به هیچکس نگو
داستان از دینا : @D_kh0870
گفته میشه که داستان واقعیه
@vecten👑
🔤 🔤 🔤
داستان از دینا : @D_kh0870
هنوز یادمه شبایی که پنجره رو کامل میبستم، حتی اگه هوا خفه میشد. نه از سرما، از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بگم. اون موقع هجده سالم بود، شاید نوزده. دقیق یادم نیست. فقط میدونم که دیگه تنها نبودم.شماهم داستانای خودتونو برام میتونین کامل یا خلاصه بفرستید خلاصه بفرستید توسط من گسترش پیدا میکنه داستان کامل میشه با اسم خودتون تو کانال گذاشته میشه
اول فقط صدا بود. یه زمزمه آروم، انگار کسی از پشت دیوار حرف میزد. بعد کمکم شکل گرفت. نه کامل، ولی به اندازهای که بفهمم اونجاست. یه پسر. همسن خودم، شاید کمی بزرگتر. چشمهاش همیشه یه جور غمگین بودن، انگار چیزی رو از خیلی وقت پیش گم کرده باشه.
با هم حرف میزدیم. شبها، وقتی همه خواب بودن. از کتابایی که میخوندم، از ترسهام، از اینکه چرا هیچوقت حس نمیکردم کامل مال این دنیا باشم. اون گوش میداد. گاهی میخندید، یه خنده آروم که فقط تو سرم میپیچید. یه شب گفت: «من عاشقتم.» نگفتم جوابی. فقط سکوت کردم. اون هم چیزی اضافه نکرد. انگار گفتنش کافی بود.
ماهها گذشت. شاید بیشتر. دیگه نمیترسیدم. حتی منتظرش میموندم. تا اون شب.
نشسته بودم روی لبه تخت، پامو جمع کرده بودم زیرم. صداش آرومتر از همیشه بود: «دیگه باید برم.»
پرسیدم: «کجا؟»
«جایی که دیگه نمیتونم بیام.» مکث کرد. «و تو هم دیگه نباید از من حرف بزنی. به هیچکس. حتی اگه روزی خیلی دلت بخواد. قول بده.»
قول دادم. نفهمیدم چرا قلبم اینقدر سنگین شد. فقط گفتم باشه. اون شب دیگه نیومد. فرداش هم نه. هفتهها گذشت. کمکم باورم شد که شاید همه چیز تو سرم بوده. یا شاید واقعاً رفته.
سالها گذشت. ازدواج کردم. زندگی آروم و معمولی. شوهرم مرد خوبی بود. آروم، ساکت، گاهی یه جور نگاه میکرد که انگار چیزی رو میدونه ولی نمیگه. من هم هیچوقت از اون شبها حرف نزدم. قول داده بودم.
تا یه شب، پنج سال بعد از عروسی. نشسته بودیم تو پذیرایی، تلویزیون خاموش بود. بارون میاومد. یهو دلم گرفت. سنگین. گفتم: «یه چیزی هست که هیچوقت بهت نگفتم.»
اومد نزدیکتر نشست. «بگو عزیزم.»
شروع کردم. آروم، با ترس. از اون صدا، از پسره، از حرفایی که میزدیم، از اون شب آخر، سکوت سنگینی افتاد. فقط صدای بارون میاومد.
شوهرم هنوز نگاهم میکرد. بعد آروم خم شد جلو، دستش رو گذاشت رو دستم و با همون صدای آرومی که سالها پیش تو سرم میپیچید، گفت:
«مگه نگفتم به هیچکس نگو؟»
@vecten
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤16👎3👍1
قمار
(شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد سوییچ اسرار)
نظر بدید ببینم از این داستانای کوتاه مفهومی خوشتون میاد یا برگردیم یکم ترسناکش کنیم یا همینیجوری ترکیبی بریم
@vecten👑
🔤 🔤 🔤
(شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد سوییچ اسرار)
رستم، هجده سال، هر شب پشت میز قمار مینشست. اولش برای تفریح بود، با چند تا از همکارا، بعد کار جمعهشبی. بعد شد یه عادت. بعد شد تنها چیزی که زندگیش دورش میچرخید، تنها ساعاتی از روز که واقعاً احساس زنده بودن میکرد.
