادلانهی رنج گذشته بیانجامد.چنین وضعیت تراژیکی،بیرحم و بیربط است،برای گناهی که از ما سر نزده، مکافات میشویم!
این نگرشی موحش و تیره دربارهی زندگی آدمی است، با این همه،در همین افزونی رنج،نیاز انسان به شرف و بزرگی نهفتهاست.انسان با ایستادگی دربرابر کینتوزی و بیعدالتی حاکمان،بلندمنشتر میشود و تقدس مییابد؛گویی چون سیاوش از میان آتش گذشته است.
#پانتهآ_اقبال_زاده
https://www.instagram.com/reel/DcZchc-sN5j/?igsi=cDlhZ2k0ZXRucjB2
دیالکتیک تراژدی و حماسه
با حضور دکتر مرتضی خسرونژاد و برخی از یاران ادبیات کودک مرکز مطالعات دانشگاه شیراز
"غم من پیش از من وجود داشته است، و من برای تجسم آن به دنیا آمدهام"
ژیل دولوز
آیا این گفتهی دولوز تقدیرگرایی و باور به پیشانینوشت و تسلیم به شرایط نیست؟ آیا این اندیشه با روحیهی دولوز، فیلسوف آرمانخواه سازگار است؟
به طور کلی تراژدی در برابر حماسه قرار میگیرد؛ حماسه بیانگر پهلوانی و" دلیری و دلاوری" است. پارادوکس انسان تراژیک از همین جا آغاز میشود، که در عین دلیری و جنگاوری،مرگ زودهنگام در انتظار اوست.زندگی و هنر شرق با خشونت،اندوه و بلاهای طبیعی یا دستساز بشر، با ددمنشی و مرگ پرهیبت همراه شده است.تراژدی آنچنان در تار و پود زندگی ما تنیده است که گاه، غیرطبیعی بودن آن را فراموش میکنیم.جمع میان این دوگانه،بسیار غریب و پیچیده است. جامعهی به اصطلاح مدرن و افزایش قدرت مادی،بهجای اینکه موقعیت تراژیک انسانها را دگرگون کند و موانع را از میان بردارد،آنها را با بحرانهای بیشتر و پیچیدهتر روبرو میکند.اوج آن را در انقلاب ۵۷ میتوان دید. در پس این جنگ و جدلها و مرگ و میرها و مصیبتهای مرموز، محاسبات نادرست نهفته است. انسانها در هالهای از سخنان بیاساس و تقدسمآبی و اجبارهای سیاسی که هیچ توضیح روشنی ندارند،درکارزاری آکنده از خشم و نفرت دریده میشوند. نیروهایی زندگی ما شکل میدهند و آن را به تباهی میکشند که از عقل و عدالت، بریاند.این سیاستهای مرموز روح را آماج حملات خود قرار میدهند و به جنونش میکشانند و ارادهی انسان را مسموم میکنند.
از دید فروید،آشوب تراژیک،نشانهای بود برای کند و کاو عقلانی و رستگاری از راه درمان فردی؛اما باور واقعبینانه دربارهی وضعیت تراژیک باید از عینیت بلا سرچشمه بگیرد؛چون تراژدیها،پایان هولناکی دارند.نیروهای شر چهرهی انسان تراژیک را در هم میشکنند.نیروهایی که نمیشود با فرمان خرد بر آنها چیره شد.هرچند مناسبات اقتصادی بهتر و سیاست کارآمد میتواند به پارهای از بحرانها پایان بخشد؛اما در نهایت وضعیت تراژیک چارهناپذیر است،چون نمیتواند به جبران مادی و عادلانهی رنج گذشته بیانجامد.چنین وضعیت تراژیکی،بیرحم و بیربط است،برای گناهی که از ما سر نزده، مکافات میشویم!
این نگرشی موحش و تیره دربارهی زندگی آدمی است، با این همه،در همین افزونی رنج،نیاز انسان به شرف و بزرگی نهفتهاست.انسان با ایستادگی دربرابر کینتوزی و بیعدالتی حاکمان،بلندمنشتر میشود و تقدس مییابد؛گویی چون سیاوش از میان آتش گذشته است.
#پانتهآ_اقبال_زاده
https://www.instagram.com/reel/DcZchc-sN5j/?igsi=cDlhZ2k0ZXRucjB2
👍1
https://t.me/virastnow
تنگه هرمز به روایت چاپلین🤣
https://www.instagram.com/reel/Dcf1aJAsrAz/?igsi=OGQ4ZHE5b20zNDF4
تنگه هرمز به روایت چاپلین🤣
https://www.instagram.com/reel/Dcf1aJAsrAz/?igsi=OGQ4ZHE5b20zNDF4
Telegram
ویراست نو
«ویراست نو» کانالی است برای طرح مقوله های ادبی ، اعم از ادبیات بزرگسال و کودک ، اخبار فرهنگی و اجتماعی؛ با نگاهی انتقادی و مستقل؛ و پابند به اخلاق!
پذیرای مطالب شما هستیم.
پذیرای مطالب شما هستیم.
Forwarded from نویسک
اولین دورهی جشن کتاب سال نوجوان بومرنگ، کتاب برگزیدهی خود را شناخت:
قدم زدن نوجوانان بومرنگی در قبرستان عمودی
داوران نوجوان جایزهی کتاب سال نوجوان بومرنگ، در دورهی نخست، رمان قبرستان عمودی، نوشتهی حمیدرضا شاهآبادی را برگزیدند.
در این رویداد گروهی از نوجوانان کتابخوان، طی فرآیندی، رمانهای تألیفی گروه سنی خود را خواندند؛ درباره آنها بحث و گفتوگو کردند، جملههای منتخب هر کتاب را نوشتند و منتشر کردند و در نهایت، به داوری آنها پرداختند و کتاب برگزیدهی خود را معرفی کردند.
به همین مناسبت، پنجشنبه ۵ شهریور، از ساعت ۱۸ «جشن کتاب سال نوجوان بومرنگ» برای اهدای نشان نخستین دورهی کتاب سال بومرنگ به نویسندهی رمان قبرستان عمودی از مجموعهی دروازه مردگان برگزار میشود.
این مراسم در دفتر انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برپا میشود و علاوه بر حمیدرضا شاهآبادی، مؤلف اثر برگزیده و داوران نوجوان، قرار است شماری از نویسندگان و فعالان فرهنگی حوزهی کودک و نوجوان نیز در این جشن حضور داشته باشند.
گفتنی است جایزهی کتاب سال بومرنگ نهادی مستقل و غیردولتی است که در اولین دورهی آن، 20 داور نوجوان رمانهای تألیفی گروه سنی خود را که در سال ۱۴۰۳، موفق به دریافت جایزه شده بودند، ماهها بررسی کردند تا از میان آنها یکی را بهعنوان رمان برگزیده معرفی کنند.
حضور در این جشن فرهنگی برای عموم علاقهمندان به دنیای مطالعه و بهویژه رمان نوجوان آزاد است.
قدم زدن نوجوانان بومرنگی در قبرستان عمودی
داوران نوجوان جایزهی کتاب سال نوجوان بومرنگ، در دورهی نخست، رمان قبرستان عمودی، نوشتهی حمیدرضا شاهآبادی را برگزیدند.
در این رویداد گروهی از نوجوانان کتابخوان، طی فرآیندی، رمانهای تألیفی گروه سنی خود را خواندند؛ درباره آنها بحث و گفتوگو کردند، جملههای منتخب هر کتاب را نوشتند و منتشر کردند و در نهایت، به داوری آنها پرداختند و کتاب برگزیدهی خود را معرفی کردند.
به همین مناسبت، پنجشنبه ۵ شهریور، از ساعت ۱۸ «جشن کتاب سال نوجوان بومرنگ» برای اهدای نشان نخستین دورهی کتاب سال بومرنگ به نویسندهی رمان قبرستان عمودی از مجموعهی دروازه مردگان برگزار میشود.
این مراسم در دفتر انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برپا میشود و علاوه بر حمیدرضا شاهآبادی، مؤلف اثر برگزیده و داوران نوجوان، قرار است شماری از نویسندگان و فعالان فرهنگی حوزهی کودک و نوجوان نیز در این جشن حضور داشته باشند.
گفتنی است جایزهی کتاب سال بومرنگ نهادی مستقل و غیردولتی است که در اولین دورهی آن، 20 داور نوجوان رمانهای تألیفی گروه سنی خود را که در سال ۱۴۰۳، موفق به دریافت جایزه شده بودند، ماهها بررسی کردند تا از میان آنها یکی را بهعنوان رمان برگزیده معرفی کنند.
حضور در این جشن فرهنگی برای عموم علاقهمندان به دنیای مطالعه و بهویژه رمان نوجوان آزاد است.
❤1
Forwarded from عکس نگار
معرفی رمان شاماران
نویسنده: جبار شافعیزاده
«آیا تفاوت میان هستی و نیستی، و مرگ و زندگی، تنها در مفهوم فلسفی حضور و تپش قلب خلاصه میشود؟ یا در نبردی جانفرساست که میان جسم و ذهن و روح انسان جریان دارد؟»
در رمان شاماران، با تجربهای فراتر از یک داستان معمولی روبرو میشوید. این رمان، تلاقیِ پرآشوبِ عشق و نفرت است؛ جایی که خیانت، تار و پودِ روابط را میدرد و مبارزهی ازلی میان مرگ و زندگی آغاز میشود.
