وردة حمراء🥀
دستانم عاجز است که انچه امروز چشمان من شاهد ان بود را بازگو کند تراکمی از رنگ های رو رفته و نخ نما در چشمم دنیای از معانی گم شده در ذهنم و جهانی از چراهای بی پاسخ و باید های تحمیلی در قلبم تلنبار شده . امروز به خانه برگشتنم با هر روز دیگری فرق داشت سرما…
باز قسمت شد ببینمتان عزیز های جان وباز قسمتم شد گل های رو پیرهنتان را بو کنم ...
یارب عمر باقی باشه تا باز قسمت بشه
امین
یارب عمر باقی باشه تا باز قسمت بشه
امین
وردة حمراء🥀
امید هر دم جان میگیرد ... و لبخند را به مهمانی میآورد... @vardeahmar
در این چرخ دوران..
در این روزهای پر از خاک وخون ...
در این سرما ...
در این لحظات پر از تب ...
عزیزانم یقین دارم ازشیارهای قلبمان جوانه های امید رویدن میگیرد با صلوات
اللهم صل علی محمد و علی ال محمد
ورده
@vardeahmar
در این روزهای پر از خاک وخون ...
در این سرما ...
در این لحظات پر از تب ...
عزیزانم یقین دارم ازشیارهای قلبمان جوانه های امید رویدن میگیرد با صلوات
اللهم صل علی محمد و علی ال محمد
ورده
@vardeahmar
✍ علامه ابن عثیمین رحمه الله مىگوید:
❒ اگر خواهان هدایت هستی، بدون هیچ عجله و شتابی به تدبر و تفکر در آیات قرآن بپرداز و از آن غافل مباش.
امروزه بسیاری از کسانی که قرآن میخوانند، یا برای کسب پاداش قرائت است و یا برای تبرک به آن؛ و نه برای تدبر در آن.
لذا از گنجینههای سودمند آن بیبهره میمانند.
❒ اگر خواهان هدایت هستی، بدون هیچ عجله و شتابی به تدبر و تفکر در آیات قرآن بپرداز و از آن غافل مباش.
امروزه بسیاری از کسانی که قرآن میخوانند، یا برای کسب پاداش قرائت است و یا برای تبرک به آن؛ و نه برای تدبر در آن.
لذا از گنجینههای سودمند آن بیبهره میمانند.
یه سر رفتم اداره پست و از هوش بالام یادم رفته بود تعطیل رسمیه تا رسیدم یه قفل بزرگ زد تو برجکم ..
یه مسیر رو پیاده رفتم که یه آقایی کتاب هاشو تو پیاده رو گذاشته بود برا فروش
و بقیه شونو رو هم تکیه داده بود به دیوار پنج متر نرفتم جلو که یه مغازه بزرگِ چراغونی با کلی رنگ ولعاب وتزئینات که ناخواسته چشتو می گرفت ، بدلیجات مردونه می فروخت 🙄
هیچی دیگه این میزان از فقر فرهنگی مبارکمون باشه😊
ورده
@vardeahmar
یه مسیر رو پیاده رفتم که یه آقایی کتاب هاشو تو پیاده رو گذاشته بود برا فروش
و بقیه شونو رو هم تکیه داده بود به دیوار پنج متر نرفتم جلو که یه مغازه بزرگِ چراغونی با کلی رنگ ولعاب وتزئینات که ناخواسته چشتو می گرفت ، بدلیجات مردونه می فروخت 🙄
هیچی دیگه این میزان از فقر فرهنگی مبارکمون باشه😊
ورده
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
هوای مسجد این روزها چ دلتنگ لوله میکند ... ستون مسجد هم شاید همانند « استن حنانه » آن منبر چوبی که از دوری نبی می گریست ...از دوریت گریانست ... بیا و دستی نوازشگرانه بر سرش بکش... چنار های کنار حوض مسجد مدتی ست صدای اذانت نوازشگرشان نیست ... این جا دلدار…
از عصر حس وحالی غریب با جامه یه پوشیده از بغض همه هستیم را احاطه کرده بی وقفه به زندگیه ادمی فکر میکنم به این مسیر پیوستن به ابدیت که هر لحظه نزدیک ونزدیک تر میشود
و ما چقدر آن را دور می پنداریم انگار که هیچ وقت اتفاق نمی افتد . از این دست های سست و بی رمقت عکس گرفتم تا آینده ام را دور فرض نکنم و این قافله که در انتظار ماست .
