Forwarded from 🌺「 " ساخت بنر شیشه ای " 」🌺
کلیپ تیک تاکرا😐🔪
همشون🥲
تو ی چنل💜
این چنلو نداری😐🔪
خیلی عقبی شلغم🥀
جوین شو😎🔪
همشون🥲
تو ی چنل💜
این چنلو نداری😐🔪
خیلی عقبی شلغم🥀
جوین شو😎🔪
#پارت_سیصد_و_پنجاه_ششم
#ایران_تهران
#پانیذ
شیما با دیدن پانیذ بیشتر از بقیه هول کرد. او میدانست استرس برای پانیذ سمه.
علیرام با دیدن پانیذ و حال بدش نمیدانست چیکار کند؛ انگار تکه ای از قلبش را کنده بودند.
صدای آژیر آمبولانس در دل شب پیچید. بن سان به سمت در رفت. با دیدن آهو و رگ بریده ی دستش عصبی دست میان موهایش کشید.
ماموران اورژانس سریع دست به کار شدند و آهو را به داخل آمبولانس انتقال دادند.
علیرام نایستاد تا رسیدگی به آهو تمام شود. دست برد زیر زانوهای پانیذ و در آغوش کشیدش و به سمت ماشینش رفت.
بن سان: چیکار میکنی علیرام؟
- نمی بینی؟ باید هر چی زودتر ببرمش بیمارستان.
بن سان در عقب را باز کرد.
-تو بشین کنارش، من رانندگی میکنم.
علیرام سر پانیذ را در آغوش گرفت.
بقیه به دنبالشان سوار ماشین هایشان شدند.
بن سان ماشین را کنار بیمارستان نگه داشت. بعد از چند دقیقه چند پرستار با برانکارد آمدند.
دیدن پانیذ با آن آرایش و لباس نامزدی
کنجکاوی تمام پرسنل بیمارستان را برانگیخته بود.
آمبولانس آهو را هم به همان بیمارستان آورد. لحظه ی نگذشته بود که بیمارستان پر از آدم هایی شد که از طرز آرایش و پوششان معلوم بود از مراسمی به آنجا آمده بودند.
احمد آقا با دکتر پانیذ تماس گرفته بود.
با آمدن دکتر و عکسی که از سر پانیذ گرفته شد، با رضایت پدر و مادر به اتاق عمل رفت.
علیرام روی صندلی انتظار نشست. باورش نمی شد پانیذش تو اتاق عمل تنها بود و او بیرون نشسته بود.
بن سان با دیدن علیرام و حال خرابش کنارش نشست.
- می خوای بریم حیاط بیمارستان؟
علیرام پوزخند تلخی زد.۶
- کجا برم آروم بگیرم جز پشت این در؟ همه ی زندگیم اون توئه!
بن سان دست جلو برد و شانه ی پهن و مردانه ی علیرام را فشرد.
- پانیذ خیلی قویه، من میدونم چیزیش نمیشه.
هر چند خودش هم به حرفی که میزد زیاد باور نداشت. دکتر گفته بود باید عمل شود و راهی جز عمل ندارد.
شوک باعث شده بود تا رگ های عصبی مغزش به مشکل بخورد.
#ایران_تهران
#پانیذ
شیما با دیدن پانیذ بیشتر از بقیه هول کرد. او میدانست استرس برای پانیذ سمه.
علیرام با دیدن پانیذ و حال بدش نمیدانست چیکار کند؛ انگار تکه ای از قلبش را کنده بودند.
صدای آژیر آمبولانس در دل شب پیچید. بن سان به سمت در رفت. با دیدن آهو و رگ بریده ی دستش عصبی دست میان موهایش کشید.
ماموران اورژانس سریع دست به کار شدند و آهو را به داخل آمبولانس انتقال دادند.
علیرام نایستاد تا رسیدگی به آهو تمام شود. دست برد زیر زانوهای پانیذ و در آغوش کشیدش و به سمت ماشینش رفت.
بن سان: چیکار میکنی علیرام؟
- نمی بینی؟ باید هر چی زودتر ببرمش بیمارستان.
بن سان در عقب را باز کرد.
-تو بشین کنارش، من رانندگی میکنم.
علیرام سر پانیذ را در آغوش گرفت.
بقیه به دنبالشان سوار ماشین هایشان شدند.
بن سان ماشین را کنار بیمارستان نگه داشت. بعد از چند دقیقه چند پرستار با برانکارد آمدند.
دیدن پانیذ با آن آرایش و لباس نامزدی
کنجکاوی تمام پرسنل بیمارستان را برانگیخته بود.
آمبولانس آهو را هم به همان بیمارستان آورد. لحظه ی نگذشته بود که بیمارستان پر از آدم هایی شد که از طرز آرایش و پوششان معلوم بود از مراسمی به آنجا آمده بودند.
احمد آقا با دکتر پانیذ تماس گرفته بود.
با آمدن دکتر و عکسی که از سر پانیذ گرفته شد، با رضایت پدر و مادر به اتاق عمل رفت.
علیرام روی صندلی انتظار نشست. باورش نمی شد پانیذش تو اتاق عمل تنها بود و او بیرون نشسته بود.
بن سان با دیدن علیرام و حال خرابش کنارش نشست.
- می خوای بریم حیاط بیمارستان؟
علیرام پوزخند تلخی زد.۶
- کجا برم آروم بگیرم جز پشت این در؟ همه ی زندگیم اون توئه!
بن سان دست جلو برد و شانه ی پهن و مردانه ی علیرام را فشرد.
- پانیذ خیلی قویه، من میدونم چیزیش نمیشه.
هر چند خودش هم به حرفی که میزد زیاد باور نداشت. دکتر گفته بود باید عمل شود و راهی جز عمل ندارد.
شوک باعث شده بود تا رگ های عصبی مغزش به مشکل بخورد.
#پارت_سیصد_و_پنجاه_و_هفتم
#ایران_تهران
آهو را به بخش منتقل کردند. بریدگی عمیق نبود و خطر رفع شده بود. همه بی تابانه پشت در اتاق عمل بودند.
پدر پانیذ از بیمارستان بیرون آمد و به سمت امام زاده صالح رفت.
با دیدن گنبد، بغضش سر باز کرد و شانه های مردانه اش خمیده شد. وارد زیارتگاه شد.
پاسی از شب گذشته بود و تک و توک مردم در حیاط امام زاده بودند. وضو گرفت و وارد مسجد شد.
دستش را میان ضریح قفل کرد.
- دخترم رو ازشما می خوام؛ یه عمر نوکریتونو میکنم اما دخترمو بهم برگردونید... پانیذم دنیامه؛ دنیامو ازم نگیرید.
کنار ضریح نشست و سرش را تکیه داد. با شنیدن صدای اذان قلبش آرام گرفت.
دکتر گفته بود تا بهوش نیامده باید عمل رو شروع میکردند. تنها امیدش خدا بود....
علیرام سر برگردان و نگاه اندوهگینش را به بن سانی که کنارش نشسته بود دوخت
- چیکار کنم بن سان ؟
- اروم باش داداش چیزی نیست
احمد بعد از جواب بله ی پانیذ به علیرام همه چیز را گفته بود .
#ایران_تهران
آهو را به بخش منتقل کردند. بریدگی عمیق نبود و خطر رفع شده بود. همه بی تابانه پشت در اتاق عمل بودند.
پدر پانیذ از بیمارستان بیرون آمد و به سمت امام زاده صالح رفت.
با دیدن گنبد، بغضش سر باز کرد و شانه های مردانه اش خمیده شد. وارد زیارتگاه شد.
پاسی از شب گذشته بود و تک و توک مردم در حیاط امام زاده بودند. وضو گرفت و وارد مسجد شد.