سال اول، باخت، ولی کم. سال دوم، باخت بیشتر، فروخت ماشینش رو جبران کنه. سال سوم، وام گرفت، به بهانهی «سرمایهگذاری». ولی رستم، هر بار، مطمئنتر میشد که یه روز، یه دست بزرگ، همهچیزو جبران میکنه، یه شبه، همهی این سالها رو پاک میکنه.
زنش، لیلا، سه بار، با اشک تو چشماش، ازش خواست تمومش کنه. بار اول، با التماس. بار دوم، با تهدید به جدایی. بار سوم، دیگه چیزی نگفت، فقط نگاش کرد، یه نگاهی که رستم هیچوقت جراتش رو نداشت درست تعبیرش کنه. سه بار قول داد، سه بار زیر قولش زد. پسرش، آرمین، تولد ششسالگیش رو بدون پدر گذروند، چون همون شب، رستم پشت میز نشسته بود، مطمئن که «فقط یه دست دیگه» و بعد میره.
یه شب، بالاخره، اون دست بزرگ رسید. برد، برد، برد. آدمای دور میز، با تعجب و حسادت، نگاش میکردن. رستم، با دستایی که میلرزید از هیجان، پولها رو جمع کرد، حس کرد قلبش داره از سینه بیرون میزنه، فکر کرد بالاخره روزیه که همهچیزو درست میکنه، همهی اون سالها رو جبران میکنه.
با کیفی پر از پول، دوید سمت خونه، تمام مسیر، تو ماشین، با خودش تمرین میکرد چی بگه: «لیلا، دیگه تمومه. از فردا، فقط زندگی، فقط تو و آرمین.» حتی یه دسته گل هم، از یه گلفروشی بیستوچهارساعته، خرید سر راه.
وقتی رسید، خونه ساکت بود. زنگ زد، جواب نیومد. در رو باز کرد با کلید یدک. خونه خالی بود، نه فقط از آدم، از همهچیز. مبلها، عکسها، اسباببازیهای پسرش، همه رفته بودن. فقط جای خالی مبلها، رو کف چوبی، مثل ردی از یه زندگی که دیگه نبود، مونده بود.
رو دیوار، یه کاغذ چسبونده بودن:
«رستم، امروز، دقیقاً سه سال از اولین قولی که زیرش زدی میگذره. من دیگه منتظر «دست بزرگ» نمیمونم. با پسرمون رفتیم، جایی که دیگه پیدامون نمیکنی مگه اینکه خودمون بخوایم. امیدوارم پولی که امشب بردی، ارزش اینهمه سالی که ازمون گرفتی رو داشته باشه.»
رستم، همونجا، وسط خونهی خالی، نشست رو زمین، کیف پول رو بغل کرد، دسته گل هنوز تو دست دیگهش بود، و برای اولین بار فهمید که بعضی چیزا رو، هیچ دست بزرگی نمیتونه جبران کنه.
او هیچوقت نفهمید که بردن، بعضی وقتا، دیرتر از باختن به آدم میرسه؛ و وقتی میرسه، دیگه هیچکس نیست که بشه باهاش جشن گرفت.
دو سال بعد، یه نفر رستم رو، تو یه کافهی کوچیک، دید که تنها نشسته، پیرتر از سنش، با یه فنجون قهوهی سرد جلوش. رستم، دیگه پشت هیچ میز قماری ننشسته بود؛ کاری که همه فکر میکردن غیرممکنه، انجام داده بود، ترکش کرده بود، ولی نه از سر انتخاب، از سر اینکه دیگه چیزی برای باختن نداشت که بخواد نگهش داره.
هر از گاهی، از دور، آرمین رو میدید، حالا نوجوونی که تو مدرسهی جدیدش درس میخوند، تو شهری دیگه، با یه زندگی که رستم توش جایی نداشت. یه بار، از پشت شیشهی یه مغازه، پسرش رو دید که داره میخنده، با یه مرد دیگه، شاید همسر جدید لیلا، دستش رو گرفته. رستم، اون روز، فهمید که بعضی درها، حتی وقتی بازشون کنی، دیگه به همون اتاق قبلی راه نمیبرن.
نظر بدید ببینم از این داستانای کوتاه مفهومی خوشتون میاد یا برگردیم یکم ترسناکش کنیم یا همینیجوری ترکیبی بریم
@vecten
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍15👎6👏4❤2🔥2💔2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤13👌3👍1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤13👍3👏3🔥2
بچها اگه تو داستانا یکم از کلمات رکیک یا فحش های نه خیلی ناموسی استفاده کنم موافقید یا مخالف
Anonymous Poll
66%
موافق 👍
34%
مخالف ❌
پیام ناشناس
این داستان خیلی قدیمیه واسه زمانیه که با دوستام تو جَو فیلمسازی بودیم و من فیلمنامشو نوشته بودم و هرگز ساخته نشد.