نویسنده در روایتی اسطورهای، به شکلی موازی و گاها حلقوی و درهمتنیده، با بهرهگرفتن از زبانی رمزآلود و خلق جهانی تاریک، خواننده را در فضایی سوررئال از دهلیزهای تودرتوی حقیقت و دروغ، جادو، خواب و رویا، به اعماق تاریکیهای وجود میبرد، تا با "شاماران" الههی زایندگی و رازهای پنهان بهشکلی استعاری ملاقات کند؛ همچنین او را با این پرسش بنیادین فلسفی روبرو میکند، که آنچه رازیار و روژیار را در چنین وضعیت تراژیکی رها کرده، انتخابی آزاد است یا سرنوشتی است محتوم؟
اگر به دنبال رمانی هستید که همزمان جسم، ذهن و روح شما را به مبارزهای نابرابر وادار کند، شاماران، دعوتنامهای برای ورود به چنین مبارزەای است. مبارزە در جهانی که در آن هیچ چیز ساده نبوده و هیچ اتفاقی تنها از سر اتفاق نیست.
فرازی از متن رمان:
«مرگ هم مثل زندگی موجودی زنده است. مرگ هم مثل زندگی در تمام ذرات هستی جریان دارد. شاید مرگ اگر نبود، کمتر کسی میدانست که زندگی با آن همه دشواری، در ذات خود چه گوهر گرانبهایی دارد. اگر مرگ نبود، کمتر کسی ارزش حقیقی زندگی را میدانست. دوری گرفتن از زندگی آسان است. اما دوری گرفتن از مرگ ممکن نیست. هر چقدر هم که خودت را از مرگ دور کنی، مرگ خودش را به تو نزدیکتر خواهد کرد. آدمیان زندگی را به کرات تجربه کردهاند، اما مرگ را تنها برای یک بار تجربه خواهند کرد. هیچ موجودی را در جهان، یافت نخواهی کرد که دو بار مرده باشد. پس چه بهتر، که اگر زندگی شایستهای نداشتهایم، مرگی را تجربه کنیم که درشانمان باشد.»
👇👇👇
@Bookabarana
نویسنده: جبار شافعیزاده
«آیا تفاوت میان هستی و نیستی، و مرگ و زندگی، تنها در مفهوم فلسفی حضور و تپش قلب خلاصه میشود؟ یا در نبردی جانفرساست که میان جسم و ذهن و روح انسان جریان دارد؟»
در رمان شاماران، با تجربهای فراتر از یک داستان معمولی روبرو میشوید. این رمان، تلاقیِ پرآشوبِ عشق و نفرت است؛ جایی که خیانت، تار و پودِ روابط را میدرد و مبارزهی ازلی میان مرگ و زندگی آغاز میشود.
نویسنده در روایتی اسطورهای، به شکلی موازی و گاها حلقوی و درهمتنیده، با بهرهگرفتن از زبانی رمزآلود و خلق جهانی تاریک، خواننده را در فضایی سوررئال از دهلیزهای تودرتوی حقیقت و دروغ، جادو، خواب و رویا، به اعماق تاریکیهای وجود میبرد، تا با "شاماران" الههی زایندگی و رازهای پنهان بهشکلی استعاری ملاقات کند؛ همچنین او را با این پرسش بنیادین فلسفی روبرو میکند، که آنچه رازیار و روژیار را در چنین وضعیت تراژیکی رها کرده، انتخابی آزاد است یا سرنوشتی است محتوم؟
اگر به دنبال رمانی هستید که همزمان جسم، ذهن و روح شما را به مبارزهای نابرابر وادار کند، شاماران، دعوتنامهای برای ورود به چنین مبارزەای است. مبارزە در جهانی که در آن هیچ چیز ساده نبوده و هیچ اتفاقی تنها از سر اتفاق نیست.
فرازی از متن رمان:
«مرگ هم مثل زندگی موجودی زنده است. مرگ هم مثل زندگی در تمام ذرات هستی جریان دارد. شاید مرگ اگر نبود، کمتر کسی میدانست که زندگی با آن همه دشواری، در ذات خود چه گوهر گرانبهایی دارد. اگر مرگ نبود، کمتر کسی ارزش حقیقی زندگی را میدانست. دوری گرفتن از زندگی آسان است. اما دوری گرفتن از مرگ ممکن نیست. هر چقدر هم که خودت را از مرگ دور کنی، مرگ خودش را به تو نزدیکتر خواهد کرد. آدمیان زندگی را به کرات تجربه کردهاند، اما مرگ را تنها برای یک بار تجربه خواهند کرد. هیچ موجودی را در جهان، یافت نخواهی کرد که دو بار مرده باشد. پس چه بهتر، که اگر زندگی شایستهای نداشتهایم، مرگی را تجربه کنیم که درشانمان باشد.»
👇👇👇
@Bookabarana
به امید روزی که قلم و کتاب جای تفنگ و جنگ را بگیرد
https://t.me/virastnow
صمد بهرنگی در آزمون تاریخ
به مناسبت نهم شهریور ماه، سالروز غرق شدن صمد بهرنگی
«همه ما ماهی سیاه کوچولو هستیم.» توران میرهادی
شاید این سخن فرهنگبانوی ایران، توران میرهادی پارادوکسکال بهنظر برسد؛ بانویی را که تمام عمر به کار گروهی و فعالیت فرهنگی و مدنی با بهرهگیری از خرد جمعی مشغول بوده، با ماهی سیاه کوچولوِ تکرو چه کار؟
آیا این سخن میرهادی کودکان گرفتار در زندگی ایستای آپارتمانی و مدارس خلاقیتکش و بزرگسالان گرفتار بوروکراسی سرکوبگر و به قول وبر " قفس آهنین نیست؟
آیا ماهی سیاه کوچولو مصداق کودک کنجکاو پرسشگر و جستجوگری نیست که تن به محیط بستهی برکه نمیدهد و میخواهد بداند این برکه به کجا میرسد؟
بهنظر میرسد سرآغاز مدرنیته برمیگردد به جستارهای میشل مونتنی که مینوشت، «من وقتی از خودم مینویسم از انسان نوعی سخن میگويم.» یا من اندیشنده دکارت که در پی شک علمی خود میگوید، «میاندیشم پس هستم.» آیا اهمیت این سخنان تنها منحصر به برجستهكردن ذهن فردی در عالمي انتزاعي بهعنوان فاعل شناسا است؟ کانت هم در مقاله «روشنگری چیست؟» روشنگری را به بلوغ عقلی گره میزند، یعنی انسانی که مستقل میاندیشد و در بیان اندیشهاش دلیر است.
آیا منظور از این سخن فرد منفک از جامعه و جهان است؟ آشکار است که کانت هم از انسان نوعی سخن میگوید که میخواهد بیاتکا به هيچ مرجع خارجی با عقل نقاد خود از زیر بار صغارت خارج شود. این سوژه اندیشنده یا عقل نقاد در اندیشه هگل و مارکس به عقل تاریخی کلنگر و دیالکتیکی بدل ميشود.
مهم نیست که صمد در آن دوره و سنوسال چقدر فلسفه یا تاریخ خوانده، مهم این است که انباشت آگاهی او در شهودی هنری در شخصیت داستانی او بهصورت جهشی در «ماهی سیاه کوچولو» نمود پیدا میکند. شخصیتی کنجکاو که ابتدا شک میکند و با ذهن پرسشگر خود و برخورد نقادانه میخواهد ببیند آخر جویبار کجاست؟ و وقتی با پاسخهای همیشگی و کلیشهای روبهرو میشود، به تعبیر و تفسیر سخنان بزرگترها بسنده نمیکند و جسورانه دست به عمل میزند و مرجعیت آنها را به چالش میکشد و نفی ميكند.
بیانصافی و حتی غیرعلمی است که آثار او را به سطح بیانيههای سیاسی یا آثاری ایدئولوژیک فرو بکاهیم و ارزش ادبی و نقش تاریخی او را در نگاه به کودک و درک کمابیش درستش از اهمیت دوران کودکی و ادبیات کودک، نادیده انگاریم. این ستمی است که بر وی از دو سو صورت گرفته است؛ گاه از چپ، بهنام همدلی و همفکری با او، همچون نقد منوچهر هزارخانی، که داستان زیبا و گیرای «ماهی سیاه کوچولو» را تا حد مانیفست جنبش چریکی پایین آورد و جنبه کودکانگی و ادبی آن را یکسره نادیده گرفت؛ و گاه از آن طرف نگرشی که صمد را بهعنوان فردی کافر و مرتد اعلام کرد. نمونه آن نقدهای رضا رهگذر است. باری، نگاهی به استقبال گسترده از «ماهی سیاه کوچولو»، پس از گذشت حدود نيمقرن (و البته دیگر آثار وی) و برگزیدهشدن ترجمه اخیر انگلیسی م.س.ک بهسلام روز خوش آقای بهترین اثر خارجی ادبیات کودک در انگلستان، فارغ از بحث و جدلهای سیاسی، خود بهترین گواه ارزش ادبی کار صمد است. https://www.instagram.com/p/Dcuk1kbsIHY/?igsi=MTFjbDNkNW10NTJoOQ==
https://t.me/virastnow
صمد بهرنگی در آزمون تاریخ
به مناسبت نهم شهریور ماه، سالروز غرق شدن صمد بهرنگی
«همه ما ماهی سیاه کوچولو هستیم.» توران میرهادی
شاید این سخن فرهنگبانوی ایران، توران میرهادی پارادوکسکال بهنظر برسد؛ بانویی را که تمام عمر به کار گروهی و فعالیت فرهنگی و مدنی با بهرهگیری از خرد جمعی مشغول بوده، با ماهی سیاه کوچولوِ تکرو چه کار؟
آیا این سخن میرهادی کودکان گرفتار در زندگی ایستای آپارتمانی و مدارس خلاقیتکش و بزرگسالان گرفتار بوروکراسی سرکوبگر و به قول وبر " قفس آهنین نیست؟
آیا ماهی سیاه کوچولو مصداق کودک کنجکاو پرسشگر و جستجوگری نیست که تن به محیط بستهی برکه نمیدهد و میخواهد بداند این برکه به کجا میرسد؟
بهنظر میرسد سرآغاز مدرنیته برمیگردد به جستارهای میشل مونتنی که مینوشت، «من وقتی از خودم مینویسم از انسان نوعی سخن میگويم.» یا من اندیشنده دکارت که در پی شک علمی خود میگوید، «میاندیشم پس هستم.» آیا اهمیت این سخنان تنها منحصر به برجستهكردن ذهن فردی در عالمي انتزاعي بهعنوان فاعل شناسا است؟ کانت هم در مقاله «روشنگری چیست؟» روشنگری را به بلوغ عقلی گره میزند، یعنی انسانی که مستقل میاندیشد و در بیان اندیشهاش دلیر است.