دستش را میان ضریح قفل کرد.
- دخترم رو ازشما می خوام؛ یه عمر نوکریتونو میکنم اما دخترمو بهم برگردونید... پانیذم دنیامه؛ دنیامو ازم نگیرید.
کنار ضریح نشست و سرش را تکیه داد. با شنیدن صدای اذان قلبش آرام گرفت.
دکتر گفته بود تا بهوش نیامده باید عمل رو شروع میکردند. تنها امیدش خدا بود....
علیرام سر برگردان و نگاه اندوهگینش را به بن سانی که کنارش نشسته بود دوخت
- چیکار کنم بن سان ؟
- اروم باش داداش چیزی نیست
احمد بعد از جواب بله ی پانیذ به علیرام همه چیز را گفته بود .
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 سریال «جزیره»
🎬 قسمت هفتم
💠 نسخه اورجینال
🔰 ژانر: اجتماعی| درام | خانوادگی
🎞 کیفیت 480p
🎬 قسمت هفتم
💠 نسخه اورجینال
🔰 ژانر: اجتماعی| درام | خانوادگی
🎞 کیفیت 480p
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 سریال «جزیره»
🎬 قسمت هفتم
💠 نسخه اورجینال
🔰 ژانر: اجتماعی| درام | خانوادگی
🎞 کیفیت 720p
🎬 قسمت هفتم
💠 نسخه اورجینال
🔰 ژانر: اجتماعی| درام | خانوادگی
🎞 کیفیت 720p
خدمت دوستانی که تازه به جمعمون پیوستند خوش آمد میگم 🥰🥰
خوشحالم که کانال مارو انتخاب کردید
خیلی دوستون دارم❤❤
از قسمت پیام های سنجاق شده میتونید پارت اول رمان هارو پیدا کنید.🌷🙏
خوشحالم که کانال مارو انتخاب کردید
خیلی دوستون دارم❤❤
از قسمت پیام های سنجاق شده میتونید پارت اول رمان هارو پیدا کنید.🌷🙏
#پارت_سیصد_و_پنجاه_و_نهم
#ایران_تهران
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. با باز شدن در اتاق عمل علیرام و بقیه به سمت دکتر رفتند.
دکتر نگاه خسته اش رو به بقیه دوخت.
- خدا رو شکر حالش خوبه، گفته بودم بخاطر ضربه ای که تو بچگی به سرش خورده، و رگ های مغزی بیش از اندازه نازک هستن، هر گونه تنش و استرس سمه براش؛ یکی از رگ ها پاره شده بود ، که خدا رو شکر زود اقدام کردین و جای نگرانی نداره. باید منتظر باشیم تا به هوش بیاد.
پیمان با پدرش تماس گرفت و اطلاع داد پانیذ حالش خوبه.
علیرام خدا را زیر لب شکر کرد. بن سان پدر و مادر را به اصرار برای استراحت به خونه برد.
بعد از اتاق استریل، پانیذ را به اتاق خصوصی منتقل کردند. علیرام احمد و شیما را راضی کرد تا به خونه بروند و کمی استراحت کنند.
با رفتن بقیه به سمت اتاق پانیذ رفت. با دیدن پانیذ و باندی که دور سرش پیچیده شده بود و هنوز هم آثار آرایش روی صورتش بود، صندلی را جلو کشید و با فاصله ی کمی کنارش نشست.
آرام دست برد و دست ظریف پانیذ را در دست گرفت. دست پانیذ کمی سرد بود. علیرام دست پانیذ را به لبهاش نزدیک کرد و بوسه ی آرامی روی دست پانیذ نشاند.
- نمیگی منیه لحظه ازم دور باشی دنیام خراب میشه؟ نفس هام گیر نفس های توئه پانیذ.
سرش را با تمام خستگی لبه ی تخت گذاشت. همین که کنار پانیذ بود قلبش آرام بود.
چشم هاش سنگین شد.
#ایران_تهران
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. با باز شدن در اتاق عمل علیرام و بقیه به سمت دکتر رفتند.
دکتر نگاه خسته اش رو به بقیه دوخت.
- خدا رو شکر حالش خوبه، گفته بودم بخاطر ضربه ای که تو بچگی به سرش خورده، و رگ های مغزی بیش از اندازه نازک هستن، هر گونه تنش و استرس سمه براش؛ یکی از رگ ها پاره شده بود ، که خدا رو شکر زود اقدام کردین و جای نگرانی نداره. باید منتظر باشیم تا به هوش بیاد.
پیمان با پدرش تماس گرفت و اطلاع داد پانیذ حالش خوبه.
علیرام خدا را زیر لب شکر کرد. بن سان پدر و مادر را به اصرار برای استراحت به خونه برد.
بعد از اتاق استریل، پانیذ را به اتاق خصوصی منتقل کردند. علیرام احمد و شیما را راضی کرد تا به خونه بروند و کمی استراحت کنند.
با رفتن بقیه به سمت اتاق پانیذ رفت. با دیدن پانیذ و باندی که دور سرش پیچیده شده بود و هنوز هم آثار آرایش روی صورتش بود، صندلی را جلو کشید و با فاصله ی کمی کنارش نشست.
آرام دست برد و دست ظریف پانیذ را در دست گرفت. دست پانیذ کمی سرد بود. علیرام دست پانیذ را به لبهاش نزدیک کرد و بوسه ی آرامی روی دست پانیذ نشاند.
- نمیگی منیه لحظه ازم دور باشی دنیام خراب میشه؟ نفس هام گیر نفس های توئه پانیذ.
سرش را با تمام خستگی لبه ی تخت گذاشت. همین که کنار پانیذ بود قلبش آرام بود.
چشم هاش سنگین شد.
#پارت_سیصد_و_شصت
با احساس تکون خوردن دست پانیذ تو دستش هراسان چشم باز کرد.
هوا کامل روشن شده بود. دستی به گردنش کشید و نگاهش را به صورت پانیذ دوخت.
احساس کرد پانیذ پلک میزنه. نیم خیز شد به سمت پانیذ. پانیذ با احساس تشنگی به آرامی چشم باز کرد.
لحظه ی نگاهش به دو گوی رنگی علیرام افتاد که با فاصله ی کمی رو به روش قرار داشت.
سرش سنگین بود. لب های زیادی خشکش رو از هم باز کرد.
- علیرام!
- جون علیرام دلبر خفته.
پانیذ لبخند کم جونی زد. با یک نگاه فهمیده بود بیمارستانه.
تنها چیزی که یادش بود آهو رگ دستش رو زده بود و خودش بیهوش شده بود.
- آهو چطوره ؟
علیرام با یاداوری آهو و کار احمقانه اش دوباره عصبی شد اما لبخندی زد.
- حالش خوبه ، خانومی من چطوره ؟
- ببخشید نگرانت کردم،
علیرام خم شد به سمت پانیذ و بوسه ی نرمی روی گونه ی پانیذ نشاند.
- الان که چشمات و باز می بینم خیلی خوشحالم.
با ورد پرستار، علیرام کمی از پانیذ فاصله گرفت. پرستار با دیدن پانیذ لبخندی زد.
- صبح بخیر عروس خانوم.
بعد از چک کردن از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با دکتر برگشت.
پانیذ با دیدن دکتر خودش فهمید که اتفاقی افتاده.
- سلام دخترم چطوری، خوبی ؟ حسابی همه رو نگران کردی که!
پانیذ لبخند ملیحی زد. دکتر پانیذ را چک کرد و چند سوال پرسید. خیالش راحت شد.
به همراه علیرام از اتاق خارج شد.
