هیچکس سرش آنقدر شلوغ نیست
که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد
همه چیز برمیگردد به اولویتهای آن آدم ...
@versicular
که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد
همه چیز برمیگردد به اولویتهای آن آدم ...
@versicular
کسی که دلتنگی را یاد گرفته، حرف نمیزند؛ در سکوت لبخند میزند، چای مینوشد،
و در سکوت دلش را میگذارد که با خودش کنار بیاید.
@versicular
و در سکوت دلش را میگذارد که با خودش کنار بیاید.
@versicular
#دنیا
آنقدرها #بزرگ نیست
که در #آغوش من جا نشود ...
وقتی
آنرا
در #وجود #تو خلاصه کرده باشم ...
#امید_صباغ_نو
#کمی_کلمه
@versicular
آنقدرها #بزرگ نیست
که در #آغوش من جا نشود ...
وقتی
آنرا
در #وجود #تو خلاصه کرده باشم ...
#امید_صباغ_نو
#کمی_کلمه
@versicular
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر تمدنی فوق تخصص انکولوژی اطفال بابل برای روحیه دادنن به بیمار سرطانی اش با مریضش میرقصه ... دمش گرم
@versicular
@versicular
گفتی نمیخواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانهی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجهاش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانیهای دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکیها را بلد باشی
یعنی بدانی " مرد در باران " کجا میرفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتیکه حتی از دلوجان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من سادهام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمیدانم
اما تو باید سادگیها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خوابوبیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمیفهمد
ایکاش رسم اینطرفها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز میگفتم
امروز میگویم که فردا را بلد باشی
گفتی:" وجود ما معمایی است..." میدانم
اما تو باید این معما را بلد باشی
@versicular
#کمی_کلمه
محمدحسین بهرامیان
اما تو باید خانهی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجهاش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانیهای دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکیها را بلد باشی
یعنی بدانی " مرد در باران " کجا میرفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتیکه حتی از دلوجان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من سادهام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمیدانم
اما تو باید سادگیها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خوابوبیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمیفهمد
ایکاش رسم اینطرفها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز میگفتم
امروز میگویم که فردا را بلد باشی
گفتی:" وجود ما معمایی است..." میدانم
اما تو باید این معما را بلد باشی
@versicular
#کمی_کلمه
محمدحسین بهرامیان
گاهی خوابت را میبینم
بیصدا
بیتصویر
مثلِ ماهی در آبهای تاریک
که لب میزند و
معلوم نیست
حبابها کلمهاند
یا بوسههایی از دلتنگی
@versicular
#توماس_ترانسترومر
بیصدا
بیتصویر
مثلِ ماهی در آبهای تاریک
که لب میزند و
معلوم نیست
حبابها کلمهاند
یا بوسههایی از دلتنگی
@versicular
#توماس_ترانسترومر
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی، فهمید
از حجم اقیانوس دردم، شبنمی فهمید
میگفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است
فال مرا فهمی نفهمی، مبهمی فهمید!
این کولی زیبا دو ماه از سال میآمد
وقتی که میآمد تمام کوچه میفهمید
امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد
امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید
او داشت هفده سال یا هجده، نمیدانم
میشد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :
" مو فالگیرم... اومدم فالت بگیرم... های "
فهمید دارم اضطرابی، ماتمی، فهمید
دستم به دستش دادم و از تب، تب ِ سردم
بی آنکه هذیان بشنود از من، کمی فهمید:
" بختت بلنده، ها گلو! چشمون شیطون کور
راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید "
هی گفت از هر در سخن، از آب و آئینه
از مهره مار و طلسم و هر چه میفهمید
با این همه او کولی خوبی نخواهد شد
هر چند از باران چشمم نم، نمیفهمید
میخواند از آئینه راز ماه را اما
یک عمر من آوارهاش بودم، نمیفهمید!
@versicular
شعر از: دکتر محمد حسین بهرامیان
از حجم اقیانوس دردم، شبنمی فهمید
میگفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است
فال مرا فهمی نفهمی، مبهمی فهمید!
