زندگی گاهی روحت را با تمام قدرت در چنگ میگیرد و میفشارد؛
با هجوم دردها، فراقها و نشدنها
با خلوت بعضی مسیرهای روشن
و دیدن باتلاقهایی که گاهی در زینت و زیبایی پنهان شدهاند.
و تویی که میان موجهای بیباک
هنوز در تقلایی
چشمهایت در سختی مسیر
به دنبال نوریست که راه را نشانت دهد
و دلت را گرم کند و نایی دوباره در زانوهایت بدمد
و میان تمام این هیاهو
کجا امنتر از کلام او؟
و کدامین ندا صادقتر از ندایی که
در میانهی راه، آرامت میکند و میگوید:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا (طور. ۴۸)
بر فرمان پروردگارت شکیبا باش؛
که تو زیر نگاه مایی.
#باقرآن
با هجوم دردها، فراقها و نشدنها
با خلوت بعضی مسیرهای روشن
و دیدن باتلاقهایی که گاهی در زینت و زیبایی پنهان شدهاند.
و تویی که میان موجهای بیباک
هنوز در تقلایی
چشمهایت در سختی مسیر
به دنبال نوریست که راه را نشانت دهد
و دلت را گرم کند و نایی دوباره در زانوهایت بدمد
و میان تمام این هیاهو
کجا امنتر از کلام او؟
و کدامین ندا صادقتر از ندایی که
در میانهی راه، آرامت میکند و میگوید:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا (طور. ۴۸)
بر فرمان پروردگارت شکیبا باش؛
که تو زیر نگاه مایی.
#باقرآن
امروز، همینطور که خیالکنان از پیادهروی خیابان میگذشتم، از دمِ خانهای رد شدم که برای عابران، آبسردکنی کنار در گذاشته بودند. از دیدن این کار کوچک و دوستداشتنی به وجد آمدم.
چند قدم جلوتر دم خانهای دیگر که چند پله داشت، چشمم به قوطیهای روغن و سطلهای ازکارافتادهای افتاد که صاحبخانه با ذوق، در آنها ریحان و نعنا کاشته بود، درست کنار راه آدمها.
بیاختیار هنگام رد شدن دستی روی برگهایشان کشیدم، چشمهایم را بستم و از بوی خوشی که روی دستم مانده بود، لذت بردم.
با خودم فکر کردم چه کارهای کوچکی که اثرات بزرگی میسازند.
در خانهات بسته است و زندگیات در جریان؛ اما میتوانی چیزی بیرون از آن بگذاری که حالِ رهگذری را خوب کند؛ یک آبسردکن، چند بوتهی نعنا و ریحان، یا هر چیز کوچکی که بگوید: اینجا کسی به حال آدمهایی که از این راه میگذرند فکر کرده است.
شاید خوبی همیشه در کارهای بزرگ و پرسروصدا نباشد؛ گاهی در همین چیزهای کوچک و بیادعاست که سهمی از زیبایی دنیا را به دیگران میدهیم.
امروز از آن محله رد شدم، اما چیزی از آن محله با من برگشت، بوی ریحان و نعنا روی دستم، و این فکر شیرین که
آدم میتواند حتی پشت در بستهی خانهاش هم سهمی در خوشتر شدن حال دیگران داشته باشد.
چه محلهی خوشذوقی بودند؛ آدم دلش میخواست کمی آهستهتر از کنار خانههایشان رد شود...
#یومیات
چند قدم جلوتر دم خانهای دیگر که چند پله داشت، چشمم به قوطیهای روغن و سطلهای ازکارافتادهای افتاد که صاحبخانه با ذوق، در آنها ریحان و نعنا کاشته بود، درست کنار راه آدمها.
بیاختیار هنگام رد شدن دستی روی برگهایشان کشیدم، چشمهایم را بستم و از بوی خوشی که روی دستم مانده بود، لذت بردم.
با خودم فکر کردم چه کارهای کوچکی که اثرات بزرگی میسازند.
در خانهات بسته است و زندگیات در جریان؛ اما میتوانی چیزی بیرون از آن بگذاری که حالِ رهگذری را خوب کند؛ یک آبسردکن، چند بوتهی نعنا و ریحان، یا هر چیز کوچکی که بگوید: اینجا کسی به حال آدمهایی که از این راه میگذرند فکر کرده است.
شاید خوبی همیشه در کارهای بزرگ و پرسروصدا نباشد؛ گاهی در همین چیزهای کوچک و بیادعاست که سهمی از زیبایی دنیا را به دیگران میدهیم.