- فعلا حالش خوبه فقط یک هفته ی دیگه یه عکس دوباره از سرش بگیرید. سعی کنید محیط اطرافش رو شاد نگه دارید و استرس نداشته باشه. چند ساعت دیگه می تونید مرخصش کنید.
علیرام با بقیه تماس گرفت و اطلاع داد که حال پانیذ خوبه. ساعتی نگذشته بود که ساشا و ویدیا به همراه شیما و احمد آمدند.
همه با دیدن پانیذ و حالش نفس آسوده ای کشیدند. علیرام از احمد خواست تا اجازه دهد پانیذ پیش خودش باشه.
بلاخره مرخص شد و همه به سمت عمارت ساشا رفتند. بوی اسپند تو کوچه پیچید و گوسفندی قربانی شد.
علیرام خم شد و دست انداخت زیر پای پانیذ و پانیذ را در آغوش گرفت و به سمت اتاق خودش رفت.
پانیذ گونه هاش از این همه نزدیکی گل انداخت.علیرام پانیذ را روی تخت گذاشت.
فاصله ی بینشون به اندازه ی کف دستی بود.
- زود خوب شو می خوام ببرمت یه جای خوب.
پانیذ دست جلو برد و روی گونه ی علیرام گذاشت.
- خیلی اذیت شدی ؟
قلب علیرام از اینهمه مظلومیت پانیذ فشرده شد.
- همین که با این فاصله کنارمی و نفس می کشی من حالم خوبه؛ اما دیگه حق نداری لحظه ی ازم دور باشی.
کف دست پانیذ را بوسید. تمام حس های خوب دنیا تو قلب پانیذ سرازیر شد.
با احساس تکون خوردن دست پانیذ تو دستش هراسان چشم باز کرد.
هوا کامل روشن شده بود. دستی به گردنش کشید و نگاهش را به صورت پانیذ دوخت.
احساس کرد پانیذ پلک میزنه. نیم خیز شد به سمت پانیذ. پانیذ با احساس تشنگی به آرامی چشم باز کرد.
لحظه ی نگاهش به دو گوی رنگی علیرام افتاد که با فاصله ی کمی رو به روش قرار داشت.
سرش سنگین بود. لب های زیادی خشکش رو از هم باز کرد.
- علیرام!
- جون علیرام دلبر خفته.
پانیذ لبخند کم جونی زد. با یک نگاه فهمیده بود بیمارستانه.
تنها چیزی که یادش بود آهو رگ دستش رو زده بود و خودش بیهوش شده بود.
- آهو چطوره ؟
علیرام با یاداوری آهو و کار احمقانه اش دوباره عصبی شد اما لبخندی زد.
- حالش خوبه ، خانومی من چطوره ؟
- ببخشید نگرانت کردم،
علیرام خم شد به سمت پانیذ و بوسه ی نرمی روی گونه ی پانیذ نشاند.
- الان که چشمات و باز می بینم خیلی خوشحالم.
با ورد پرستار، علیرام کمی از پانیذ فاصله گرفت. پرستار با دیدن پانیذ لبخندی زد.
- صبح بخیر عروس خانوم.
بعد از چک کردن از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با دکتر برگشت.
پانیذ با دیدن دکتر خودش فهمید که اتفاقی افتاده.
- سلام دخترم چطوری، خوبی ؟ حسابی همه رو نگران کردی که!
پانیذ لبخند ملیحی زد. دکتر پانیذ را چک کرد و چند سوال پرسید. خیالش راحت شد.
به همراه علیرام از اتاق خارج شد.
- فعلا حالش خوبه فقط یک هفته ی دیگه یه عکس دوباره از سرش بگیرید. سعی کنید محیط اطرافش رو شاد نگه دارید و استرس نداشته باشه. چند ساعت دیگه می تونید مرخصش کنید.
علیرام با بقیه تماس گرفت و اطلاع داد که حال پانیذ خوبه. ساعتی نگذشته بود که ساشا و ویدیا به همراه شیما و احمد آمدند.
همه با دیدن پانیذ و حالش نفس آسوده ای کشیدند. علیرام از احمد خواست تا اجازه دهد پانیذ پیش خودش باشه.
بلاخره مرخص شد و همه به سمت عمارت ساشا رفتند. بوی اسپند تو کوچه پیچید و گوسفندی قربانی شد.
علیرام خم شد و دست انداخت زیر پای پانیذ و پانیذ را در آغوش گرفت و به سمت اتاق خودش رفت.
پانیذ گونه هاش از این همه نزدیکی گل انداخت.علیرام پانیذ را روی تخت گذاشت.
فاصله ی بینشون به اندازه ی کف دستی بود.
- زود خوب شو می خوام ببرمت یه جای خوب.
پانیذ دست جلو برد و روی گونه ی علیرام گذاشت.
- خیلی اذیت شدی ؟
قلب علیرام از اینهمه مظلومیت پانیذ فشرده شد.
- همین که با این فاصله کنارمی و نفس می کشی من حالم خوبه؛ اما دیگه حق نداری لحظه ی ازم دور باشی.
کف دست پانیذ را بوسید. تمام حس های خوب دنیا تو قلب پانیذ سرازیر شد.
#پارت_سیصد_و_شصت_و_یک
#ایران_تهران
#پانیذ
نگاهش بالا آمد و در دو گوی همچون شب پانیذ نشست.
- میدونی چی می خوام؟
- چی ؟
اینکه الان می تونستم انقدر محکم و بی هیچ ترسی در آغوشم بگیرمت تا تمام دلتنگی این دو روز پر بکشه.
قلب پانیذ حتی از تصورش هم بی امان در سینه اش شروع به تپیدن کرد.
او هم آغوش علیرام را می خواست؛ عطر تنش را. علیرام بلند شد.
- میرم یه چیز بیارم بخوری.
پانیذ لبخندی زد.
چند روز از مرخص شدنش میگذشت.حالش بهتر شده بود اما به خواست علیرام در اتاق علیرام بود.
تمام این مدت علیرام به خواست خودش روی کاناپه ی بزرگ اتاق می خوابید.
بلاخره بعد از چند روز قرار بود به حمام بره. ویدیا وارد اتاق شد.
- چطوری عزیزم؟
پانیذ با دیدن ویدیا لبخندی زد. این زن برایش الگویی از یک زن محکم و با وقار بود.
- سلام، خوبم.
- خدا رو شکر؛ اومدم ببینم چیزی لازم نداری ؟
- من حالم خوبه.
ویدیا هردو دست پانیذ را در دست گرفت.
- میدونم تو دختر قوی ای هستی، خوشحالم انتخاب علیرامی؛ میدونم خیلی دوستت داره و میدونم تو هم خیلی دوستش داری.
شاید تو زندگیتون گاهی با هم دعوا کنید بحث کنید، یا حتی شاید کمی از هم فاصله بگیرید، اما عشق میونتون باعث میشه تا دوباره بهم برگردید، کم تر کسی قدر عشق واقعی رو میدونه.
- شما هم تا حالا شده از زندگی خسته بشید؟
ویدیا با یادآوری گذشته آهی کشید.
- یه وقتایی بود فقط آرزوی مرگ میکردم؛اما بازم دوام آوردم و صبر کردم و خدا خودش پاداش صبرم رو داد.
من الان خیلی خوشبختم چون خانواده ام رو دارم و یه دختر خوشگل!
پانیذ چقدر از آرامش این زن خوشش می آمد. ویدیا دست به گونه ی پانیذ کشید.
- زود برو دوش بگیر بیا که شب قراره همه دور هم خوش بگذرونیم.
از اتاق بیرون رفت. پانیذ سمت حمام رفت و لباس هایش را در آورد.
