برمیگردم و به عقب نگاه میکنم و میبینم چقدر تا به امروز قوی بودهام ...
و چقدر حق دارم که خسته باشم و چقدر حق دارم دلم شانهای بخواد برای تکیه دادن ...
و چقدر حق دارم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم تا شاید یکم حالم بهتر بشه ...
برمیگردم و به عقب نگاه میکنم و از خودم میپرسم این من بودم که این مسیر سخت و ناهموار و سنگلاخ رو با قدمای کوچیک و طاقت تموم شدم گذروندم؟؟
این من بودم که با تموم مشکلات جنگیدم؟
به عقب برمیگردم و به خود خسته اما جسور و نترسم افتخار میکنم و دلم میخواد با تمام وجود بغلش کنم ...
به خودم نگاه میکنم و سرم و بالا میگیرم که خوب یا بد به هر جایی که رسیدم از تلاشهای خودم بوده ...
و همراهی خدایی که همیشه مراقبم بوده و تو تاریکترین لحظه ها برام نور فرستاده ...
به عقب نگاه میکنم وبه خودم لبخند میزنم و آروم بهش میگم
بجنگ ...
بجنگ جنگجوی من ...
بجنگ و دست از تلاش برندار که تو لایق بهترینهایی ...
بجنگ و فراموش نکن که تو در حال تلاش از همه
دوست داشتنی تری ...
حتی اگه از همه خستهتر و غمگینتر باشی ...
mon Amour 🎶
Amália Rodrigues 🎙
🫂 t.me/versicular 🎵
و چقدر حق دارم که خسته باشم و چقدر حق دارم دلم شانهای بخواد برای تکیه دادن ...
و چقدر حق دارم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم تا شاید یکم حالم بهتر بشه ...
برمیگردم و به عقب نگاه میکنم و از خودم میپرسم این من بودم که این مسیر سخت و ناهموار و سنگلاخ رو با قدمای کوچیک و طاقت تموم شدم گذروندم؟؟
این من بودم که با تموم مشکلات جنگیدم؟
به عقب برمیگردم و به خود خسته اما جسور و نترسم افتخار میکنم و دلم میخواد با تمام وجود بغلش کنم ...
به خودم نگاه میکنم و سرم و بالا میگیرم که خوب یا بد به هر جایی که رسیدم از تلاشهای خودم بوده ...
و همراهی خدایی که همیشه مراقبم بوده و تو تاریکترین لحظه ها برام نور فرستاده ...
به عقب نگاه میکنم وبه خودم لبخند میزنم و آروم بهش میگم
بجنگ ...
بجنگ جنگجوی من ...
بجنگ و دست از تلاش برندار که تو لایق بهترینهایی ...
بجنگ و فراموش نکن که تو در حال تلاش از همه
دوست داشتنی تری ...
حتی اگه از همه خستهتر و غمگینتر باشی ...
mon Amour 🎶
Amália Rodrigues 🎙
🫂 t.me/versicular 🎵
Telegram
📎
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی کودکان سرزمینهای دیگر را میبینیم که با هویت و فرهنگ سرزمینشان از همان دوران کودکی آشنا میشوند و با شادی و اخلاق و عشق و مهربانی پرورده میشوند و کودکان ایرانی را میبینیم که از تاریخ و تمدن و فرهنگ و هنر هزاران سالهی سرزمینشان محروم میشوند
بیشتر به عمق فاجعه پی میبریم ...!
مردم جامعهای که با فرهنگ و هنر سرزمینشان که به بیان زیبایی، عشق، اخلاق و هنر میپردازد ، بیگانه شوند، سرنوشتی جز بیهویتی و ابتذال و سطحینگری و بیاخلاقی ... نخواهد داشت !
T.me/versicular
#ایران #فرهنگ #هنر #اخلاق #عشق
#اصالت #کلمه
بیشتر به عمق فاجعه پی میبریم ...!
مردم جامعهای که با فرهنگ و هنر سرزمینشان که به بیان زیبایی، عشق، اخلاق و هنر میپردازد ، بیگانه شوند، سرنوشتی جز بیهویتی و ابتذال و سطحینگری و بیاخلاقی ... نخواهد داشت !
T.me/versicular
#ایران #فرهنگ #هنر #اخلاق #عشق
#اصالت #کلمه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چی بگم وقتی این دیوونه دل بونه میگیره
تورو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
چی بگم وقتی این #دیوونه دل بونه میگیره
تورو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
چی بگم وقتی که سر میزنه بر دیوار سینه
تورو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
چی بگم،وقتی که این خون شده از دست تو،
هر شب تا سحر فکر تو و، ذکر تو، سودای تو داره
تو رو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
صبح تا شب پشت گوشش، قصه جور و ستم و ظلم تو میگم
قصه آخر نرسیده تو رو میخواد، تو رو میخواد، تو رو میخواد چی بگم؟!
یک شب از بس سخن #عشق تو گفت،
بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام
زیر پام #زمزمه نام تو میکرد و بهم گفت:
تو رو میخواد، تو رو میخواد، تو رو میخواد چی بگم؟!