امروز از آن محله رد شدم، اما چیزی از آن محله با من برگشت، بوی ریحان و نعنا روی دستم، و این فکر شیرین که
آدم میتواند حتی پشت در بستهی خانهاش هم سهمی در خوشتر شدن حال دیگران داشته باشد.
چه محلهی خوشذوقی بودند؛ آدم دلش میخواست کمی آهستهتر از کنار خانههایشان رد شود...
#یومیات
به آنها بگو که رفتنهای ما هجرت نبود!
گریز بود
سفر نکردیم
کوچانده شدیم!
سلمان امین
گریز بود
سفر نکردیم
کوچانده شدیم!
سلمان امین
عددها به سرعت بزرگتر میشوند و فرصتها، کوتاهتر...
۲۹ سالگیم سلام...
۱۴۰۵/۰۶/۳۱🤍
۲۹ سالگیم سلام...
۱۴۰۵/۰۶/۳۱🤍
وردة حمراء🥀
Photo
امروز در مسجد، جشنی بزرگ و باشکوه برای شاگردان و نوجوانانمان برگزار شد؛ جشنی برای شکرانهی حضور نسلی که دلمان میخواهد دوباره راه مسجد را بشناسد و با آن انس بگیرد.
چند روز است که همه برای این مراسم در تلاشاند؛ اما امروز، بیش از هر چیز دلسوزی خواهرانی را دیدم که برای این نسل وقت و دل گذاشته بودند؛ از پختن آش و آماده کردن شربت گرفته تا تمیز کردن و آراستن مسجد، خریدن هدیه و جایزه و هزار کار ریز و درشت دیگر برای پیشبردن جشنی با ۶۵۰ مهمان.
بارها میان همین تلاشها دستِ یاری خدا را دیدم؛ جاهایی که راهی باز شد، کاری پیش رفت و چیزی که شاید به نظرمان دشوار میآمد به لطف او آسان شد.
خوشحالم که در دیارمان، هنوز کسانی هستند که میخواهند پردههای غفلت را کنار بزنند و برای تربیت دوبارهی نسلی قرآنی و ایمانی قدم بردارند.
در روزگاری که دنیا با زیباترین و پرزرقوبرقترین چهرهاش خود را به فرزندانمان عرضه میکند و پشت بسیاری از این جلوهها، راههایی است که آرامآرام دل و ایمانشان را میبلعد، مسجد نباید فقط جایی برای نماز باشد؛ باید پناه، خانه و مأمن این نسل باشد.
امروز، وقتی شادی بچهها را در مسجد دیدم و دستهایشان را پر از هدیه و دلهایشان را پر از شوق دیدم با خودم فکر کردم شاید همین لحظههای ساده آغاز یک بازگشت بزرگ باشند.
باشد که این جشنها این محبتها و این تلاشهای بیادعا سببی شوند برای روشنتر شدن دوبارهی چراغ ایمان در دیارمان و مسجد، دوباره خانهای شود که نسل ما و نسل بعد، با دل خود به سویش برگردند.
#دخترانم
#مسجد
#دعوت
بماند به یادگار 🤍
سهشنبه مسجد حضرت محمدﷺ🤍
۱۴۰۵/۰۶/۳۱
چند روز است که همه برای این مراسم در تلاشاند؛ اما امروز، بیش از هر چیز دلسوزی خواهرانی را دیدم که برای این نسل وقت و دل گذاشته بودند؛ از پختن آش و آماده کردن شربت گرفته تا تمیز کردن و آراستن مسجد، خریدن هدیه و جایزه و هزار کار ریز و درشت دیگر برای پیشبردن جشنی با ۶۵۰ مهمان.
بارها میان همین تلاشها دستِ یاری خدا را دیدم؛ جاهایی که راهی باز شد، کاری پیش رفت و چیزی که شاید به نظرمان دشوار میآمد به لطف او آسان شد.
خوشحالم که در دیارمان، هنوز کسانی هستند که میخواهند پردههای غفلت را کنار بزنند و برای تربیت دوبارهی نسلی قرآنی و ایمانی قدم بردارند.
در روزگاری که دنیا با زیباترین و پرزرقوبرقترین چهرهاش خود را به فرزندانمان عرضه میکند و پشت بسیاری از این جلوهها، راههایی است که آرامآرام دل و ایمانشان را میبلعد، مسجد نباید فقط جایی برای نماز باشد؛ باید پناه، خانه و مأمن این نسل باشد.