#ایران_تهران
#پانیذ
نگاهش بالا آمد و در دو گوی همچون شب پانیذ نشست.
- میدونی چی می خوام؟
- چی ؟
اینکه الان می تونستم انقدر محکم و بی هیچ ترسی در آغوشم بگیرمت تا تمام دلتنگی این دو روز پر بکشه.
قلب پانیذ حتی از تصورش هم بی امان در سینه اش شروع به تپیدن کرد.
او هم آغوش علیرام را می خواست؛ عطر تنش را. علیرام بلند شد.
- میرم یه چیز بیارم بخوری.
پانیذ لبخندی زد.
چند روز از مرخص شدنش میگذشت.حالش بهتر شده بود اما به خواست علیرام در اتاق علیرام بود.
تمام این مدت علیرام به خواست خودش روی کاناپه ی بزرگ اتاق می خوابید.
بلاخره بعد از چند روز قرار بود به حمام بره. ویدیا وارد اتاق شد.
- چطوری عزیزم؟
پانیذ با دیدن ویدیا لبخندی زد. این زن برایش الگویی از یک زن محکم و با وقار بود.
- سلام، خوبم.
- خدا رو شکر؛ اومدم ببینم چیزی لازم نداری ؟
- من حالم خوبه.
ویدیا هردو دست پانیذ را در دست گرفت.
- میدونم تو دختر قوی ای هستی، خوشحالم انتخاب علیرامی؛ میدونم خیلی دوستت داره و میدونم تو هم خیلی دوستش داری.
شاید تو زندگیتون گاهی با هم دعوا کنید بحث کنید، یا حتی شاید کمی از هم فاصله بگیرید، اما عشق میونتون باعث میشه تا دوباره بهم برگردید، کم تر کسی قدر عشق واقعی رو میدونه.
- شما هم تا حالا شده از زندگی خسته بشید؟
ویدیا با یادآوری گذشته آهی کشید.
- یه وقتایی بود فقط آرزوی مرگ میکردم؛اما بازم دوام آوردم و صبر کردم و خدا خودش پاداش صبرم رو داد.
من الان خیلی خوشبختم چون خانواده ام رو دارم و یه دختر خوشگل!
پانیذ چقدر از آرامش این زن خوشش می آمد. ویدیا دست به گونه ی پانیذ کشید.
- زود برو دوش بگیر بیا که شب قراره همه دور هم خوش بگذرونیم.
از اتاق بیرون رفت. پانیذ سمت حمام رفت و لباس هایش را در آورد.
#پارت_سیصد_و_شصت_دوم
#ایران_تهران
#علیرام
علیرام وارد خونه شد. ویدیا با دیدن علیرام به سمتش رفت.
- سلام پسرم خسته نباشی.
علیرام خم شد و گونه ی ویدیا رو بوسید.
- سلام به مامان خوشگل خودم؛ چطوری؟ پانیذ کجاست؟
- بالا رفت تا یه دوش بگیره.
- من میرم بالا.
- برو عزیزم.
علیرام برای دیدن پانیذ پله ها را دو تا یکی بالا رفت. پشت در اتاق مکثی کرد.
دلش نمی خواست پانیذ معذب بشه اما دلش پانیذ ش رو می خواست.
در اتاق رو باز کرد. هم زمان در حمام باز شد و پانیذ با حوله ی کوچیک سفیدی که تا بالای رونش بود از حمام بیرون اومد.
علیرام با دیدن پانیذ با این وضع برای اولین بار کمی هول کرد.
- می خوای برم بیرون تا لباس بپوشی؟
پانیذ با تمام خجالت و هیجانش لب گشود.
- نه، مگه نمی خوای آماده بشی؟
لبخند روی لبهای علیرام نشست به سمت پانیذ رفت و دو قدمیش ایستاد.
موهای پانیذ نم دار روی شونه ی برهنه اش افتاده بود. گرمای حمام باعث شده بود تا گونه هاش گل بندازه.
علیرام دست برد و نرم روی گونه ی پانیذ کشید.
- هنوز باورم نمیشه تو اینجا و تو اتاق منی و با این فاصله کنار من نفس میکشی.
خم شد و جایی میان گوش و گردن پانیذ را نرم بوسید.
قلب پانیذ محکم در سینه اش می تپید انگار می خواست از دهنش بیرون بزنه.
علیرام از پانیذ فاصله گرفت.
- بدو بیا تا موهاتو سشوار بکشم.
پانیذ از خدا خواسته به سمت میز رفت و رو به روی آینه نشست. علیرام کتش رو درآورد و سشوار رو روشن کرد.
پشت سر پانیذ قرار گرفت. سر انگشتان دستش با عشق و اشتیاق در موهای همچون شب پانیذ لغزید. نم موهای پانیذ را گرفت.
- تا تو لباس بپوشی منم یه دوش بگیرم.
به سمت حمام رفت اما دلش هنوز هم پانیذش را می خواست.
پانیذ لباس بلند سبز زمردی که ویدیا برایش آماده کرده بود پوشید و موهای مشکیش را دو طرف شانه هایش رها کرد.
آرایش ملایمی روی صورتش انجام داد تا صورتش رنگ پریده به نظر نرسه.
علیرام از حمام بیرون اومد. پانیذ با دیدن بالا تنه ی لخت علیرام لب گزید و خواست رو بگیره که علیرام به سمتش رفت.
- کم کم باید شبا سرتو رو همین سینه بذاری و تا صبح تو بغلم بخوابی نه که ازش چشم بگیری!
پانیذ ریز خندید.
- بخند؛ به وقتش دارم برات عروسک!
قند در دل پانیذ آب شد. علیرام کت و شلواری پوشید و کنار پانیذ ایستاد.
دست جلو برد و دور کمر پانیذ حلقه کرد.
- خانومم زبونشو موش خورده؟
پانیذ سر بلند کرد.
- نخیر، ایناهاش.
و زبونش رو بیرون آورد. علیرام خم شد و گاز ریزی از زبان پانیذ گرفت.
#ایران_تهران
#علیرام
علیرام وارد خونه شد. ویدیا با دیدن علیرام به سمتش رفت.
- سلام پسرم خسته نباشی.
علیرام خم شد و گونه ی ویدیا رو بوسید.
- سلام به مامان خوشگل خودم؛ چطوری؟ پانیذ کجاست؟
- بالا رفت تا یه دوش بگیره.
- من میرم بالا.
- برو عزیزم.
علیرام برای دیدن پانیذ پله ها را دو تا یکی بالا رفت. پشت در اتاق مکثی کرد.
دلش نمی خواست پانیذ معذب بشه اما دلش پانیذ ش رو می خواست.
در اتاق رو باز کرد. هم زمان در حمام باز شد و پانیذ با حوله ی کوچیک سفیدی که تا بالای رونش بود از حمام بیرون اومد.
علیرام با دیدن پانیذ با این وضع برای اولین بار کمی هول کرد.
- می خوای برم بیرون تا لباس بپوشی؟
پانیذ با تمام خجالت و هیجانش لب گشود.
- نه، مگه نمی خوای آماده بشی؟
لبخند روی لبهای علیرام نشست به سمت پانیذ رفت و دو قدمیش ایستاد.
موهای پانیذ نم دار روی شونه ی برهنه اش افتاده بود. گرمای حمام باعث شده بود تا گونه هاش گل بندازه.
علیرام دست برد و نرم روی گونه ی پانیذ کشید.
- هنوز باورم نمیشه تو اینجا و تو اتاق منی و با این فاصله کنار من نفس میکشی.
خم شد و جایی میان گوش و گردن پانیذ را نرم بوسید.
قلب پانیذ محکم در سینه اش می تپید انگار می خواست از دهنش بیرون بزنه.