تو که این فتنه به پا کردی و این دیوونه دل رو اسیر درد و بلا
میشه با من تو بگی با دل من، من چی بگم؟!
یک شب از بس، سخن عشق تو گفت،
بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام
تو که این #فتنه به پا کردی و این #دیوونه دل رو اسیر درد و بلا ...
میشه با من ، تو بگی با دل من، من چی بگم؟!
#کلمه #مرضیه
ترانهسرا: تورج نگهبان
آهنگساز: علی تجویدی
تنظیمکننده: محمد شمس
تورو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
چی بگم وقتی این #دیوونه دل بونه میگیره
تورو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
چی بگم وقتی که سر میزنه بر دیوار سینه
تورو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
چی بگم،وقتی که این خون شده از دست تو،
هر شب تا سحر فکر تو و، ذکر تو، سودای تو داره
تو رو میخواد، تو رو میخواد، چی بگم؟!
صبح تا شب پشت گوشش، قصه جور و ستم و ظلم تو میگم
قصه آخر نرسیده تو رو میخواد، تو رو میخواد، تو رو میخواد چی بگم؟!
یک شب از بس سخن #عشق تو گفت،
بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام
زیر پام #زمزمه نام تو میکرد و بهم گفت:
تو رو میخواد، تو رو میخواد، تو رو میخواد چی بگم؟!
تو که این فتنه به پا کردی و این دیوونه دل رو اسیر درد و بلا
میشه با من تو بگی با دل من، من چی بگم؟!
یک شب از بس، سخن عشق تو گفت،
بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام
تو که این #فتنه به پا کردی و این #دیوونه دل رو اسیر درد و بلا ...
میشه با من ، تو بگی با دل من، من چی بگم؟!
#کلمه #مرضیه
ترانهسرا: تورج نگهبان
آهنگساز: علی تجویدی
تنظیمکننده: محمد شمس
❤1
عشق آنشب به دیدنم آمد
دستهای #یاس داشت در دستش
قبل هر کار دیگری آمد
دست من را گذاشت در دستش
دست من را گرفت یخ کردم
خانه لبریز #عطر یاسش بود
گنگ بودم، توهمی بودم
او ولی کاملا حواسش بود
گفتم اینجا چه میکنی #دختر
یخ زدی، #برف را نمیبینی؟
به گلویش اشاره کرد ، تو چه؟
اینهمه #حرف را نمیبینی؟
ساده و بیاجازه آمد تو
بعد با پشت پاش در را بست
با همان لحن بینظیرش گفت
“بد نگاهم نکن همینه که هست”
مثل هربار باز خندیدم
ناخودآگاه سر تکان دادم
چارهای غیر #خنده بود مگر؟
رختآویز را نشان دادم
رختآویز دستهایش را
باز میکرد تا بغل بکند
شال او را که بیگمان میرفت
خانه را غرق در #غزل بکند
شال بر موی لخت سر میخورد
صحنهای دیدنی رقم میزد
موج موهای مشکیاش آن #شب
بیمحابا به صخرهام میزد
عطر، آن عطر گرم و شیرینش
از تنش میدوید تا بدنم
ردّ بو را به #چشم میدیدیم
مینشیند به روی پیرهنم
چشمها چشمها نمیدانی
آه با من چهها نکرد آن شب
از زیادی آهِ حسرت من
گرم شد دستهای سرد آن شب
لب او آه، آه از لب او
از خطوط #لب مرتب او
سرخ با صورتی مرکّب او
آه از خاطرات آن شب او
در خیالات مبهمم بودم
یک نفر داشت چای دم میکرد
عاشق #چای بود مثل خودم
چای ما را شبیه هم میکرد
قندها با تواضع بسیار
به لبانش #سلام میکردند
سبز یا سرخ هر چه او میگفت
استکانها قیام میکردند
چای در دست سمت من آمد
غرق آرامشی تماشایی
بودنش توی خانه انگاری
تیر میزد به قلب #تنهایی
استکان را به دست من داد و
یاس ها را درون آب گذاشت
گفت اول تو بشنوی یا من؟
خوب شد حق انتخاب گذاشت
گفتم اول من از تو میشنوم
بنشین پیش من #ترانه بخوان
لطف کن از خودت بگو #زیبا
لطف کن شعر #عاشقانه بخوان
شعر جاری شد از لبان ترش
#سعدی از عجز داشت دق میکرد
#مولوی در سماع میرقصید
#حافظ مست هق و هق میکرد
واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا میشد
چشم میشد نگاه میکردم
واژه میشد سکوت میکردم
مثل #حوا هوایی ام میکرد
مثل #آدم سقوط میکردم
هدفش از تمام شعر فقط
به همین جا کشاندن من بود
ناگهان در #سکوت غرق شدیم
نوبت شعر خواندن من بود
کاش میشد که حرفهایم را
رو به روی تو مو به مو بزنم