این کولی زیبا دو ماه از سال میآمد
وقتی که میآمد تمام کوچه میفهمید
امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد
امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید
او داشت هفده سال یا هجده، نمیدانم
میشد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :
" مو فالگیرم... اومدم فالت بگیرم... های "
فهمید دارم اضطرابی، ماتمی، فهمید
دستم به دستش دادم و از تب، تب ِ سردم
بی آنکه هذیان بشنود از من، کمی فهمید:
" بختت بلنده، ها گلو! چشمون شیطون کور
راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید "
هی گفت از هر در سخن، از آب و آئینه
از مهره مار و طلسم و هر چه میفهمید
با این همه او کولی خوبی نخواهد شد
هر چند از باران چشمم نم، نمیفهمید
میخواند از آئینه راز ماه را اما
یک عمر من آوارهاش بودم، نمیفهمید!
@versicular
شعر از: دکتر محمد حسین بهرامیان
قناری، سار، بلبل؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر
خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنینتر پر
من وحسرت نشینی ها من واین سخت جانیها
تو از دلبستگی ها پر تو تا یک آسمان پر / پر
تمام زندگی تکرار یک کوچ است یک پرواز
تمام زندگی تکرار یک گل یک گل پرپر
تو وچون گل شکفتنها تو وتا اوج رفتنها
من و خارِ جنون در دل من و تیرخطر درپر
تمام سینه سرخان روی بال خویش میبردند
تو را وقتی که زخم یک کبوتر داشتی در پر
چه میخواهی دگر از من بگیر ویک جنون بشکن
اگر آیینه آیینه اگر دل دل اگر پر پر
من از افسانهی موهوم دل بایست میخواندم
که در اسطورهی آتش سیاوش پر سمندر پر
همیشه قسمتم این کنج محنت نیست می دانم
به سوی چشمهایت میگشایم روزی آخر پر
@versicular
محمد حسین بهرامیان
خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنینتر پر
من وحسرت نشینی ها من واین سخت جانیها
تو از دلبستگی ها پر تو تا یک آسمان پر / پر
تمام زندگی تکرار یک کوچ است یک پرواز
تمام زندگی تکرار یک گل یک گل پرپر
تو وچون گل شکفتنها تو وتا اوج رفتنها
من و خارِ جنون در دل من و تیرخطر درپر
تمام سینه سرخان روی بال خویش میبردند
تو را وقتی که زخم یک کبوتر داشتی در پر
چه میخواهی دگر از من بگیر ویک جنون بشکن
اگر آیینه آیینه اگر دل دل اگر پر پر
من از افسانهی موهوم دل بایست میخواندم
که در اسطورهی آتش سیاوش پر سمندر پر
همیشه قسمتم این کنج محنت نیست می دانم
به سوی چشمهایت میگشایم روزی آخر پر
@versicular
محمد حسین بهرامیان
دروغ گفتهام اگر بگویم
جهان به زیبایی قصههای کودکیست،
پینوکیو، یک روز آدم میشود،
کفشِ بلور، همیشه با سایزِ پای سیندرلا جور در میآید
و شاهزادهای، از راه میرسد
تا به بوسهای، سفیدبرفی را از خوابِ جادو بیدار کند.
دروغ گفتهام اگر بگویمت
که در همیندم
دختری سیزدهساله
تنش را چوبِ حراج نمیزند در کنار خیابان
و مردی تبخیر نمیکند
واپسین نفس خود را
بر تکهای زرورق…
ما در گردبادی از زخم زندهگی میکنیم
و وزنههای حقیقت به پای رؤیاهامان
زنجیر شدهاند،
اما زندهگی آدامسی نیست که با بیمزه شدن
بتوانیم بر سنگفرش خیابان تـُفش کنیم!