علیرام از پانیذ فاصله گرفت.
- بدو بیا تا موهاتو سشوار بکشم.
پانیذ از خدا خواسته به سمت میز رفت و رو به روی آینه نشست. علیرام کتش رو درآورد و سشوار رو روشن کرد.
پشت سر پانیذ قرار گرفت. سر انگشتان دستش با عشق و اشتیاق در موهای همچون شب پانیذ لغزید. نم موهای پانیذ را گرفت.
- تا تو لباس بپوشی منم یه دوش بگیرم.
به سمت حمام رفت اما دلش هنوز هم پانیذش را می خواست.
پانیذ لباس بلند سبز زمردی که ویدیا برایش آماده کرده بود پوشید و موهای مشکیش را دو طرف شانه هایش رها کرد.
آرایش ملایمی روی صورتش انجام داد تا صورتش رنگ پریده به نظر نرسه.
علیرام از حمام بیرون اومد. پانیذ با دیدن بالا تنه ی لخت علیرام لب گزید و خواست رو بگیره که علیرام به سمتش رفت.
- کم کم باید شبا سرتو رو همین سینه بذاری و تا صبح تو بغلم بخوابی نه که ازش چشم بگیری!
پانیذ ریز خندید.
- بخند؛ به وقتش دارم برات عروسک!
قند در دل پانیذ آب شد. علیرام کت و شلواری پوشید و کنار پانیذ ایستاد.
دست جلو برد و دور کمر پانیذ حلقه کرد.
- خانومم زبونشو موش خورده؟
پانیذ سر بلند کرد.
- نخیر، ایناهاش.
و زبونش رو بیرون آورد. علیرام خم شد و گاز ریزی از زبان پانیذ گرفت.
#پارت_سیصد_و_شصت_و_سوم
#ایران_تهران
#علیرام
پانیذ اخمی کرد.
- زبونمو ناکار کردی.
علیرام دست حلقه کرد به دور پانیذ و با عشق پانیذ را در سینه اش چسباند.
- هنوز که کاری نکردم تمشک ملس من!
پانیذ عطر علیرام را بلعید. با هم از پله ها پاین اومدند. هم زمان در سالن باز شد و پدر و مادرش به همراه پیمان و هیوا وارد سالن شدند.
پانیذ با دیدن خانواده اش فهمید چقدر دلتنگ اون خانواده ی کوچک و همیشه شادش شده. در آغوش احمد فرو رفت.
- سلام دخترک بابا، چطوری ؟
- خیلی خوبم بابایی.
- خدا رو شکر که خوبی دخترم.
تو آغوش گرم مادر رفت. بوی عطر مادرش مشامش رو پر کرد.
- خیلی این مدت اذیتتون کردم.
- تو عزیز دل من و بابایی. همین که می بینیم حالت خوبه ، حال ما هم خوب میشه عزیزم.
پیمان: فیلم هندی شد که؛ ای بابا!
صدای خنده ی همه بلند شد. بعد از احوالپرسیا همه به سمت سالن مهمان رفتند.
هیوا در گوش پانیذ پچ زد.
- خب می رسیم به بحث شیرین همسر داری ... خوش میگذره؟
- کدوم همسر داری؟
- خنگم شدی که این شبا ... مگه تو چفت دل آقای همسر نمی خوابی؟
- نه!
هیوا پشت چشمی نازک کرد
- واه واه با همه بعععله با منم بعله؟
- به جون هردوتامون.
هیوا متعجب به سمت پانیذ برگشت.
- یعنی خاک بر سرت؛ پس اون بدبخت کجا می خوابه؟
- اوومم .... رو کاناپه.
- چی ؟؟
- هیس، الان همه صداتو می شنون.
- درد بگیری پانیذ؛ یه چراغ سبزی قرمزی چیزی نشون بچه بده گناه داره.
پانیذ ریز خندید و هیوا برایش شکلکی درآورد. با صدای ساشا همه سکوت کردند.
- تا قبل از اومدن بقیه مهمون ها کمی با هم صحبت کنیم و اگر همه موافق باشید، تا یک ماه آینده دختر و پسرمون رو بفرستیم خونه ی خودشون اگر موافق باشید.
احمد نگاهی به شیما انداخت وقتی دید شیما موافقه.
- ما هم حرفی نداریم. نظر خودشون چیه؟
ساشا قهقه ی زد.
- به این دوتا باشه فکر کنم فردا هم دیره براشون.
و صدای خنده ی جمع بالا رفت. گونه های پانیذ گل انداخت. اما علیرام خوشحال بود از حرف پدر.
دلش بودن پانیذ رو تو خونه ی خودش می خواست. کم کم همهی مهمان ها اومدن و جوان ها به سمت دیگه ی سالن رفتند.
صدای موزیک و شادی کل سالن رو برداشت. پاسی از شب گذشته بود که مهمان ها کم کم عازم رفتن شدند.
قرار شد فردا علیرام پانیذ رو به همراه دخترا برای خرید به بازار ببره.
#ایران_تهران
#علیرام
پانیذ اخمی کرد.
- زبونمو ناکار کردی.
علیرام دست حلقه کرد به دور پانیذ و با عشق پانیذ را در سینه اش چسباند.
- هنوز که کاری نکردم تمشک ملس من!
پانیذ عطر علیرام را بلعید. با هم از پله ها پاین اومدند. هم زمان در سالن باز شد و پدر و مادرش به همراه پیمان و هیوا وارد سالن شدند.
پانیذ با دیدن خانواده اش فهمید چقدر دلتنگ اون خانواده ی کوچک و همیشه شادش شده. در آغوش احمد فرو رفت.
- سلام دخترک بابا، چطوری ؟
- خیلی خوبم بابایی.
- خدا رو شکر که خوبی دخترم.
تو آغوش گرم مادر رفت. بوی عطر مادرش مشامش رو پر کرد.
- خیلی این مدت اذیتتون کردم.
- تو عزیز دل من و بابایی. همین که می بینیم حالت خوبه ، حال ما هم خوب میشه عزیزم.
پیمان: فیلم هندی شد که؛ ای بابا!
صدای خنده ی همه بلند شد. بعد از احوالپرسیا همه به سمت سالن مهمان رفتند.
هیوا در گوش پانیذ پچ زد.
- خب می رسیم به بحث شیرین همسر داری ... خوش میگذره؟
- کدوم همسر داری؟
- خنگم شدی که این شبا ... مگه تو چفت دل آقای همسر نمی خوابی؟
- نه!
هیوا پشت چشمی نازک کرد
- واه واه با همه بعععله با منم بعله؟
- به جون هردوتامون.
هیوا متعجب به سمت پانیذ برگشت.
- یعنی خاک بر سرت؛ پس اون بدبخت کجا می خوابه؟
- اوومم .... رو کاناپه.
- چی ؟؟
- هیس، الان همه صداتو می شنون.
- درد بگیری پانیذ؛ یه چراغ سبزی قرمزی چیزی نشون بچه بده گناه داره.
پانیذ ریز خندید و هیوا برایش شکلکی درآورد. با صدای ساشا همه سکوت کردند.
- تا قبل از اومدن بقیه مهمون ها کمی با هم صحبت کنیم و اگر همه موافق باشید، تا یک ماه آینده دختر و پسرمون رو بفرستیم خونه ی خودشون اگر موافق باشید.
احمد نگاهی به شیما انداخت وقتی دید شیما موافقه.
- ما هم حرفی نداریم. نظر خودشون چیه؟
ساشا قهقه ی زد.
- به این دوتا باشه فکر کنم فردا هم دیره براشون.
و صدای خنده ی جمع بالا رفت. گونه های پانیذ گل انداخت. اما علیرام خوشحال بود از حرف پدر.