تا که آزرده خاطرت نکنم
باز باید به #شعر رو بزنم
شعر دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من جواب #سکوت مبهم تو
و تو زیباترین سوال منی
بنشین شعر تازه دم کردم
باز هم تشنهی شنیدن باش
روی یک قلّه رو به آغوشم
باش و آمادهی پریدن باش
گريه ميكرد و شعر ميخواندم
شعر ميخواند و گريه ميكردم
#شعر میشد هر آنچه میگفتم
اشک میشد هر آنچه میکردم
ساز برداشتم سخن گفتم
#عود آلوده کرد بویش را
کاش می شد دو تار مویش را
بنوازم کمی گلویش را
روی دوشم فرشتهها با هم
به لبانش اشاره میکردند
دخترکهای توی نقّاشی
همه ما را نظاره میکردند
روی لبهاش طعم #وسوسه و
توی چشمش پر از تمنّا بود
من که #یوسف نبودم از اول
او ولی کاملا #زلیخا بود
دست بردم به لمس لبهایش
مردمکها عمیقتر میشد
هر چه حسم دقیقتر میشد
رنگ لبها رقیقتر میشد
دست بردم به هیچ انگاری
پنجهام در فضای خالی رفت
توی ذهنم زنی خیالی بود
توی ذهنم زنی خیالی رفت
رفت با کولهباری از #حسرت
ماند از او خاطرات لعنتیاش
من به دنیای سرد خود رفتم
او به دنیای جیغ و صورتیاش
بگذريم از گذشتهها ديگر
هر چه كه بوده دوستش دارم
دوستش دارم و نميداند
و چه بيهوده دوستش دارم
▫️
ناگهان در جهان بیروحم
دختری را غریق غم دیدم
دختری که درون چشمانش
تکّهای کوچک از خودم دیدم
پیش پایم نشست و دستم را
با سرانگشتها نوازش کرد
با همان چشم #آشنا خندید
با همان خندههاش خواهش کرد
چشم در چشمهای خیسم گفت
باز داری چه میکنی بابا
من کنار توام، نمی بینی؟
پس چرا گریه میکنی #بابا
عشق هم مثل هر چه داشتمش
بازی عمر بود و باختمش
پیر مردی درون آینه بود
که من اصلا نمی شناختمش
囧 سید تقی سیدی
دستهای #یاس داشت در دستش
قبل هر کار دیگری آمد
دست من را گذاشت در دستش
دست من را گرفت یخ کردم
خانه لبریز #عطر یاسش بود
گنگ بودم، توهمی بودم
او ولی کاملا حواسش بود
گفتم اینجا چه میکنی #دختر
یخ زدی، #برف را نمیبینی؟
به گلویش اشاره کرد ، تو چه؟
اینهمه #حرف را نمیبینی؟
ساده و بیاجازه آمد تو
بعد با پشت پاش در را بست
با همان لحن بینظیرش گفت
“بد نگاهم نکن همینه که هست”
مثل هربار باز خندیدم
ناخودآگاه سر تکان دادم
چارهای غیر #خنده بود مگر؟
رختآویز را نشان دادم
رختآویز دستهایش را
باز میکرد تا بغل بکند
شال او را که بیگمان میرفت
خانه را غرق در #غزل بکند
شال بر موی لخت سر میخورد
صحنهای دیدنی رقم میزد
موج موهای مشکیاش آن #شب
بیمحابا به صخرهام میزد
عطر، آن عطر گرم و شیرینش
از تنش میدوید تا بدنم
ردّ بو را به #چشم میدیدیم
مینشیند به روی پیرهنم
چشمها چشمها نمیدانی
آه با من چهها نکرد آن شب
از زیادی آهِ حسرت من
گرم شد دستهای سرد آن شب
لب او آه، آه از لب او
از خطوط #لب مرتب او
سرخ با صورتی مرکّب او
آه از خاطرات آن شب او
در خیالات مبهمم بودم
یک نفر داشت چای دم میکرد
عاشق #چای بود مثل خودم
چای ما را شبیه هم میکرد
قندها با تواضع بسیار
به لبانش #سلام میکردند
سبز یا سرخ هر چه او میگفت
استکانها قیام میکردند
چای در دست سمت من آمد
غرق آرامشی تماشایی
بودنش توی خانه انگاری
تیر میزد به قلب #تنهایی
استکان را به دست من داد و
یاس ها را درون آب گذاشت
گفت اول تو بشنوی یا من؟
خوب شد حق انتخاب گذاشت
گفتم اول من از تو میشنوم
بنشین پیش من #ترانه بخوان
لطف کن از خودت بگو #زیبا
لطف کن شعر #عاشقانه بخوان
شعر جاری شد از لبان ترش
#سعدی از عجز داشت دق میکرد
#مولوی در سماع میرقصید
#حافظ مست هق و هق میکرد
واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا میشد
چشم میشد نگاه میکردم
واژه میشد سکوت میکردم
مثل #حوا هوایی ام میکرد
مثل #آدم سقوط میکردم
هدفش از تمام شعر فقط
به همین جا کشاندن من بود
ناگهان در #سکوت غرق شدیم
نوبت شعر خواندن من بود
کاش میشد که حرفهایم را
رو به روی تو مو به مو بزنم
تا که آزرده خاطرت نکنم
باز باید به #شعر رو بزنم