الان تبدیلش کردم به داستان گفتم شاید واستون جالب باشه
@vecten👑
🔤 🔤 🔤
حدود سه هفته بود که هر شب نزدیک ساعت یازده، وقتی همه خواب بودند و فقط نور ضعیف لامپ کنار تخت روشن بود، پیامکهایی از شمارهٔ کاملاً ناشناس میآمد. صفحهٔ گوشی ناگهان روشن میشد و همان پیام کوتاه و مرموز ظاهر میشد. رضا هر بار چند دقیقه به صفحه خیره میماند قبل از اینکه گوشی را کنار بگذارد. متنها کوتاه، مرموز و کمی تهدیدآمیز بودند: «فردا ساعت ۱۵:۰۰، پارک مرکزی شهر، نیمکت سوم سمت راست حوض. نیا... اگر بیایی پشیمون میشی.» رضا اول فکر کرد یکی از دوستانش شوخی میکند، اما وقتی شماره را در اینترنت و برنامههای شناسایی جستجو کرد هیچ نتیجهای نگرفت. حتی از چند نفر از دوستان نزدیکش پرسید، همه انکار کردند. کمکم حس کرد این پیامها جدیتر از یک شوخی ساده هستند و همین موضوع هم ترسش را بیشتر میکرد و هم کنجکاویاش را. بعضی شبها پیام را میخواند و گوشی را زیر بالش میگذاشت، اما خوابش نمیبرد. تصور میکرد فرستنده جایی نشسته و منتظر واکنش اوست. همین تصور کافی بود تا خواب از سرش بپرد. پیامها ادامه داشت و هر روز جزئیات دقیقتری اضافه میشد: رنگ لباسی که باید بپوشد، مسیری که باید از خانه تا پارک برود.
ترس اولیه آرامآرام جایش را به کنجکاوی بیمارگونه و وسوسهکننده داد. بالاخره یک روز تصمیم گرفت برود، اما نه مستقیم. از فاصلهٔ دور و پشت درختها مخفیانه نگاه کند. ساعت سه بعدازظهر نیمکت سوم کاملاً خالی بود. باد پاییزی برگهای زرد و خشک را روی زمین جارو میکرد و صدای خشخش آنها فضای پارک را پر کرده بود. ناگهان گوشیاش زنگ خورد. همان شمارهٔ ناشناس. صدایی آرام و کمی خسته گفت: «پشت درخت بلوط بزرگ وایستادهای. کلاه آبیات را میبینم. بیا جلو... هیچ خطری نیست.»
رضا احساس کرد خون در رگهایش یخ بسته. پاهایش سنگین شده بود. کسی دقیقاً موقعیت او را میدانست. صدای خشخش برگهای خشک زیر پا آمد و سایهای از بین درختها به آرامی نزدیک شد. قلبش طوری میکوبید که فکر میکرد ممکن است از سینهاش بیرون بزند. چند قدم عقب رفت، اما پشتش به تنهٔ درخت دیگری خورد. راه فراری نبود. سایه نزدیکتر میشد و برگها زیر پا خرد میشدند. رضا دستش را روی پوست زبر درخت گذاشت و سعی کرد خودش را ثابت نگه دارد. نفسهایش کوتاه شده بود. برای یک لحظه تصور کرد که ممکن است این شخص واقعاً خطرناک باشد و او فقط از روی کنجکاوی خودش را به دردسر انداخته. پشیمانی مثل موجی سرد از سرش پایین آمد. به خودش گفت اگر چیزی برایش پیش بیاید، حتی کسی نمیداند کجاست. گوشیاش را درآورد تا موقعیتش را برای کسی بفرستد، اما انگشتانش میلرزید و صفحه را درست نمیدید. سایه حالا فقط چند متر فاصله داشت. ناگهان پیرمردی با عصای چوبی، کت قهوهای کهنه و لبخند مهربانی ظاهر شد. «من معلم ریاضی دوران راهنماییات هستم. سالها پیش وقتی امتحان نهایی را خراب کردی و ناامید شده بودی، بهت گفتم این آخر دنیا نیست. امروز اومدم بگم نتیجهٔ کنکور آمده و تو در رشته و دانشگاه مورد علاقهات قبول شدهای. این پیامها را فرستادم تا یادت باشد گاهی ترس از آینده از خود آینده بزرگتره.»