دلش بودن پانیذ رو تو خونه ی خودش می خواست. کم کم همهی مهمان ها اومدن و جوان ها به سمت دیگه ی سالن رفتند.
صدای موزیک و شادی کل سالن رو برداشت. پاسی از شب گذشته بود که مهمان ها کم کم عازم رفتن شدند.
قرار شد فردا علیرام پانیذ رو به همراه دخترا برای خرید به بازار ببره.
#پارت_سیصد_و_شصت_و_چهارم
#ایران_تهران
#پانیذ
پانیذ به همراه علیرام وارد اتاق شدند.
هردو شب خوبی رو کنار عزیزانشون سپری کرده بودند.
علیرام کتش رو در آورد. پانیذ دست برد تا زیپ لباسش رو باز کنه.
علیرام پشت سر پانیذ قرار گرفت. دست برد و موهای پانیذ را به سمت یکی از شونه هاش انداخت.
سر انگشتانش روی گردن پانیذ به آرامی لغزید. خون به یک باره به سمت صورت پانیذ هجوم آورد.
علیرام خم شد و با بی تابی لب های داغش روی گردن پانیذ نشست. عطر پانیذ سرمستش کرد.
به آرامی زیپ لباس پانیذ را باز کرد. بوسه هاش پاین اومد و بین دو کتف پانیذ متوقف شد.
از این فاصله هم تپش قلب پانیذ را احساس میکرد. با تمام عطشی که نسبت به در آغوش کشیدن پانیذ داشت مقابله کرد و کمی فاصله گرفت.
با صدای بم و مرتعشی لب زد:
-میرم بیرون لباس عوض کنی.
پانیذ مچ دست علیرام رو گرفت. با تمام خجالتی که می کشید سر بلند کرد و نگاهش رو به دو گوی رنگی علیرام دوخت.
- می خوام باشی.
دل علیرام ضعف رفت از لحن کلام پانیذ.
دست دور کمر پانیذ حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید.
- دِ دختر خوب اگر باشم که باید خودم لباس تنت کنم!
پانیذ لب گزید. دست زیر چونه ی پانیذ گذاشت.
- اما اگر تو نخوای هیچ وقت هیج اتفاقی نمی افته.
با انگشت شصت چونه ی پانیذ را نوازش کرد.
- تو گوهر خونه ی منی؛ وجودت آرامشمه!
پانیذ هردو دستش رو دور گردن علیرام حلقه کرد و روی پنجه ی پا کمی بلند شد.
گونه اش مماس با گونه ی علیرام قرار گرفت.
جایی میان گوش و گونه ی علیرام با طنازی لب زد:
- دوستت دارم آقای چوب شور ...
گاز ریزی به لاله ی گوش علیرام زد. علیرام دست برد و پانیذ را از روی زمین بلند کرد. پانیذ جیغ ریزی کشید.
- شیطنتتو خودت شروع کردی دلبر خانوم!
روی تخت گذاشتش. پانیذ میان خنده بریده بریده گفت:
-لباسامو عوض نکردم!
علیرام دو طرف لباس را گرفت.
- نگران نباش خودم درش میارم.
فرصتی به پانیذ نداد تا عکسالعملی از خودش نشون بده و لباسش رو در آورد.
میدونست پانیذ هنوز معذبه و برای همین، لحاف رو به آرامی روش کشید و
کنار پانیذ زیر لحاف خزید.
پانیذ نگاهش به بالاتنه ی لخت علیرام افتاد. علیرام دست جلو برد و پانیذ را در آغوش کشید. بوسه ی نرمی روی موهای همچون شبش زد.
- برای امشب بسه، خسته ای؛ بقیه اش باشه برای شب های دیگه.
پانیذ سر روی سینه ی پهن علیرام گذاشت. دستش و دور کمر علیرام حلقه کرد و چشم هاش رو بست ...
#ایران_تهران
#پانیذ
پانیذ به همراه علیرام وارد اتاق شدند.
هردو شب خوبی رو کنار عزیزانشون سپری کرده بودند.
علیرام کتش رو در آورد. پانیذ دست برد تا زیپ لباسش رو باز کنه.
علیرام پشت سر پانیذ قرار گرفت. دست برد و موهای پانیذ را به سمت یکی از شونه هاش انداخت.
سر انگشتانش روی گردن پانیذ به آرامی لغزید. خون به یک باره به سمت صورت پانیذ هجوم آورد.
علیرام خم شد و با بی تابی لب های داغش روی گردن پانیذ نشست. عطر پانیذ سرمستش کرد.
به آرامی زیپ لباس پانیذ را باز کرد. بوسه هاش پاین اومد و بین دو کتف پانیذ متوقف شد.
از این فاصله هم تپش قلب پانیذ را احساس میکرد. با تمام عطشی که نسبت به در آغوش کشیدن پانیذ داشت مقابله کرد و کمی فاصله گرفت.
با صدای بم و مرتعشی لب زد:
-میرم بیرون لباس عوض کنی.
پانیذ مچ دست علیرام رو گرفت. با تمام خجالتی که می کشید سر بلند کرد و نگاهش رو به دو گوی رنگی علیرام دوخت.
- می خوام باشی.
دل علیرام ضعف رفت از لحن کلام پانیذ.
دست دور کمر پانیذ حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید.
- دِ دختر خوب اگر باشم که باید خودم لباس تنت کنم!
پانیذ لب گزید. دست زیر چونه ی پانیذ گذاشت.
- اما اگر تو نخوای هیچ وقت هیج اتفاقی نمی افته.
با انگشت شصت چونه ی پانیذ را نوازش کرد.
- تو گوهر خونه ی منی؛ وجودت آرامشمه!
پانیذ هردو دستش رو دور گردن علیرام حلقه کرد و روی پنجه ی پا کمی بلند شد.
گونه اش مماس با گونه ی علیرام قرار گرفت.
جایی میان گوش و گونه ی علیرام با طنازی لب زد:
- دوستت دارم آقای چوب شور ...
گاز ریزی به لاله ی گوش علیرام زد. علیرام دست برد و پانیذ را از روی زمین بلند کرد. پانیذ جیغ ریزی کشید.
- شیطنتتو خودت شروع کردی دلبر خانوم!
روی تخت گذاشتش. پانیذ میان خنده بریده بریده گفت:
-لباسامو عوض نکردم!
علیرام دو طرف لباس را گرفت.
- نگران نباش خودم درش میارم.
فرصتی به پانیذ نداد تا عکسالعملی از خودش نشون بده و لباسش رو در آورد.
میدونست پانیذ هنوز معذبه و برای همین، لحاف رو به آرامی روش کشید و
کنار پانیذ زیر لحاف خزید.
پانیذ نگاهش به بالاتنه ی لخت علیرام افتاد. علیرام دست جلو برد و پانیذ را در آغوش کشید. بوسه ی نرمی روی موهای همچون شبش زد.
- برای امشب بسه، خسته ای؛ بقیه اش باشه برای شب های دیگه.
پانیذ سر روی سینه ی پهن علیرام گذاشت. دستش و دور کمر علیرام حلقه کرد و چشم هاش رو بست ...
#پارت_سیصد_و_شصت_و_پنجم
#ایران_تهران
#پانیذ
همه در تکاپوی خرید بودند. هرکسی گوشه ی از کار رو گرفته بود.
علیرام با سلیقه ی پانیذ آپارتمانی رو که نزدیک خونه ی پدری داشت به دست طراح سپرده بود.
همه چیز برای یک عروسی با شکوه آماده بود.
پانیذ زیر دست آرایشگر قرار گرفت و علیرام ماشین رو برد تا گل بزنه. با صدای زنگ گوشی داخل ماشین نشست.