شعر دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من جواب #سکوت مبهم تو
و تو زیباترین سوال منی
بنشین شعر تازه دم کردم
باز هم تشنهی شنیدن باش
روی یک قلّه رو به آغوشم
باش و آمادهی پریدن باش
گريه ميكرد و شعر ميخواندم
شعر ميخواند و گريه ميكردم
#شعر میشد هر آنچه میگفتم
اشک میشد هر آنچه میکردم
ساز برداشتم سخن گفتم
#عود آلوده کرد بویش را
کاش می شد دو تار مویش را
بنوازم کمی گلویش را
روی دوشم فرشتهها با هم
به لبانش اشاره میکردند
دخترکهای توی نقّاشی
همه ما را نظاره میکردند
روی لبهاش طعم #وسوسه و
توی چشمش پر از تمنّا بود
من که #یوسف نبودم از اول
او ولی کاملا #زلیخا بود
دست بردم به لمس لبهایش
مردمکها عمیقتر میشد
هر چه حسم دقیقتر میشد
رنگ لبها رقیقتر میشد
دست بردم به هیچ انگاری
پنجهام در فضای خالی رفت
توی ذهنم زنی خیالی بود
توی ذهنم زنی خیالی رفت
رفت با کولهباری از #حسرت
ماند از او خاطرات لعنتیاش
من به دنیای سرد خود رفتم
او به دنیای جیغ و صورتیاش
بگذريم از گذشتهها ديگر
هر چه كه بوده دوستش دارم
دوستش دارم و نميداند
و چه بيهوده دوستش دارم
▫️
ناگهان در جهان بیروحم
دختری را غریق غم دیدم
دختری که درون چشمانش
تکّهای کوچک از خودم دیدم
پیش پایم نشست و دستم را
با سرانگشتها نوازش کرد
با همان چشم #آشنا خندید
با همان خندههاش خواهش کرد
چشم در چشمهای خیسم گفت
باز داری چه میکنی بابا
من کنار توام، نمی بینی؟
پس چرا گریه میکنی #بابا
عشق هم مثل هر چه داشتمش
بازی عمر بود و باختمش
پیر مردی درون آینه بود
که من اصلا نمی شناختمش
囧 سید تقی سیدی
Telegram
📎
😢3
صدایم از پس کلمات با تو سخن میگوید. میپرسد چقدر یاری، تا کی یاری، تا کجا یاری. یا تو هم مثل آدمها هر وقت که دیگر سودی نداشته باشم رهایم میکنی. یا تو هم مثل آدمها دلت پرندهی کوچکی است که میشود توی مشت گرفتش و فشارش داد و ضجهاش را گوش داد.
اما من نمیتوانم تحمل کنم که بیقراریات از اینجا به جای دیگری بکشاندت. آن همه انتظار که برایت کشیدهام، این همه نقشه که میکشم که باز اینجا بیایی، بهانه که جور میکنم که شرم نکنی از هر روز آمدنت، تو را از آن من کرده است. شتابی ندارم. آرام آرام شیفتهات میکنم. آرام آرام به صدایم، به تسلای کلمههایم عادتت میدهم، تا زمانی که دیگر دلت نخواهد هرگز از اینجا بروی. آنگاه برای همیشه یگانگی ما بیخلل خواهد شد دلدارِ من ...
شرقِ بنفشه
شهریار_مندنیپور
🎼🎼🎼
''کشتزار'' قطعه بسیار زیبایی از ''یوگی گرینکو'' هنرمند جوان روسی
اما من نمیتوانم تحمل کنم که بیقراریات از اینجا به جای دیگری بکشاندت. آن همه انتظار که برایت کشیدهام، این همه نقشه که میکشم که باز اینجا بیایی، بهانه که جور میکنم که شرم نکنی از هر روز آمدنت، تو را از آن من کرده است. شتابی ندارم. آرام آرام شیفتهات میکنم. آرام آرام به صدایم، به تسلای کلمههایم عادتت میدهم، تا زمانی که دیگر دلت نخواهد هرگز از اینجا بروی. آنگاه برای همیشه یگانگی ما بیخلل خواهد شد دلدارِ من ...
شرقِ بنفشه
شهریار_مندنیپور
🎼🎼🎼
''کشتزار'' قطعه بسیار زیبایی از ''یوگی گرینکو'' هنرمند جوان روسی
Telegram
📎
❤1
در من کوچهایست
که با تو در آن نگشتهام،
سفریست
که با تو هنوز نرفتهام،
روزها و شبهاییست
که با تو به سر نکردهام،
و عاشقانههایی
که با تو هنوز نگفتهام.
✍️ #افشین_یداللهی
که با تو در آن نگشتهام،
سفریست
که با تو هنوز نرفتهام،
روزها و شبهاییست
که با تو به سر نکردهام،
و عاشقانههایی
که با تو هنوز نگفتهام.
✍️ #افشین_یداللهی
Telegram
📎
❤1🔥1
حیف که آدمی تنها وقتی آن چین و چروکهای ترسناک، سرزمین نازک پوستش را تسخیر میکند و وقتی شتر #مرگ به خانهاش نزدیک میشود تازه میفهمد که باید ببیند؛
باید بیشتر ببیند، بیشتر #نفس بکشد، بیشتر راه برود، بیشتر زندگی کند، بیشتر #عشق بورزد و شاید این #تقدیر آدمی است که دیر بفهمد.