ما موظف به نیلوفرِ آبی بودنیم
چه در مُردآبِ لجن بسته،
چه در آبنمای یک پارک…
باید گل کنیم و عطر بپاشیم
وگرنه عفونت، جهان را ویران خواهد کرد…
به تو دروغ نمیگویم،
ما همانطور که به قلهها میاندیشیم
در حال فرو رفتنیم…
اما با "دوست داشتن تو"
رویشِ جفتی بال را حس میکنم
بر شانههای خود …
@versicular
"یغما گلرویی"
از کتاب: باران برای تو می بارد
جهان به زیبایی قصههای کودکیست،
پینوکیو، یک روز آدم میشود،
کفشِ بلور، همیشه با سایزِ پای سیندرلا جور در میآید
و شاهزادهای، از راه میرسد
تا به بوسهای، سفیدبرفی را از خوابِ جادو بیدار کند.
دروغ گفتهام اگر بگویمت
که در همیندم
دختری سیزدهساله
تنش را چوبِ حراج نمیزند در کنار خیابان
و مردی تبخیر نمیکند
واپسین نفس خود را
بر تکهای زرورق…
ما در گردبادی از زخم زندهگی میکنیم
و وزنههای حقیقت به پای رؤیاهامان
زنجیر شدهاند،
اما زندهگی آدامسی نیست که با بیمزه شدن
بتوانیم بر سنگفرش خیابان تـُفش کنیم!
ما موظف به نیلوفرِ آبی بودنیم
چه در مُردآبِ لجن بسته،
چه در آبنمای یک پارک…
باید گل کنیم و عطر بپاشیم
وگرنه عفونت، جهان را ویران خواهد کرد…
به تو دروغ نمیگویم،
ما همانطور که به قلهها میاندیشیم
در حال فرو رفتنیم…
اما با "دوست داشتن تو"
رویشِ جفتی بال را حس میکنم
بر شانههای خود …
@versicular
"یغما گلرویی"
از کتاب: باران برای تو می بارد
اینکه شمعدانی را "جانم" صدا میزنم،
دست خودم نیست
همیشه فکر میکنم که گلها را
تو به دنیا آوردی
به گلهای مریم و نرگس و یاس
یا همین بنفشه و شب بو
نگاه کن
زیباییشان به تو رفته
تنهاییشان به من.
@versicular
"حمید جدیدی"
دست خودم نیست
همیشه فکر میکنم که گلها را
تو به دنیا آوردی
به گلهای مریم و نرگس و یاس
یا همین بنفشه و شب بو
نگاه کن
زیباییشان به تو رفته
تنهاییشان به من.
@versicular
"حمید جدیدی"
دوست داشتن
گاهی وقتها بردباری است
اینکه بتوانی با زخمهای زندگی
هنوز سرپا ایستاده باشی.
دوست داشتن
گاهی وقتها، زندگی ست
همانند سینهای بدون دم،
از مرگِ
قلب بدون عشق
آگاه باشی.
دوست داشتن
گاهی وقتها
سنگین است
بهسان
سنگینیِ شایستگی دوست داشته شدن
و بعضی وقتها
دوست داشتن
زندگیای دیگر است
زنده نگهداشتن
کسی درونت
حتی
باوجود این فاصلههای دور.
@versicular
+ اُزدمیر آصف (۱۹۲۳-۱۹۸۱) شاعر اهل ترکیه.
گاهی وقتها بردباری است
اینکه بتوانی با زخمهای زندگی
هنوز سرپا ایستاده باشی.
دوست داشتن
گاهی وقتها، زندگی ست
همانند سینهای بدون دم،
از مرگِ
قلب بدون عشق
آگاه باشی.
دوست داشتن
گاهی وقتها
سنگین است
بهسان
سنگینیِ شایستگی دوست داشته شدن
و بعضی وقتها
دوست داشتن
زندگیای دیگر است
زنده نگهداشتن
کسی درونت
حتی
باوجود این فاصلههای دور.
@versicular
+ اُزدمیر آصف (۱۹۲۳-۱۹۸۱) شاعر اهل ترکیه.
نبودنت
نقشهی خانه را عوض کرده است
و هرچه میگردم
آن گوشهی دیوانهی اتاق را پیدا نمیکنم
احساس میکنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمی آورد.
@versicular
"گروس عبدالملکیان"
نقشهی خانه را عوض کرده است
و هرچه میگردم
آن گوشهی دیوانهی اتاق را پیدا نمیکنم
احساس میکنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمی آورد.
@versicular
"گروس عبدالملکیان"