آیا منظور از این سخن فرد منفک از جامعه و جهان است؟ آشکار است که کانت هم از انسان نوعی سخن میگوید که میخواهد بیاتکا به هيچ مرجع خارجی با عقل نقاد خود از زیر بار صغارت خارج شود. این سوژه اندیشنده یا عقل نقاد در اندیشه هگل و مارکس به عقل تاریخی کلنگر و دیالکتیکی بدل ميشود.
مهم نیست که صمد در آن دوره و سنوسال چقدر فلسفه یا تاریخ خوانده، مهم این است که انباشت آگاهی او در شهودی هنری در شخصیت داستانی او بهصورت جهشی در «ماهی سیاه کوچولو» نمود پیدا میکند. شخصیتی کنجکاو که ابتدا شک میکند و با ذهن پرسشگر خود و برخورد نقادانه میخواهد ببیند آخر جویبار کجاست؟ و وقتی با پاسخهای همیشگی و کلیشهای روبهرو میشود، به تعبیر و تفسیر سخنان بزرگترها بسنده نمیکند و جسورانه دست به عمل میزند و مرجعیت آنها را به چالش میکشد و نفی ميكند.
بیانصافی و حتی غیرعلمی است که آثار او را به سطح بیانيههای سیاسی یا آثاری ایدئولوژیک فرو بکاهیم و ارزش ادبی و نقش تاریخی او را در نگاه به کودک و درک کمابیش درستش از اهمیت دوران کودکی و ادبیات کودک، نادیده انگاریم. این ستمی است که بر وی از دو سو صورت گرفته است؛ گاه از چپ، بهنام همدلی و همفکری با او، همچون نقد منوچهر هزارخانی، که داستان زیبا و گیرای «ماهی سیاه کوچولو» را تا حد مانیفست جنبش چریکی پایین آورد و جنبه کودکانگی و ادبی آن را یکسره نادیده گرفت؛ و گاه از آن طرف نگرشی که صمد را بهعنوان فردی کافر و مرتد اعلام کرد. نمونه آن نقدهای رضا رهگذر است. باری، نگاهی به استقبال گسترده از «ماهی سیاه کوچولو»، پس از گذشت حدود نيمقرن (و البته دیگر آثار وی) و برگزیدهشدن ترجمه اخیر انگلیسی م.س.ک بهسلام روز خوش آقای بهترین اثر خارجی ادبیات کودک در انگلستان، فارغ از بحث و جدلهای سیاسی، خود بهترین گواه ارزش ادبی کار صمد است. https://www.instagram.com/p/Dcuk1kbsIHY/?igsi=MTFjbDNkNW10NTJoOQ==
❤1
ویراست نو
به امید روزی که قلم و کتاب جای تفنگ و جنگ را بگیرد https://t.me/virastnow صمد بهرنگی در آزمون تاریخ به مناسبت نهم شهریور ماه، سالروز غرق شدن صمد بهرنگی «همه ما ماهی سیاه کوچولو هستیم.» توران میرهادی شاید این سخن فرهنگبانوی ایران، توران میرهادی پارادوکسکال…
خانم دکتر فهیمه نظری را حدود ده سال است که میشناسم و در شورای مدیریت جامعهشناسی هنر انجمن جامعهشناسی ایران، همکاری داشتیم.خانم نظری دو دوره است که مدیر گروه جامعهشناسی خانواده هستند و این دوره هم به عضویت هیئت مدیره انجمن برگزیده شدند.
در پاسخ نوشتهام دربارهی صمد، نکات دقیقی را طرح کردهاند، که در زیر میخوانید:
از منظر جامعهشناسی، صمد بهرنگی از سه جهت اهمیت دارد. نقش او فراتر از نقش یک «آموزگار» بود. آموزگاری که کم کم تبدیل به یک «کنشگر اجتماعی» شد.
او در آثارش ساختارهای قدرت و نابرابری را به چالشکشید. چگونه؟
نخست؛ ازطریق آگاهیبخشی طبقاتی ،او با وارد کردن تجربه زیسته کودکان فرودست و روستایی به ادبیات، «بندری» و «حاشیهنشین» را به مرکز دیدگان نخبگان آورد و شکاف میان فرهنگ رسمی (کتابهای درسی مرکزگرا) و فرهنگ عامه (فولکلور) را عیان کرد.
دوم؛ او به نقد نهادهای قدرت پرداخت. صمد بهرنگی ساختار آموزشی را نه یک ابزار تعالی، بلکه ابزاری برای بازتولید نابرابری و حذف هویتهای محلی (مانند کودکان دوزبانه) میدید و با نقد این نظام، خواستار عدالت آموزشی بود.
و سوم او یک کنشگر واقعی بود یعنی در تقابل با بیگانگی تلاش کرد تا میان آموزش و واقعیت اجتماعی پیوندی برقرار کند تا از «بیگانگی» کودک با محیط زندگیاش جلوگیری کند؛ یعنی آموزش نباید وسیلهای برای جدا کردن فرد از ریشههای فرهنگی و اجتماعیاش باشد.
صمد بهرنگی کسی بود که از طریق «ادبیات» و «آموزش»، تلاش کرد تا سوژه را در برابر ساختار متصلب بازسازی کند.
روحش شاد.
https://t.me/virastnow
در پاسخ نوشتهام دربارهی صمد، نکات دقیقی را طرح کردهاند، که در زیر میخوانید:
از منظر جامعهشناسی، صمد بهرنگی از سه جهت اهمیت دارد. نقش او فراتر از نقش یک «آموزگار» بود. آموزگاری که کم کم تبدیل به یک «کنشگر اجتماعی» شد.
او در آثارش ساختارهای قدرت و نابرابری را به چالشکشید. چگونه؟
نخست؛ ازطریق آگاهیبخشی طبقاتی ،او با وارد کردن تجربه زیسته کودکان فرودست و روستایی به ادبیات، «بندری» و «حاشیهنشین» را به مرکز دیدگان نخبگان آورد و شکاف میان فرهنگ رسمی (کتابهای درسی مرکزگرا) و فرهنگ عامه (فولکلور) را عیان کرد.
دوم؛ او به نقد نهادهای قدرت پرداخت. صمد بهرنگی ساختار آموزشی را نه یک ابزار تعالی، بلکه ابزاری برای بازتولید نابرابری و حذف هویتهای محلی (مانند کودکان دوزبانه) میدید و با نقد این نظام، خواستار عدالت آموزشی بود.
و سوم او یک کنشگر واقعی بود یعنی در تقابل با بیگانگی تلاش کرد تا میان آموزش و واقعیت اجتماعی پیوندی برقرار کند تا از «بیگانگی» کودک با محیط زندگیاش جلوگیری کند؛ یعنی آموزش نباید وسیلهای برای جدا کردن فرد از ریشههای فرهنگی و اجتماعیاش باشد.
صمد بهرنگی کسی بود که از طریق «ادبیات» و «آموزش»، تلاش کرد تا سوژه را در برابر ساختار متصلب بازسازی کند.
روحش شاد.
https://t.me/virastnow
Telegram
ویراست نو
«ویراست نو» کانالی است برای طرح مقوله های ادبی ، اعم از ادبیات بزرگسال و کودک ، اخبار فرهنگی و اجتماعی؛ با نگاهی انتقادی و مستقل؛ و پابند به اخلاق!
پذیرای مطالب شما هستیم.
پذیرای مطالب شما هستیم.
❤5
شهرام اقبالزاده در نمایشگاه بینالمللی کتاب کردستان: ادبیات کودک، گفتوگوی دو سویه و همآموزی است.
https://t.me/virastnow
🔸در ادامه برنامههای فرهنگی دهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب کردستان، نشست تخصصی با حضور شهرام اقبالزاده؛ عضو شورای کتاب کودک ایران، دبیر پیشین انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ایران و سر ویراستار حرفهای بسیاری از نشریات فارسی کشور برگزار شد.
🔸اقبالزاده، نویسنده، مترجم و پژوهشگر حوزه ادبیات کودک که زاده شهر کامیاران در سال۱۳۳۳ است، در این نشست با اشاره به اهمیت شناخت جهان کودک گفت: ادبیات کودک تنها آموزش دادن به کودک نیست، بلکه فرآیندی از همآموزی است؛ یعنی هم به کودک میآموزیم و هم از او فرا میگیریم.
🔸وی با تأکید بر نقش گفتوگو در ادبیات کودک افزود: نویسنده کودک باید کودکشناس باشد؛ زیرا برای نوشتن درباره کودک باید دنیای او را شناخت، با او گفتوگو کرد، شنید و تلاش کرد جهان دیگری را درک کرد.