رضا نفس عمیقی کشید. پیرمرد دستش را روی شانهاش گذاشت و گفت: «ترس از چیزی که نمیدونی چیه، معمولاً از خودِ اون چیز بزرگتره. حالا میدونی.»
رضا همانجا روی نیمکت نشست. گوشیاش را درآورد و به پیامهای قبلی نگاه کرد. دیگر آن حس تهدید را نداشت. فقط یک جمله از حرفهای معلم توی سرش ماند: «گاهی پشت چیزی که ازش میترسی، خبر خوبه.»
آن شب وقتی به خانه برگشت، پیامهای قدیمی را پاک نکرد. گذاشت بمانند. هر بار که صفحه را باز میکرد، به جای ترس، لبخند کوچکی روی لبش مینشست.
این داستان خیلی قدیمیه واسه زمانیه که با دوستام تو جَو فیلمسازی بودیم و من فیلمنامشو نوشته بودم و هرگز ساخته نشد.
الان تبدیلش کردم به داستان گفتم شاید واستون جالب باشه
@vecten
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤13👍2👎2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7👍3😍1
معلم فراموششده
من خودم بجز دبستان که چنتا معلم خوب داشتم بقیه معلمام بدتر منو از درس دور کردن بجز یه معلم ادبیات جوون به اسم ارش خلیلی چشامو به زندگی باز کرد مطمعنم حتی منو یادشم نیست ولی همیشه یادش میکنم چون دیدگاهمو به زندگی از نظر فلسفی و ... تغییر داد
@vecten👑
🔤 🔤 🔤
دکتر سهیل، یکی از موفقترین جراحان قلب شهر بود. اسمش رو تابلوهای بزرگ بیمارستانها میدیدن، مقالههاش تو مجلات معتبر پزشکی چاپ میشد، و ریاست بخشش رو، بعد از سالها زحمت، به دست آورده بود. زندگیش، پر بود از جلسات، کنفرانسها، و بیمارانی که از شهرهای دیگه، فقط برای دیدنش، صف میکشیدن.این داستانو چند سال پیش نوشته بودم قدیمیه
یه روز، برای یه کنفرانس پزشکی، به شهر کوچیکی که توش بزرگ شده بود برگشت، بعد از نزدیک بیست سال. شهر، خیلی تغییر کرده بود؛ خیابونهای خاکی قدیمی، حالا آسفالت بودن، مغازههای قدیمی، جاشون رو به فروشگاههای بزرگ داده بودن. سهیل، با یه حس نوستالژیک، تصمیم گرفت پیاده تا هتل بره، بهجای تاکسی گرفتن.
تو راه، از کنار یه دستفروشی رد شد، پیرمردی که پشت یه بساط کوچیک، رو یه پتوی کهنه، کتابهای دستدوم میفروخت. سهیل، بدون قصد خاصی، نگاهش به بساط افتاد، بعد به صورت پیرمرد، و یه چیزی، عمیق تو حافظهش، تکون خورد.
نزدیکتر که رفت، شناختش. آقای رهبر، معلم فیزیک دبیرستانش، همونی که سالها پیش، وقتی سهیل، یه دانشآموز فقیر و کماعتمادبهنفس بود، بهش یاد داده بود چطور سخت بکوشه، چطور از شکست نترسه، چطور برای کنکور پزشکی، شبانه، تو کلاسهای رایگان اضافی، درس بخونه.
سهیل، با خجالت و بغضی که تو گلوش نشست، جلو رفت. آقای رهبر، پیر و خمیده، با عینکی که یه دستهش با نخ بسته شده بود، اول نشناختش؛ فقط یه مرد شیکپوش دید که داره نگاش میکنه. وقتی سهیل خودش رو معرفی کرد، اسمش رو گفت، چشمای پیرمرد، برای یه لحظه، برق زد، مثل یه چراغی که بعد سالها روشن بشه و یه لبخندی زد که سهیل گذر زمانو پیر شدن رو توی لبخندش دید.