ورده
@vardeahmar
و ما چقدر آن را دور می پنداریم انگار که هیچ وقت اتفاق نمی افتد . از این دست های سست و بی رمقت عکس گرفتم تا آینده ام را دور فرض نکنم و این قافله که در انتظار ماست .
ورده
@vardeahmar
این بوم را نگاه ...
از این همه زیبایی چشم حیران مانده ...
و عقل بی هوش ز تحلیل ...
#غروب امروز
@vardeahmar
از این همه زیبایی چشم حیران مانده ...
و عقل بی هوش ز تحلیل ...
#غروب امروز
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
این بوم را نگاه ... از این همه زیبایی چشم حیران مانده ... و عقل بی هوش ز تحلیل ... #غروب امروز @vardeahmar
غروب که به این صحنه خیره مانده بودم فقط به این فکر میکردم خالق این زیبایی چقدر زیباست ...
در مسیری در حرکتم اینده ی دور شاید هم نزدیک
تنها چیزی که از این آینده میدانم همین است
روزی میمیرم ...
ورده
@vardeahmar
تنها چیزی که از این آینده میدانم همین است
روزی میمیرم ...
ورده
@vardeahmar
همین که حس میکنم که تو پروردگار منی رب منی آرامشی عجیب بر قلبم حاکم میشود .
مثل کودکی مضطرب از نبود مادر بال بال میزنم، نوازش که میکنی روحم را تک تک سلول های وجودم را انگار در پر قو می آرامند .
اسرینی از شوق با جنس ندامت در چشمم جا خوش میکند وقلبم را به سجده کردن وا می دارد .
ببخش که گاهی فراموش میکنم این حضور ربانیت را ...
از دیروز انگار قلبم در قفسی با میله های آهنی از نوع بغض زندانی بود حتی اشک با چشمانم قهر کرده بود
نتم را روشن کردم فیلمی از دوستم که شهر ها ازم دوره جلو چشمم خود نمای کرد پلی زدم نامه ای از دوست بود که باز روحم را نوازش کرد و الان انگار قلبم در پر قو آرمیده است مانند کودکی در آغوش مادر ...
هزاران بار سپاس که فراموشم نمی کنی یارب
ورده
فیلم 👇
@vardeahmar
مثل کودکی مضطرب از نبود مادر بال بال میزنم، نوازش که میکنی روحم را تک تک سلول های وجودم را انگار در پر قو می آرامند .
اسرینی از شوق با جنس ندامت در چشمم جا خوش میکند وقلبم را به سجده کردن وا می دارد .
ببخش که گاهی فراموش میکنم این حضور ربانیت را ...
از دیروز انگار قلبم در قفسی با میله های آهنی از نوع بغض زندانی بود حتی اشک با چشمانم قهر کرده بود
نتم را روشن کردم فیلمی از دوستم که شهر ها ازم دوره جلو چشمم خود نمای کرد پلی زدم نامه ای از دوست بود که باز روحم را نوازش کرد و الان انگار قلبم در پر قو آرمیده است مانند کودکی در آغوش مادر ...
هزاران بار سپاس که فراموشم نمی کنی یارب
ورده
فیلم 👇
@vardeahmar
وردة حمراء🥀
Video
وحی هر بار برای ما می فرستد با پیکی وزان ...
چقدر حس این که مراقبمی و از خودم بیشتر به خودم اگاهی شیرینه این خوشی جان کاه چطور تخیله میشود ...
شاید با حس همان باران بر رویم....
چقدر حس این که مراقبمی و از خودم بیشتر به خودم اگاهی شیرینه این خوشی جان کاه چطور تخیله میشود ...
شاید با حس همان باران بر رویم....