🔸این پژوهشگر حوزه ادبیات کودک، هماندیشی و همآموختن را از ویژگیهای مهم این حوزه دانست و اظهار کرد: رابطه میان کودک و نویسنده باید رابطهای دوسویه باشد؛ رابطهای که در آن گفتن و شنیدن در کنار هم معنا پیدا میکند.
🔸اقبالزاده همچنین با اشاره به وضعیت آثار تألیفی و ترجمهای در حوزه کودک گفت: بخشی از کتابهای تألیفی ارزشمند داخلی کمتر دیده میشوند، در حالی که بسیاری از آثار ترجمهبه دلیل شناخت بهتر جهان کودک در سطح جهانی، با استقبال بیشتری روبهرو میشوند.
🔸وی در ادامه از آثار جبار شافعیزاده، نویسنده کردستانی حوزه کودک نیز یاد کرد و گفت: شافعیزاده از چهرههای جدی و شناختهشدهی ادبیات کودک و نوجوان ایران است و با بنیانگذاری جشنوارهی دوزبانهی مستقل ادبیات کودک و نوجوان شوناس، تاثیر چشمگیری در رشد ادبیات کودک در ایران و کردستان داشته است. وی عنوان کرد آثار او چه در حوزهی تئوری چه در زمینهی تالیف و ترجمه، از آثار باکیفیت ادبیات کودک و نوجوان است که به دو زبان کردی و فارسی منتشر شده و نخستین اثر او موفق به کسب دو جایزهی معتبر یونیسف و شورای کتاب کودک ایران شده است.
🔸شهرام اقبالزاده تاکنون دهها مقاله، ترجمه و آثار پژوهشی در حوزه ادبیات کودک منتشر کرده و از چهرههای شناختهشده این حوزه در ایران به شمار میرود.
🔸این نشست در محل برگزاری برنامههای فرهنگی دهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب کردستان در سنندج برگزار شد.
https://www.instagram.com/p/DdPF6LBsLks/?stkn=MTlnbzFwZmd3NXRsbw==
https://t.me/virastnow
🔸در ادامه برنامههای فرهنگی دهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب کردستان، نشست تخصصی با حضور شهرام اقبالزاده؛ عضو شورای کتاب کودک ایران، دبیر پیشین انجمن نویسندگان کودک و نوجوان ایران و سر ویراستار حرفهای بسیاری از نشریات فارسی کشور برگزار شد.
🔸اقبالزاده، نویسنده، مترجم و پژوهشگر حوزه ادبیات کودک که زاده شهر کامیاران در سال۱۳۳۳ است، در این نشست با اشاره به اهمیت شناخت جهان کودک گفت: ادبیات کودک تنها آموزش دادن به کودک نیست، بلکه فرآیندی از همآموزی است؛ یعنی هم به کودک میآموزیم و هم از او فرا میگیریم.
🔸وی با تأکید بر نقش گفتوگو در ادبیات کودک افزود: نویسنده کودک باید کودکشناس باشد؛ زیرا برای نوشتن درباره کودک باید دنیای او را شناخت، با او گفتوگو کرد، شنید و تلاش کرد جهان دیگری را درک کرد.
🔸این پژوهشگر حوزه ادبیات کودک، هماندیشی و همآموختن را از ویژگیهای مهم این حوزه دانست و اظهار کرد: رابطه میان کودک و نویسنده باید رابطهای دوسویه باشد؛ رابطهای که در آن گفتن و شنیدن در کنار هم معنا پیدا میکند.
🔸اقبالزاده همچنین با اشاره به وضعیت آثار تألیفی و ترجمهای در حوزه کودک گفت: بخشی از کتابهای تألیفی ارزشمند داخلی کمتر دیده میشوند، در حالی که بسیاری از آثار ترجمهبه دلیل شناخت بهتر جهان کودک در سطح جهانی، با استقبال بیشتری روبهرو میشوند.
🔸وی در ادامه از آثار جبار شافعیزاده، نویسنده کردستانی حوزه کودک نیز یاد کرد و گفت: شافعیزاده از چهرههای جدی و شناختهشدهی ادبیات کودک و نوجوان ایران است و با بنیانگذاری جشنوارهی دوزبانهی مستقل ادبیات کودک و نوجوان شوناس، تاثیر چشمگیری در رشد ادبیات کودک در ایران و کردستان داشته است. وی عنوان کرد آثار او چه در حوزهی تئوری چه در زمینهی تالیف و ترجمه، از آثار باکیفیت ادبیات کودک و نوجوان است که به دو زبان کردی و فارسی منتشر شده و نخستین اثر او موفق به کسب دو جایزهی معتبر یونیسف و شورای کتاب کودک ایران شده است.
🔸شهرام اقبالزاده تاکنون دهها مقاله، ترجمه و آثار پژوهشی در حوزه ادبیات کودک منتشر کرده و از چهرههای شناختهشده این حوزه در ایران به شمار میرود.
🔸این نشست در محل برگزاری برنامههای فرهنگی دهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب کردستان در سنندج برگزار شد.
https://www.instagram.com/p/DdPF6LBsLks/?stkn=MTlnbzFwZmd3NXRsbw==
❤3👏2
بازگشایی مدارس در زیر سایهی استبداد و جنگ تجاوزکارانه
این عکس مادر بیحجاب و کودک دبستانی با حجاب و یونیفورم اجباری، نیاز به هیچ شرح و بسطی ندارد.
زنان و دختران ایرانی، نه فقط در جنبش زن زندگی آزادی، بلکه به صورت دوفاکتو( حقوق عملی) در این چهار ساله در رفراندوم عینی و عملی، هم دربارهی پوشش و هم وضعیت فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در این بحران و انواع تبعیضهای فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و بنبست سیاسی و فقر فزاینده و تورم و گرانی کمرشکن، ابراز داشتهاند.
#زن_زندگی_آزادی
#نه_به_جنگ
#صلح_و_دمکراسی_برای_خاورمیانه
#زندهباد_عدالت_و_آزادی
https://www.instagram.com/p/Ddl-FLEtFSp/?stkn=Zmk0ZThhd3M5aW56
👇👇👇
این عکس مادر بیحجاب و کودک دبستانی با حجاب و یونیفورم اجباری، نیاز به هیچ شرح و بسطی ندارد.
زنان و دختران ایرانی، نه فقط در جنبش زن زندگی آزادی، بلکه به صورت دوفاکتو( حقوق عملی) در این چهار ساله در رفراندوم عینی و عملی، هم دربارهی پوشش و هم وضعیت فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در این بحران و انواع تبعیضهای فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و بنبست سیاسی و فقر فزاینده و تورم و گرانی کمرشکن، ابراز داشتهاند.
#زن_زندگی_آزادی
#نه_به_جنگ
#صلح_و_دمکراسی_برای_خاورمیانه
#زندهباد_عدالت_و_آزادی
https://www.instagram.com/p/Ddl-FLEtFSp/?stkn=Zmk0ZThhd3M5aW56
👇👇👇
👌1
Forwarded from Shahram Eghbalzadeh
رضا پهلوی ملقب به « رضا اورشلیمی» پس از نزدیک به نیم قرن ادای کمیکوار گاندی و ماندلا(!) بودن، تازه یادش افتاده ادای چه گوارا را در آورد!!
اما به قول هگل « رویدادها در تاریخ دوبار روی میدهند، بار اول به صورت تراژیک و بار دوم به صورت کمدی مسخره!».
یک بار با صدور فرمان تسخیر مراکز نظامی و انتظامی، با وعده یاری ۵۰۰۰۰ هزار اعضای گارد جاویدان و ریزش نیروهای سپاه و ارتش و « اینکه کمکها در راه است و نتانیاهو و موساد هم با این وعید که« نیروهای مسلح ما در کنار شما هستند»، جوانان عزیز و فرزندان فداکار ما را به مسلخ فرستادند.
اما رضا اورشلیمی اینبار میخواهد کشتاری گستردهتر به قیمت جانهای بیشتر راه بیندازد!
غافل از اینکه چه گوارا خودش پیشگام بود و قدرت را رها کرد تا دوباره پارتیزان شود؛ و سرانجام جانش را بر سر آرمانش گذاشت، اما این مردک با پولهای مردم ایران در اوج رفاه خانواده، فرمان مبارزه مسلحانه ـ آنهم با التماس به ترامپ جانی کلهخر کاخ سفید، به قیمت جانهای پاک بیشتر، شاه شود ( همسایهها یاری کنید تا من تاجداری کنم!!).
آنوقت مشتی نان به نرخ روز خور فرصتطلب ابله از جمله از نسل پیش ـ که بوی کباب شنیدهاند،اما نمیدانند هر داغ میکنند،همراه با وعده جدید نتانیاهو در سازمان ملل به سرنگونی و اورشلیم اینترنشنال فارسی زبان و علیحسین قاضیزادهها و پوریا زراعتیها و گلمراد ویسیها و مسیح علینژادها و مزدوران دوجانبه چون مهدی نصیریها و امیرفرشاد ابراهیمیها ـ سرچماقدار انصار حزبالله و قاتل دانشجوی شاعر عزت ابراهیمنژاد و مجاهدین تواب ایرج مصداقیها و دلقکهای آبروی هنربرانی چون شاهین نجفیها و فرخنژادها و مهناز افشارها،و به اصطلاح جامعهشناسانی چون مجید محمدیها و فروغ کنعانیها و مدعیان تاریخنگاری چون عبدالله شهبازیها و... آتشبیار معرکه و شریک جنایات جدید خیابانی شدهاند.
به قول برشت « آنکه حقیقت را نمیداند فقط نادان است، اما آنکس که آن را میداند و انکار میکند تبهکار است!».