تماس از سمت یاس بود و تصویری تماس گرفته بود. دکمه ی اتصال رو زد. چهره ی شاد یاس نمایان شد و با دیدن علیرام سوتی زد.
- سلام شاه دوماد، چطوری؟
- سلام چرا نیومدی؟
یاس سری خاراند.
- اینجا خیلی کار دارم، خودت میدونی بابا و مامان به تازگی برگشتن و بابا حال روحی خوبی نداره. مهم اینه که تو با کسی که دوستش داری ازدواج میکنی.
علیرام لبخندی زد. میدونست یک ماهی میشه که شاهو به لندن برگشته. اینطوری برای همه بهتر بود.
کمی با یاس صحبت کرد. یاس شاید در نگاه اول دختر غلط اندازی بود ار لحاظ چهره و برخورد، اما قلب مهربانی داشت
.
.
.
.
به همراه فیلم بردار و عکاس جلوی در ورودی آرایشگاه ایستاد. پانیذ به همراه هیوا بیرون اومدند.
پانیذ شنل انداخته بود و علیرام چهره اش رو به درستی نمیدید. گل رو به دست پانیذ داد.
- نمی خوای ببینمت؟
پانیذ خنده ی ریزی کرد.
- نه، به موقع اش.
- بذار ببینمت اگر زشت شده بودی بریم یه جای دیگه!
- بدجنس ...
علیرام خندید و در جلو رو باز کرد. پانیذ با کمک علیرام سوار شد. برای عکاسی و فیلمبرداری به عمارت رفتند.
علیرام شنل رو از روی صورت پانیذ برداشت. با دیدن پانیذ و اون همه زیبایی
نمیدونست چطور احساساتش رو بیان کنه.
نگاهش تو صورت پانیذ در گردش بود. پانیذ چشمکی زد.
- چطور شدم؟
- اونقدر زیبا شدی که هیچ کلمه ی نمی تونه توصیفش کنه تمشک کوچولو !
خم شد و بوسه ای پشت دست پانیذ گذاشت. بعد از ساعتی هردو به سمت باغ تالار حرکت کردند.
با ورودشون بوی اسپند در فضا پیچید.
صدای دست و کل جوان ها بلند شد. بعد از سلام احوالپرسی به سمت جایگاه عروس و داماد رفتند.
آهو نیومده بود. دل پانیذ کمی به شور افتاد. علیرام دست پانیذ رو در دست گرفت.
- نگران هیچی نباش ، اینبار آهو واقعا با دوستاشه.
لبخند آرامش بخشی روی لبهای پانیذ نشست. جشن تا پاسی از شب ادامه داشت.
مهمان ها یکی یکی آرزوی خوشبختی برای هردو کردند. با رفتن مهمان ها، انگار باری از روی دوش همه برداشته شد.
همه سوار ماشین ها شدند و عروس و داماد را تا خونه همراهی کردند. شیما جلوی در صورت پانیذ رو بوسید.
- مراقب خودت باش دخترم.
ویدیا جلو آمد و پانیذ را در آغوش گرفت.
- هر موقعه ی شب اگر دیدی به یکی نیاز داری من و نه به عنوان مادر علیرام، بلکه به عنوان یک دوست ببین و روم حساب کن.
پانیذ ویدیا رو سخت در آغوش فشرد.
- ممنون مامان!
ویدیا لبخندی زد. ساشا دست حلقه کرد دور کمر ویدیا.
- بسه دیگه برید خونتون من و همسرم باید بریم خونه کارای مهم تری داریم!
صدای خنده ی همه بلند شد. بن سان رو کرد به ساشا:
- بابا فکر کنم اشتباه گفتیا ... اونی که دیرش شده شما نیستی؛ پسرته!
#ایران_تهران
#پانیذ
همه در تکاپوی خرید بودند. هرکسی گوشه ی از کار رو گرفته بود.
علیرام با سلیقه ی پانیذ آپارتمانی رو که نزدیک خونه ی پدری داشت به دست طراح سپرده بود.
همه چیز برای یک عروسی با شکوه آماده بود.
پانیذ زیر دست آرایشگر قرار گرفت و علیرام ماشین رو برد تا گل بزنه. با صدای زنگ گوشی داخل ماشین نشست.
تماس از سمت یاس بود و تصویری تماس گرفته بود. دکمه ی اتصال رو زد. چهره ی شاد یاس نمایان شد و با دیدن علیرام سوتی زد.
- سلام شاه دوماد، چطوری؟
- سلام چرا نیومدی؟
یاس سری خاراند.
- اینجا خیلی کار دارم، خودت میدونی بابا و مامان به تازگی برگشتن و بابا حال روحی خوبی نداره. مهم اینه که تو با کسی که دوستش داری ازدواج میکنی.
علیرام لبخندی زد. میدونست یک ماهی میشه که شاهو به لندن برگشته. اینطوری برای همه بهتر بود.
کمی با یاس صحبت کرد. یاس شاید در نگاه اول دختر غلط اندازی بود ار لحاظ چهره و برخورد، اما قلب مهربانی داشت
.
.
.
.
به همراه فیلم بردار و عکاس جلوی در ورودی آرایشگاه ایستاد. پانیذ به همراه هیوا بیرون اومدند.
پانیذ شنل انداخته بود و علیرام چهره اش رو به درستی نمیدید. گل رو به دست پانیذ داد.
- نمی خوای ببینمت؟
پانیذ خنده ی ریزی کرد.
- نه، به موقع اش.
- بذار ببینمت اگر زشت شده بودی بریم یه جای دیگه!
- بدجنس ...
علیرام خندید و در جلو رو باز کرد. پانیذ با کمک علیرام سوار شد. برای عکاسی و فیلمبرداری به عمارت رفتند.
علیرام شنل رو از روی صورت پانیذ برداشت. با دیدن پانیذ و اون همه زیبایی
نمیدونست چطور احساساتش رو بیان کنه.
نگاهش تو صورت پانیذ در گردش بود. پانیذ چشمکی زد.
- چطور شدم؟
- اونقدر زیبا شدی که هیچ کلمه ی نمی تونه توصیفش کنه تمشک کوچولو !
خم شد و بوسه ای پشت دست پانیذ گذاشت. بعد از ساعتی هردو به سمت باغ تالار حرکت کردند.
با ورودشون بوی اسپند در فضا پیچید.
صدای دست و کل جوان ها بلند شد. بعد از سلام احوالپرسی به سمت جایگاه عروس و داماد رفتند.
آهو نیومده بود. دل پانیذ کمی به شور افتاد. علیرام دست پانیذ رو در دست گرفت.
- نگران هیچی نباش ، اینبار آهو واقعا با دوستاشه.
لبخند آرامش بخشی روی لبهای پانیذ نشست. جشن تا پاسی از شب ادامه داشت.
مهمان ها یکی یکی آرزوی خوشبختی برای هردو کردند. با رفتن مهمان ها، انگار باری از روی دوش همه برداشته شد.
همه سوار ماشین ها شدند و عروس و داماد را تا خونه همراهی کردند. شیما جلوی در صورت پانیذ رو بوسید.
- مراقب خودت باش دخترم.
ویدیا جلو آمد و پانیذ را در آغوش گرفت.
- هر موقعه ی شب اگر دیدی به یکی نیاز داری من و نه به عنوان مادر علیرام، بلکه به عنوان یک دوست ببین و روم حساب کن.
پانیذ ویدیا رو سخت در آغوش فشرد.
- ممنون مامان!
ویدیا لبخندی زد. ساشا دست حلقه کرد دور کمر ویدیا.
- بسه دیگه برید خونتون من و همسرم باید بریم خونه کارای مهم تری داریم!