آنهم خیلی دیر.
فیلها | شاهرخ گیوا
باید بیشتر ببیند، بیشتر #نفس بکشد، بیشتر راه برود، بیشتر زندگی کند، بیشتر #عشق بورزد و شاید این #تقدیر آدمی است که دیر بفهمد.
آنهم خیلی دیر.
فیلها | شاهرخ گیوا
Telegram
📎
👍2
#میدان_کتاب #تهران
بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴
ای سرزمین!
کدام فرزندها،
در کدام نسل
تو را آزاد و آباد و سربلند،
با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ای ایران!
جان زخمی تو در کدام روز هفته
التیام خواهد پذیرفت؟
چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.
ای ما نثار عافیت تو ...
نون نوشتن / محمود دولت آبادی
#مادر #جمعه #ایران
بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴
ای سرزمین!
کدام فرزندها،
در کدام نسل
تو را آزاد و آباد و سربلند،
با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ای ایران!
جان زخمی تو در کدام روز هفته
التیام خواهد پذیرفت؟
چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.
ای ما نثار عافیت تو ...
نون نوشتن / محمود دولت آبادی
#مادر #جمعه #ایران
❤1
«ایران»! صدای خستهام را بشنو ای ایران
شِکوای نای خستهام را بشنو ای #ایران
من از «دماوند» و «سهندت» قصّه میگویم
از کوههای سربلندت قصّه میگویم
از رودهایت، اشکهای غرقه در خونت
از رود، رود «کرخه»، زاریهای «کارونت»
از «بیستون»کن عاشقانِ تیشهدارانت
وآن نقشهای بیگزند از باد و بارانت
از دفتر #فال و تماشایی که در «شیراز»
«حافظ» رقم زد، جاودان در رنگ و در پرداز
از «اصفهان» باغِ خزاننشناسی از کاشی
از «میر» و از «بهزاد» یعنی خط و نقاشی
از نبض بی مرگ «امیر» و، خونِ جوشانش
که میزند بیرون هنوز از «فین کاشانش»
ایران من! آه ای کتابِ #شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو فصلی معمایی {تماشایی}
فصلی همه تقدیرِ سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویرِ سبزِ سربهدارانت
فصل ستونهای بلندِ «تخت جمشیدت»
در سر بلندی برده بالاتر ز خورشیدت
از سرخجامه چون کفنپوشندگانِ تو
وز خونِ دامنگیرِ «بابک» در رگانِ تو
آوازِ من هر چند ایرانم! غمانگیز است
با این همه از #عشق ، از عشقِ تو لبریز است
دیگر چه جای باغهای چون بهشتِ تو
ای در #خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
در ذهنِ من ریگِ روانت نیز سرسبز است
حتا کویرت نیز در #پاییز سرسبز است
میدانمت جای به #مرداب اوفتادن نیست
میدانمت ایثار هست و ایستادن نیست
گاهیت اگر غمگین اگر نومید میبینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم
با این همه خونی که از آیینهات جاری است
رودی که از زخمِ عمیقِ سینهات جاری است
میشوید از دلهای ما زنگارِ غمها را
همراهِ تو با خود به #دریا میبرد ما را
#حسین_منزوى #کلمه #غزل
۲۵ #خرداد ۱۴۰۴ #هادی #نه_به_جنگ
شِکوای نای خستهام را بشنو ای #ایران
من از «دماوند» و «سهندت» قصّه میگویم
از کوههای سربلندت قصّه میگویم
از رودهایت، اشکهای غرقه در خونت
از رود، رود «کرخه»، زاریهای «کارونت»
از «بیستون»کن عاشقانِ تیشهدارانت
وآن نقشهای بیگزند از باد و بارانت
از دفتر #فال و تماشایی که در «شیراز»
«حافظ» رقم زد، جاودان در رنگ و در پرداز
از «اصفهان» باغِ خزاننشناسی از کاشی
از «میر» و از «بهزاد» یعنی خط و نقاشی
از نبض بی مرگ «امیر» و، خونِ جوشانش
که میزند بیرون هنوز از «فین کاشانش»
ایران من! آه ای کتابِ #شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو فصلی معمایی {تماشایی}
فصلی همه تقدیرِ سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویرِ سبزِ سربهدارانت
فصل ستونهای بلندِ «تخت جمشیدت»
در سر بلندی برده بالاتر ز خورشیدت
از سرخجامه چون کفنپوشندگانِ تو
وز خونِ دامنگیرِ «بابک» در رگانِ تو
آوازِ من هر چند ایرانم! غمانگیز است
با این همه از #عشق ، از عشقِ تو لبریز است