شهرام اقبالزاده
۶ مهر ۱۴۰۵
اما به قول هگل « رویدادها در تاریخ دوبار روی میدهند، بار اول به صورت تراژیک و بار دوم به صورت کمدی مسخره!».
یک بار با صدور فرمان تسخیر مراکز نظامی و انتظامی، با وعده یاری ۵۰۰۰۰ هزار اعضای گارد جاویدان و ریزش نیروهای سپاه و ارتش و « اینکه کمکها در راه است و نتانیاهو و موساد هم با این وعید که« نیروهای مسلح ما در کنار شما هستند»، جوانان عزیز و فرزندان فداکار ما را به مسلخ فرستادند.
اما رضا اورشلیمی اینبار میخواهد کشتاری گستردهتر به قیمت جانهای بیشتر راه بیندازد!
غافل از اینکه چه گوارا خودش پیشگام بود و قدرت را رها کرد تا دوباره پارتیزان شود؛ و سرانجام جانش را بر سر آرمانش گذاشت، اما این مردک با پولهای مردم ایران در اوج رفاه خانواده، فرمان مبارزه مسلحانه ـ آنهم با التماس به ترامپ جانی کلهخر کاخ سفید، به قیمت جانهای پاک بیشتر، شاه شود ( همسایهها یاری کنید تا من تاجداری کنم!!).
آنوقت مشتی نان به نرخ روز خور فرصتطلب ابله از جمله از نسل پیش ـ که بوی کباب شنیدهاند،اما نمیدانند هر داغ میکنند،همراه با وعده جدید نتانیاهو در سازمان ملل به سرنگونی و اورشلیم اینترنشنال فارسی زبان و علیحسین قاضیزادهها و پوریا زراعتیها و گلمراد ویسیها و مسیح علینژادها و مزدوران دوجانبه چون مهدی نصیریها و امیرفرشاد ابراهیمیها ـ سرچماقدار انصار حزبالله و قاتل دانشجوی شاعر عزت ابراهیمنژاد و مجاهدین تواب ایرج مصداقیها و دلقکهای آبروی هنربرانی چون شاهین نجفیها و فرخنژادها و مهناز افشارها،و به اصطلاح جامعهشناسانی چون مجید محمدیها و فروغ کنعانیها و مدعیان تاریخنگاری چون عبدالله شهبازیها و... آتشبیار معرکه و شریک جنایات جدید خیابانی شدهاند.
به قول برشت « آنکه حقیقت را نمیداند فقط نادان است، اما آنکس که آن را میداند و انکار میکند تبهکار است!».
شهرام اقبالزاده
۶ مهر ۱۴۰۵
👍4🖕2❤1👌1
پس از نوشتن دستی در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: «
البته، همین طور شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد .»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضا شاه و محمد رضاشاه، یا همین مورد را پس از آن را پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم بردارید ؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
البته، همین طور شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد .»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضا شاه و محمد رضاشاه، یا همین مورد را پس از آن را پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم بردارید ؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
از همین رو، من هم چون برشت برآنم که « کسی که حقیقت را نمیداند فقط نادان است، اما آنکس که آن را میداند و انکار میکند، تبهکار است!»
دوست عزیز! به عنوان پدری فرزند از دست داده، وظیفه فردی و انسانی خود میدانم، برای پیشگیری از دست رفتن جانهای پاک نظرم را در میان بگذارم...
ما مسئولیم چون انسانیم!
ما چون انسانیم مسئولیم!
* «سر» لقبی مللکه الیزابت به کارل پوپر به پاس خدماتش به امپراتوری انگلستان/ بریتانیای کبیر و جهان سرمایهداری است.
دوست عزیز! به عنوان پدری فرزند از دست داده، وظیفه فردی و انسانی خود میدانم، برای پیشگیری از دست رفتن جانهای پاک نظرم را در میان بگذارم...
ما مسئولیم چون انسانیم!
ما چون انسانیم مسئولیم!
* «سر» لقبی مللکه الیزابت به کارل پوپر به پاس خدماتش به امپراتوری انگلستان/ بریتانیای کبیر و جهان سرمایهداری است.
گفتگویی با یک دوست
پس از نوشتن پست پیشین در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: « شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد.»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضاشاه و محمدرضاشاه، یا همین جمهوری اسلامی و اکنون رضا پهلوی را، پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم بردارید ؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
پس از نوشتن پست پیشین در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: « شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد.»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضاشاه و محمدرضاشاه، یا همین جمهوری اسلامی و اکنون رضا پهلوی را، پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم بردارید ؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
گفتگویی با یک دوست
پس از نوشتن پست پیشین در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: « شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد.»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضاشاه و محمدرضاشاه، یا همین جمهوری اسلامی و اکنون رضا پهلوی را، پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم بردارید ؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
👇👇👇
پس از نوشتن پست پیشین در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: « شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد.»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضاشاه و محمدرضاشاه، یا همین جمهوری اسلامی و اکنون رضا پهلوی را، پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم بردارید ؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
👇👇👇
گفتگویی با یک دوست
پس از نوشتن پست پیشین در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: « شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد.»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضاشاه و محمدرضاشاه، یا همین جمهوری اسلامی و اکنون رضا پهلوی را، پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم برداریم؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
👇👇👇
پس از نوشتن پست پیشین در نقد فراخوان رضا پهلوی برای مبارزهی مسلحانه در ایران، دوستی نوشت: « شهرام عزیز ، آنچه بر سر ما آمده و میآید نتیجهی اراده و تصمیم یک فرد یا حزب داخل یا خارج نیست . قضیه باید پیچیدهتر از این باشد.»
در پاسخ نوشتم :
در جایگاه کسی که گذشته از ادبیات، بیش از نیمقرن جامعهشناسی و فلسفه تاریخ و اقتصاد سیاسی را پیوسته و پیگیرمیخواند، وقتی نقد استبداد فردی رضاشاه و محمدرضاشاه، یا همین جمهوری اسلامی و اکنون رضا پهلوی را، پیگیر انجام دادهام، آگاهم که این افراد برآمده از یک ساختار تاریخی ـ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی خاصی هستند؛ ساختاری صلب که تحت تأثیر تداوم استبداد فردی به نهادهای میانجی و مدنی اجازهی رشد ندادهاند و راه را بر دموکراسی و مشارکت مردم بستهاند.
هرچند این ساختارها برخاسته از صدها عامل و مولفهی گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داخلی و منطقهای و جهانی شکل گرفتهاند.
نقد یک کنش نادرست فردی چون رضا پهلوی، آن هم در فرهنگی که در غیاب فقدان سازمانها و احزاب سیاسی و اتحادیهها و سندیکای های مستقل، و کیش شخصیت ریشهدار او، به عنوان «ژن برتر» شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در کنف عنایت رسانههای وابسته و کشورهای سلطهجو، به رهبری مافیای نفت و تسلیحات و انحصارات بزرگ خبری و قدرت و نفوذ صهیونیسم ـ که حتی محمدرضا شاه پهلوی هم منتقد آن بود ـ چه انتظاری داری که در یک پست کوتاه در فضای محدود مجازی، که فقط به نقد فراخوان خطرناک یک رهبر خودخوانده ـ عامل بیگانه و وطن فروش ـ پرداخته، به بررسی و تحلیل صدها عاملی بپردازد که هزاران صفحه و صدها کتاب تاریخی و جامعهشناختی و اقتصادی به آن پرداختهاند.
در عین حال کجا من نوشتهام که کل آنچه در یک فرآیند پیچیدهی تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگون شکل گرفته، فقط زیر سر رضا پهلوی است؟
مگر رهبر انقلاب ۵۷ برخاسته از فرآیند پیچیده تاریخی دیالکتیکی کنش و واکنشهای گوناگونی برخاسته از دو رژیم رضا ـ محمدرضا شاه پهلوی نبود؟
اما به دلیل آنکه « او تنها عامل آنچه شده، نبوده،میشود نقش او و اخلافش را در آنچه بر سر آرمانهای دموکراتیک مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب گستردهی مردمی ۵۷ آمد، نادیده گرفت؟
آیا چنانچه نهادهای میانجی دموکراتیک و مدنی ـ اعم از سیاسی و صنفی ـ و مجلس و قوه قضاییه مستقل در زمان پهلوی وجود داشت، چنین پیامدهایی ممکن بود؟
و به همین ترتیب پس از انقلاب اگر گندکاری این آقایان نبود، امکان اینکه جوانان عزیز ما اسیر تبلیغات دروغین به قول بانوی ایرانی دکتر مژده... ( متأسفانه نام خانوادگی و نام دانشگاه را فراموش کردهام) تاریخنگار استاد تاریخ دانشگاه... درآمریکا، شوند چگونه ممکن بود؟.یعنی چگونه ممکن بود بتوان « تاریخ مینی ژوپ » و « ایران ناسیونال و پیکان» را تاریخ واقعی توسعهی فرهنگی و اقتصادی،و رضاشاه و محمدرضا شاه را، ثمرهی جنبش دموکراتیک مشروطه جا زد و نه مصدق و فاطمی و....را؟
تراژدی اینجاست که برخی از دوستان نسل ما پس از آغاز شعار « این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده »دیماه به من اندرز میدادند « آقای اقبالزاده چنانچه به دموکراسی باور دارید، به انتخاب جوانان احترام بگذارید!!»