امروز، وقتی شادی بچهها را در مسجد دیدم و دستهایشان را پر از هدیه و دلهایشان را پر از شوق دیدم با خودم فکر کردم شاید همین لحظههای ساده آغاز یک بازگشت بزرگ باشند.
باشد که این جشنها این محبتها و این تلاشهای بیادعا سببی شوند برای روشنتر شدن دوبارهی چراغ ایمان در دیارمان و مسجد، دوباره خانهای شود که نسل ما و نسل بعد، با دل خود به سویش برگردند.
#دخترانم
#مسجد
#دعوت
بماند به یادگار 🤍
سهشنبه مسجد حضرت محمدﷺ🤍
۱۴۰۵/۰۶/۳۱
وردة حمراء🥀
امروز در مسجد، جشنی بزرگ و باشکوه برای شاگردان و نوجوانانمان برگزار شد؛ جشنی برای شکرانهی حضور نسلی که دلمان میخواهد دوباره راه مسجد را بشناسد و با آن انس بگیرد. چند روز است که همه برای این مراسم در تلاشاند؛ اما امروز، بیش از هر چیز دلسوزی خواهرانی را دیدم…
یکی از دوستانم دیروز، میان کلام حرف زیبایی زد.
میگفت: نباید فرزندانمان را گاهبهگاه به مسجد بفرستیم بلکه، باید در مسجد باشند و گاهی به خانه بیایند...
میگفت: نباید فرزندانمان را گاهبهگاه به مسجد بفرستیم بلکه، باید در مسجد باشند و گاهی به خانه بیایند...
وردة حمراء🥀
عددها به سرعت بزرگتر میشوند و فرصتها، کوتاهتر... ۲۹ سالگیم سلام... ۱۴۰۵/۰۶/۳۱🤍
بخدا دارم بهتون مشکوک میشم، قضیه چیه
اینو همش دارید کجا فوروارد میزنید😕
اینو همش دارید کجا فوروارد میزنید😕
دوستان، مهمتر از خود مشکلات، شیوهی مواجههی ما با آنهاست. ابتلا بخشی جدانشدنی از زندگی دنیاست؛ اما برای عبور از آن بیراهههای زیادی پیش روی ماست و نسخهی قرآن، امنترین راهنماست.
در روزهای سخت، باید بیشتر به آنچه قرآن به ما آموخته پناه ببریم:
ذکر و اوراد، صبری که با شکایت و بیتابی درنیامیزد، و مشورت با اهلِ تخصص و دلسوزی که هم مسئله را بفهمند و هم خیر ما را بخواهند.
قرار نیست همیشه بتوانیم از آمدن ابتلا جلوگیری کنیم
اما میتوانیم کاری کنیم که در عبور از آن، کمتر آسیب ببینیم و بیشتر ساخته شویم.
در روزهای سخت، باید بیشتر به آنچه قرآن به ما آموخته پناه ببریم:
ذکر و اوراد، صبری که با شکایت و بیتابی درنیامیزد، و مشورت با اهلِ تخصص و دلسوزی که هم مسئله را بفهمند و هم خیر ما را بخواهند.
قرار نیست همیشه بتوانیم از آمدن ابتلا جلوگیری کنیم
اما میتوانیم کاری کنیم که در عبور از آن، کمتر آسیب ببینیم و بیشتر ساخته شویم.
خوابی که معنای محبت را نشان داد
خواب جالبی برایم تعریف کرد؛ خوابی که خودش از یکی از آشنایان شنیده بود.
میگفت: مرد مؤمنی بود که همیشه در مجالس و مهمانیها سخنی را با اطمینان تکرار میکرد؛ اینکه اگر من هم در زمان پیامبر ﷺ و در میان صحابه زندگی میکردم حتماً همانند آنان پیامبر را دوست میداشتم.
نه یکبار و دوبار، بارها این حرف را در جمع گفته بود.
تا اینکه بعدها خودش تعریف کرده بود که شبی خواب عجیبی دیدم.
خواب دیدم یک جیپ دارم. پیامبر ﷺ در صندلی جلو نشستهاند و چند تن از صحابه نیز پشت ماشین هستند. از اینکه در کنار آنان بودم در خواب از شوق در پوست خود نمیگنجیدم.
ناگهان در یک سراشیبی ماشین از حرکت بازماند و شروع کرد به عقب رفتن و سقوط کردن.
