کمی کلمه در شلوغ روز
75 subscribers
913 photos
245 videos
11 files
196 links
هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هر جا که مردی، مردانگی کند، جایی مردی می‌ترسد. هر جا کینه‌ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می‌شود. ... تو هم در عوضِ کابوس، توی دنیا هستی، وقتی به طرفم می‌آیی، وقتی خش‌خش دامنت را که گل‌های آفتاب‌گردان دارد، می‌شنوم ...

شرق بنفشه
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر تمدنی فوق تخصص انکولوژی اطفال بابل برای روحیه دادنن به بیمار سرطانی اش با مریضش میرقصه ... دمش گرم


@versicular
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تورو دیدم خدا خندید
من از عشق تو حظ کردم
با تو من کل دنیارو
تو یک لحظه عوض کردم

♫♫♫ @versicular
گفتی نمی‌خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه‌ی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجه‌اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آن‌همه دلدادگی باید
نامهربانی‌های دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی‌ها را بلد باشی
یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می‌رفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتی‌که حتی از دل‌وجان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من ساده‌ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی‌دانم
اما تو باید سادگی‌ها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خواب‌وبیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمی‌فهمد
ای‌کاش رسم این‌طرف‌ها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز می‌گفتم
امروز می‌گویم که فردا را بلد باشی
گفتی:" وجود ما معمایی است..." می‌دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی
@versicular
#کمی_کلمه
محمدحسین بهرامیان
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!
مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!

مشیری
گاهی خوابت را می‌بینم
بی‌صدا
بی‌تصویر
مثلِ ماهی در آب‌های تاریک
که لب می‌زند و
معلوم نیست
حباب‌ها کلمه‌اند
یا بوسه‌هایی از دلتنگی
@versicular
#توماس_ترانسترومر
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی، فهمید
از حجم اقیانوس دردم، شبنمی فهمید

می‌گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است
فال مرا فهمی نفهمی، مبهمی فهمید!

این کولی زیبا دو ماه از سال می‌آمد
وقتی که می‌آمد تمام کوچه می‌فهمید

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد
امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

او داشت هفده سال یا هجده، نمی‌دانم
می‌شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :

" مو فالگیرم... اومدم فالت بگیرم... های "
فهمید دارم اضطرابی، ماتمی، فهمید

دستم به دستش دادم و از تب، تب ِ سردم
بی آنکه هذیان بشنود از من، کمی فهمید:

" بختت بلنده، ها گلو! چشمون شیطون کور
راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید "

هی گفت از هر در سخن، از آب و آئینه
از مهره مار و طلسم و هر چه می‌فهمید

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد
هر چند از باران چشمم نم، نمی‌فهمید

می‌خواند از آئینه راز ماه را اما
یک عمر من آواره‌اش بودم، نمی‌فهمید!

@versicular

شعر از: دکتر محمد حسین بهرامیان
... با "دوست داشتن تو"
رویشِ جفتی بال را حس می‌کنم
بر شانه‌های خود …
@versicular
"یغما گلرویی"
قناری، سار، بلبل؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر
خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنین‌تر پر

من وحسرت نشینی ها من واین سخت جانی‌ها
تو از دلبستگی ها پر تو تا یک آسمان پر / پر

تمام زندگی تکرار یک کوچ است یک پرواز
تمام زندگی تکرار یک گل یک گل پرپر

تو وچون گل شکفتن‌ها تو وتا اوج رفتن‌ها
من و خارِ جنون در دل من و تیرخطر درپر

تمام سینه سرخان روی بال خویش می‌بردند
تو را وقتی که زخم یک کبوتر داشتی در پر

چه می‌خواهی دگر از من بگیر ویک جنون بشکن
اگر آیینه آیینه اگر دل دل اگر پر پر

من از افسانه‌ی موهوم دل بایست می‌خواندم
که در اسطوره‌ی آتش سیاوش پر سمندر پر

همیشه قسمتم این کنج محنت نیست می دانم
به سوی چشم‌هایت می‌گشایم روزی آخر پر

@versicular
محمد حسین بهرامیان
دروغ گفته‌ام اگر بگویم
جهان به زیبایی قصه‌های کودکی‌ست،
پینوکیو، یک روز آدم می‌شود،
کفشِ بلور، همیشه با سایزِ پای سیندرلا جور در می‌آید
و شاه‌زاده‌ای، از راه می‌رسد
تا به بوسه‌ای، سفیدبرفی را از خوابِ جادو بیدار کند.