سهیل، با صدایی که سعی میکرد نلرزه، پرسید: «چرا اینجا نشستین؟ بازنشستگیتون چی شد؟»
آقای رهبر، با یه لبخند تلخ، دستاش رو به هم مالید، گفت: «حقوق بازنشستگی معلمی، برای زندگی کافی نیست پسرم، مخصوصاً وقتی همسرم مریض شد و هزینههای درمان زیاد شد. ولی مهم نیست. مهم اینه که شاگردام، جاهای بزرگ رفتن. من، تو کلاسم، هزاران دونه کاشتم؛ اینکه یک کدومش درخت بزرگ شد، برام کافیه.»
سهیل، اون شب، تو هتل، نتونست بخوابه. تصویر آقای رهبر، پشت اون بساط کوچیک، تو ذهنش میچرخید. فردا صبح، بهجای رفتن به کنفرانس، برگشت سراغش. آقای رهبر رو با خودش برد، تو یه خونهی کوچیک و تمیز، نزدیک بیمارستانی که خودش کار میکرد، جا دادش، هزینهی درمان همسرش رو به عهده گرفت، و هر ماه، بدون استثنا، براش خرجی فرستاد، تا آخر عمر پیرمرد.
سالها بعد، تو مراسم بازنشستگی خودش، جلوی جمعی از همکاران و شاگردانش، سهیل، با صدایی که بغض توش بود، گفت: «تمام موفقیتای من، از یه معلمی شروع شد که یه روز، تو شلوغی زندگی، تقریباً فراموشش کرده بودم، تا اینکه یه اتفاق، دوباره برش گردوند جلوی چشمام. یادتون باشه، هر کسی که امروز بهتون کمک میکنه، فردا ممکنه خودش، بیسروصدا، به کمک شما نیاز داشته باشه. فراموشش نکنید، چون بعضی قرضها، هیچوقت با پول پرداخت نمیشن، فقط با یادآوری.»
بعد از مراسم، یکی از شاگردای جوونتر، جلو اومد، پرسید: «آقای دکتر، آقای رهبر الان کجان؟» سهیل، با لبخندی آروم، گفت: «سه سال پیش، تو خواب، آروم فوت کردن، تو همون خونهای که خودم براشون گرفته بودم، با دستی که من هر روز، تا آخرین روز، گرفته بودمش. تنها آرامشم اینه که، حداقل آخرین سالهای عمرش، تنها نبود.» بعد، مکثی کرد و اضافه کرد: «هزینهی اون خونه، در برابر چیزی که ازش یاد گرفتم، هیچی نبود.»
من خودم بجز دبستان که چنتا معلم خوب داشتم بقیه معلمام بدتر منو از درس دور کردن بجز یه معلم ادبیات جوون به اسم ارش خلیلی چشامو به زندگی باز کرد مطمعنم حتی منو یادشم نیست ولی همیشه یادش میکنم چون دیدگاهمو به زندگی از نظر فلسفی و ... تغییر داد
اگه نوشتههام رو دوست دارید و دلتون میخواد یه گوشهای از ادامه دادن این مسیر رو شما هم بسازید، میتونید ازم حمایت کنید.❤️
لازم نیست مبلغ زیادی باشه؛هرچقدر که دوست دارید.
همین که کنارم باشید برای من باارزشه.💳 5859-4710-2323-7732
به اسم : وارسته
مرسی که میخونید، مرسی که میمونید.🖤
@vecten
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤11
اگه نوشتههام رو دوست دارید و دلتون میخواد یه گوشهای از ادامه دادن این مسیر رو شما هم بسازید، میتونید ازم حمایت کنید. ❤️
لازم نیست مبلغ زیادی باشه؛هرچقدر که دوست دارید.
همین که کنارم باشید برای من باارزشه.
💳 5859-4710-2323-7732
به اسم : وارسته
مرسی که میخونید، مرسی که میمونید.🖤
@vecten👑
🔤 🔤 🔤
لازم نیست مبلغ زیادی باشه؛هرچقدر که دوست دارید.
همین که کنارم باشید برای من باارزشه.
به اسم : وارسته
مرسی که میخونید، مرسی که میمونید.
@vecten
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤13😐6🕊1
کاش اسمتونو میزد کی بودید که دونیت حمایت مالی کردید دستتونو میبوسم مرسییی
🥰2
گنج خسیس
نظرتون چیه خیلی برام مهمه بدونم که ایا زحمت بکشیم پول جمع کنیم برای روز مبادایی که نمیدونیم کی میاد
یا زندگی الانمونو بچسبیمو برای حال الانمون ارزش قائل باشیم؟
@vecetn👑
🔤 🔤 🔤
حاجکریم، ثروتمندترین مرد ده بود، صاحب صدها هکتار زمین کشاورزی و چندین باغ، ولی خسیسترینشون هم بود، بهطوری که ضربالمثل ده شده بود: «خسیستر از حاجکریم.» طلاهاش رو، بهجای بانک، تو یه صندوق آهنی زیرزمینی قایم میکرد، جایی که فقط خودش میدونست، حتی زنش هم دقیق نمیدونست چقدر توش هست.