شگفتا! مگر یادمان رفته زمان ما،نه فقط بیشتر جوانان، بلکه بیشتر مردم، در فقدان دموکراسی، دنبالهرو فردی خاص شده بودند؟آیا دموکراسی ایجاب میکرد فرد آگاهی چون زندهیاد دکتر مصطفی رحیمی آن نامهی سرگشادهی هشدارآمیز را ننویسد؟
آیا دموکراسی ایجاب میکرد دانشجویان سکولار و بسیاری باورمندان به دموکراسی به رفراندوم کذایی رای «آری» بدهند؟
این دیگر چه جور دموکراسی است، که به بهانهی « وحدت کلمه » همه به رضا پهلوی لبیک بگوییم و پشت سر شازده قدم برداریم؟
بگذار چرایی رویآوری همانند مردم یا بخشی از آنها به رهبری سال ۵۷، و البته ۱۸ و ۱۹ دی ماه بخشی از جوانان و طبقه متوسط را به رضا پهلوی از زبان «سر*» کارل رایموند پوپر لیبرال نقل به مضمون کنم «زمانی که امیدی به مفری در آیندهای نزدیک و راهی به رهایی وجود نداشته باشد، مردم از سر درماندگی، گذشته را ایدهآلیزه میکنند.»
حالا هم اگر آب سربالا نمیرفت مگر ممکن بود «قورباغه ابوعطا بخواند؟».
شرمآور این است که در نوای ناهنجاری که این ارکستر مشترک قلابی مینوازند، ما هم با این جماعت غفلتزده، همنوا شویم، چون بر این پنداریم « این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده!!»
بیپرده بگویم من چنین امری را جز نان به نرخ خوردن و فرصتطلبی از سویی و بلاهت و کوررنگی سیاسی نمیدانم!
👇👇👇
از همین رو، من هم چون برشت برآنم که « کسی که حقیقت را نمیداند فقط نادان است، اما آنکس که آن را میداند و انکار میکند، تبهکار است!»
پیامی را که برای اولین بار برای شما فرستادم، با اضافات و اصلاحاتی در اینستاگرام منتشر کردهام، چون به عنوان پدری فرزند از دست داده، وظیفه فردی و انسانی خود میدانم که پیشاپیش نگرانی خود را برای جان پاک، جوانان میهنم بیان کنم.
ما مسئولیم چون انسانیم!
ما چون انسانیم مسئولیم!
* «سر» لقبی مللکه الیزابت به کارل پوپر به پاس خدماتش به امپراتوری انگلستان/ بریتانیای کبیر و جهان سرمایهداری است.
پیامی را که برای اولین بار برای شما فرستادم، با اضافات و اصلاحاتی در اینستاگرام منتشر کردهام، چون به عنوان پدری فرزند از دست داده، وظیفه فردی و انسانی خود میدانم که پیشاپیش نگرانی خود را برای جان پاک، جوانان میهنم بیان کنم.
ما مسئولیم چون انسانیم!
ما چون انسانیم مسئولیم!
* «سر» لقبی مللکه الیزابت به کارل پوپر به پاس خدماتش به امپراتوری انگلستان/ بریتانیای کبیر و جهان سرمایهداری است.
👏4👍1
امنیت متقابل یا جنگ فرسایشی درسهای رسانههای هلند و تاریخ هابسبام
در پاییز ۲۰۲۶ رسانههای هلند روایتی هماهنگ و هشداردهنده شکل دادند: اروپا دیگر در مرحله تهدید نیست، بلکه هماکنون در جنگ با روسیه قرار دارد. روب برتوله، رئیس سابق سرویس اطلاعات هلند، صراحتاً اعلام کرد اروپا “همین حالا” در میان درگیری است و اقدامات خرابکارانه روسیه را نه جنگ ترکیبی، بلکه حملات واقعی دانست. مقامات دفاعی در برنامه بایتنهوف و کارشناسان نظامی در پاو–دِ ویت نیز واژه “هیبریدی” را نرم و گمراهکننده خواندند و وضعیت را جنگ واقعی اما غیرکلاسیک نامیدند.
این چرخش گفتمانی چند روز پیشتر در برنامه اوا ینک ۲۹ سپتامبر توسط هوئب مودرکُلک، روزنامهنگار تحقیقی برجسته و متخصص جاسوسی دیجیتال و جنگ سایهای، با جزئیات بیشتری مطرح شده بود. مودرکُلک با زبان بسیار قطعی اعلام کرد روسیه در وضعیت جنگی قرار دارد در حالی که اروپا هنوز با منطق صلح پاسخ میدهد. پیام اصلی او این بود: “جنگ از مدتها پیش شروع شده. شما فقط متوجه نشدهاید. حالا باید بیدار شوید و برای آن آماده باشید.” او سه ستون استراتژی روسیه را شرح داد: 1 جنگ روانی و ایجاد تفرقه (نمونه سر بریده خوک در مقابل مساجد و اسپری ستاره داوود)، 2 جاسوسی سایبری (هک پلیس هلند) و 3 خرابکاری تدریجی برای آزمایش آستانه درد. با این حال، او تقریباً تمام مشکلات اجتماعی اروپا، از جمله رشد راست افراطی که بیش از سی سال در حال پیشروی است، را به توطئه مسکو نسبت داد و ریشههای داخلی (شکست سیاستهای مهاجرت، نابرابری و قطبیسازی خود غرب) و حمایت علنی چهرههایی چون دونالد ترامپ، جیدی ونس و ایلان ماسک از احزاب راست افراطی اروپایی را کاملاً نادیده گرفت. این رویکرد روزنامهنگاری تحقیقی را به روایت استراتژیک بسیجکننده جنگ تبدیل میکند و آستانه تعریف جنگ را پایین میآورد.
در سطح رهبری اروپایی نیز هدف از “دفاع از اوکراین” به “تضعیف ساختاری روسیه” تغییر کرده است. کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، آشکارا گفته شکست روسیه و حتی کوچکتر شدن آن چیز بدی نیست. فریدریش مرتس اعلام کرده جنگ تنها زمانی پایان مییابد که روسیه از نظر اقتصادی یا نظامی فرسوده شود. اولف کریسترشون نخست وزیر سوئد از “شکست استراتژیک” و “انزوای طولانیمدت روسیه” سخن گفته است. این منطق جنگ را از حالت پایانپذیر به فرسایشی و بالقوه بیپایان تبدیل میکند.
اریک هابسبام در کتاب “عصر امپراتوری” درباره علل جنگ جهانی اول نوشته بود که در شرایطی که تقریباً تمام حوزههای اقتصادی در رکود بودند، تنها تجارت اسلحه در اوج شکوفایی بود. امروز همان الگو تکرار میشود. مخارج نظامی جهان در ۲۰۲۵ به ۲.۸۸۷ تریلیون دلار رسید و شرکتهای خصوصی طی چهار سال ۲.۴ تریلیون دلار قرارداد از پنتاگون گرفتند. صلح کامل برای صنایع نظامی بازار کوچکی میسازد؛ تهدید دائمی حتی بدون جنگ تمامعیار، بازار بسیار بزرگتری ایجاد میکند. جهان در چرخهای خودتقویتکننده گرفتار است: رقابت اقتصادی به رقابت ژئوپلیتیک، ترس، افزایش نظامیگری، معمای امنیت، شیطانسازی، شکست دیپلماسی و در نهایت جنگ میانجامد. مجتمع نظامی-صنعتی از این چرخه سود میبرد و معمای امنیت (امنیت من به قیمت ناامنی تو) اعتماد را از بین میبرد.
رشد همزمان نیروهای راست افراطی و نئوفاشیستی در اروپا و آمریکا — درست مانند پیش از جنگهای جهانی اول و دوم — نشانه خطرناک بودن اوضاع جهان و چرخش به سوی درگیریهای بزرگ است. فاشیسم پیش از جنگ ظاهر نشد؛ سالها قبل در بستر بحران اقتصادی، نابرابری و ترس از “دیگری” رشد کرد و صاحبان صنایع از آن حمایت کردند. امروز نیز اتحاد ثروت و راست افراطی (ترامپ، ونس، ماسک با احزابی چون AfD) همین الگو را تکرار میکند.
جنگ اوکراین و بحرانهای خاورمیانه (از جمله تنش با ایران) دو صحنه جدا نیستند. هر دو بخشی از بازتعریف نظم جهانی پس از افول نسبی هژمونی آمریکا و ظهور قدرتهای تجدیدنظرطلب هستند. غرب همزمان روسیه را در اروپا و ایران را در خاورمیانه تحت فشار نگه میدارد و صنایع نظامی از هر دو جبهه سود میبرند. شیطانسازی (پوتین بهعنوان نماد تمام روسیه یا “محور شرارت” در خاورمیانه) ابزار این فرآیند است و ذهن جامعه را از “احتمال جنگ” به “انتظار جنگ” حرکت میدهد.
صلح واقعی نه خلع سلاح یکطرفه است و نه تسلیم. صلح واقعی امنیت متقابل است: امنیت من زمانی پایدار است که امنیت تو نیز تا حدی تأمین شده باشد. تا زمانی که امنیت یک قدرت به قیمت ناامنی قدرت دیگر تعریف شود، تا زمانی که مجتمع نظامی-صنعتی از تهدید دائمی سود ببرد و تا زمانی که منطق “کشورم اول / خودم اول” حاکم باشد، جهان نه به سوی صلح پایدار، بلکه به سوی جنگهای جدید و فرسایشی حرکت خواهد کرد. درک این خطوط استراتژیک پیششرط هرگونه تلاش جدی برای شکستن چرخه است.
با احترام،
ا.پوری(هلند) 08/10/2026
در پاییز ۲۰۲۶ رسانههای هلند روایتی هماهنگ و هشداردهنده شکل دادند: اروپا دیگر در مرحله تهدید نیست، بلکه هماکنون در جنگ با روسیه قرار دارد. روب برتوله، رئیس سابق سرویس اطلاعات هلند، صراحتاً اعلام کرد اروپا “همین حالا” در میان درگیری است و اقدامات خرابکارانه روسیه را نه جنگ ترکیبی، بلکه حملات واقعی دانست. مقامات دفاعی در برنامه بایتنهوف و کارشناسان نظامی در پاو–دِ ویت نیز واژه “هیبریدی” را نرم و گمراهکننده خواندند و وضعیت را جنگ واقعی اما غیرکلاسیک نامیدند.