دروغ گفته‌ام اگر بگویمت
که در همین‌دم
دختری سیزده‌ساله
تنش را چوبِ حراج نمی‌زند در کنار خیابان
و مردی تبخیر نمی‌کند
واپسین نفس خود را
بر تکه‌ای زرورق…

ما در گردبادی از زخم زنده‌گی می‌کنیم
و وزنه‌های حقیقت به پای رؤیاهامان
زنجیر شده‌اند،
اما زنده‌گی آدامسی نیست که با بی‌مزه شدن
بتوانیم بر سنگ‌فرش خیابان تـُفش کنیم!
ما موظف به نیلوفرِ آبی بودنیم
چه در مُردآبِ لجن بسته،
چه در آب‌نمای یک پارک…
باید گل کنیم و عطر بپاشیم
وگرنه عفونت، جهان را ویران خواهد کرد…

به تو دروغ نمی‌گویم،
ما همان‌طور که به قله‌ها می‌اندیشیم
در حال فرو رفتنیم…
اما با "دوست داشتن تو"
رویشِ جفتی بال را حس می‌کنم
بر شانه‌های خود …
@versicular
"یغما گلرویی"
از کتاب: باران برای تو می بارد
اینکه شمعدانی را "جانم" صدا می‌زنم،
دست خودم نیست
همیشه فکر می‌کنم که گل‌ها را
تو به دنیا آوردی
به گل‌های مریم و نرگس و یاس
یا همین بنفشه و شب بو
نگاه کن
زیبایی‌شان به تو رفته
تنهایی‌شان به من.
@versicular

"حمید جدیدی"
دوست داشتن
گاهی وقت‌ها بردباری است
اینکه بتوانی با زخم‌های زندگی
هنوز سرپا ایستاده باشی.

دوست داشتن
گاهی وقت‌ها، زندگی ست
همانند سینه‌ای بدون دم،
از مرگِ
قلب بدون عشق
آگاه باشی.

دوست داشتن
گاهی وقت‌ها
سنگین است
به‌سان
سنگینیِ شایستگی دوست داشته شدن
و بعضی وقت‌ها
دوست داشتن
زندگی‌ای دیگر است
زنده نگه‌داشتن
کسی درونت
حتی
باوجود این فاصله‌های دور.

@versicular

+ اُزدمیر آصف (۱۹۲۳-۱۹۸۱) شاعر اهل ترکیه.
نبودنت
نقشه‌ی خانه را عوض کرده است
و هرچه می‌گردم
آن گوشه‌ی دیوانه‌ی اتاق را پیدا نمی‌کنم
احساس می‌کنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمی آورد.

@versicular

"گروس عبدالملکیان"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

@versicular

تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت
سر هر جمله دلش می خواد یه "اما" بذاره
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جان مریم ... چشماتو واکن ... منو نگا کن ... شد هواسفید ... دراومد خورشید ... وقت اون رسید ... که بریم به صحرا ...
@versicular
رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است

رسیدن آداب دارد،
وقت رسیدن باید بمانی،
باید بسازی
باید مدام یادت باشد که چقدر سختی کشیدی تا رسیدی،
آرزویت بوده برسی...

وقت رسیدن باید حواست باشد
تمام نشوی ....
@versicular
این زمستان
گویا
غم پنهان دارد


که در این موعد سرد


عوض برف
به چشمش
نم باران دارد ...
@versicular
کلیدها به همون راحتی که در رو باز می کنند، قفل هم می کنند...
کاش یه تکه سنگ بودم.
یه تکه چوب.
مشتی خاک.
کاش یک سپور بودم.
یک نانوا.
یک خیاط.
دست فروش دوره گرد.
پزشک.
وزیر.
یک واکسیِ کنار خیابان.

کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت.

کاش دلم از سنگ بود.
کاش اصلا" دل نداشتم.
کاش اصلا" نبودم.
کاش نبودی.

کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد.

کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم.
یا یک مشت خاک باغچه ات.
کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی.
کاش چادرت بودم.

نه،
کاش دست هات بودم.
کاش چشمهات بودم.
کاش دلت بودم.

نه،
کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری.
کاش من تو بودم.
کاش تو من بودی.

#کاش ما یکی بودیم.
یک نفر دوتایی...

@versicular
#روی_ماه_خدا_را_ببوس
#مصطفی_مستور
کاش به هم نرسیده بودیم
ندیده‌ای
سیب‌های نارس
چقدر تنگ‌تر به آغوش می‌کشند شاخه را!؟
کاش هرگز به هم نرسیده بودیم ...
@versicular