میگفت بیاختیار از ماشین پریدم تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد. با عجله دنبال سنگی میگشتم که زیر لاستیک بگذارم و جلوی حرکت ماشین را بگیرم.
در همان حال که آشفته دنبال سنگ میگشتم، دیدم ماشین متوقف شده است.
نگاه کردم و دیدم یکی از صحابه از ماشین پیاده شده و سرش را جلوی لاستیک گذاشته تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد... سبحان الله...
میگفت
شاید الله با آن خواب به من فهماند که محبت آنان تنها یک احساس یا ادعا نبود؛ محبتی بود که در اطاعت، همراهی و فداکاری به حقیقت رسیده بود.
ما کجا و آنها کجا...
شاید درس آن خواب همین باشد: محبت پیامبر ﷺ را با ادعا نمیشود سنجید؛ باید دید این محبت، در اطاعت و عمل ما چقدر خودش را نشان میدهد.
خواب جالبی برایم تعریف کرد؛ خوابی که خودش از یکی از آشنایان شنیده بود.
میگفت: مرد مؤمنی بود که همیشه در مجالس و مهمانیها سخنی را با اطمینان تکرار میکرد؛ اینکه اگر من هم در زمان پیامبر ﷺ و در میان صحابه زندگی میکردم حتماً همانند آنان پیامبر را دوست میداشتم.
نه یکبار و دوبار، بارها این حرف را در جمع گفته بود.
تا اینکه بعدها خودش تعریف کرده بود که شبی خواب عجیبی دیدم.
خواب دیدم یک جیپ دارم. پیامبر ﷺ در صندلی جلو نشستهاند و چند تن از صحابه نیز پشت ماشین هستند. از اینکه در کنار آنان بودم در خواب از شوق در پوست خود نمیگنجیدم.
ناگهان در یک سراشیبی ماشین از حرکت بازماند و شروع کرد به عقب رفتن و سقوط کردن.
میگفت بیاختیار از ماشین پریدم تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد. با عجله دنبال سنگی میگشتم که زیر لاستیک بگذارم و جلوی حرکت ماشین را بگیرم.
در همان حال که آشفته دنبال سنگ میگشتم، دیدم ماشین متوقف شده است.
نگاه کردم و دیدم یکی از صحابه از ماشین پیاده شده و سرش را جلوی لاستیک گذاشته تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد... سبحان الله...
میگفت
شاید الله با آن خواب به من فهماند که محبت آنان تنها یک احساس یا ادعا نبود؛ محبتی بود که در اطاعت، همراهی و فداکاری به حقیقت رسیده بود.
ما کجا و آنها کجا...
شاید درس آن خواب همین باشد: محبت پیامبر ﷺ را با ادعا نمیشود سنجید؛ باید دید این محبت، در اطاعت و عمل ما چقدر خودش را نشان میدهد.
وردة حمراء🥀
خوابی که معنای محبت را نشان داد خواب جالبی برایم تعریف کرد؛ خوابی که خودش از یکی از آشنایان شنیده بود. میگفت: مرد مؤمنی بود که همیشه در مجالس و مهمانیها سخنی را با اطمینان تکرار میکرد؛ اینکه اگر من هم در زمان پیامبر ﷺ و در میان صحابه زندگی میکردم حتماً…
هرچه بیشتر زندگی آنان را بخوانیم بیشتر میفهمیم چرا جایگاهشان در تاریخ ایمان، چنین بلند است...
جرأتِ دعا کردن
دعا، جدا از اصرار بر خواستن جرأت هم میخواهد؛ جرأتی که از توکل و ایمان به قدرت بیحدوحصر خدا برمیخیزد.
همیشه به دعای حضرت سلیمان علیهالسلام فکر میکنم. دیشب با خودم میگفتم: من حتی جرأت نمیکنم در خیال خودم دعا کنم که مثلاً ثروتمندترینِ شهر کوچک خودمان باشم؛ نه اینکه ایمانم به قدرت پروردگار ضعیف باشد، انگار جرأتِ گفتن و خواستن نداریم.
ما زیادی درگیر حساب و کتابهای انسانیایم؛ مدام دنبال «چگونه؟» و «از کجا؟» میگردیم. آنقدر راه رسیدن را برای خودمان شرح و بسط میدهیم که گاهی اگر راهی را نبینیم خود رسیدن را هم باور نمیکنیم.
اما سلیمان علیهالسلام با چه جرأتی خواست: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي» پروردگارا مرا بیامرز و ملکی به من ببخش که پس از من برای کسی نباشد.