این چرخش گفتمانی چند روز پیشتر در برنامه اوا ینک ۲۹ سپتامبر توسط هوئب مودرکُلک، روزنامهنگار تحقیقی برجسته و متخصص جاسوسی دیجیتال و جنگ سایهای، با جزئیات بیشتری مطرح شده بود. مودرکُلک با زبان بسیار قطعی اعلام کرد روسیه در وضعیت جنگی قرار دارد در حالی که اروپا هنوز با منطق صلح پاسخ میدهد. پیام اصلی او این بود: “جنگ از مدتها پیش شروع شده. شما فقط متوجه نشدهاید. حالا باید بیدار شوید و برای آن آماده باشید.” او سه ستون استراتژی روسیه را شرح داد: 1 جنگ روانی و ایجاد تفرقه (نمونه سر بریده خوک در مقابل مساجد و اسپری ستاره داوود)، 2 جاسوسی سایبری (هک پلیس هلند) و 3 خرابکاری تدریجی برای آزمایش آستانه درد. با این حال، او تقریباً تمام مشکلات اجتماعی اروپا، از جمله رشد راست افراطی که بیش از سی سال در حال پیشروی است، را به توطئه مسکو نسبت داد و ریشههای داخلی (شکست سیاستهای مهاجرت، نابرابری و قطبیسازی خود غرب) و حمایت علنی چهرههایی چون دونالد ترامپ، جیدی ونس و ایلان ماسک از احزاب راست افراطی اروپایی را کاملاً نادیده گرفت. این رویکرد روزنامهنگاری تحقیقی را به روایت استراتژیک بسیجکننده جنگ تبدیل میکند و آستانه تعریف جنگ را پایین میآورد.
در سطح رهبری اروپایی نیز هدف از “دفاع از اوکراین” به “تضعیف ساختاری روسیه” تغییر کرده است. کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، آشکارا گفته شکست روسیه و حتی کوچکتر شدن آن چیز بدی نیست. فریدریش مرتس اعلام کرده جنگ تنها زمانی پایان مییابد که روسیه از نظر اقتصادی یا نظامی فرسوده شود. اولف کریسترشون نخست وزیر سوئد از “شکست استراتژیک” و “انزوای طولانیمدت روسیه” سخن گفته است. این منطق جنگ را از حالت پایانپذیر به فرسایشی و بالقوه بیپایان تبدیل میکند.
اریک هابسبام در کتاب “عصر امپراتوری” درباره علل جنگ جهانی اول نوشته بود که در شرایطی که تقریباً تمام حوزههای اقتصادی در رکود بودند، تنها تجارت اسلحه در اوج شکوفایی بود. امروز همان الگو تکرار میشود. مخارج نظامی جهان در ۲۰۲۵ به ۲.۸۸۷ تریلیون دلار رسید و شرکتهای خصوصی طی چهار سال ۲.۴ تریلیون دلار قرارداد از پنتاگون گرفتند. صلح کامل برای صنایع نظامی بازار کوچکی میسازد؛ تهدید دائمی حتی بدون جنگ تمامعیار، بازار بسیار بزرگتری ایجاد میکند. جهان در چرخهای خودتقویتکننده گرفتار است: رقابت اقتصادی به رقابت ژئوپلیتیک، ترس، افزایش نظامیگری، معمای امنیت، شیطانسازی، شکست دیپلماسی و در نهایت جنگ میانجامد. مجتمع نظامی-صنعتی از این چرخه سود میبرد و معمای امنیت (امنیت من به قیمت ناامنی تو) اعتماد را از بین میبرد.
رشد همزمان نیروهای راست افراطی و نئوفاشیستی در اروپا و آمریکا — درست مانند پیش از جنگهای جهانی اول و دوم — نشانه خطرناک بودن اوضاع جهان و چرخش به سوی درگیریهای بزرگ است. فاشیسم پیش از جنگ ظاهر نشد؛ سالها قبل در بستر بحران اقتصادی، نابرابری و ترس از “دیگری” رشد کرد و صاحبان صنایع از آن حمایت کردند. امروز نیز اتحاد ثروت و راست افراطی (ترامپ، ونس، ماسک با احزابی چون AfD) همین الگو را تکرار میکند.
جنگ اوکراین و بحرانهای خاورمیانه (از جمله تنش با ایران) دو صحنه جدا نیستند. هر دو بخشی از بازتعریف نظم جهانی پس از افول نسبی هژمونی آمریکا و ظهور قدرتهای تجدیدنظرطلب هستند. غرب همزمان روسیه را در اروپا و ایران را در خاورمیانه تحت فشار نگه میدارد و صنایع نظامی از هر دو جبهه سود میبرند. شیطانسازی (پوتین بهعنوان نماد تمام روسیه یا “محور شرارت” در خاورمیانه) ابزار این فرآیند است و ذهن جامعه را از “احتمال جنگ” به “انتظار جنگ” حرکت میدهد.
صلح واقعی نه خلع سلاح یکطرفه است و نه تسلیم. صلح واقعی امنیت متقابل است: امنیت من زمانی پایدار است که امنیت تو نیز تا حدی تأمین شده باشد. تا زمانی که امنیت یک قدرت به قیمت ناامنی قدرت دیگر تعریف شود، تا زمانی که مجتمع نظامی-صنعتی از تهدید دائمی سود ببرد و تا زمانی که منطق “کشورم اول / خودم اول” حاکم باشد، جهان نه به سوی صلح پایدار، بلکه به سوی جنگهای جدید و فرسایشی حرکت خواهد کرد. درک این خطوط استراتژیک پیششرط هرگونه تلاش جدی برای شکستن چرخه است.
با احترام،
ا.پوری(هلند) 08/10/2026
Forwarded from انجمن جامعه شناسی ایران
◀️ یادداشت روز
⭕️ علیاکبر ترابی و سنت جامعهشناسی مردممدار در ایران
🔍یادداشتی درباره میراث علمی و اجتماعی علیاکبر ترابی و نقش او در شکلگیری علوم اجتماعی و جامعهشناسی مردممدار در ایران
📚علیاکبر ترابی (۱۳۰۵–۱۳۹۵) از چهرههای اثرگذار در شکلگیری و گسترش علوم اجتماعی در ایران بود که فعالیت علمیاش در پیوند با جامعه، فرهنگ و مسائل عمومی معنا پیدا میکرد. او پس از تحصیل جامعهشناسی و فلسفه علوم در دانشگاه سوربن، بخش مهمی از فعالیت دانشگاهی خود را در دانشگاه تبریز دنبال کرد و در توسعه جامعهشناسی، مردمشناسی و حوزههای مرتبط با علوم اجتماعی نقش داشت.
یکی از وجوه مهم میراث ترابی، تلاش برای نزدیک کردن دانش جامعهشناختی به تجربه اجتماعی و فرهنگی جامعه بود. آثاری مانند «مبانی جامعهشناسی»، «شناخت علمی جامعه»، «جامعهشناسی روستایی»، «فلسفه علوم» و «جامعهشناسی ادبیات فارسی» نشاندهنده گستره علایق علمی او هستند. توجه او به فرهنگ، ادبیات، هنر و مردمشناسی نیز بیانگر نگاهی بود که شناخت جامعه را تنها به ساختارهای رسمی محدود نمیکرد.
💬کتاب «جامعهشناسی و دینامیسم اجتماع» یکی از نمونههای برجسته این رویکرد است؛ اثری که کوشید مفاهیم جامعهشناختی را از فضای دانشگاهی فراتر ببرد و به گفتوگو درباره تغییرات و مسائل جامعه وارد کند. در کنار فعالیت علمی، حضور فرهنگی ترابی در تبریز و ارتباط او با ادبیات و فرهنگ آذربایجان، از جمله فعالیت شعری با نام «حلاجاوغلو»، وجه دیگری از این پیوند میان دانش، فرهنگ و جامعه را نشان میدهد.
در این بازخوانی، میراث ترابی در نسبت با مفهوم جامعهشناسی مردممدار قرار میگیرد؛ رویکردی که بر ارتباط میان دانش تخصصی و عرصه عمومی تأکید دارد. از این منظر، ترابی نمونهای از استاد و پژوهشگری بود که در کنار آموزش و تولید دانش، به فرهنگ، تاریخ، ادبیات و تجربه زیسته جامعه توجه داشت و میکوشید جامعهشناسی را به ابزاری برای فهم جامعه و گشودن امکان گفتوگو درباره آن تبدیل کند.
🔗ادامه این یادداشت را در سایت انجمن جامعهشناسی ایران بخوانید.
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@iran_sociology
⭕️ علیاکبر ترابی و سنت جامعهشناسی مردممدار در ایران
🔍یادداشتی درباره میراث علمی و اجتماعی علیاکبر ترابی و نقش او در شکلگیری علوم اجتماعی و جامعهشناسی مردممدار در ایران
📚علیاکبر ترابی (۱۳۰۵–۱۳۹۵) از چهرههای اثرگذار در شکلگیری و گسترش علوم اجتماعی در ایران بود که فعالیت علمیاش در پیوند با جامعه، فرهنگ و مسائل عمومی معنا پیدا میکرد. او پس از تحصیل جامعهشناسی و فلسفه علوم در دانشگاه سوربن، بخش مهمی از فعالیت دانشگاهی خود را در دانشگاه تبریز دنبال کرد و در توسعه جامعهشناسی، مردمشناسی و حوزههای مرتبط با علوم اجتماعی نقش داشت.