دیگر چه جای باغهای چون بهشتِ تو
ای در #خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
در ذهنِ من ریگِ روانت نیز سرسبز است
حتا کویرت نیز در #پاییز سرسبز است
میدانمت جای به #مرداب اوفتادن نیست
میدانمت ایثار هست و ایستادن نیست
گاهیت اگر غمگین اگر نومید میبینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم
با این همه خونی که از آیینهات جاری است
رودی که از زخمِ عمیقِ سینهات جاری است
میشوید از دلهای ما زنگارِ غمها را
همراهِ تو با خود به #دریا میبرد ما را
#حسین_منزوى #کلمه #غزل
۲۵ #خرداد ۱۴۰۴ #هادی #نه_به_جنگ
Telegram
📎
پنجرهها بستهاند، عشق پدیدار نیست
دیدهی بیدار هست، دولتِ دیدار نیست
یار چو بسیار بود، دل سرِ یاری نداشت
دل سر یاری گرفت، لیک دگر یار نیست
رویِ پریوار بود، آینه اما نبود
آینه اکنونکه هست، رویِ پریوار نیست
زلف سیهکارِ من، بس که گرفتار سوخت
تودهی خاکسترش، ماند و خریدار نیست
خیلِ وفاپیشگان، از برِمن رفتهاند
مانده هوادارِ من، آنکه وفادار نیست
حلقهبهگوشان، چرا، ترکِ ادب گفتهاند؟
جز همه انکارِ من، آنهمه را کار نیست
گفتمشان میبرم، تا بفروشم به غیر
بندهی بیشرم را، رونقِ بازار نیست
ای غمِ بسیارِ من، یارِ من و یارِ من
باش که در دارِ دل، غیرِ تو دیار نیست
ای دل دیوانه خو، عمر تبه کردهای
اینت نژندی سزا، گر چه سزاوار نیست
لحظه چو گم شد مجوی، کاب روان را به جوی
صورتِ تکرار هست، معنیِ تکرار نیست
بس کنم این گفته را، گفتهی آشفته را
خفتهای و خفته را، گوش به گفتار نیست
T.me/versicular
سیمین بهبهانی
دیدهی بیدار هست، دولتِ دیدار نیست
یار چو بسیار بود، دل سرِ یاری نداشت
دل سر یاری گرفت، لیک دگر یار نیست
رویِ پریوار بود، آینه اما نبود
آینه اکنونکه هست، رویِ پریوار نیست
زلف سیهکارِ من، بس که گرفتار سوخت
تودهی خاکسترش، ماند و خریدار نیست
خیلِ وفاپیشگان، از برِمن رفتهاند
مانده هوادارِ من، آنکه وفادار نیست
حلقهبهگوشان، چرا، ترکِ ادب گفتهاند؟
جز همه انکارِ من، آنهمه را کار نیست
گفتمشان میبرم، تا بفروشم به غیر
بندهی بیشرم را، رونقِ بازار نیست
ای غمِ بسیارِ من، یارِ من و یارِ من
باش که در دارِ دل، غیرِ تو دیار نیست
ای دل دیوانه خو، عمر تبه کردهای
اینت نژندی سزا، گر چه سزاوار نیست
لحظه چو گم شد مجوی، کاب روان را به جوی
صورتِ تکرار هست، معنیِ تکرار نیست
بس کنم این گفته را، گفتهی آشفته را
خفتهای و خفته را، گوش به گفتار نیست
T.me/versicular
سیمین بهبهانی
Telegram
📎
«سخت شکوهمند اما هولناک که باید یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم #دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرومیپاشد و در تاریخی که زندگی #انسان پشیزی نمیارزد.»
بخشی از #کتاب #خطاب_به_عشق ، ترجمهٔ #زهرا_خانلو ، انتشارات فرهنگ نو
کتاب «خطاب به #عشق » مجموعهای از نامههای عاشقانهٔ #آلبر_کامو و معشوقهاش ماریا کاسارس است.
ماریا کاسارس، دانشجوی هنرستان در هنگام آشناییاش با آلبرکاموی سیساله تنها بیست و یک سال داشت. ماریا در سال ۱۹۴۴ نقش «مارتا» را در نمایش سوء تفاهم، نوشتهٔ آلبرکامو بازی کرد، اما داستان عشقی این زوج در سال ۱۹۴۸ شروع شد و تا زمان مرگ نویسنده ادامه داشت. آنها در طول هفتههای جداییشان برای یکدیگر به صورت مداوم نامه مینوشتند و در آن #عشق خود را با کلامی تازه و نو ابراز میکردند. ماریا کاسارس مدتها بعد از مرگ کامو دربارهٔ این پیوند عاطفی ناگسستنی گفت:
«وقتی شما کسی را دوست دارید، همیشه او را دوست دارید. روزی روزگاری ما هرگز تنها نبودیم و هرگز #تنها نبودیم.»
#کلمه #تنهایی
t.me/versicular
خرید کتاب از سایت #ایران_کتاب
https://www.iranketab.ir
بخشی از #کتاب #خطاب_به_عشق ، ترجمهٔ #زهرا_خانلو ، انتشارات فرهنگ نو
کتاب «خطاب به #عشق » مجموعهای از نامههای عاشقانهٔ #آلبر_کامو و معشوقهاش ماریا کاسارس است.
