من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره میترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیشها میترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها میترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها میترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه میترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم میترسم!
من میترسم، پس هستم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار میترسم.
● حسین پناهی
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
ولی از زندگی دوباره میترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیشها میترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها میترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها میترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه میترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم میترسم!
من میترسم، پس هستم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار میترسم.
● حسین پناهی
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفــــتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
میرسد و نمیرسد نوبت اتصـال من ...
● سعدی
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفــــتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
میرسد و نمیرسد نوبت اتصـال من ...
● سعدی
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخهٔ نارنج میشود خاموش
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد...
● سهراب سپهری
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخهٔ نارنج میشود خاموش
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد...
● سهراب سپهری
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
من،
روی نيمکتِ بارانخوردهای اينجا،
رو به آوازِ يکی دو ديوانه از نسلِ گريه نشستهام.
میشنوم که از بادهای خزانی میگويند،
از دير آمدن میگويند،
از دير آمدن کسی،
چيزی،
اتفاقی شايد!
هی بختِ بيدار من،
عصا میخواهی چه کنی؟
تو سرت شکسته است!
#سیدعلی_صالحی
روی نيمکتِ بارانخوردهای اينجا،
رو به آوازِ يکی دو ديوانه از نسلِ گريه نشستهام.
میشنوم که از بادهای خزانی میگويند،
از دير آمدن میگويند،
از دير آمدن کسی،
چيزی،
اتفاقی شايد!
هی بختِ بيدار من،
عصا میخواهی چه کنی؟
تو سرت شکسته است!
#سیدعلی_صالحی
ای کاش صد دل باشدم ای جان و دل قربانِ تو
چون سبحه یکیک بهرهمند از کاوشِ مژگانِ تو
محرابِ ابرویِ تو را نازم که پیوسته در او
صفهای طاعت پیش و پس استاده از مژگانِ تو
جانا کجا داری خبر از اشکِ بیآرامِ ما؟
چون طفلِ بدخویی چنین ننشسته در دامانِ تو
از تیغِ بیزنهارِ تو یا رب کدامین بیشتر
بر سینهی من زخمها، یا کشته در میدانِ تو
شد خشکسالِ عافیت، کو تیر بارانِ غمت؟
شاید دلم آبی خورَد از آهنِ پیکانِ تو
زنجیر اگرچه سربهسر چشم است، بر من ننگرد
از بس مکرّر گشتهام در گوشهی زندانِ تو
بر گریهات یک ره کلیم آن شوخ اگر زد خندهای
هر قطره گوهر میشود در دیدهی گریانِ تو
● کلیم کاشانی
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─
چون سبحه یکیک بهرهمند از کاوشِ مژگانِ تو
محرابِ ابرویِ تو را نازم که پیوسته در او
صفهای طاعت پیش و پس استاده از مژگانِ تو
جانا کجا داری خبر از اشکِ بیآرامِ ما؟
چون طفلِ بدخویی چنین ننشسته در دامانِ تو
از تیغِ بیزنهارِ تو یا رب کدامین بیشتر
بر سینهی من زخمها، یا کشته در میدانِ تو
شد خشکسالِ عافیت، کو تیر بارانِ غمت؟
شاید دلم آبی خورَد از آهنِ پیکانِ تو
زنجیر اگرچه سربهسر چشم است، بر من ننگرد
از بس مکرّر گشتهام در گوشهی زندانِ تو
بر گریهات یک ره کلیم آن شوخ اگر زد خندهای
هر قطره گوهر میشود در دیدهی گریانِ تو
● کلیم کاشانی
🌧 @varesh31 ࿐ྀུ༅࿇༅═┅─