هیچوقت به فقرای ده کمک نکرد، حتی وقتی خشکسالی، محصول همسایههاش رو از بین برد.
هیچوقت به بچههاش، حتی یه سکه، بیشتر از چیزی که مجبور بود، نداد؛ پسر بزرگش، برای تحصیل تو شهر، مجبور شد قرض کنه، چون حاجکریم گفت «پول درس خوندن رو خودش باید دربیاره». همیشه، وقتی کسی دربارهی کمک به دیگران حرف میزد، همون جمله رو تکرار میکرد: «این طلاها، برای روز مبادان.»
یه شب زمستونی، بیمار شد؛ سرفهای که چند هفته طول کشید، بعد تب شدید. دکترا، بعد از معاینه، با چهرهای غمگین، به پسرش گفتن که چند روز بیشتر وقت نداره، قلبش دیگه تحمل نداره.
حاجکریم، وقتی این خبر رو شنید، با ترسی که تا اون موقع کسی توی چشماش ندیده بود، پسرش رو صدا زد، خواست بره صندوق رو بیاره. میخواست، برای آخرین بار، طلاهاش رو ببینه، لمسشون کنه، مطمئن بشه هنوز اونجان.
پسرش، با زحمت، صندوق سنگین رو از زیرزمین آورد، گذاشت کنار تخت. حاجکریم، با دستای لرزون و ضعیف، درش رو باز کرد. طلاها، زیر نور کمرنگ چراغ نفتی اتاق، میدرخشیدن، همونطور که چهل سال، تنها تو تاریکی، درخشیده بودن، بدون اینکه چشمی جز چشم حاجکریم، ببینتشون.
حاجکریم، طولانی، به طلاها نگاه کرد، بعد به دستای خودش، پیر و لاغر و بیرمق، پوستی که دیگه به استخون چسبیده بود. با صدایی که بهزور شنیده میشد، رو به پسرش گفت: «اینهمه سال، فکر میکردم این طلاها، امنیتمن، پشتوانهام در برابر هر بلایی. الان که اینجام، میبینم، نمیتونن حتی یه نفس دیگه بهم بدن، نمیتونن حتی یه ساعت به عمرم اضافه کنن.»
سه روز بعد، فوت کرد. تو مراسم ختمش، فقط چند نفر شرکت کردن؛ نه از فقرایی که هیچوقت کمکشون نکرده بود، نه از همسایههایی که هیچوقت باهاشون رفاقت واقعی نداشت، حتی نه از خیلی از اقوام دور که سالها بود ازشون بریده بود سر تقسیم ارث یه زمین کوچیک.
پسرش، بعد از چهل روز، صندوق رو باز کرد، تنها، تو همون زیرزمین سرد. نشست، طلاها رو یکییکی، تو دستاش گرفت، و به این فکر کرد که پدرش، چقدر سال، اینها رو، بهجای خوشحالی، بهجای آرامش، بهجای رابطه با آدما، انتخاب کرده بود. صبح فردا، طلاها رو تقسیم کرد بین فقرای ده، ساخت یه مدرسهی کوچیک با اسم پدرش، و رو سنگ قبرش نوشت: «ثروتی که با تو دفن نمیشه، همونیه که پیش از مرگ، به دیگران بدی.»
همسایههای ده، اول باور نمیکردن این تصمیم از پسر حاجکریمه؛ میگفتن حتماً زیر فشار وجدان، یا برای نشون دادن خودش این کارو کرده. ولی پسر، سالها بعد، وقتی ازش پرسیدن چرا این کارو کرد، فقط گفت: «شب آخر پدرم، وقتی به دستای خودش نگاه میکرد و میگفت طلاها نمیتونن حتی یه نفس بهش بدن، یه چیزی تو من شکست. فهمیدم اگه همون مسیر رو ادامه بدم، شب آخر خودم هم، همین جمله رو، به پسرم میگم.»