یکی از وجوه مهم میراث ترابی، تلاش برای نزدیک کردن دانش جامعهشناختی به تجربه اجتماعی و فرهنگی جامعه بود. آثاری مانند «مبانی جامعهشناسی»، «شناخت علمی جامعه»، «جامعهشناسی روستایی»، «فلسفه علوم» و «جامعهشناسی ادبیات فارسی» نشاندهنده گستره علایق علمی او هستند. توجه او به فرهنگ، ادبیات، هنر و مردمشناسی نیز بیانگر نگاهی بود که شناخت جامعه را تنها به ساختارهای رسمی محدود نمیکرد.
💬کتاب «جامعهشناسی و دینامیسم اجتماع» یکی از نمونههای برجسته این رویکرد است؛ اثری که کوشید مفاهیم جامعهشناختی را از فضای دانشگاهی فراتر ببرد و به گفتوگو درباره تغییرات و مسائل جامعه وارد کند. در کنار فعالیت علمی، حضور فرهنگی ترابی در تبریز و ارتباط او با ادبیات و فرهنگ آذربایجان، از جمله فعالیت شعری با نام «حلاجاوغلو»، وجه دیگری از این پیوند میان دانش، فرهنگ و جامعه را نشان میدهد.
در این بازخوانی، میراث ترابی در نسبت با مفهوم جامعهشناسی مردممدار قرار میگیرد؛ رویکردی که بر ارتباط میان دانش تخصصی و عرصه عمومی تأکید دارد. از این منظر، ترابی نمونهای از استاد و پژوهشگری بود که در کنار آموزش و تولید دانش، به فرهنگ، تاریخ، ادبیات و تجربه زیسته جامعه توجه داشت و میکوشید جامعهشناسی را به ابزاری برای فهم جامعه و گشودن امکان گفتوگو درباره آن تبدیل کند.
🔗ادامه این یادداشت را در سایت انجمن جامعهشناسی ایران بخوانید.
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
@iran_sociology
انجمن جامعهشناسی ایران
علیاکبر ترابی و سنت جامعهشناسی مردممدار در ایران: بازخوانی میراث علمی و اجتماعی یک جامعهشناس آذربایجانی – انجمن جامعهشناسی…
شعبه آذربایجان شرقی انجمن جامعهشناسی ایران، میراث علمی و اجتماعی این چهره ماندگار جامعهشناسی ایران و نقش او در شکلگیری علوماجتماعی و جامعهشناسی مردممدار را بررسی میکند.
باز نشر به مناسبت زادروز احمد محمود
https://t.me/virastnow
احمد محمود ،راوی صادق جامعه، جنگ و انقلاب
"حرف های محمد مکانیک مثل حرف های بیدار است.
- همه چیز رو میشه عوض کرد. همه چیز رو."
"همسایهها"
باز زادروز نویسندهای بزرگ و انسانی شریف و راوی صادق درد و رنج و رزم ستمدیدگان، فرارسیده است؛ حدود ده سال پیش، به مناسبت سالگرد درگذشت او نوشته بودم :" باز در آستانهی جنگی ویرانگر قرار گرفته ایم، که به ما تحمیل شد؛ جنگی که نه تنها منابع مالی و اقتصادی عظیمی را به باد داد، بلکه بخشی از فداکارترین و پاک ترین- حتی بخشی از نیروهای آگاه و کارآمد با توان مدیریتی را- نابود؛ و خانواده های زیادی را بی سرپرست، کودکانی را محروم از مهر پدر، همسرانی را بییاور و بی نانآور؛و خیل عظیمی از مردم جنوب و غرب را بیخانمان و آواره کرد و صدها هزار شهید و مجروح به جا گذاشت.
احمد محمود نویسندهای است که راوی صادق، هم جنبه های حماسی و هم تراژیک، جنگ و " زمین سوخته " اولین رمان مهم جنگ بود. به گفته ی جعفری، ناشر کتاب - مدیر نشر نو- این رمان با تیراژ پانزده هزار جلد، بعدازظهر روز انتشار، به چاپ دوم رسید!! تیراژی که امروز خواب و خیالی بیش نیست! اما ما با محمود و آثارش چه کردیم؟! "همسایه ها"یش، که هنوز در محاق توقيف است؛ و...
احمد محمود نه تنها در زمان حیات، ارج و قرب لازم را نیافت، که خشک اندیشان رسمی نویس- چون رهگذر - بی پروا بر وی تاختند؛ و با دست آویز نقد ادبی، برایش پروندهی سیاسی - امنیتی ساختند!!
شگفتا! که از منظری متضاد، زنده یاد هوشنگ گلشیری نیز - به دلیل عنادش با حزب توده - " زمین سوخته " را بیانیهای حزبی و سیاسی - ایدئولوژیک؛ و محمود را نویسنده ای قرن نوزدهمی - و بدتر از آن ژدانفی- خواند!
براهنی نیز در رقابتی شخصی - ایدئولوژیک با محمود، کوشید ارزشهای " زمین سوخته " را کمرنگ جلوه دهد.
به حدی به محمود جفا شد، که در تنها مصاحبهی تصویریش، گفت " اگر عمر دوباره بیابم، هرگز نویسنده نخواهم شد."
قصد ندارم به نفی برخی نکاتی که گلشیری و براهنی طرح کردهاند و تأمل برانگيزند، بپردارم؛ اما دکتر مهدی قریب، در نقدهایش کوشید نگاهی متفاوت به آثار محمود داشته باشد.
در میزگردی که به مناسبت چهلم درگذشت محمود، با استاد جمال میرصادقی، دکتر مهدی قریب و شهرام اقبالزاده برگزار شد، به تفصیل به تحلیل آثار او پرداخته شده است؛ متن پیاده شدهی میزگرد، همراه با نقدها و مقالههای دیگر، در کتاب " بیدار
دلان در آینه" گردآوری احمد آقایی،انتشارات بهنگار، آمده است.
#احمد_محمود( احمد اعطا)
https://www.instagram.com/p/DeOJWzBtr9U/?dlrf=MXdneTFqdHhrbzFhMg==
https://t.me/virastnow
احمد محمود ،راوی صادق جامعه، جنگ و انقلاب
"حرف های محمد مکانیک مثل حرف های بیدار است.
- همه چیز رو میشه عوض کرد. همه چیز رو."
"همسایهها"
باز زادروز نویسندهای بزرگ و انسانی شریف و راوی صادق درد و رنج و رزم ستمدیدگان، فرارسیده است؛ حدود ده سال پیش، به مناسبت سالگرد درگذشت او نوشته بودم :" باز در آستانهی جنگی ویرانگر قرار گرفته ایم، که به ما تحمیل شد؛ جنگی که نه تنها منابع مالی و اقتصادی عظیمی را به باد داد، بلکه بخشی از فداکارترین و پاک ترین- حتی بخشی از نیروهای آگاه و کارآمد با توان مدیریتی را- نابود؛ و خانواده های زیادی را بی سرپرست، کودکانی را محروم از مهر پدر، همسرانی را بییاور و بی نانآور؛و خیل عظیمی از مردم جنوب و غرب را بیخانمان و آواره کرد و صدها هزار شهید و مجروح به جا گذاشت.
احمد محمود نویسندهای است که راوی صادق، هم جنبه های حماسی و هم تراژیک، جنگ و " زمین سوخته " اولین رمان مهم جنگ بود. به گفته ی جعفری، ناشر کتاب - مدیر نشر نو- این رمان با تیراژ پانزده هزار جلد، بعدازظهر روز انتشار، به چاپ دوم رسید!! تیراژی که امروز خواب و خیالی بیش نیست! اما ما با محمود و آثارش چه کردیم؟! "همسایه ها"یش، که هنوز در محاق توقيف است؛ و...
احمد محمود نه تنها در زمان حیات، ارج و قرب لازم را نیافت، که خشک اندیشان رسمی نویس- چون رهگذر - بی پروا بر وی تاختند؛ و با دست آویز نقد ادبی، برایش پروندهی سیاسی - امنیتی ساختند!!
شگفتا! که از منظری متضاد، زنده یاد هوشنگ گلشیری نیز - به دلیل عنادش با حزب توده - " زمین سوخته " را بیانیهای حزبی و سیاسی - ایدئولوژیک؛ و محمود را نویسنده ای قرن نوزدهمی - و بدتر از آن ژدانفی- خواند!
براهنی نیز در رقابتی شخصی - ایدئولوژیک با محمود، کوشید ارزشهای " زمین سوخته " را کمرنگ جلوه دهد.
به حدی به محمود جفا شد، که در تنها مصاحبهی تصویریش، گفت " اگر عمر دوباره بیابم، هرگز نویسنده نخواهم شد."
قصد ندارم به نفی برخی نکاتی که گلشیری و براهنی طرح کردهاند و تأمل برانگيزند، بپردارم؛ اما دکتر مهدی قریب، در نقدهایش کوشید نگاهی متفاوت به آثار محمود داشته باشد.
در میزگردی که به مناسبت چهلم درگذشت محمود، با استاد جمال میرصادقی، دکتر مهدی قریب و شهرام اقبالزاده برگزار شد، به تفصیل به تحلیل آثار او پرداخته شده است؛ متن پیاده شدهی میزگرد، همراه با نقدها و مقالههای دیگر، در کتاب " بیدار
دلان در آینه" گردآوری احمد آقایی،انتشارات بهنگار، آمده است.
#احمد_محمود( احمد اعطا)
https://www.instagram.com/p/DeOJWzBtr9U/?dlrf=MXdneTFqdHhrbzFhMg==
❤1