ماریا کاسارس، دانشجوی هنرستان در هنگام آشناییاش با آلبرکاموی سیساله تنها بیست و یک سال داشت. ماریا در سال ۱۹۴۴ نقش «مارتا» را در نمایش سوء تفاهم، نوشتهٔ آلبرکامو بازی کرد، اما داستان عشقی این زوج در سال ۱۹۴۸ شروع شد و تا زمان مرگ نویسنده ادامه داشت. آنها در طول هفتههای جداییشان برای یکدیگر به صورت مداوم نامه مینوشتند و در آن #عشق خود را با کلامی تازه و نو ابراز میکردند. ماریا کاسارس مدتها بعد از مرگ کامو دربارهٔ این پیوند عاطفی ناگسستنی گفت:
«وقتی شما کسی را دوست دارید، همیشه او را دوست دارید. روزی روزگاری ما هرگز تنها نبودیم و هرگز #تنها نبودیم.»
#کلمه #تنهایی
t.me/versicular
خرید کتاب از سایت #ایران_کتاب
https://www.iranketab.ir
پرسید: تا حالا معجزهای دیدهای؟
پاسخ دادم: بله... هر روز وقتی در آینه نگاه میکنم!
کسی را میبینم که در سختترین لحظات دوام آورد، آنجا که زنده ماندن به نظر غیرممکن میآمد.
کسی که بیصدا تحمل کرد، برخاست و با صدای بلند خندید، از عمق جان!
واقعاً من همان معجزهام. آیا چیزی معجزهآمیزتر از من
سراغ داری؟
#ایران #جنگ #طاقت
پاسخ دادم: بله... هر روز وقتی در آینه نگاه میکنم!
کسی را میبینم که در سختترین لحظات دوام آورد، آنجا که زنده ماندن به نظر غیرممکن میآمد.
کسی که بیصدا تحمل کرد، برخاست و با صدای بلند خندید، از عمق جان!
واقعاً من همان معجزهام. آیا چیزی معجزهآمیزتر از من
سراغ داری؟
#ایران #جنگ #طاقت
پیرمرد مسافرخانهی گوهر دشت
من بارها و بارها به تو فکر کردم
تو انسان شریفی بودی
و شرافت خود به خود یک کنش سیاسی است
مثل راست گفتن که سیاسی است
مثل #پول کمتری خواستن از #زندگی که پیش از آنکه عارفانه باشد حتما یک کنش سیاسی است
به قول محمد مختاری :
دفاع از عشق که امری سیاسی است ...
احسان عبدی پور
https://t.me/versicular/2851
#گوهردشت #احسانو #شرافت #عشق #کلمه
من بارها و بارها به تو فکر کردم
تو انسان شریفی بودی
و شرافت خود به خود یک کنش سیاسی است
مثل راست گفتن که سیاسی است
مثل #پول کمتری خواستن از #زندگی که پیش از آنکه عارفانه باشد حتما یک کنش سیاسی است
به قول محمد مختاری :
دفاع از عشق که امری سیاسی است ...
احسان عبدی پور
https://t.me/versicular/2851
#گوهردشت #احسانو #شرافت #عشق #کلمه
Telegram
📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقت است که در بر #آشنایی بزنیم
تا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم
زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آنکه دست و پایی بزنیم
#عطار
کمی کلمه در واتساپ
♡⠀ 〇⠀ ⎙⠀ ⌲
ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
تا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم
زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آنکه دست و پایی بزنیم
#عطار
کمی کلمه در واتساپ
♡⠀ 〇⠀ ⎙⠀ ⌲
ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
🎉2
🎧 چشمایِ تو 🎧
من نگاهتو میخواستم
که قشنگترین #غزل بود
صحبت از فاجعهیِ #عشق
با من از روزِ ازل بود
من یه عاشقِ غریبام
با دلی خون و شکسته
اشکِ من اشکِ غروبه
روو تنِ پیچکِ خسته
آخ که چشمات چه #قشنگ بود
با غزلهایِ نگاهات
آب می شد دلی که سنگ بود
آخ که چشمات چه قشنگ بود
چه قشنگ بود حرفِ چشمات
با نگاهِ عاشقِ من
کاش میموند همیشه باقی
لحظههایِ باتوبودن
دیگه بیتو همیشه
فکرِ رفتن رو دارم
اگه امروز بمونم
واسه فردا چی دارم؟
پس چرا باید بمونم
من که توو سینهیِ آهام؟
پس چرا باید بمونم
من که تو رنگا سیاهام؟
حالا من خسته از این راه
میکَنم قلبمو از جا
شاید این قصّهیِ کوتاه
سهمِ من بوده توو دنیا
جایِ امن / فاجعهیِ #عشق
ترانه: شرمین شجره
آهنگ: تورج شعبانخانی
تنظیم: اریک آرکانت/Eric Arconte
کمی کلمه در واتساپ
آواز: ستّار
۱۳۵۶
#ستار #خاطره #چشم #کلمه
من نگاهتو میخواستم
که قشنگترین #غزل بود
صحبت از فاجعهیِ #عشق
با من از روزِ ازل بود
من یه عاشقِ غریبام
با دلی خون و شکسته
اشکِ من اشکِ غروبه
روو تنِ پیچکِ خسته
آخ که چشمات چه #قشنگ بود
با غزلهایِ نگاهات
آب می شد دلی که سنگ بود
آخ که چشمات چه قشنگ بود
چه قشنگ بود حرفِ چشمات
با نگاهِ عاشقِ من