سالها بعد، همون مدرسه، بزرگترین مدرسهی منطقه شد، صدها بچهی فقیر، هر سال، توش درس خوندن، بیخبر از اینکه اسم مدرسهشون، از یه مردی گرفته شده که تمام عمرش، حتی یه سکه، به هیچ فقیری نداده بود. پسر حاجکریم، هر سال، تو مراسم فارغالتحصیلی، یه جمله تکرار میکرد: «پدرم، دیر فهمید که ثروت واقعی، تو دستایی که ازش استفاده میکنی معنی پیدا میکنه، نه تو صندوقی که قایمش میکنی. امیدوارم شما، زودتر از اون بفهمید.»
نظرتون چیه خیلی برام مهمه بدونم که ایا زحمت بکشیم پول جمع کنیم برای روز مبادایی که نمیدونیم کی میاد
یا زندگی الانمونو بچسبیمو برای حال الانمون ارزش قائل باشیم؟
اگه نوشتههام رو دوست دارید و دلتون میخواد یه گوشهای از ادامه دادن این مسیر رو شما هم بسازید، میتونید ازم حمایت کنید.❤️
لازم نیست مبلغ زیادی باشه؛هرچقدر که دوست دارید.
همین که کنارم باشید برای من باارزشه.💳 5859-4710-2323-7732
به اسم : وارسته
مرسی که میخونید، مرسی که میمونید.🖤
@vecetn
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤15👏2👍1👎1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5🔥4
سکوت شاهد
@vecten👑
🔤 🔤 🔤
هلنا، سیساله، تو یه شرکت کار میکرد تو محل کارش، شاهد آزار مکرر یه همکار جوون به اسم نیلوفر، توسط مدیرشون بود؛ توهینهای مکرر جلوی بقیه، تحقیرهای کوچیک روزانه، فشارهایی که هیچ ربطی به کار نداشتن. گاهی مدیر، وسط جلسه، با لحنی تمسخرآمیز میگفت نیلوفر هنوز بچه است و نمیفهمه کار جدی یعنی چی. گاهی گزارشهای درستش رو جلوی همه پاره میکرد و میگفت اینها به درد نمیخورن. گاهی هم ساعتها بعد از وقت اداری نگهش میداشت و با بهانههای واهی، کار اضافه بهش تحمیل میکرد.
هر بار، هلنا، تو دلش، تصمیم میگرفت چیزی بگه، حداقل بعد از جلسه، تنها، به نیلوفر بگه که تنها نیست. ولی ترس از دست دادن شغلش، ترس از اینکه خودش هدف بعدی بشه، ساکتش میکرد. با خودش میگفت: «به من ربطی نداره. من که نمیتونم کاری کنم. اگه چیزی بگم، شاید اخراجم کنن.» گاهی شبها تو تخت دراز میکشید و صحنههای اون روز رو مرور میکرد. صدای خندههای اجباری همکارا، نگاههای فرارکنندهشون و چهرهی رنگپریدهی نیلوفر، مثل فیلمی تکراری تو ذهنش پخش میشد.
نیلوفر، بعد از ماهها آزار مداوم، یه روز صبح، بدون خداحافظی رسمی، استعفا داد و رفت، بدون اینکه کسی از اون بخش شرکت، حتی یه کلمه، ازش دفاع کرده باشه، بدون اینکه حتی یه نفر، بعد از رفتنش، بپرسه حالش خوبه یا نه. ایمیلش فقط چند خط بود: «با احترام، استعفای خود را اعلام میکنم. متشکرم.» هیچ توضیح بیشتری نداد. میز کارش خالی موند. صندلیاش رو چند روز بعد به یکی دیگه دادن. انگار هیچوقت وجود نداشته. هلنا اون روز عصر، وقتی از شرکت بیرون میاومد، احساس سنگینی عجیبی تو سینهش داشت، از کوچهی پشتی رفت تا کمتر با همکارا روبهرو بشه.