صدای خنده ی همه بلند شد. بن سان رو کرد به ساشا:
- بابا فکر کنم اشتباه گفتیا ... اونی که دیرش شده شما نیستی؛ پسرته!
#پارت_سیصد_و_شصت_شش
#ایران_تهران
#پانیذ_علیرام
ساشا مشت آرامی به شانه ی بن سان کوبید.
- کم تر حرف بزن بچه؛ بریم که دیر وقته، مادرت خسته اس.
بن سان ابرویی بالا داد.
- مامان خسته است یا شما؟
ساشا نذاشت ادامه بده و به سمت ماشین هلش داد. بعد از خداحافظی هردو خانواده، پانیذ و علیرام وارد خونه شدند.
همه جا شمع روشن بود و بوی گل مریم فضای خانه رو برداشته بود. پانیذ چرخید تا چیزی به علیرام بگوید که در آغوشش فرو رفت.
علیرام دست دور کمر پانیذ حلقه کرد و سرش رو مماس با گردن پانیذ قرار داد.
هرم نفس های داغش به گردن و لاله ی گوش پانیذ می خورد.
صدای بمش گوش پانیذ را نوازش کرد.
- خانومم چی می خواست بگه؟
پانیذ هردو دستش را دور گردن علیرام حلقه کرد و نگاهش را بالا آورد.
- در حصار دستان تو زندانی بودن هم قشنگه!
- فکر نمیکنی الان داری زیادی دلبری میکنی و کار دستت میده؟!
پانیذ شیطنتش گل کرد.
- مثلا چیکاری؟
علیرام خم شد و بی قرارتر از همیشه
لبهایش را روی لبهای پانیذ گذاشت. چشم های پانیذ بسته شد.
علیرام با اشتیاق لبهای پانیذ را بوسید. گرمی لبهاش شوق ادامه ی کار رو بیشتر میکرد. خم شد و دست زیر زانوی پانیذ گذاشت.
- بقیه اش باید تو اتاق باشه؛ خانومم خسته میشه!
چشمکی حوالی پانیذ کرد. پانیذ با خجالت سر میان سینه ی پهن علیرام فرو برد.
علیرام در اتاق رو باز کرد و پانیذ را روی تخت گذاشت و خودش روی پانیذ خیمه زد.
- بذار لباسامو عوض کنم.
علیرام با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
- نه نمیشه، خودم برات در میارم.
- علیرااام ...
- جووون علیرام؟
دست پانیذ را گرفت و کشید. پانیذ پرت شد در آغوشش. دست پشت کمر پانیذ برد و به آرامی زیپ لباس رو پایین کشید.
سرانگشتانش به آرامی روی کمر برهنه ی پانیذ لغزید. خم شد و لبهاش روی گردن پانیذ نشست.
چشم های پانیذ بسته شد و لبهای علیرام گردن پانیذ رو به بازی گرفت.
دست پانیذ روی دکمه ی پیراهن مردونه ی علیرام نشست و دونه به دونه دکمه ها رو بازکرد .
..
..
..
بدن برهنه اش در حصار دستان علیرام قرار گرفت. سر بر روی سینه ی لخت علیرام گذاشت.
علیرام بوسه ای روی موهای پانیذ زد.
- خانوم شدنت مبارک تمشکم!
پانیذ با یادآوری چند ساعت پیش، دوباره ضربان قلبش بالا رفت و با خجالت لب گزید.
- جاییت درد نمیکنه ؟
- خوبم، فقط خوابم میاد.
علیرام لبخندی به لحن مظلومانه ی پانیذ زد و او رو بیشتر در آغوش کشید.
- بخواب خانومم ...
#ایران_تهران
#پانیذ_علیرام
ساشا مشت آرامی به شانه ی بن سان کوبید.
- کم تر حرف بزن بچه؛ بریم که دیر وقته، مادرت خسته اس.
بن سان ابرویی بالا داد.
- مامان خسته است یا شما؟
ساشا نذاشت ادامه بده و به سمت ماشین هلش داد. بعد از خداحافظی هردو خانواده، پانیذ و علیرام وارد خونه شدند.
همه جا شمع روشن بود و بوی گل مریم فضای خانه رو برداشته بود. پانیذ چرخید تا چیزی به علیرام بگوید که در آغوشش فرو رفت.
علیرام دست دور کمر پانیذ حلقه کرد و سرش رو مماس با گردن پانیذ قرار داد.
هرم نفس های داغش به گردن و لاله ی گوش پانیذ می خورد.
صدای بمش گوش پانیذ را نوازش کرد.
- خانومم چی می خواست بگه؟
پانیذ هردو دستش را دور گردن علیرام حلقه کرد و نگاهش را بالا آورد.
- در حصار دستان تو زندانی بودن هم قشنگه!
- فکر نمیکنی الان داری زیادی دلبری میکنی و کار دستت میده؟!
پانیذ شیطنتش گل کرد.
- مثلا چیکاری؟
علیرام خم شد و بی قرارتر از همیشه
لبهایش را روی لبهای پانیذ گذاشت. چشم های پانیذ بسته شد.
علیرام با اشتیاق لبهای پانیذ را بوسید. گرمی لبهاش شوق ادامه ی کار رو بیشتر میکرد. خم شد و دست زیر زانوی پانیذ گذاشت.
- بقیه اش باید تو اتاق باشه؛ خانومم خسته میشه!
چشمکی حوالی پانیذ کرد. پانیذ با خجالت سر میان سینه ی پهن علیرام فرو برد.
علیرام در اتاق رو باز کرد و پانیذ را روی تخت گذاشت و خودش روی پانیذ خیمه زد.
- بذار لباسامو عوض کنم.
علیرام با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
- نه نمیشه، خودم برات در میارم.
- علیرااام ...
- جووون علیرام؟
دست پانیذ را گرفت و کشید. پانیذ پرت شد در آغوشش. دست پشت کمر پانیذ برد و به آرامی زیپ لباس رو پایین کشید.
سرانگشتانش به آرامی روی کمر برهنه ی پانیذ لغزید. خم شد و لبهاش روی گردن پانیذ نشست.
چشم های پانیذ بسته شد و لبهای علیرام گردن پانیذ رو به بازی گرفت.
دست پانیذ روی دکمه ی پیراهن مردونه ی علیرام نشست و دونه به دونه دکمه ها رو بازکرد .
..
..
..
بدن برهنه اش در حصار دستان علیرام قرار گرفت. سر بر روی سینه ی لخت علیرام گذاشت.
علیرام بوسه ای روی موهای پانیذ زد.
- خانوم شدنت مبارک تمشکم!
پانیذ با یادآوری چند ساعت پیش، دوباره ضربان قلبش بالا رفت و با خجالت لب گزید.
- جاییت درد نمیکنه ؟
- خوبم، فقط خوابم میاد.
علیرام لبخندی به لحن مظلومانه ی پانیذ زد و او رو بیشتر در آغوش کشید.
- بخواب خانومم ...
خدایا..
سالمان را..
حالمان را...
روزگارمان را....
کشورمان را....
جهانمان را.....
نیکو بگردان...
سالی سرشار از عافیت...
سلامتی.. برکت... صلح... شادی...
آرامش...
و توانمندی را از خدای مهربان تقاضا داریم.....
1401
💕💕💕💕
@vidia_kkk
سالمان را..
حالمان را...
روزگارمان را....
کشورمان را....
جهانمان را.....
نیکو بگردان...
سالی سرشار از عافیت...
سلامتی.. برکت... صلح... شادی...
آرامش...
و توانمندی را از خدای مهربان تقاضا داریم.....
1401
💕💕💕💕
@vidia_kkk