دعا را باید با آسودگی کرد؛ بیترس خواست و نگران چگونگی اجابت نبود. نه اینکه تدبیر و اسباب را کنار بگذاریم بلکه خواستهمان را اسیر اندازهی اسباب نکنیم.
شاید جرأت دعا، همانجایی آغاز میشود که حساب و کتابهای محدود ما تمام میشوند و اعتمادمان به قدرت خدا آغاز میشود.
پس گاهی باید کمتر بپرسیم «چگونه؟»
و بیشتر به یاد بیاوریم که از الوهاب میخواهیم؛
از آنکه بخشش او در اندازههای تصور ما نمیگنجد.
#دعا
#باقرآن
دعا، جدا از اصرار بر خواستن جرأت هم میخواهد؛ جرأتی که از توکل و ایمان به قدرت بیحدوحصر خدا برمیخیزد.
همیشه به دعای حضرت سلیمان علیهالسلام فکر میکنم. دیشب با خودم میگفتم: من حتی جرأت نمیکنم در خیال خودم دعا کنم که مثلاً ثروتمندترینِ شهر کوچک خودمان باشم؛ نه اینکه ایمانم به قدرت پروردگار ضعیف باشد، انگار جرأتِ گفتن و خواستن نداریم.
ما زیادی درگیر حساب و کتابهای انسانیایم؛ مدام دنبال «چگونه؟» و «از کجا؟» میگردیم. آنقدر راه رسیدن را برای خودمان شرح و بسط میدهیم که گاهی اگر راهی را نبینیم خود رسیدن را هم باور نمیکنیم.
اما سلیمان علیهالسلام با چه جرأتی خواست: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي» پروردگارا مرا بیامرز و ملکی به من ببخش که پس از من برای کسی نباشد.
دعا را باید با آسودگی کرد؛ بیترس خواست و نگران چگونگی اجابت نبود. نه اینکه تدبیر و اسباب را کنار بگذاریم بلکه خواستهمان را اسیر اندازهی اسباب نکنیم.
شاید جرأت دعا، همانجایی آغاز میشود که حساب و کتابهای محدود ما تمام میشوند و اعتمادمان به قدرت خدا آغاز میشود.
پس گاهی باید کمتر بپرسیم «چگونه؟»
و بیشتر به یاد بیاوریم که از الوهاب میخواهیم؛
از آنکه بخشش او در اندازههای تصور ما نمیگنجد.
#دعا
#باقرآن
عبدالله محمد
عبدالله شیخ آبادی – ملال و دلزدگی در زندگی
این فایل مفید رو از دست ندهید دوستان🌱
أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم ۚ بَلَىٰ وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ . زخرف ۸۰.
«آیا میپندارند که ما راز آنان و نجواهایشان را نمیشنویم؟ آری، میشنویم؛ و فرستادگان ما نزد آنان هستند و [اعمالشان را] مینویسند.»
این آیه آدمی را به مراقبت از خودش دعوت میکند؛ مراقبت از آنچه میگوید، آنچه پنهان میکند و حتی آنچه در خلوت دل میگذراند. هیچ سخنی آنقدر پنهان نیست که از شنیدن خدا دور بماند.
#باقرآن
«آیا میپندارند که ما راز آنان و نجواهایشان را نمیشنویم؟ آری، میشنویم؛ و فرستادگان ما نزد آنان هستند و [اعمالشان را] مینویسند.»
این آیه آدمی را به مراقبت از خودش دعوت میکند؛ مراقبت از آنچه میگوید، آنچه پنهان میکند و حتی آنچه در خلوت دل میگذراند. هیچ سخنی آنقدر پنهان نیست که از شنیدن خدا دور بماند.
#باقرآن
امشب، میان موهایم اتفاقی چشمم به یک تار سفید افتاد؛
تار کوچکی که نمیدانم از کی مهمان موهایم شده بود و من حالا متوجهاش شدم.
چند لحظه با حسی عجیب فقط خیره ماندم؛
انگار سالهایی که بیصدا از من گذشته بودند،
یکباره خودشان را در یک تار مو نشانم دادند....
۱۴۰۵/۰۷/۰۷🩶
تار کوچکی که نمیدانم از کی مهمان موهایم شده بود و من حالا متوجهاش شدم.
چند لحظه با حسی عجیب فقط خیره ماندم؛
انگار سالهایی که بیصدا از من گذشته بودند،
یکباره خودشان را در یک تار مو نشانم دادند....
۱۴۰۵/۰۷/۰۷🩶