سال بعد، مدیر شرکت، به دلایل مالی، عوض شد. مدیر جدید، سختگیر و مستبد، با یه سبک مدیریتی ترسناک، شروع کرد به فشار آوردن روی کارمندا. ساعت کاری غیرقانونی تحمیل کرد، از جمله خود هلنا رو، جلوی بقیه، بارها تحقیر کرد. جلسات طولانی میشد، تعطیلات آخر هفته عملاً از بین میرفت و هر اعتراض کوچیکی با تهدیدی پنهان جواب داده میشد. هر بار که هلنا اعتراض میکرد، بقیهی همکارا، دقیقاً همونطوری که خودش، یه سال پیش، رفتار کرده بود، سکوت میکردن، نگاهشون رو میدزدیدن، سرشون رو تو کاغذاشون فرو میکردن. انگار همهشون توافقی ناگفته داشتن که بهتره چیزی ندیدن و نشنیدن. هلنا گاهی سعی میکرد با یکی از همکارای قدیمیتر حرف بزنه، اما جوابها همیشه مبهم و محتاطانه بود: «فعلاً بهتره آروم بمونیم.» یا «کار اینه دیگه، باید تحمل کرد.»
یه روز، هلنا، خسته و درمانده، بعد از یه تحقیر علنی دیگه، جلوی مدیر جدید ایستاد و با صدای بلند اعتراض کرد، امیدوار که حداقل یکی از همکارا، بلند بشه، حرفش رو تایید کنه. ولی بقیهی کارمندا، همونطور که همیشه سرشون تو کارشون بود، هیچی نگفتن، اتاق جلسه پر از سکوت سنگین شد. فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری شنیده میشد. مدیر با لبخندی سرد نگاهش کرد و گفت: «اگر کسی مشکلی داره، میتونه فردا استعفا بده.» هلنا نشست. دستهاش زیر میز میلرزید. فهمید که تنهاییاش بیشتر از چیزی بود که فکر میکرد.
هلنا، اون شب، پنجره رو باز کرد. هوای شب خنک بود. صدای ماشینها از خیابان میاومد، اما تو ذهنش فقط سکوت اون اتاقهای شرکت میپیچید. فهمید که سکوت، هیچوقت واقعاً بیطرف نیست. سکوت، همیشه، بهنفع طرف قدرتمندتر تموم میشه. و روزی که خودت به کمک نیاز داری، همون سکوتی که یه بار، از سر ترس، کاشتی، دقیقاً همون رو، برداشت میکنی. برای اولین بار، اشک تو چشماش جمع شد. نه از ترس اخراج، نه از خستگی کار، بلکه از شرم عمیق نسبت به خودش که سالها پنهان کرده بود.
فردا صبح، هلنا، برخلاف عادت همیشگیش، قبل از رفتن به شرکت، شمارهی نیلوفر رو، از تو گوشیش پیدا کرد، شمارهای که یک سال بود لمسش نکرده بود. زنگ زد، صداش میلرزید، ولی گفت: «نیلوفر، میدونم خیلی دیره، ولی میخواستم بگم، اون موقع، باید کنارت میبودم و نبودم. متاسفم.» نیلوفر، بعد از یه سکوت طولانی، فقط گفت: «ممنون که الان گفتی.» هلنا، بعد از اون تماس، تصمیم گرفت، اینبار، تو شرکت جدیدش، دیگه ساکت نمونه، هر چقدر هم قیمتش سنگین باشه.
سه هفته بعد، مدیر تو یه جلسهی عمومی، دوباره یکی از کارمندای جوونتر رو، جلوی همه، تحقیر کرد. اینبار، قبل از اینکه کسی چیزی بگه، هلنا، دستش رو بلند کرد، ایستاد، و با صدایی که خودش هم از قاطعیتش تعجب کرد، گفت: «این رفتار، درست نیست، و من دیگه ساکت نمیمونم که ببینمش.» سکوت، تو اتاق، سنگین شد. یکی از همکارا، برای اولین بار بعد ماهها، آروم گفت: «من هم همینو فکر میکنم.» بعد یکی دیگه. هلنا، اون روز فهمید که سکوت جمعی، فقط تا وقتی دووم میاره که هیچکس اولین قدم رو برنداره؛ و بعضی وقتا، فقط یه نفر لازمه که ساکت نمونه، تا بقیه هم جرات پیدا کنن.
@vecten
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌9👏5❤4
قسمت ۹ درب انتهای راهرو مشکل داشت و من بعد یه هفته متوجه شدم متن نصفش نبود نمیدونم چرا دوباره دارم میزارم شرمندم. پشت بندش قسمت ۱۰ میاد یا فردا یا امشب
❤10
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤9🔥2👍1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6👏3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6👏3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏8
دوستان من درگیر مشکلاتی بودم اساس کشی هم داشتم نمیتونستم پست بزارم از هفته دیگه دوباره برمیگردم ببخشید نبودم درگیر بودم .
❤18👏2