کاش میموند همیشه باقی
لحظههایِ باتوبودن
دیگه بیتو همیشه
فکرِ رفتن رو دارم
اگه امروز بمونم
واسه فردا چی دارم؟
پس چرا باید بمونم
من که توو سینهیِ آهام؟
پس چرا باید بمونم
من که تو رنگا سیاهام؟
حالا من خسته از این راه
میکَنم قلبمو از جا
شاید این قصّهیِ کوتاه
سهمِ من بوده توو دنیا
جایِ امن / فاجعهیِ #عشق
ترانه: شرمین شجره
آهنگ: تورج شعبانخانی
تنظیم: اریک آرکانت/Eric Arconte
کمی کلمه در واتساپ
آواز: ستّار
۱۳۵۶
#ستار #خاطره #چشم #کلمه
Telegram
📎
❤1
سرتو بذار رو شونههام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریهم میگیره
بذار رو سینهم سرتو، چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم، بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم، بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم، نزدیک تر از نفس بهم
سرتو بذار رو شونههام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریهم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد، آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشماته، که #عشق خودش باهاش میاد
سرتو بذار رو شونههام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریهم میگیره
🎵 آهنگ: تکیهگاه
🎤 خواننده: #امید
✍🏻 ترانهسرا: مسعود امینی
🎼 آهنگساز: محمد حیدری
🎹 تنظیمکننده: منوچهر چشمآذر
💿 آلبوم: حضرت عشق
🎲 سال: ۱۳۷۵
#خاطره
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریهم میگیره
بذار رو سینهم سرتو، چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم، بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم، بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم، نزدیک تر از نفس بهم
سرتو بذار رو شونههام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریهم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد، آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشماته، که #عشق خودش باهاش میاد
سرتو بذار رو شونههام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریهم میگیره
🎵 آهنگ: تکیهگاه
🎤 خواننده: #امید
✍🏻 ترانهسرا: مسعود امینی
🎼 آهنگساز: محمد حیدری
🎹 تنظیمکننده: منوچهر چشمآذر
💿 آلبوم: حضرت عشق
🎲 سال: ۱۳۷۵
#خاطره
Telegram
📎
❤1
هیچوقت دروغ نگو.pdf
25.5 MB
📖هیچ وقت دروغ نگو
نویسنده: فریدا مک فادن
کتاب «هیچ وقت دروغ نگو» نوشته فریدا مک فادن، یک #رمان هیجانانگیز و روانشناختی است که مخاطبان را با داستانی پر از رمز و #راز و تعلیق به دنیایی از تعارضهای عاطفی و اخلاقی میبرد. این اثر، که در ژانر داستانهای جنایی و رازآلود قرار میگیرد، به بررسی پیچیدگیهای روابط انسانی و تبعات دروغهایی که گفته میشوند میپردازد.
داستان «هیچ وقت دروغ نگو» حول محور زندگی کاراکتر اصلی و تجربیات او با دروغهایی که در زندگیاش گفته میشوند، میچرخد. مک فادن با مهارتی تحسینبرانگیز، شخصیتها را با عمق و پیچیدگی شخصیتی بالا خلق کرده و مخاطب را با تعارضهای درونی آنها آشنا میکند. داستان با توصیفات دقیق و جزئیاتی که به خوبی تصویر شدهاند، خواننده را در مسیر حقیقتی پنهان هدایت میکند. «هیچ وقت #دروغ نگو» بیش از هر چیز به موضوع اعتماد و #خیانت میپردازد ...
کمی کلمه
نویسنده: فریدا مک فادن
کتاب «هیچ وقت دروغ نگو» نوشته فریدا مک فادن، یک #رمان هیجانانگیز و روانشناختی است که مخاطبان را با داستانی پر از رمز و #راز و تعلیق به دنیایی از تعارضهای عاطفی و اخلاقی میبرد. این اثر، که در ژانر داستانهای جنایی و رازآلود قرار میگیرد، به بررسی پیچیدگیهای روابط انسانی و تبعات دروغهایی که گفته میشوند میپردازد.
داستان «هیچ وقت دروغ نگو» حول محور زندگی کاراکتر اصلی و تجربیات او با دروغهایی که در زندگیاش گفته میشوند، میچرخد. مک فادن با مهارتی تحسینبرانگیز، شخصیتها را با عمق و پیچیدگی شخصیتی بالا خلق کرده و مخاطب را با تعارضهای درونی آنها آشنا میکند. داستان با توصیفات دقیق و جزئیاتی که به خوبی تصویر شدهاند، خواننده را در مسیر حقیقتی پنهان هدایت میکند. «هیچ وقت #دروغ نگو» بیش از هر چیز به موضوع اعتماد و #خیانت میپردازد ...
کمی کلمه
❤1
